بیایم از شبی ک از بیمارستان مرخص شدین امدین خونه بگین

من کلا با یکی پشت گوشی. حرف بزن بو و تصویر ازش دریافت میکنم تو مغزم. یا برم خونه کسی جاش بشینم یا بخابم حس میگیرم ازش. حالا من زایمان کردم رو تخت بیمارستان اصلاا دو روز رو نتونستم بخابم 3 ساعت با زور امپول خابم کردن با گریههه ب شوهرم کفتم تورو سر حدت نگو دستشویی نکردم منو ول کنن. الکی کفتم دستشپیی کردم امدم خونه مامانم ی کاچییی پر روغن ب. زور ب خوردم داد. دیکه بی هوش شدم بعد کل خانوادم تو پزیرایی جا انداختن خابیدن ک بچه نو امده هواسشون باشه. بابام مامانم داداش کوچیکم از یکم کنار من اون ور تر خابیدن ولی اون یکیا دور بودن ازمون چون حرف میزدن مامانم کفت بچه بد خاب میشه برین دور تر بخابین خلاصه نصف شب بود 🤣🤣 من پاشدم دیدم تو خاب شکمم نفخ کرده چ ساز و اوازی راه انداختم زود نکاه کردم دیدم همه خابن ولی مامانم و دخترم. نشستن همو نکاه میکنن یهو با مامانم زدیم زیر خنده اینقد خندیده بودیما منم کلا بخیه هام اینقد درد میکرد با کریه میخندیدم

۱۳ پاسخ

من همون کاچی رو تو بیمارستان خوردم سریع دستشوییم اومد خخخخ
با اینکه سز بودم ولی انقدررررر غذاها خوشمزه بود که دلم میخواست بازم بخورن

من مثل تو دقیقا انگار تو داری من توصیف میکنی 🤣🤣

وای وای از درد بخیه ها موقع خنده نگو😬😬 منم تو بیمارستان خانومه اومد لباس زیر پوشوند موقع رفتن گفت مبارکت باشه ، مامانم گفت چی مبارک باشه منم با حرص گفتم شورت بعد مامانم خنده اش گرفت منم خندیدم از درد وسط خنده جیغ می‌کشیدم 🥲😂

زایمانم عالی بود تمام دوستام فامیلام اومدن دیدن منو پسرم شب بیمارستان مامانمو خواهرشوهرم موندن پیشم فرداشم مرخص شدم اومدیم خونه مادرشوهرم همه فامیلای همسرم اومدن باز اونجا دو هفته خونه مادرشوهرم موندیم بعد دوهفته اومدیم خونه خودم مراسم جشن بزرگ گرفتیم فردای مراسم رفتیم خونه مامانم دو هفته ام خونه مامانم موندیم

من سزارین بودم بیمارستان خصوصی لنصافا غذاهاش خوشمزه و عالی بود وای اولین کباب بعد زایمان انقدر چسبید بهم ...
نفخ هم من شدید داشتم بخاطر شیاف ها بود ینی عوارض اون بود
من معده درد و خالت تهوه هم داشتم
ولی خب سه روز بچم بستری بود با اون وضع بخیه ....

بعد روزای که اومدیم خونه یادم نیست انقدر میخوابیدم کل کارای بچرو مامانم میکرد

من بیمارستان خصوصیم بودم ولی یه ذره سوپ فقط دادن هر چی میگفتم بخورم مثلا موز آبمیوه هر چی پرستارا نمیزاشتن . کارشون عمدی بود که یه شب دیگه بستری بشم

خیلی شیرین بود😍کاش میشد این روزای خوبو بزنی عقب دوباره تکرار بشن

من دوشب موندم بیمارستان چون پلاکت خونم اومده بود پایین خواستم مرخص بشم بچم زردی گرفت گفتم ببر خونه بزار دستگاه گفتم من طاقت خونه دستگاه گذاشتن ندارم همینجا نگهدارین و منم بزور خودمو جادادم پیشش موندم و انگار نه انگار سزارین شدم همش پشت شیشه بالاسرش وایمیسادم هورمونام ریخته بود بهم حالم خوب نبود هرلحظه میرفتم میگفتم توروخدا بچم گناهداره نزارین جابجاش کنن خیلی حالم بد بود اصلا بخودم توجه نکردم یشب باسختی موندم فرداش مرخص شد اومدیم خونه تا رسیدم جاریم اومد سریع اصلا تو وضع بدی بودم دلم نمیخواست منو تو اون شرایط ببینن حالم خوب نبود دیگه یهو از حال رفتم .در کل خوب نبود

وای عزیزم داغ دلم تازه کردی
من یک بارداری بسیار بسیار سختی داشتم خیلی خودش یه کتاب بخوام بنویسم هر بلای سرم بگی اومد
من قرار بود پیش دکتر خودم سرارین بشم اما ماه اخر رفت خارج و من فرستاد پیش یکی دیگه اون دکتر هم قبلا دکتر زنداداشم بود که بخاطر اشتباهش بچع سقط شد تو ماه هشتم بعدا شوهرم خانواده ام نزاشتن برم پیش اون و دکتر دیگه قبول نکرد سزارین کنه من موندم بحث طعبیی حتی رفتم با سونو گرافی هماهنگ کردم که تو برگه اخرین سونو بزنه بچه بریچ من سزارین کنن اما دکتر ها قبول نکردن موند من ماما همراه گرفتم تو ۳۸هفته ۶روز گفتن که بیا بستری شو ساعت ۸صب

خیلی قشنگ بود 😍البته شبی ک زایمان کردم تا صبح نخوابیدم و شبی که مرخص شدم اومدم دوش گرفتم خانواده خودمو شوهرم دورهم جمع شدیم اذان گفت پدرشوهرم در کوش پسرم اسمشو گذاشتیم و دیگه رفتن و مامانم فقط موند همسرمم خیلی ذوق میکرد منم یه شیاف گذاشتنو تا صبح غش کردم مامانم بیدارم میکرد بجع رو شیر بده من گیج منگ بودم میگفتم یا خدا یعنی تا کی باید شبا بیدار شم شیر بدم اینکه اولین شبه🤣یادش بخیر خیلی قشنگ بود😍

خیلی خوب بود،😂😂😂

به من که شیاف دادن تا زدم دستشوییم گرفت بعدم دکترم دید وضعیتم خوبه مرخصم کرد ولی چند روز قبلش بستری بودم نابود شدم شب تا صبح بیدار بودم من از ماه چهارم تا آخر بارداریم لگن درد داشتم اصلا خواب نداشتم یهو لگنم قفل میکرذ کلا بارداریم افتضاح بود

چشام پر اشکک. همه بیدار شدن مامانم کفت بچه پیپی. کرده میخدیم خابوندشون ولی. خیلی سخت بود نفخ ک میشد مثل مارر میپیجید تو شکمم صبحش رفتم دستشویی راحت شدم چون بیمارستان هیچی نمیخوردم دستشوییم نمیامد حالم بد میشد از غذاهاشون و محیطشون مخصوصا ک از خونه خودم وسیله نبرده بودم و غذاهای بخش طبیعی ها هرچقد خشمزززه بود مال سزارین زهرمارررر ی کباب مارمولکی دادن بهم با ی پیاله سوپ. ک نخوردم هیچ کدوم ولی مال طبیعی رو کلا ماه 8 بارداریم بستری بودم و قبل زایمانمم ی شب بودم. بهم غذا دادن خیلی خشمزه بود مرغ و سالاد و برنج و سوپ اینا بود با ظرف ی بار مصرف هرچی اخلاق بعضیاشون س گی بود غذاشون خشمزه بود ولی هرچی بحش سز اخلاقشون خوب بود بجز نظافت چی های عنتیقه غذاشون بد بود

سوال های مرتبط

مامان مامان فندقی🐻 مامان مامان فندقی🐻 ۲ سالگی
شاید من حساسم یا بد شبی رفتم خونه مامانم. اولش با نامزد داداشم قهر بودم. هی داداشم دخمل منو بوس کرد ناز اون برگشت گفت من اصلا بچه‌ خاهرت دوست ندارم چیزی نگفتم ...بعد گوشی برداشته جلو من زنگ دختر دایی هایش زده قربون صدقه شوند می‌ره. قربونتون بشم و ودلم تنگ شده و من کسی جز شما نمیخام. منم گفتم بچها من نیازی ب دوست داشتن تو نداارن اون قدر داد زد و جیغ که داداشم گفت میزنم تو دهنت داد و فریاد نکن بعد اون داداشم از شهر اومدن برگشته با خنده میگه بچه من بچه شهر بچه تو شهرستان ....باز هیچی نگفتم بمیرم پسرم اون قدر شلوغ خراب کاری کرد اصلا میبرمش تو جمع انگار از قفس آزاد شده بچها بغل می‌کنه بوس لمس. داداشم ب بچم گفت دخترم ظریفه تو هم وحش باز هیچی نگفتم. بمیرم برای بچم ،بچم بردم اتاق گفتم تو رو خدااااا مودب باش التماس میکنم ب پات میگفتم آروم بازی کن .آروم صبحت کن نمیخاد بری با اون دختر منظورم بچه داداشم بازی کنی گفت مامانم چشم تا در اتاق باز کردم پرید رو دختر داداشم گفت هی بیا دعوا 🤔یا ب زور بغلش کرده بود گفت وای ولم کن 🫠بچم رفت هرچی بالشت آورد براش پرت میکرد منم گفتم پاشو بریم خونه. اومد خونه همچیییی دعواش کردم الآنم خابید و من پشیمونم و مادر بد. مادر احمق منم. پسرم دوستت دارم قلبم ♥️
مامان 𝒶𝓋𝒾𝓃𝒶👼🏻 مامان 𝒶𝓋𝒾𝓃𝒶👼🏻 ۲ سالگی
بچه ک بودم همیشه ازخدامیخاستم بهم خواهربده مامانم باردارشد انقدر ذوق زده بودم باهاش رویا ساختم براش اسم انتخاب کردم تا مامانم رف سونو و گفتن پسره خیلی ناراحت شدم اخه دوتا داداش دیگم داشتم ایندفه همه امیدم این بود دختربشه ک نشد تنشون سلامت باشه الان مردی شدن براخودشون مامانم دیگه بچه نیورد از مامانم قط امید کردم همیشه بخدامیگفتم حاستی دوس داشتنتو ثابت کنی بهم دختربده خواهرک ندادی از تنهایی دربیام سالها پشت هم گذشتو منم ازدواج کردم همش دلم میخاست هروقت امادگیشو داشتم خدابهم بچه بده اونم دخترک همینطورم شد دوسال بعد ازدواجم اقدام کردمو با بیبی چک مثبت رو ب رو شدم روزها میگذشتو من هرروز ب امید اینکه تو دلیم دختره باهاش حرف میزدم تا انومالی ک صد درصد مطمئن شدم دختره داداشام مامانم خودم از ذوق گریه میکردیم اونجا بهم ثابت شد خداخیلی دوسم داشته هرروز بابت بودنش هزاران بار شکرش میکنم (چن روز پیش صب زودتراز من بیدارشده بود نشسته بود بالا سرم دست میکشید روصورتم چشامو واکردم خندید سرمو بغل کرد دوباره چشامو بستم خیلی خابم میومد ایندفه بوسیدم و همچنان نوازش میکرد چشامو ک واکردم انق بامحبت نگا میکرد لبخند میزد دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم محکم بغلش کردم بوسیدمش )از اونروز هربارنشستم فیلم نگامیکنم میاد این حرکتارومیزنه و من هزاربار اون لحظه براش میمیرم قبلا بچه بود وقتایی ک خاب بود یا بیارمیشد من اینکارا رو میکردم الان داره برام جبرانش میکنه با اون دستای کوچیکش خدایا مرسی ک
انقدر بهم لطف داشتی🫀🌱🫠
مامان ๓єђгรค๓ مامان ๓єђгรค๓ ۱ سالگی
دیشب خاب دیدم مُردم . عزرائیل رو دیدم ک اومد سراغم و یهو جسمم رو دیدم ک مرده بعدش مراسم ختمم رو دیدم .داشتم مشکی پوشیده بودن و بعضی از اطرافیان خوشحال بودن و .... یهو از خاب پریدم دیدم ک زنده م خداروشکر کردم 🤲
بعد چای دم کردم ب جای صبحونه با پسرم تیتاپ و بیسکوییت با چای خوردیم (الان خانوما میان فوش میدن که ضرر داره نده به بچه 🤭حالا یروز طوری نمیشه.آدم گاهی باید شل کنه)و یه خرید از اکالا زدم و پوشک پسرم باز کردم و یکم همینجوری بدون پوشک گذاشتم چرخید بعدش کلی ظرف تو سینک بود و نَشُستَم و با خیال راحت نشستم سریال مودیدم بعدش شوهرم از خاب بیدار شد صبحونه شو بردم تو رخت خابش خورد بعد بهش خابم رو تعریف کردم ناراحت شد و بهش گفتم اگه یروزی مُردم خیلی مراقب مهرسام باش و زن هم بگیر تنها نمون.ادم از فرداش خبر نداره ک‌.الکی جدی گرفتیم زندگی و .بعد با پسرم رفتیم دوش گرفتیم و آب بازی کردیم و اومدم .خونه تکونی رو فعلا ول کردم و کنار بخاری زیر پتو دارم استراحت میکنم .
بدون سخت گیری و قائده و قانون .... 🙂🙃😶
پوشک
فرزند پروری
اسهال بچه
مادر
#مادر #فرزند
مامان ساره مامان ساره ۲ سالگی
مامانا بلاخره با یه هفته تاخیر ما هم واکسن18ماهگی امروز زدیم.
تو مرکز بهداشت از بس گریه کرد تمام صداش کیپ شد منتها تو ماشین دیگه با مامانم یکم بازی کرد تا رسیدیم خونه خوابش میومد خیلی چون قبل بردن به بهداشت ساعت7/30بیدارش کردم بعد تا8بهش شربت پاراکید دادم بجای قطره اونم5سی سی بخاطر همون بیدار شدن و تاثیر دارو خسته بود دیگه یه نیم ساعت بزور با اسب اینا سرگرمش کردم که یکم راه بره بعد اون خودش رفت سمت نانوش که لالا کنم اما چون خیلی بد واکسن بود تا الان که تجربه داشتیم دیگه وسایلاش برداشتیم از صبح مستقیم اومدیم خونه مامانم اینا با اینکه دوتا خیابون فاصله داریم اما مامانم گفت بیا اینجا من حواسم به بچه باشه خونه نمون دیگه چون سریای قبل هم کلا تایم واکسن خودش کنارم بود با همه این توضیحا لطفا دعا کنید که سبک ترین حالت براش بگذره چون تازه وزنش رسیده10کیلو ولی ماشاالله قدش84بهم گفت اما من همیشه یکی دوستانت خطا در نظر میگیرم که شاید کوتاه تر باشه قد بچه اونا تند تند اندازه میگیرن
مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۲ سالگی
روز دوم واکسن...
.
دیشب کلی تب کرد و بالاخره ۴صبح به هزار زور و زحمت خوابوندمش،خودمم شب سختی رو گذروندم کلی گریه کردم عصابم داغون بود دلم ب شدت گرفته بود کلی از خدا گله کردم که چرا من!!!
وقتی با مامانم دردودل میکردم اونم با من گریه میکرد که منم فکر نمیکردم تو این سنم همچین اتفاقی واسم بیوفته فکر میکردم بعد از این همه سختی و زحمتی که کشیدم قراره یه نفس راحت بکشم و اشک تو چشاش حلقه زده بود و به یه نقطه خیره شده بود منم اونقد گریه کردم ک سرم داشت منفجر میشد،گذشت مثل همه شبای سختی ک گذشت
.
.
ظهر شد بازم بی قراری میکرد خودمم حال روحی خوبی نداشتم مامانم هم داشت میرفت جایی،با هزار زور و زحمت بعد۲ساعت کلنجار خوابش گرف ک بخوابه یهو مامانم درو باز کرد شروع کرد به گریه اینقد گریه کرد،داشتم از گشنگی میمردم ار دیشب هیچی نخوردم بودم رفتم دیگ رو همینطوری آوردم رو سفره با یه کاسه،غذاکشیدم ک بخورم یهو اومد پیشم نشست با چنگال زد تو خورشت،چند قطره پاچید رو دستم،داغ بود از سوزش دستم نه از سوزش قلبم دیگه طاقتم تموم شد،کنترلم از دستم رفت با تموم وجود فریاااد زدم سرش ک سوووختم،خیلی گریه کرد از ترس میلرزید تا حالا منو اینقد عصبی ندیده بود اولین بار بود با این شدت سرش داد میزدم،بغلم کرد گریه:کرد منم باهاش گریه کردم ۲تایی با صدای بلند از اعماق وجود گریه کردیم اینقد گریه کرد خسته شد،چن قاشق برنج خوردم داشتم از سرگیجه میمردم،براش وسایل آوردم نشست بازی کرد بعدش ۲تایی خوابیدیم...
.
.
‌۱۴۰۴/۱۱/۶
.
دلنوشته از روز دوم واکسن
بماند به یادگار از یه روز سخت دیگه..‌.