تجربه من از بارداری، قسمت دو از سه
تجربه بعدیم از ویاره، اولا به خانواده پدریتون نزدیک باشین تا بتونن هرچی هوس کردین بیارن، چون مادرشوهر چیز بدرد نخوریه. من ویار دوغ داشتم، برام آوردن، این همشو ریخت تو غذا از بدجنسی. خواهر شوهر هم همینه. جلو چشام دوغ میاورد برا همسایه، من میدیدم، و تشنه از لب چشمه میومدم. ضمنا اگه وضع مالی خوبی ندارین به خوراکی ها زیاد فکر نکنین تا حسرتش ب دلتون نمونه. ویار اگه نرسه تبدیل به حسرت میشه اونوقت همیشه میخوایش.
تجربه بعدیم از زایمانه. خواهشا ماما همراه داشته باشین. من بخاطر مشغله کاری نداشتم، دردم ساعت دو نصف شب شروع شد و صبر کردم تا درد هام از ۵ دقیقه یکبار رسیدن به ۲ دقیقه یکبار، خلاصه ساعت ۵ صبح رفتیم نزدیک ترین بیمارستان. البته من زایمان اولم بود و سنم هم پایین نبود شاید برای هرکسی فرق کنه که درداش بعد از چه مدتی میرسن به دو دقیقه. توبیمارستان پرستارا دیدن رحمم باز شده، خوابوندنم روی تخت زایمان و ولم کردن به امون خدا. برای یه لیوان آب چشمم به در موند. چون بدون صبحانه و گشنه و تشنه رفته بودم برای زایمان، نه کسی راهنمایی میکرد چیکار کنم زودتر بزام، نه کسی میومد ببینه چی میخام. خلاصه که بعد از دو ساعت جیغ و داد و درد کشیدن بی حاصل، به آب رسیدم. بعدش یه دکتر مهربون اومد و راهنماییم کرد وقتی دردم گرفت جیغ نزنم تا خسته نشم. گفت وقتی دردت گرفت زور بزن. همینکارو کردم، رحمم بیشتر باز شد. دکتر هم کمک کرد و توی ده دقیقه زایمان کردم. خلاصه که دکتر دلسوز بالاسرتون باشه و راهنماییتون کنه خیلی موثره.

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان بشه ی من مامان بشه ی من ۱۱ ماهگی
تجربه من از بارداری، قسمت اول از سه
سلام مامان فرشته ها. میخام از تجربه بارداریم بگم، هرچی تجربه کردم و مینویسم تا شاید به درد کسی بخوره، برای دختر منم دعا کنین اگه براتون مفید بود.
اوایل که اقدام میکردم برای بارداری، باردار نمیشدم. کم کم ترسیدم نکنه مشکلی دارم. ولی بعد از بارداریم و سونوی اول، فهمیدم مشکل از روز تخمک گذاریم بوده. همتون میدونین تخمک و اسپرم خیلی کم زنده میمونه. از شانس من روز تخمک گذاریم روز آخر پریودم بوده. روزی که قاعدتا بخاطر مسایل شرعی، اقدام به بارداری نخواهم داشت. خلاصه اگه دقیقا یک روز قبل از شروع پریودیم اقدام نکرده بودم، باردار نمیشدم. پس توصیه من اینه که دقیقا قبل و بعد از پریودیتون هم اقدام کنین.
تجربه بعدیم از ویاره، اولا به خانواده پدریتون نزدیک باشین تا بتونن هرچی هوس کردین بیارن، چون مادرشوهر چیز بدرد نخوریه. من ویار دوغ داشتم، برام آوردن، این همشو ریخت تو غذا از بدجنسی. خواهر شوهر هم همینه. جلو چشام دوغ میاورد برا همسایه، من میدیدم، و تشنه از لب چشمه میومدم. ضمنا اگه وضع مالی خوبی ندارین به خوراکی ها زیاد فکر نکنین تا حسرتش ب دلتون نمونه. ویار اگه نرسه تبدیل به حسرت میشه اونوقت همیشه میخوایش.
مامان تربچه مامان تربچه ۱۱ ماهگی
مامان تربچه مامان تربچه ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم

ساعت ۵ عصر بود و بی حسی از بین رفت و من زایمان نکردم و میگفتن موهای بچه پیداست و زمین و زمان دور سرم میچرخید
به معنای واقعی کلمه شکستن همزمان هشت استخوان رو تجربه کردم
جیغ داد گریه درد زور فشار ناامیدی
چیزایی بود که داشت به طور مکرر اتفاق میوفتاد تا وقتی که ساعت پنج و نیم شد و مثل اینکه ساعت ۶ وقت تغییر شیفت بود و دکترا باید شیفتو تحویل میدادن و این شد که بالاخره دکتر اومد بالا سرم و گفت اینکه فوله چرا نمیزاد .. من میدونستم که اگه اون روز زودتر یکمی کمکم میکردن حتما زایمان میکردم ولی یه بار ک گفتم توروخدا یکم فشار بدید یه پرستاری گفت مگه وظیفه ماست بچه رو بزاییم خودت زور بزن .
خلاصه دکتر به همکارش گفت فشار بده و خودش از پایین برش زد و از تایمی که این خانمای بزرگوار وارد اتاق شدن و شروع کردن به دنیا اوردن بچه تا وقتی دخترم به دنیا بیاد کلا ۱۰ دیقه هم نشد
یه نفر به بالای شکمم فشار وارد کرد و از پایین برش زدن و بچه مثل ماهی سُر خورد به سمت بیرون و من همش تو ذهنم میگفتم اینا ک میدیدن من نمیتونم زور بزنم چرا زودتر نیومدن کمکم چرا من انقدر درد کشیدم چرا داشتم میمردم !
بچه ساعت ۱۷:۴۵ به دنیا و اومد و فشار وارد کردن جفتم خارج شد و بخیه زدن و تا چند دقیقه دیگه هیچکس تو اتاق نبود و همه رفتن که برن خونشون و من موندم و اتاق خالی و بازم همون دانشجو و دخترم فروزان
باز به اینجا ختم نشد و قضایا ادامه دارد ....
مامان مریم مامان مریم ۶ ماهگی
سلام تجربه زایمان طبیعی :
من وقتی رفتم بیمارستان زیر دلم درد میکرد و کمرم اما دردش قابل تحمل بود تست انقباض دادم اما انقباض نداشتم وقتی معاینه شدم چهار سانت باز بودم ماماها ی بیمارستان به خاطر بی تجربه بودنشون شروع کردن دستشون و تو واژن من کردن تا یک ساعت دست اینا تو واژن من بود و من از درد داد میزدم به جای اینکه به من بگن ورزش کنم پیاده روی کنم تو بیمارستان و .... اینا با زور منو زائوندن این فشارهایی که به من وارد کردن باعث شد ،دیسک کمرم پاره بشه حین زایمان من به ماماها گفتم شما دنده های منو شکستید انقدر فشار به من دادن و شکم و واژن منو فشار دادن در صورتیکه من سابقه زایمان سریع داشتم اصلا احتیاج به این همه زور و دستکاری نبود من اصلا از بیمارستان میلاد راضی نبودم اصلا . وقتی بچه به دنیا اومد چند ساعت بعدش مامای بیمارستان یه فرم اورد مشخصات منو بنویسه چه بیماریهایی داری تو بارداری چقدر وزن اضافه کردی تا حالا عمل کردی یا نه و ... از این سوال ها به جای اینکه اینا رو قبل از بستری کردن من بپرسن چند ساعت بعد از به دنیا اومدن بچه ازم پرسیدن واقعا الکی هزینه نکنید بیمارستان به درد نخوری هستش ...
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۶ ماهگی
میخاستم تجربه خودم رو از زایمان طبیعی با بی دردی اپیدورال بگم امیدوارم مفید باشه .
پرسه زایمانم یکم طولانی میشه بگم چون بدون درد و انقباض با معاینه یک سانت بستری شدم حالا کسی خواست دلیلش بدونه بپرسه میگن براش . ولی خلاصه از اول که مصمم بودم اصلا نمیخام منتهی به ۴ سانت رسیدم اینقدر تا به اون موقع درد کشیده بودم و داد زده بودم که دیگه نمیکشیدم . ۴ سانت هم که شدم خیلی خیلی زیاد شد درد ها به خاطره همین فقط میگفتم بی دردی بزنین راحت بشم . و واقعا هم راحت شدم .
بی دردی که زدم کلا اروم شدم و طولی نکشید که خوابم برد و بعد یه دو ساعتی بیدار شدم و هیچ دردی نداشتم . ماما همراهم گفت پاشو روی تخت حرکات سجده رو برو . همین که شروع کردم و چندتا رفتم دیدم اصلا نمیتونم حرکت کنم و احساس زور زدن ناخدااگاه داره بهم دست میده . دیگه به ماما گفتم اونم معاینه کرد و گفت ۷ سانتی . منم خوشحال شدم و اون احساس زور ادامه داشت دیگه دراز کشیدم و فقط زور دادم تا دکترم سریع خودشو رسوند بهم . کلا فاز اخر زایمان خیلی زود گذشت . من از خواب بیدار شدم فک کنم نیم ساعت بعدش زایمان کردم یعنی تا دکترم اومد دوسه تا زور دادم بچه به دنیا اومد و تمام .
مامان پارمیس مامان پارمیس ۱ سالگی
سلام مامانا خوبید من بعد از ۴ ماه امروز وقت کردم از تجربیات زایمان طبیعی بگم من تو ۳۸ هسته و۳ روز بودم که مامای همراهم زنگ زد گفت برو بیمارستان برای نوار قلب رفتم خلاصه دیدن که ضربان بچم منظم نیست و ماینم کردن خیلی درد آور بود وبستریم کردن و آمپول فشار روز ساعت ۱۸ شب شروع کردن نم نم داشت درام شروع میشد عین پریودی خیلی حس بدی بود واقعا منی که تجربه نداشتم اصلا نمی‌دونستم باید چیکار کنم تو سن ۱۶ سالگیم بچه دار شدم از طبیعی هم می ترسیدم ولی به زور شوهرم رفتم طبیعی نزاشت سزارین کنم🤧خلاصه هر چی می‌رفتیم جلو دردهای من بیشتر و بیشتر میشد نگم از اخلاق های بد پرستاران آنقدر به آدم بی احترامی میکردن من از ترسم نمی‌تونستم حتی صدام و در بیارم خدا ازشون نگذره گذشت و گذشت ساعت شد ۷ صبح به آنقدر گریه کردم به مامای همراهم زنگ زدم یجوری صدای منو شنید پاشد اومد ولی دید هنوز ۲ سانت رحمم باز شده کلا همه تعجب میکردن درام آنقدر وحشت ناک بود ولی کلا پیشرفتی نداشتم و تو ۲ سانت مونده بودم بعدش یکم که گذشت شدم ۴ سانت دیدن که بازم جلو نمیره کیسه آب منو زدن من دیگه طاقت نداشتم به مامای همراه میگفتم یکم بخوابم ولی اون نمیزاشت می‌گفت باید ورزش کنی اومدم که پاشم یهو بی اختیار شدم و زیش کردم یه خانومی نظافت چی اونجا بود بالای ۴۰ سال سن داشت هرچی از دهنش بیرون می اومد بهم گفت مگه آخه دست خودم بود به خدا قسم خوردم نبخشمش واگزارش میکنم به امام زمان