۹ پاسخ

منم خیلی وقته این حس پوچی رو دارم ولی انشالله شما برسی به اون چیزی ک دوس داری

من قبل از بارداری شاغل بودم درکنارش باشگاه وکلاس زبان میرفتم ...الانم از۲هفته دیگه برمیگردم سرکار..درسته از وقت گذروندن بادخترم ورسیدگی به امور خونه لذت میبرم اما دوست ندارم از اولویت ها و اهداف خودم دور بشم وخودمو تمام وکمال وقف شوهروبچه کنم

منم مثل شمام شاغل بودن با اینکه میدونم سخته و با بچه شاید اصلا غیر ممکن باشه ولی برام مثل یه حسرته خیلی دلم میخواد شاغل باشم

منم میخوام امسال ایشالله کنکور دکتری بدم

عزیزم‌تودرحال انجام مفید و بزرگترین کاردنیایی پرورش دوانسان و نظم دادن به یه خانواده و زندگی درکنارش ازخودت بودن و زنوگیت لذت ببر ابنم یه دورس میگذره تنها میشی و دلتنگ‌

همین ک مادری امید یه بچه ای و چراغ خونه رو روشن نگه داشتی فقط مفید نبودی قطعاقهرمانی .اینکه هدف گذاری کردی عالیه ان شاله بهش برسی.

لیسانس چی داری

دقیقا منم فک میکنم عمرم هدر شد

درس نمی خواد مجدد بخونی یه حرفه که علاقه داری را عالی انجام بده و پیشرفت کن

سوال های مرتبط

مامان عسل نازم مامان عسل نازم ۵ سالگی
سلام مامانا
می‌خوام یه درد دل بکنم
از روزی که بچم به دنیا اومد همه فکر و ذکر شد دخترم. کارم رو به خاطر دخترم گذاشتم کنار و به خاطر کار شوهرم که بیرون شهر بود شهر زندگیم هم عوض کردم و الان غربت نشین شدم. حالا هم به یه زن افسرده و زودرنج تبدیل شدم که هیچ چیزی خوشحالش نمیکنه. هم خودمو نابود کردم و هم دخترم داره مثل خودم افسرده میشه. تصمیم گرفتم برگردم به شهر خودم هر چند که از همسرم دور میشم و دیگه کمتر همدیگه رو میبینیم ولی باز می‌دونم تو شهر خودم چی به کجاست و همه جاهاش رو میشناسم و ممکنه روحیه‌م رو دوباره به دست بیارم. من به خاطر اینکه دخترم شبها بابا بالای سرش باشه حاضر شدم بیام تو شهر غریب ولی خودم دارم دیوونه میشم چون اینجا هم که هستیم خیلی امکاناتش کمه واسه همین گفتم به خاطر خودم و دخترم که شده باید دوری رو تحمل کنم ولی هر چی فکرشو میکنم میگم چرا زندگی من باید اینقدر دچار چالش باشه چرا نباید مثل دیگران زندگی کنم چرا باید یه موقعیت رو فدای یه موقعیت دیگه بکنم و هزارتا چرای دیگه و تنهایی و غم و اشک😔
مامان چشم قشنگ😍 مامان چشم قشنگ😍 ۴ سالگی
از وقتی با خودم تصمیم گرفتم به پسرم کمتر سخت بگیرم و بزارم تو هرسنی که هست بچگی کنه و لذت ببره از همچی میتونم بگم استرس و حساسیت خودمم ۷۰ درصد کمتر شده...شاید خودخواهی باشه ولی باید بگم من پسرمو پارک نمیبردم زیاد چون میترسیدم تو پارک یه اتفاق بد براش بیوفته تاب بخوره بهش چمیدونم بدزدنش و و و هزاران فکر خیال دیگه که قرار نبود حتی ۱درصد اتفاق بیوفته...دیدم اینجوری نمیشه خودمو بردم تو دل کار انگاری خودمو مجبووور کردم که این کار حتما باید بشه چه تو بخای چه نخای قراره اتفاق بیوفته..نتیجش خیلی خوب بود از اون روزی که این تصمیم گرفته شد پسرم تو حیاط خاک بازی میکنه(تو ذهن من:اشکالی نداره رفتیم بالا تو خونه لباساش عوض میشه دستاش شسته میشه)پسرم تو حیاط دوچرخه سواری کرده(تو ذهن من:اشکالی نداره اگه بخوره زمین نهایتش یه خراش کوچولو میوفته روی دستش ولی درعوض دوچرخه سواری یاد گرفته)اسباب بازیاش وسط اتاق و هال خونه پخش شده(تو ذهن من:اشکالی نداره مهم اینه الان سرگرم شده و داره بازی جدید کشف میکنه)و خیلی موردا از قبیل همین کارها. میخام بگم من زیادی سخت میگرفتم هم به خودم هم به بچم واقعا الان میبینم نیازی به این همه حساسیت نبود و خداروشکر میکنم از الان میتونم مادر بهتری براش باشم🥹