امروز خیلی روز سنگین و سختی بود برام ......من تازه زایمان کردم و الان ۱۲ روزه و مامانم اومده مونده خونه ی ما ..صبح ساعت ۸ صبح بود با صدای عوق زدن بیدار شدم دیدم مامانم تو دستشویی داره بالا میاره دویدم سمتش و دیدم رنگ و رو زرد زرد بی حال نمی تونه خودشو نگه داره ب زور نشوندمش خرما چیز آوردم براش شوهرم هول کرده بود من از اون بدتر مامانم فشار خون داره و ۴۴ سالشه آوردیم فشارش رد گرفتیم فشار رو یازده خوب بود ولی جون نداشت ب قول خودش ک میگفت تو خواب احساس کرده بوده سر گیجه داره و وقتی بیدار میشه می بینه دنیا داره رو سرش می چرخه و ب زور خودشو رسونده دستشویی و با چن بار افتادن و ما نگو نفهمیدیم و حال تهوع داشته یکم دراز کشید گفت احساس میکنم از داخل دارم می لرزم و ضعف میره دلم اوردم لقمه گرفتم براش یکم خورد دیگه شوهرم برداشت برد درمانگاه یدونه سرم تقویتی زدن بهش و اومد خونه و یکم خوابید و بعد ک بیدار شد خوب بود حالش ...مامانم تا حالا اینجوری نشده بود و بی سابقه بود ب نظرتون از چیه خیلی نگرانم براش و حالم خوب نیس ....نمی دونم غصه ی کی رو بخورم غصه ی بابام رو ک مشکل قلبی داره و چپ و راست دکتره غصه ی مامانم رو ک با چه بدبختی داره زندگی میکنه یا غصه ی ابجی ۱۰ ساله ام رو ک با پدر مادر مریض تکلیف این بچه چیه اگه زبونم لال اتفاقی برای هر کدومشون بیفته

۱۰ پاسخ

بای بررسی بشه ختما، بعضی ها خییییلی فشارشون که میره بالا استفراغ میکنن فشار میاد پایین خودبخود، ینی مکانیسم دفاعی بدنه، اگع انقدر فشارش میره بالا واقعا خطرناک

انشاالله چیزی نباشه شاید از خستگی باشه انشاالله بهتر بشه چیزیشون نباشه✨️♥️

انشاالله چیزی نباشه شاید از خستگی باشه انشاالله بهتر بشه چیزیشون نباشه✨️♥️

عزیزم مایع گوش میانیشون تکون خورده....مامان من دقیقا این علائم رو داشت و ما بردیم بیمارستان بعد از ام ار ای و سی تی د اینا دکتر گفت برای اینه....سرچ کنید دقیقا همیناست علائمش....با استراحت و یک مدل قرص کاملا برطرف میشه...نگران نباشید

میدونم ربطی نداره امروز تولدم بود مامانم یه زنگ خشک خالی هم نزد تبریک بگه 😔

حالت تهوع جدی بگیرین ی اندوسکوپی بده حتما

عزیزم دقیقا مامان من همینجوری میشد بخاطر فشار خون بالا سرشون گیج می‌ره و آخرش بالا که میارن فشار میاد پایین...مامان من داد میزد می‌گفت زلزله س خونه داره میچرخه
بگو بره دکتر باید قرص فشار بخوره خطرناکه

چکاپ کامل آزمایش کامل بده ،متخصص بره

انشالله ک چیزی نیس گلم مامان هم زمانی ک زیاد کارکنه انرژی اش بره اینجور میشه عمر دست خداس هیچ به این موضوع ها فک نکن
اون بدنش کم جون شده بخاطر اونه
باید تقویت بشه و استراحت کنه

مامان منم بخدا هزار تا مشکل داره یا خارش بدن یا کم خونی و کم آهنی شدید بدن قند فشار بالا خاهرمم تو سن نوجوونی اصلا ب حرفشون گوش نمیده مدام با این دوستا و هی سرش تو گوشی ک با اوتا حرف بزنه بابامم از اینور بخاطر کارای خاهرم همش ب جون مامانم غر میزنه یعنی بخدا شب نیس نشینم فک نکنم غصه مامانمو بخورم و گریه کنم براش.
مامانتون احتمالا این مدت ضعیف شده واسه اونه باید هی فشارش کنترل کنه انشالا ک خوب میشن

سوال های مرتبط

مامان مهرسا مامان مهرسا ۱ سالگی
دیروز ک از بیمارستان مرخص شدم مهرسا مونده بود خونه تو راه دل تو دلم نبود گفتم الان فراموشم کرده خیلی گریه کردم ب شوهرم گفتم یه اسباب بازی چیزی بخر من دست خالی نرم خونه ....وقتی درو باز کردم یه لحظه نگام کرد بعد داد زد ماماااااان و با تمام وجود گریه کرد با تمام وجودش مث آدمی ک یه جایی تمام بغض هاشو نگه داشته ک گریه نکنه ولی یه جایی دیگه نمی تونه بغلم نمی یومد رفت بغل باباش و گریه گریه گرفتم بوسش کردم بعد یکم دلش نرم شد نشستم اومد بغلم نشست سرش رو گذاشته بود رو سینه ام گریه میکرد میومدن ازم بگیرنش جیغ میزد تا چن ساعت هرکس نزدیک من و خودش میشد گریه اش اوج میگرقت می‌ترسید بازم ازم جدا بشه .....ب زور بقیه رو راضی کردم گفتم برید اون ور یکم ترسش بریزه .....اومده بود پیش من خوابیده بود بلند نمیشد بازی کنه ......خیلی سخته دور بودن از بچه خیلییییییییی اینم از کابوسی ک از روز اول بارداریم داشتم و ۳۵ هفته خواب و خوراک نداشتم ک برم بیمارستان چی میشه و خب گذشت .....خدا سایه ی تمام مادر هارو حفظ کنه رو سر بچه ها
مامان سهراب و نورا مامان سهراب و نورا ۲ سالگی
#دلنوشته
ب وقت یکسالو هشت ماهگی
از وقتی ب دنیا اومدید تا یکسالگیتون سخت ترین روزو‌شبا رو داشتم با این ک عزیز جونتون هم کمک دستم بود ولی خیلی سخت گذشت شبایی ک ارزوم بود تا صب حداقل س ساعت بخام ولی شما دم ب دقیقه بیدار میشدید و یا پستونک میخاستید یا شیر یا اب
چقد حرص خوردم سر چهاردستو پا رفتنتون دندونتون واکسنتون راه رفتنتون
روزام همش با استرس بود هرچی میگذشت احساس میکردم خیلی داره بهتر میشه تا اینکه بعد یکسالگی دیگه گفتم دست تنها از پس شما بر میام تا یکسال و س ماهگی راه نرفتید و من فقط غصه میخوردم وقتی شروع ب راه رفتن کردید از ته دلم ذوق کردم چون احساس میکردم یکم راحت تر شده کارام
الان ی دوماهیه ک افتادید رو دور لج و لجبازی و گریع و دعوا
احساس میکنم مادر بدی شدم چون مدام دارم داد میزنم دعواتون میکنم
واقعا اعصابی برام نمونده احساس میکنم فقط منم ک اینجوری ام
ولی شمام دیگه خیلی کارای رو مخی میکنید واقعا بچه های ادمای اطرافم هیچکدوم اینجوری نیستن
اعصابی برام نمونده وابسته پستونکید شدید
از پوشک گرفتنتون سخت ترین کار دنیاست چون دونفری بهم نگاه میکنید و ذره ای ب حرف من گوش نمیدید
من ی مادر خستم خدایا خودت بهم صبر و حوصله بده ک سر بچه هام داد نزنم ب خدا ذست خودم نیست
مامان مهرسا مامان مهرسا ۱ سالگی
امشب یهویی برام سوال شد ک چرا ما خیلی وقته دعوا نکردیم ؟ بعد یکم ک ب روابطمون نگاه کردم دیدم هیچ ارتباطی با هم دیگه نداریم ک کارمون ب دعوا بکشه ...ن حرف می زنیم ن بحث میکنیم ....صبح ک میشه بلند میشه میره سرکار میمونه ناهار زنگ میزنه غذا چیه میگه بریز بیام بخورم ک برم میاد می ریزم میخوره و حین خوردن انقد گوشیش زنگ میزنه و با گوشی حرف میزنه ک ما رو نمی بینه حین خوردن بلند میشه و میره میمونه شب ۱۰ میاد خونه شام میخوره تا میای حرف بزنی میگه من بخوابم یه ساعت بعد بلند بشم سرحال با هم باشیم ....بیدار میشه و میره تو گوشی میای حرف بزنی ی لحظه ساکت شو . دو دقیقه اینو ببینم بعدشم میخواد باز بخوابه ....این شد کل شب و روز ما رابطه و اینام ک الحمدالله نیس ب لطف بارداری ...دخترمم انقد جیغ میکشه وقتی میخوایم نزدیک هم بشیم ...اونکه از غریبه ب هم غریبه تریم ....خیلی دلم برا خودم میسوزه ن همدمی ن هم صحبتی ن جایی دارم برم ....ببخشید سرتونو درد آوردم هیچ کسو ندارم حرف بزنم 😭😭