پارت دو سزارین: اصلااااا امپولش درد نداشت حتی ب اندازه امپول معمولی هم درد نداشتتا زد پای راستم انگار جرقه خورد بردم بالا کمکم پاهام گرم شد گفت دراز بکش
گفتم بیهوش نمیخام شما مطمعنی بیحسم
گفتن به شوخی بیهوشی داری توهم میزنی 😂
گفتم نهههه
بعد گفت پاتو ببر بالا نتونستم گفت دیدی بیحسی
پارچرو کشیدن من متوجه نشدم دکتر اومده
بهم گفتن میخایم بتادین بزنیم نترس انگار حس کردم رو شکمم و پام یچیزی کشیدن ولی اصلا نفهمیدم کی برش زدن یهو دیدم دارن گوشیمو اماده میکنن
وشکممم و معدم رو پنج شش باری فشار دادن فهمیدم داره بچه میادش
گفتم دارین چیکار میکنین گفت بچت تپلیه
یهو‌صدای گریه بچه اومد و اشکم سرازیر شد اول عکسشو گرفتن بعد با گوشی عگسش نشون دادن بعد خودشو اوردن صورتشو چسپوندن
گفتممم از اون زاویم بگیرین گفتن کم دستور نداری ک😂
دیگ بخیه رو شروع کرد بچه رو هم برد
کادر اتاق عمل ی اهنگ گذاشتن و دکتره بخیه زد تموم شد دونفر اومدن منو از رو تخت اتاق عمل گذاشتن رو تخت ک میخان ببرن ریکاوری چنان پرتم کردن ک ترسیدم بیفتم از اون ور تخت
بقیه در پارت بعد..😂😂😂😂😂😂😂.

۸ پاسخ

ای جانم مبارک باشه عزیزم

واقعا سزارین انقدر راحت؟من خیلی میترسم

چطوری میتونستی حرف بزنی. من زبونم قفل کرد وقتی بی حس شدم... اینقدرم سریع کار میکردن ، در عرض ۴.۵ دقیقه بچه رو در اوردن...

چندکیلو بود بچت

وای اشکم درآمد 🥹

عالی بود

بسلامتی عزیزم...چن کیلوبود بچت؟

باحال بود خداییش😂😂

سوال های مرتبط

مامان نیلا 🌊🩵 مامان نیلا 🌊🩵 ۶ ماهگی
پارت-دوم-سزارین:

از اتاق عمل منو صدا زدن. رفتم داخل . اولش سابقه داروییمو پرسیدن(من لووتیروکسین و متیل دوپا میخوردم) بعد گفتن همینجا تو اتاق انتظار بشین. من رفتم بشینم که متوجه گریه یه نوزاد خیلی کوچولو شدم ک تازه ب دنیا اومده بود و رو میز بود . خدماتی اومد تمیزش کرد و لباس پوشوند. بعد صدای دکترمو شنیدم بعدشم منو صدا زدن و رفتم . اول دراز کشیدم رو تخت. بعد گفتن پاشو بشین و سرتو کامل خم کن . پشتمو بتادین زدن و امپول بیحسی زدن(اصلا هیچی نفهمیدم و هیچ دردی نداشت). بعد گفتن سریع دراز بکش. همون لحظه یه جریان داغ داخل پاهام حس کردم. انگار ب جای خون ، اب جوش درجریان بود. کادری ک کنارم واستاده بود گفت پاتو ببر بالا. منم نتونستم . و گفت که ما حین عمل هم چنبار چک میکنیم ک بیحس کامل شده باشی بعد عمل میکنیم. همون لحظه دکترم وارد شد و سلام داد بعد پرده سبز جلوم کشیدن. و عمل شرو شد. اصلا هیچی نمیفهمیدم فقط بعد پنج دیقه اینا حس فشار رو شکمم احساس کردم ک همون لحظه صدای گریه دخترمم اومد. چشام اینجور 😍 بود. بعدا بچه رو اوردن کنار صورتم چسبوندن و عکاس اتاق عمل اومد ازمون عکس گرفت . بعدش بچه رو بردن و دکترم شکممو ساکشن کرد و بخیه زدنام شرو شد. من همون لحظه حس سردرد و سرفه داشتم و ب اون خانمی ک کنارم واستاده بود گفتم. اونم یه مسکن داخل سرمم زد و ماسک اکسیژن رو دهنم گذاشت. (خود عمل کم طول کشید شاید درحد ده دیقه ولی بخیه زدنا خیلی طول کشید ۲۰ دیقه اینا) بعدا منو بردن ریکاوری . (هیچ دردی نداشتم ب خاطر اثر بیحسی ) و بعد یه مدتی اینا منو ب بخش منتقل کردن.
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱۶ ماهگی
پارت پنج
زایمان سزارین
اوردش این ور پرده نشونم داد 🥺 خیلیییی حس خوبییی بود ایشالله ک همتون این لحظه رو تجربه کنید ❤️❤️بعد بردتش اون ور ک تمیزش کنن . همون لحظه که داشتن بخیه میزدن یه خانوم پرستاره اومد بهم گفت میخایم بالای لباستو پاره کنیم بچه رو لخت یه ساعت بزاریم رو بدنت (تماس پوست با پوست )
بچه رو اوردن گذاشتن رو سینم . خیلیییی حس خوبی بود خیلی باهاش حرف میزدم ولی این حس خوبه زود تموم شد چون حالت تهوعم برگشته بود . گفتم برش دارید دارم بالا میارم . بچه رو برداشتن یه ظرف گرفتن اگ بالا بیارم .
دکتر بیهوشی اومد باز امپول زد و یکم بعد خوب شدم . بخیه ها تموم شد و همه تبریک گفتن و بردنم ریکاوری . پتو انداختن رومو یکم بعد بچه رو گذاشتن رو سینم برای تماس پوست . و متاسفانه نتونستم اونجا شیر بدم چون سر سینم نوک نداشت . بعد ریکاوری بچه رو جدا منم جدا بردن تو بخش .
دم ریکاوری همسرم و خواهر شوهرام و مادرشوهرم و مامانم وایساده بودن که مارو دیدن🥹
مامان شاهان مامان شاهان ۱۶ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان یزدان مامان یزدان ۳ ماهگی
تجربه زایمان
پارت2:
قبل شروع عمل با دکتر حرف زدم همه استرس هارو شست برد...نشستم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی ی آقای جوان بود ک خیلی هم شوخ طبع و با حوصله بود اومد برام آمپول بیحسی رو زد و گفت دراز بکش الان پاهات گرم میشه گز گز میکنه و من منتظر بودم علائمی ک گفتن رو حس کنم ولی خبری نبود دکتر با ظرف بتادین اومد بالاسرم گفتم دکتر شروع نکنیا من بی حس نشدم دکتر بیهوشی گفتن ک ن متوجه نیستی الان بی حس شدی پاهاتو تکون بده ببینم من انگشتامو تکون دادم گفت ن دیگ زرنگی اگه راست میگی پاهاتو با پاشنه بیار بالا ببینم من پاهامو آوردم بالا و قیافه متعجب دکتر و دیدم🤭😂 گفت پاشو بشین دوباره بزنیم ایندفعه دیدم ک دو برابر داروی قبلی رو پر کرد داخل سرنگ و تزریق کرد برام
هنوز تزریق تموم نشده بود تو حالت نشسته بودم ک لرزش و گز گز پاهام شروع شد لرزش ب حدی زیاد شد ک تا دستام رسید حتی حرف زدنمم لرزشی شد😅
بعد دراز کشیدم و عمل شروع شد متوجه هیچ حس و دردی نبودم... ی آقا پسر جوان هم بالاسرم بود و حالتامو بهم میگفت ک الان ممکنه حالت تهوع بگیری ممکنه تنگی نفس داشته باشی و این موارد... یکم گذشت ک متوجه شدم دارم رو تخت تکون میخورم و بعدش فشاری ک زیر سینه میدادن و حس کردم و بهم گفت ک میخوان بچه رو بکشن بیرون و بعدش گفت ک بدنیا اومد😍 از اونجایی ک من همش گریه میکردم آمپول خواب زد بهم و من خوابم برد بعد یکی بیدارم کرد و گفت پاشو پسرتو ببین و صورتشو گذاشت رو صورتم🥺آخ ک بهترین حس دنیا بود اون لحظه... بعد یزدان و بردن و من باز خوابم برد وقتی بیدارشدم ریکاوری بودم موقع اومدن ب بخش شد اومدن جابجام کردن رو تخت دیگ یکم درد داشت و ماساژ کوتاه شکمی دادن اونجا ک اونم درد داشت ولی وحشتناک نبود و بعدش رفتیم اتاقم
مامان مامانم مامان مامانم روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم
خلاصه رفتم سرویس دیدم هیچی دیک نیس خیالم راحت شد ساعتای ۱ نیم شب میخاستم بلند شم دیدم ی چیزی ازم ریخت سریع برقو روشن کردم دیدم شلوارم خیسه و ی چیزای خونی هم بود فهمیدم کیسه آبم پاره شده ولی هیچ دردی نداشتم سریع رفتیم بیمارستان اومدن معاینه کردن گفتن بله کاملن پاره شدع بعد سرم بهم وصل کردم منم گفتم دکترم صب بهم نامه سزارین دادن زنگ زدن ب دکترم جواب نده البته دردام داشت شروع می‌شد هر از گاهی میگرفت ول می‌کرد و دکترم همچنان جواب نمیداد منم دردام داشت بیشتر می‌شد دیگ ساعتای ۶ نیم صب دکترم خودش زنگ زد و شرایطمو بهش توضیح دادن دکترم گف سریع اتاق عمل رو آماده کنین بعد ی پرستار اومدن بهم سوند وصل کرد اونقدر ک شنیده بودم درد نداشت ک منو بردن برا اتاق عمل اتاقو دیدم ترسیدم رفتم رو تخت یکی اومد ک آمپول تو کمرم بزنه بهش گفتم میشه منو بیهوش کنین من میترسم هم فضای اتاق بستس انگار دارم خفه میشم بعد گف ن بیهوشی اصلا خوب نیس نترس فقط خلاصه سوزن رو زد تو کمرم من حس کردم پاهام داغ شد بعد پرده رو کشیدن بعد حس کردم دو نفر با قدرت دارن فشار میدن رو شکمم منم داد کشیدم ک درد دارم دکتر گف تموم شد بیا اینم بچت ینی ب ۱ دقه فک کنم نرسید
مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۹ ماهگی
ادامه تجربه زایمان
سریع گفتن دکتر اومد بالا سرم گفت مدفوع کرده و رفت ب مادرم گفت بگو همسرش برع پک بخرع بیاد نشسته بودم رو تخت کاملا کیسه ابم پاره شد زیر پام پر از آب سبز رنگ شد و رگه های مدفوع هم توش بود بعد ده دقیقه دیدم ک‌ با کلی برگه اومدن بالا سرم ک امضا کن باید بری سزارین بچه تو خطره امضا کردم اومدن بهم آنژیو کت زدن و سوند وصل کردن ( نفس عمیق بکشین هین سوند زدن ی سوزش خفیف داره فقط درد ندارع) با مادرم لباسام رو عوض کردم و سوار ویلچرم کردن برم سزارین رسیدم اتاق عمل چون بچه مدفوع کرده بود اورژانسی بردنم اتاق عمل دکترا آماده بودن ب کمر آمپول بی حسی زدن دوبار در آورد دوباره زد گفت کج میشه آمپول سومین دفعه زد بی حسی رو
از سر شونه هام گرفت بخوابونم رو تخت کمرم درد گرفت صدا داد بعد پرده کشید جلو چشمم سه تا آقا بودن گفتن ک ما اونور رو نمی‌بینیم خیالت راحت لباسم رو تا زیر سینه دادن بالا کامل شکمم رو با بتادین ضد عفونی کردن بعد پارچه انداختن کامل روی شکم و پاهام و چیزی از بدنم معلوم نبود آقایون رفتن اونور احساس لرز ریزی داشتم
مامان الین مامان الین روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین پارت ۳؛بردنم اتاق اتاق عمل اونجا یکم باهام حرف زدن ک اسم بچه چیه و اینا بعد گفتن بیا رو این تخت رفتم ذو تخت یکم دراز کشیدم تا دکتر بی هوشی اومد بلندم کردن نشستم بعد دکتر گفت شونه هات بنداز سرت هم بنداز پایین منم انجام دادم خیلی استرس داشتم برا آمپول یکم سوخت جاش بعدش دوبار درازم کردن بتادین زدن رو شکمم کم کم پام گرم شد بعد من همش استرس اینو داشتم نکنه سر نشم یهو دردم بیاد پرده رو کشیدن جلو صورتم دستامم بستن من گفتم من سر نشدم نگاه پام رو میتونم تکون بدم گفتن ن سر شدی خیالت راحت دیگه کارشونو شروع کردن منم متوجه میشدم دارن چکار میکنن ولی دردی نداشتم وقتی هم داشتن بچه رو میکشیدن بیرون ی لحظه خفه شدم هی میگفتن دارم خفه میشم میگفتن تحمل کن دیگه تمومه بچه رو ک در اوردن اصلا گریه نمیکردن تو بغلمم نزاشتن نمیدونم کجا بردنش فقط گفتن چه بچه تپل مپلی دیگه من ندیدمش بعدش هم نگاه تو کاشی ها اتاق عمل کردم قشنگ شکمم رو ک پاره بود رو دیدم فقط استرس داشتم حتی میترسیدم بپرسم بچم رو کجا بردین
مامان عسلم🤍 مامان عسلم🤍 ۸ ماهگی
تجربه سزارین ۲
گفتم دکترم کی میاد گفتن ساعت ۲:۳۰
زنگ زدن ک دکترش اومده مریضو حاضر کنین بیارین اتاق عمل
اومدن برا سوند عین سگ میترسیدم اونقد منو ترسونده بودن
گف یه پا از شلوارتو دربیار چشامو بستم گفتم زود باشین دیگه
ماما گفت پاشو دختر تموم شدی بیا رو ویلچر بریم گفتم شوخی نکنین درد داره اخه
سوند گفتن بیا واقعا تموم شدی
منو بردن اتاق عمل اونجا یه آقا بود یکم پیر همه چیو ازم پرسید بعد فرستاد داخل اتاق
فشارمو رفتن
دکتر بی حسی اومد گفت چطوری دخترم نمیترسی گفتم نه گف صورتت اونجور نمیگه انگار ترس داری گفتم یکم
گفت یکم خم شو کمرتو ماساژ بدم گفتم باشه یکم خم شدم قشنگ ستون فقرات رو ماساژ داد گفت نترس دارم آمپول میزنم وقتی زد هیچی نفهمیدم
یهو پاهام گرم شدن اومد تا زیر سینه هام
بتادین میزد دکتر میکفتم من میفهمم هاااا نبرین منو من حس میکنم
بعد شونم درد گرفت یهو گفتن نترس عوارض بی حسیه
دیدم دکتر میگه نترس بچه رو در میاریم گفتم باشه
یعنی انگار قلبمو دراوردن از جاش
صدای جیغ دخترمو شنیدم گریه کردم
بعد گفتن تمومه میبریم ریکاوری
بچمو بردن منو هم بردن ریکاوری
بعد ۴۰دقیقه آوردن بخش
اومدن سرم زدن شیاف برداشتن لباسامو عوض کردن
شکممو ماساژ دادن ک واقعا هیچی نفهمیدم کلا چیزی نبود گفتم ماساژ تموم شد گفتن بله
بعد ۶ساعت نوشیدنی خوردم
مامان 🩵Kourosh🩵 مامان 🩵Kourosh🩵 ۱۵ ماهگی
پارت ۳

بعد منو بردن زنه گفت برو رو تخت شونه ها شل سر پایین یه سوزن به کمرم زدن دردش کم بود من بهو یکی پاهام بی حس شد پرید دکتر گفت تکون نخور عزیزم بعد اینکه زد گفت دراز بکش پرده سبز جلوم اویزون کرد و من کلا هبچب هس نکردم گفت پاهاتو بده بالا گفتم‌من مگ پا دارم هیچی حس نمیکنم بعد اصلا پاهام و دستام تا اخر داشتن میلرزیدن و من دستام بیشتر تکون میخورد بعد کلا چیزی حس نکردم یه زن هم بالا سرم بود داشتیم حرف میزدیم😂😂خیلی زایمان شیکه😂😂 یعد هنش شکمم در حال تکون بود ولی میزی نمیفهمیدم بعد دیدم گفن ناف دور گردن بچس حرصم گرفت گفتن تقصیر اون دکترا بود دیر منو فرستادن پایین خلاصه بعد گفتن مبارکههه منم استرس بعد دیگه در حال دوختن بودنش بعد پرده رو اوردن پایین من کلا بی حس بودم بچه رو اوردن گفتن بدس کن ببریمش بعد بوس کردم بردن تو یه اتاق عشارمو گرفتن گفتن فقط کم خونیت رو ۹ اونده🙂بعد منو بچه رو بردن تو اتاق خودمون من گذاشتن رو تخت منم بی حس بعد دیکه خاتوادع ها اومدن و به خوشی تموم شد الانم مینیرم برا پسرمم❤️🫀🥲