واقعا درست گفتن هر زن با یه زایمان ده سال پیر میشه، من ده سال پیر شدم، کمر درد، زانو درد، بخیه هام تیر میکشه، گردن درد از بیمارستان باهام مونده، به سختی میتونم بشیم بلند بشم، انقدر به پوست و موهان حساس بودم، همیشه روتین پوستی داشتم، الان یادم میره صورتمو بشورم😫موهامو حموم به حموم شونه میکنم😫 شام و ناهارمون گم شده هر موقع بچه بخوابه غذا میخوریم، کارایی که دوست داشتم هر روز انجام میدادم، هنه رو کنار گذاشتم، رابطه زن و شوهری کمرنگ شده، هیچوقت بدون لاک نبودم الان ناخونامو از ته میگیرم که بچم پوستش زخم نشه، خوابم همیشه سر وقتی بود😂😂 چقدر به تغذیه ام حساس بودم حتما اب ده لیوان بخورم، صبحها حتما مویز بخورم، سروقت ویتامین بخورم😂😂 36 سال اینحوری بودم، دوماهه 180 درجه تغییر کرده، خیلی جالبه که بچه چقدر تاثیر میزاره تو زندگی، همش همسرم میگه کلا خودتو فراموش کردی، میگم این بچه به مراقبت من نیاز داره واجبتر از خودمه
واقعا مادر بودن سخته، از خود گذشتگی😍😍

۶ پاسخ

مادر که میشی یعنی دیگه باید فدا کنی خودتو برای بچه ات.نمیگم نمیشه به خودت برسی ها ولی تا یک مدت همینه.من دستشویی نمیتونستم برم از بس پسرم گریه میکرد شوهرم میومد میگفتم بگیر برم دستشویی. البته شما بستگی به سنت هم داره ۳۶ سال زندگی راحت بدون دردسر داشتی سخته.من از ۲۵ سالگی تا الان که سومی رو باردارم درگیر بچه بودم دیگه عادت کردم شما هم عادت میکنی.ولی راست میگی مادر پیر میشه

چقد حرف دل خیلی از مادرس ،واقعا مادر فداکاره

دقیقاااا وضعیت زندگی ماهم اینجوری شده🥲💔

نه عزیزم رفته رفته بهتر میشی حتی بهتر از قبل

بعله برای همین میگن بهشت زیر پای مادران است

بعد 6 ماه خیلی بهتر میشه

سوال های مرتبط

مامان گردو💙 مامان گردو💙 ۷ ماهگی
سوال:من دو سال پیش دماغمو عمل کردم گفتم بعدا بچه دار بشم سخته عمل کنم سه روز بعد از عمل که تو خواب مثل این که دست میزنم بعدش ده بار مجبور شدم دماغمو جا بندازم این به کنار شوهرمم که از ده تا بچه بدتر سندروم دست بی قرار انگار داشت هر شب موقع خواب دستش رو پرت میکرد رو صورتم میمردم و زنده میشدم دستشم سنگیییین
تازه باردار شده بودم ینی قبل از بیست هفته اومدم از فریزر وسیله بردارم محکم در یخچال رو کوبیدم تو دماغم 😬 جوری که فشارم افتاد روز عمل سزارین هم خدماتیه اونجا میخواست منو جابه جا کنه بعد از عمل محکم آرنجش خورد به دماغم منم خواب و بیدار بودم حال نداشتم حرف بزنم خلاصه الان که ورم دماغم خوابیده( اخه یه سال بود عمل کرده بودم هنوز ورم نخوابیده بود بعدشم باردار شدم بازم ورم کرد) تازه ورم خوابیده معلوم شده دماغم کلا تپه چالست دست میکشم یه جاییش زده بیرون 🫥🤕 درد عمل ترمیمی به کنار با یه بچه کوچیک و یه بچه بزرگ که از ده تا بچه دوساله هم بدتره (شوهرم) چطوری دماغمو عمل کنم 😫😭
کولیک
شیرخشک
رفلاکس
پوشک
تناسب اندام
مامان آوا💖 مامان آوا💖 ۲ ماهگی
این عکس رو دیدم
یاد اولین روزی که سزارین شدم افتادم
همه ی خانم های تخت های کناریم که مثل من سزارین شده بودن از درد خوابیده بودن و همراهشون به بچه شیر خشک میداد
اما من با کلی درد بلند میشدم مینشسنم که بهش شیر خودمو بدم
اما بلد نبودم چجوری بهش شیر بدم
چقدر به پرستار ها اصرار میکردم تو رو خدا بیاین بهم یاد بدید
اصلا براشون مهم نبود
چقدر با گریه ی بچم گریه میکردم
چقدر دستم درد بود از جای آنژیوکت ها چون خیلی خم نکهشون داشته بودم
کلا کبود شده بود ی تیکه دستم
برای اولین راه رفتن همراه تخت های دیگه اومدن دستم رو گرفتن
دومین راه رفتنم دستمو دختر عموم گرفت
بقیه اش رو هم از بس مامانم باهام بد اخلاقی میکرد و می‌گفت مگه چته و میخواستی طبیعی زایمان کنی و من که بهت گفته بودم
خودم تنهایی از رو تخت بلند میشدم میرفتم سرویس
خیلی بد باهام رفتار میکرد خیلی
وقتی از اتاق عمل اومدم بیرون
پاها و دست ها تا چندین ساعت بی حس و بی حرکته
از کم. به پایین فلجی
بهم میگفت یکم همت کن تلاش کن بلند شو به بچت شیر بده
هر چی میگفتم من کلا فلجم الان به همت من نیست که بلند بشم
باز تکرار می‌کرد
و می‌گفت که من گفته بودم سزارین نشو
وقتی می‌خواستم ترخیص بشم
سختم بود خم شم لباسمو بپوشم چون زخمم فشار میومد
اما اصلا بلند نشد کمکم کنه
ولی برای بچم مادربزرگ خوبیه ...
اما همیشه مطمعنم که منو دوست نداره
نمی‌دونم شایدم چون تازه زایمان کردم خیلی حساس شده بودم
اما از همون لحظه های اول با درد بخیه رو تخت بیمارستان از درد حرف های مامانم گریه میکردم
درد سزارینم در برابر درد حرفهای مامانم یک بود در برابر هزار
مامان سه تفنگدار مامان سه تفنگدار ۵ ماهگی
مامان آوینا مامان آوینا ۱۲ ماهگی
وای این واکسن چه چیز رومخی بود الان دیروز زدیم همش بیداریم داریم تب بچرو میگیریم که تب نکنه هر ۴ ساعت ساعت گذاشتم بهش استامینوفن میدم ایناش به کنار همش گریه میکنه و غر میزنه همش دوست داره بیاد تو بغلم راهش ببرم منم چون سزارین شدم داغونم پاهام دستام ضعیف شده زود دردم میگیره لگن درد شدید دارم نمیتونم راهش ببرم تا میشینم رو زمین بچرو میارم پایین از رو دوشم گریه میکنه ناله میکنه دیگه از گریه خسته شدم خودمم الان دوماهه که عین آدم نتونستم بخوابم و زندگی کنم واقعا پیرم دراومده دیگه ناشکری نمیکنم الهی شکر که بچم سالمه هزار مرتبه شکر اما واقعا بچه بزرگ کردن خیلی سخته باید کمک دست داشته باشه آدم من همیشه تو زندگی تنها بودم چون مادر نداشتم خواهر نداشتم کسیو نداشتم الانم که بازم تنهام کسی حتی نمیاد حالم و بپرسه که یه کم حال روحیم عوض شه از صبح تا شب به سقف خونه خیره شدم خسته ام دیگه خدایا فقط بهم توان بده زودتر بچه بزرگ بشه گریه هاش کمتر شه که کلافه ام کرده حتی نمیتونم یه غذا ی درست حسابی درست کنم آشپزی تعطیل شده به هیچ کار شخصی خودم نمیتونم برسم حتی حموم رفتن ساده خدایا زن های قدیمی چجوری انقدر زیاد بچه میاوردن والا ما تو یه دونش زاییدیم