من همون کاچی رو تو بیمارستان خوردم سریع دستشوییم اومد خخخخ
با اینکه سز بودم ولی انقدررررر غذاها خوشمزه بود که دلم میخواست بازم بخورن
من مثل تو دقیقا انگار تو داری من توصیف میکنی 🤣🤣
وای وای از درد بخیه ها موقع خنده نگو😬😬 منم تو بیمارستان خانومه اومد لباس زیر پوشوند موقع رفتن گفت مبارکت باشه ، مامانم گفت چی مبارک باشه منم با حرص گفتم شورت بعد مامانم خنده اش گرفت منم خندیدم از درد وسط خنده جیغ میکشیدم 🥲😂
زایمانم عالی بود تمام دوستام فامیلام اومدن دیدن منو پسرم شب بیمارستان مامانمو خواهرشوهرم موندن پیشم فرداشم مرخص شدم اومدیم خونه مادرشوهرم همه فامیلای همسرم اومدن باز اونجا دو هفته خونه مادرشوهرم موندیم بعد دوهفته اومدیم خونه خودم مراسم جشن بزرگ گرفتیم فردای مراسم رفتیم خونه مامانم دو هفته ام خونه مامانم موندیم
من سزارین بودم بیمارستان خصوصی لنصافا غذاهاش خوشمزه و عالی بود وای اولین کباب بعد زایمان انقدر چسبید بهم ...
نفخ هم من شدید داشتم بخاطر شیاف ها بود ینی عوارض اون بود
من معده درد و خالت تهوه هم داشتم
ولی خب سه روز بچم بستری بود با اون وضع بخیه ....
بعد روزای که اومدیم خونه یادم نیست انقدر میخوابیدم کل کارای بچرو مامانم میکرد
من بیمارستان خصوصیم بودم ولی یه ذره سوپ فقط دادن هر چی میگفتم بخورم مثلا موز آبمیوه هر چی پرستارا نمیزاشتن . کارشون عمدی بود که یه شب دیگه بستری بشم
خیلی شیرین بود😍کاش میشد این روزای خوبو بزنی عقب دوباره تکرار بشن
من دوشب موندم بیمارستان چون پلاکت خونم اومده بود پایین خواستم مرخص بشم بچم زردی گرفت گفتم ببر خونه بزار دستگاه گفتم من طاقت خونه دستگاه گذاشتن ندارم همینجا نگهدارین و منم بزور خودمو جادادم پیشش موندم و انگار نه انگار سزارین شدم همش پشت شیشه بالاسرش وایمیسادم هورمونام ریخته بود بهم حالم خوب نبود هرلحظه میرفتم میگفتم توروخدا بچم گناهداره نزارین جابجاش کنن خیلی حالم بد بود اصلا بخودم توجه نکردم یشب باسختی موندم فرداش مرخص شد اومدیم خونه تا رسیدم جاریم اومد سریع اصلا تو وضع بدی بودم دلم نمیخواست منو تو اون شرایط ببینن حالم خوب نبود دیگه یهو از حال رفتم .در کل خوب نبود
وای عزیزم داغ دلم تازه کردی
من یک بارداری بسیار بسیار سختی داشتم خیلی خودش یه کتاب بخوام بنویسم هر بلای سرم بگی اومد
من قرار بود پیش دکتر خودم سرارین بشم اما ماه اخر رفت خارج و من فرستاد پیش یکی دیگه اون دکتر هم قبلا دکتر زنداداشم بود که بخاطر اشتباهش بچع سقط شد تو ماه هشتم بعدا شوهرم خانواده ام نزاشتن برم پیش اون و دکتر دیگه قبول نکرد سزارین کنه من موندم بحث طعبیی حتی رفتم با سونو گرافی هماهنگ کردم که تو برگه اخرین سونو بزنه بچه بریچ من سزارین کنن اما دکتر ها قبول نکردن موند من ماما همراه گرفتم تو ۳۸هفته ۶روز گفتن که بیا بستری شو ساعت ۸صب
خیلی قشنگ بود 😍البته شبی ک زایمان کردم تا صبح نخوابیدم و شبی که مرخص شدم اومدم دوش گرفتم خانواده خودمو شوهرم دورهم جمع شدیم اذان گفت پدرشوهرم در کوش پسرم اسمشو گذاشتیم و دیگه رفتن و مامانم فقط موند همسرمم خیلی ذوق میکرد منم یه شیاف گذاشتنو تا صبح غش کردم مامانم بیدارم میکرد بجع رو شیر بده من گیج منگ بودم میگفتم یا خدا یعنی تا کی باید شبا بیدار شم شیر بدم اینکه اولین شبه🤣یادش بخیر خیلی قشنگ بود😍
خیلی خوب بود،😂😂😂
به من که شیاف دادن تا زدم دستشوییم گرفت بعدم دکترم دید وضعیتم خوبه مرخصم کرد ولی چند روز قبلش بستری بودم نابود شدم شب تا صبح بیدار بودم من از ماه چهارم تا آخر بارداریم لگن درد داشتم اصلا خواب نداشتم یهو لگنم قفل میکرذ کلا بارداریم افتضاح بود
چشام پر اشکک. همه بیدار شدن مامانم کفت بچه پیپی. کرده میخدیم خابوندشون ولی. خیلی سخت بود نفخ ک میشد مثل مارر میپیجید تو شکمم صبحش رفتم دستشویی راحت شدم چون بیمارستان هیچی نمیخوردم دستشوییم نمیامد حالم بد میشد از غذاهاشون و محیطشون مخصوصا ک از خونه خودم وسیله نبرده بودم و غذاهای بخش طبیعی ها هرچقد خشمزززه بود مال سزارین زهرمارررر ی کباب مارمولکی دادن بهم با ی پیاله سوپ. ک نخوردم هیچ کدوم ولی مال طبیعی رو کلا ماه 8 بارداریم بستری بودم و قبل زایمانمم ی شب بودم. بهم غذا دادن خیلی خشمزه بود مرغ و سالاد و برنج و سوپ اینا بود با ظرف ی بار مصرف هرچی اخلاق بعضیاشون س گی بود غذاشون خشمزه بود ولی هرچی بحش سز اخلاقشون خوب بود بجز نظافت چی های عنتیقه غذاشون بد بود
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.