#پارت دوم سزارین

از همه بدتر این بود هر روز بهم میگفتن فردا عملت میکنیم و شیف بعدی که عوض میشد میگفتن نه باید طبیعی بیاره سه دفعه ای اینجوری شد و منم هر روز روحیم بیشتر از دست میدادم ... فقط دلم به حرف پزشکم خوش بود که بهم قول داد نمیزارم طبیعی بشی و عملت میکنم .
یروز دیگه گریم گرفتم خیلی گریه کردم چون وضع خودم بدتر میشد و بچمم تکنوناش کم بود بزور شیرینی و ابمیوه و سرم تکون میخورد ..
پرستارم اومد بالا سرم گفت چرا گریه میکنی من دیگه حتی نمیتونستم حرف بزنم دیگه نه میتونستم مرخص بشم چون نزدیک به زایمان شده بودم نه میدونستم چی قراره بشه ....
بعد کلی گریه پاشدم رویی تختم درست کردم وسایلم مرتب کردم و دیگه با هیچ کس حرف نمیزدم ... عصر همون روز شیف عوض شد و سرپرستارش خیلی خانم خوبی بود ازم پرسید چرا عمل نشدی منم براش توضیح دادم گفت خودم کارات رو میکنم ک فردا عمل شی با پزشکتم تماس میگیرم خدا بهش سلامتی بده اون نجاتم داد ... اما هنوز خیلی از مسیر مونده بود و من غافل از همه جا بودم

۲ پاسخ

انشاالله که بسلامتی کوچولو تون بدنیا بیاد زیر سایه خودتون وهمسرتون باشه ، سوره انشاق بخون ارام میشی توکل بخدا

ادامه

سوال های مرتبط

مامان آرتین 💙🧿 مامان آرتین 💙🧿 ۵ ماهگی
پارت اول سزارین
تقریبا ۱۰ روز مونده بود به زایمان .‌. البته من زهیمانن ۳۷ هفته تاریخ خورد بخاطر اینکه بچم ای یو جی ار بود .
از همون روزا دیگه بدنم کشش نداشت یا گاها فشارم میرفت بالا
یا خون دماغ بودم یا بیحال یا بچه حرکت نمیکرد خلاصه هر روز پر از استرس بودم و تازه ماشین هم نداشتیم و همش میترسیدم اگه کیسه اب بترکه چی ...
یروز سردرد شدم تا شب بند نیومد رفتم زایشگاه اونجا فشارم بالا بود .
دیگه تصمیم گرفتم بر نگردم خونه. همونجا توی بیمارستان موندم تقریبا هفت روز تحت نظر بودم . چون پزشکم هم میخواست بره سفر و بهم گفت اگه تو این روزا دردت گرفت و اومدی من نبودم با پزشک دیگه صحبت کردم اون کارات و میکنه و عملت میکنه . در حالی که من فقط میخواستم سزارین شم و بیمارستان دولتی هم فوق العاده سخت میگیره . منم به پزشکم گفتم خودم مرخص نمیکنم تا روز زایمان که شما برگردی و برام اتفاقی نیفته . غافل از اینکه چ زجری رو برای خودم درست کرده بودم . زایشگاههر روز دوسه تا خانم برای زایمان طبیعی میومدن و کلی جیغ و داد و بیداد وحشتناک بود شبا تا صبح صدای جیغ ایت خانما میومد ..‌‌.. صبح زود هم باید آزمایشم ازم میگرفتن از نظر روحی کاملا داغون بودم
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 روزهای ابتدایی تولد
مامان فرهان مامان فرهان ۴ ماهگی
سلام به همگی
بلاخره نوبت منم رسید که بگم منم زایمان کردم و شکرخدا با موفقیت از پروسه زایمان گذر کردم ،
راستش همیشه هروقت حرف بچه میشد میگفتم روز زایمان روز مرگ منه ، انقدر که می‌ترسیدم، همیشه نگرانی و استرس تو لحظات بارداری باهام بود که من چجوری زایمان کنم ، ولی وقتی نصف شب خیلی یهویی کیسه آبم پاره شد فقط تا مسیر بیمارستان رو استرس داشتم که یه وقت مشکلی پیش نیاد برای بچه ، ولی وقتی وارد زایشگاه و اتاق عمل شدم اصلا استرس نداشتم همش می‌خندیدم حتی با خانم دیگه که تو زایشگاه بود باهاش بابای میکردم و می‌خندیدم 😁😅، بعد بهم میگفتن چه ذوقی هم داره 😂، اصلا حتی موقع عمل هم استرس نداشتم و کاملا راحت و باهاشون قشنگ همکاری میکردم ، حتی وقتی دکتر بیهوشی اومد و گفت باید بیحس بشی خوشحالم شدم از خدامم بود ، انقد باحال بود اتاق عمل
اینارو توضیح دادم که بگم پروسه زایمان خیلی راحت بود ، انقد راحت بود که منی که روز زایمان رو روز مرگ خودم میدونستم ، الان دلتنگش شدم ، دلم برای پروسه زایمان تنگ شده ، دوست نداشتم از بیمارستان بیام خونه ، انشاالله بچه بزرگ تر بشه میرم سراغ بچه بعدی...
مامان لناخانوم مامان لناخانوم ۶ ماهگی
#پارت (۲) زایمان طبیعی
رفتم بیمارستان گفتن اول باید معاینه بشی و ان اس تی بدی رفتم برای معاینه گفتن دوسانتی تعجب کردم چون دکتر خودم گفته بود سه سانت دیگه گذشت و شدت دردام بیشتر شده بود هر سه دقیقه هر چهار دقیقه رسیده بود ولی دستگاه نشون نمی‌داد دیگه چون باید بستری میشدم به دردام توجهی نکردن ولی من واقعا یه درد یه دقیقه ای باشدت بیشتر از پریودی داشتم طوری که شروع میشد همش ذکر میگفتم اسم خدارو می‌گفتم تا تموم شه
دیگه تا کارهای بستری رو انجام بدم ساعت شد شیش که رفتم بستری شدم دستگاه بهم وصل شد چون من میگفتم درد دارم میگفتن نه عزیزم درد زایمان نیس چون توی دستگاه نشون نمی ده شدت خیلی کمه و اینا دیگه ماما همراهم زنگ زد گفت هنوز درد داری گفتم آره گفت پس چرا گفتن دستگاه نشون نمی ده دیگه بعد اینکه باهاش حرف زدم ساعت هفت صبح اومدن سرم فشار و وصل کردن که مامای همراهم اومد دیگه ساعت هفت و بیست دقیقه بود که خیلی درد داشتم فشارم رفته بود ۱۴روی ۸
هی من گفتم درد دارم اونا گفتن نه عزیزم هنوز خییلی مونده چون قطره های سرم خیلی آروم آروم میومد ولی من با هر درد میخواستم گریه کنم چون احساس میکردم درکم نمیکنن یا خیلی نامردن🥲
دیگه یه ده دقیقه گذشت که به ماما همراهم گفتم التماس کردم اینو قطع کن نمیتونم گفت تازه شروع شده باید تحمل کنی ولی باشه وکم کرد و رفت اومد گفت بیا معاینه کنم معاینه کرد شده بودم باز سه سانت گفت خوبه سر توی لگن عالی
دیگه ساعتای هشت گفت بیا پایین راه برو که سرم رو یکمی سرعتش رو برد بالا و احساس کردم دردام خییلی زیاد شد
مامان گیلاس شیرینم 💕 مامان گیلاس شیرینم 💕 ۵ ماهگی
پارت سه
بعد پنج دقیقه شاید هم کمتر از اینکه تیغ رو کشید صدای گریه دخترکم اومد من که از اول گریه میکردم ولی با صدای عشقم دیگه گریم بیشتر هم شد کلا نمیشه حس اون لحظه رو بیان کرد مغزم کامل خالی بود فقط تا آخر عمل گریه میکردم دخترم و بردن تمیز کردن منم سرمو بلند کرده بودم نگاه میکردم هیچکسم نگفت سرتو تکون نده😑بعدم آوردنش بویش کردم و بردنش دیگه بعد اون خیلی طول کشید تا بخیه زدن و بزنم تو ریکاوری تقریبا ساعت دو بود همش حس خواب داشتم کم کم می‌تونستم پاهامو تکون بدم بعد بیست دقیقه سردم شد که پتو انداختن روم بعد بردنم تو اتاق خودم (من اتاق خصوصی گرفتم که واقعاً خیلی تصمیم خوبی بود با اون شرایط پیش چند نفر دیگه بودن خیلی سخته) دخترمو هنوز نیاورده بودم حتی همراهی هام ببینن منم نگرانش بودم رفتم تو اتاق دیگه آوردنش 😍 منم درد هام کم کم شروع می‌شد ولی اونقدر زیاد نبود کلا تو هشت ساعتی که نباید بلند میشدم شش تا شیاف زدم به آمپول های مسکن هم حساسیت دارم نمیزدن بهم چون اهل جیغ و داد نیستم فقط ناله میکردم ولی صدای اتاق های بغلی نیومد خیلی جیغ میزدن البته من از همه لاغر تر بودم و این خودش خیلی بهم کمک کرد
مامان ویهان* مامان ویهان* ۹ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت ششم: یعنی تمام پرسنل میومدن بالا سرم تمام خدماتی‌ها دلشون برام سوخته بود و همسرم دیگه طاقت نداشت منو ببینه داد زد گفت ببرینش سزارین هر چی شد به رضایت خودم که پرستار و دکتر گفتن خطرناکه نمیشه ببریم باید تحمل کنه این ۴ سانتو تموم میشه. همسرم دیگه داشت به گریه میفتاد حالش بد شد و رفت بیرون من دیگه نمیدونستم چیکار کنم فقط هر یک دقیقه که درد میومد سراغم داد میزدمااااا انقدر داد زده بودم صدام گرفته بود و گلوم میسوخت. دیگه چشمتون روز بد نبینه من از ۹ صبح بستری شدم تااااااا طرفای صبح پنجشنبه ساعت ۵ دکترم دوباره اومد بیمارستان. من دو بار رفتم توی وان اولین باری که رفتم عملا هیچ کاری نمیتونستم بکنم و فقط درد میکشیدم. یکم برام بهتر بود ولی اونجا چون ۶ سانت بودم بااااید یکم حرکت میزدم سر بچه میومد پایین تر که نمیتونستم یک ساعت تو وان موندم بعدش اومدم بیرون سر گیجه گرفتم سرم زدن دو تا سرم بهم وصل بود دیگه دکترم اینجا بالاسرم بود منتش کردم تو روخدا یچیزی بزنید دردم آروم بشه دیگه شیاف گذاشتن برام و توی سرم مخدر ریختن من منگ شدم بین درد خواب میرفتم و چشمام باز نمیشد. پرستارم گفت اینطوری پیش بری سه روز باید درد بکشی مسکن نخواه تحمل کن تموم بشه. من نمیتونستم دیگه اجازه نمیدادم معاینه کنن دیگه حس میکردم دارم می‌میرم و فقط نگران بچه بودم که اذیت نشه آخه خودم توی عذاب بودم پرستارم تقریبا همسن خودم بود دیگه انقدر بیچاره با من راه میومد من همه چی بهش میگفتم دیگه نزدیک بود بزن بزن کنیم😂 با اینکه از دکترمم برام بهتر بود.
مامان حلما مامان حلما ۵ ماهگی
پارت ۳
خلاصه مدام از نی نی نوار قلب می‌گرفتن و من خسته شده بودم هی میگفتم چرا آمپول فشار نمیزنین میگفتن نوار قلب بچه باید به یه ثباتی برسه که خیالمون راحت بشه بعد وارد مرحله بعدی بشیم و می‌گفتن ما با پزشکت در تماسیم و با مشورت همه کارا رو انجام میدیم نگران نباش...
مامای همراه میخواستم که گفتن بعد از اینکه وارد ۴ سانت بشی میاد.
ناهارمو واسم آوردن منم کامل خوردم و بهم آمپول فشار زدن و دردا کم کم شروع شد
ماما اومد واسه معاینه گفت ۳ سانت شدی و من خوشحال که روندم خوبه و خود ماماهم خیلی مهربون بود و روحیه میداد.
دیگه عصر شده بودو هیچ خبری از زایمانم نبود و من حسابی خسته شده بودم و چون یکسره ازم نوار میگرفتن و هر کدوم ۴۵ دقیقه طول می‌کشید نمی‌تونستم راه برم و بشینم حسابی کلافه بودم
بخاطر آمپول هم درد داشتم و انرژی و روحیم بشدت کم شده بود
عصر شد و ماما اومد شیفت و تحویل مامای بعدی داد مامای دوم که معاینه کرد گفت ۲ سانتی که هنوز و من گفتم یعنی چی گفتن سه سانت که گفت نه این دو سانته و من دیگه واقعا روحیم نابود شد و گریم گرفت هی خواهرم بهم دلداری میداد ماما باهام حرف میزد و روحیه میداد ولی من دیگه خسته شده بودم
دستشوییمم گرفته بود که بخاطر نوار قلب بهم گفت اگه بری باید از اول بگیریم بزار واست سوند‌ وصل کنم ولی من میترسیدم گفتم نه تحمل میکنم
بهم گفت اذیت میشی اینجوری میگم برات لگن بیارن با لگن هم نتونستم دستشویی کنم و دیگه دید اذیتیم پرستارا رو صدا زد کمک کنن منو ببرن.
مامان لپ گلی مامان لپ گلی ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۱
شده بودم ۳۹ هفته و ۶ روز و نه دردی داشتم و نه ترشحی هیچی به هیچی ، قرار بود روز دهم اسفند برم دکتر قبلش باید سونوگرافی میرفتم ، رفتم سونو گفت کوچولوت تنبل تشریف داره آب دورش هم کم شده باید بستری بشی با آمپول فشار زایمان کنی ،
رفتم طبقه بالا پیش دکترم اونم گفت برو کاراتو بکن تا عصر برو بیمارستان که بستری بشی، بهش گفتم فردا برم گفت نه چه کاریه برو تا عصر ، معاینه تحریکی کرد یه سانت بودم البته دهانه رحمم نرم بود ، رفتم خونه یه دوش گرفتم و وسایل رو برداشتم با همسرم و مامان بابام رفتیم بیمارستان ، گوشیم رو تحویل دادم و ان اس تی گرفتن و فشار ،فشارم بالا بود دهانه رحمم هم دو سانت بود ، لباسام رو عوض کردم و بستری شدم چون فشارم بالا بود آمپول فشار رو یه دفعه بهم تزریق نکردن و یکسری آزمایش انجام دادن چون گفتن احتمال داره سزارین بشی بخاطر فشارت ، دیگه آروم شدم و کم کم آمپول فشار رو به سرم تزریق کردن و کم کم شروع کرد به شروع درد ها، از ساعت ۴ عصر رفتم اما از ساعت هفت و نیم دردا هر نیم ساعت شروع شد ، شام آوردن و در حد دو قاشق حلیم خوردم و شروع حالت تهوع هام شد ، یکی از خدمه بیمارستان بود همش بهم میگفت این حال یعنی خیلی خوبه روندت اما وقتی معاینه شدم فقط سه سانت بودم ، حتی آب هم نمی‌تونستم بخورم ، یکی از ماماها بود خیلی معاینه اش خوب بود بهش گفتم اگر میشه شما منو فقط معاینه کن گفت باشه ، برای ماما همراه هم بهش گفتم گفت اگر بخوای خودم میتونم بشم که گفتم ازخدامه ، دردا کم کم شروع شده بود و من همش توی حالت خواب بودم بخاطر مورفین هایی که بهم تزریق میکردن ، فقط وقتی درد داشتم بهم یاد داد که روی تخت حالت درازکش پروانه بزنم که واقعاً جواب بود توی اوج دردام ،
مامان نیلا🐥 مامان نیلا🐥 ۸ ماهگی
داستان سزارین من
اول از همه من روز شنبه نامه سزارین اختیاری رو از دکترم برای روز چهارشنبه گرفته بودم
دوشنبه صبح ساعت ۹ خواب بودم یهو تو خواب حس کردم خودمو خیس کردم
خیلی حس بدی بود
بلند شدم دسشویی رفتم نوار گذاشتم همینجوری آب ازم میرفت به دکترم زنگ زدم گف برو بیمارستان منم میام
به شوهرم که محل کار بود زنگ زدم و با مامانم و شوهرم راهی بیمارستان شدیم
تو کل مسیر شلواری که پام بود هم خیس شده بود و دردهای نسبتا شدیدی داشتم ولی چون تصمیمم سزارین بود اصلا دوست نداشتم بشمرم دردارو
رسیدیم بیمارستان و مستقیم رفتم بلوک
خوابیدم رو تخت و nst رو وصل کردم من دردام شدید تر میشد مامای بلوک اومد گفتم من خیلی درد دارم به برگه nst نگاه کرد گف اوه خیلی دردات زیاده باید معاینه شی
واییییییییییی نگم از معاینه خیلی دردناک بود خیلی زیااااد
یهو گف ۶ سانت بازی و نمیشه بری اتاق عمل
میخواستم همونجا گریه کنم
گفتم به دکترم زنگ بزنید بیاد چون من قول سزارین ازش گرفته بودم
خلاصه یه خانوم مامای دیگه اومد آنژیوکت زد برام اصلا درد نداشت و سرمم رو وصل کرد
دکترم اومد بعد احوال پرسی گف باید معاینه شی معاینه کرد گف ۶ سانتی ولی سر بچه خیلی بالاس و سریع حاضر شو بریم تاق عمل
ماماهای بلوک به دکتر میگفتن تو قول دادی یه شکم اول طبیعی بیاری نیاوردی اینو بذار بزاد اینجا 😐 خلاصه کلی بهشون برخورده بود
یه خانوم مامای دیگه اومد سوند رو وصل کرد اونم هیچ دردی نداشت حتی میگفتن بعدش سوزش داره که به نظرم اصلا زیاد نبود و کاملا قابل تحمل فقط تا اینجا نه درد طبیعی بد بود نه هیچ درد دیگه چون همه قابل تحمل بود و بعدش رفتیم اتاق عمل
اتاق عمل رو تو پارت بعدی میگم کامل
مامان اِلارا🦋🫶🏻 مامان اِلارا🦋🫶🏻 ۲ ماهگی
تجربه زایمان من پارت ۴🫰🏻😇
ساعت ۲شب شده بود من با رحم ۵سانت باز شده راهی اتاق عمل شدم شوهرمم پیشم نبود بخاطره شرایط کاریش و این اوضاع رو برای من خیلی بدتر کرده بود
بردنم اتاق عمل من کلا نمی‌تونستم حرف بزنم گریه کنم همینطوری فقط مونده بودم و نمی‌تونستم کاری کنم
اتاق عمل برام یکم ترسناک بود چون جلوی خودم داشتن وسایل آماده میکردن و من چون درد طبیعی داشتم حالم بدتر می‌شود لحظه به لحظه فقط به دکتر گفتم لطفا میشه منو کامل بیهوش کنید چون از کمر درد بعد سزارین میترسیدم دکتر بهم گفت ریسک داره و گفت قول میدم کمر درد نشی ولی دروغ گفت چون تا همین الان جایه آمپولم تیر می‌کشه...😅😅
خلاصه بهم آمپول زدن کم کم پاهام بی حس شد و دستام شروع به لرزیدن کرده بود نمیدونم چرا بعد دیدم لرزش دستام بیشتر شده موقعه عمل دستامو به تخت بسته بودن منم دیدم یهو حالت تهو دارم و کلی بالا آوردم حین عمل خلاصه ساعت ۲:۴۳دقیقه شب بود که دیدم نینیم به دنیا اومد 🥹😘
میدونین نمی‌تونستم بخندم نمیتونستم گریه کنم فقط به بچه نگاه میکردم و دوباره حالت تهو داشتم و بالا آوردم خلاصه عملم ساعت ۳و ۲۰دقیقه بود تموم شد فکر کنم منو بردن ریکاوری نینی رو قبل اینکه من از اتاق خارج بشم برده بودن
اینم تجربه من بود واسه هم کسایی که دلشون نینی میخواد دعا کردم خدا خودش دلشونو شاد کنه انشاءالله همتون زایمان راحتی داشته باشید😘❤️
مامان حامی مامان حامی ۱۰ ماهگی
تجربه سزارینم پارت ۲
خلاصه رفتیم اتاق عمل هنوز کار مریض قبلی تموم نشده بود بخاطر همین یه ۵ دقیقه تو اون بیرون اتاق موندم
که شوهرم امضارو داد رفت کم کن ترس افتاد به جونم بغض کردم یهو گریه کردم
متخصص بیهوشی که یه پیر مرد بود اومد خیلی جدی پرسید چرا گریه میکنی فکر کردم داره دعوام میکنه ساکت شدم ولی دلداری میداد گفت چیزی نمیفهمی انقدر راحته که هیچ چیزی حس نمیکنی چرا گریه میکنی
بعد اون رفت یه مرد دیگه که تو ریکاوری بود اومد گفت آمپول بی حسی ۳ دهم آمپول عضلانی هم درد نداره دیگه منم استرسم کم شد
یکم اونطرف تر فقط هی صلوات می‌فرستادم و نفس عمیق میکشیدم خیلی استرس داشتم
دوتا پرستاره میگفتن بیچاره سنش کمه ببین چقدر استرس داره دلشون میسوخت😂
باز رفتم اتاق عمل همه دلشون سوخت به حالم😂 میگفتن چند سالته میگفتم ۲۰ آخه اونا هم تهش می‌خورد ۳۰ ۲۵ باشن بعد میگفتن بچه ای و فلان می‌فهمیدم اندازه من بچه دارن
خلاصه رفتم رو تخت دکتر اومد آمپول بزنه سونشو که زد خیلی راحت بود فقط یخورده خود دارو رو زدنی سخت بود اما نباید اصلا تکون بخوری
سریع پاهام کم کم گرم شد