فکر کنم همه مامانا تاحالا اینو فهمیده باشن که تو دنیای بچه‌ها یه قانونی وجود داره تحت عنوان: اگه امروز حالت روبه راه نیست پس بدتر پی‌پی می‌کنم بهش تا حسابی به مرز جنون برسی👹

آنیسا هم که بسیار انسان قانون مندیه!
از این رو! امروز در راستای لبریز کردن تمام ظرفیت های روانی من سنگ تموم گذاشت
و درنهایت عین یک موشک بالستیک منفجر شدم
از اون انفجار های مادر دختری که بعدش بختک عذاب وجدان چارچنگولی میچسبه بیخ گلوت
و تا یه هفته خجالت میکشی با همسایه‌ت چشم تو چشم شی😇
در این راستا گفتم خب عب نداره!
عوضش میپوشیم میریم پارک از دل جفتمون در بیاد😌
چشمتون روز بد نبینه اول کار یه آقای به ظاهر محترم که پسرکوچولو همراهش دایی صداش می‌کرد گیر داد به‌ما😐 هی به بهونه‌های مختلف مثلا میخواست کمک کنه و سرصحبت باز کنه
بعدش هم چشم انیسا اسکوتر یه دختربچه رو گرفت🫠و اونجا دقیقا نقطه‌ی اغاز فاجعه بود
هیچ توضیح و سرگرمی و وعده وعیدی کارساز نبود
نه بستنی نه توپ نه عروسک و نه هیچ چیز دیگه!

یه اوضاعی هم درست شده بود که حس میکردم شدم موضوع غیبت خاله زنکا
به هر زور و ضربی بود انیسا رو نشوندم تو کالسکه‌ش و برگشتیم خونه
حالا نشستم رو مبل به یه نقطه‌ی نامعلوم تو سقف خیره شدم و یه‌جووووری بدنم و بازوهام درد میکنن انگار از سر کارگری ساختمون برگشتم😐

تصویر
۲۱ پاسخ

نقطه به نقطه اش رو قشنگ با بند بند وجودم درک کردم 🙂💔
مخصوصا عذاب وجدان و خجالت از همسایه رو زدی تو خال 🫠😩
آوا دو سه باری منو انقدرررر تا مرز جنون برد که خودمو زدم 😫😤 به شدت با تنبیه بدنی مخالفم و تا حالا انگشتم به آوا نخورده ،دیگه زورم به خودم رسید و خودمو زدم 🤕🥲

ای خدا درکت میکنم، همین ک باز سعی کردی اوضاع عوض کنی و اروم کنی خیلی خوبه. میدونم سخت گذشت برات ولی دمت گرم ک تو اون حال نموندی. ی روزایی پیش میاد ♥️

اول اینکه فدای اون قلمت
بعدش فدای بدن و بازوهات
میفهممت که چقدر مستأصل بودی
نمی‌دونم چرا هرچی می‌ره جلوتر هیچی این بچه ها سرجاشون نیست
اصلا وضع رو ب بهتر شدن پیش نمیره
البته ک من میگم بخاطر شرایط و اوضاع روحی داغون ما بخاطر جامعه و مملکتی ک داریم توش زندگی میکنیمه همه ی اینها

این خشم های فروخورده آخر از یه جامون میزنه بیرون! هرچند که گفتی منفجر شدی، ولی مطمئنم اون‌انفجار خیلی شایسته و‌بایسته ی شرایط حساس کنونیت نبوده و هنوز ته ترقه هایی داری😅
آخر شب که بچه ها میخوابن منم حس سربازی رو دارم که دوتا فرمانده گنده دماغ داره و صبح تا شب هزارتا کلاغ پر رفته 🦥

نتیجه میگیریم که هیچوقت بچه رو‌ بعد از دعوا پارک نبریم چون امکان داره یه فاجعهی بدتر اتفاق بیافته🦦😂😂😂

از اون روز قشنگا داشتیا😁😁

منم مثه تو‌ام اعصابم‌ خرد باشه بدنم اینجوریه انگار از کوه برگشتم‌

وای نگو نگو درکت میکنم منم امرزو بالستیک شدم متاسفانه

روز پرحاشیه ای بوده پس
امیدوارم شب زود بخوابه😅

دقیقااا🥹🥹 درکت میکنم

ببینش

تصویر

وای امروز دخترم انقدر لج کرده بود نه تو کالسکه نه تو ماشینش نه پیاده میرفت فقط چسبید بمن ک بغل کن
منم برگشتم بالا ک ب خیال خودم قانع میشه ولی زهی خیال باطل بعد نیم ساعت گریه و خودزنی و جیغ و دادی ک کرد گولم زد گفت با پا میرم منم تا پامو گذاشتم تو کوچه دوباره چسبید بهم 😤 وااای انقدر عصبی بودم ولی دام سوخت بغلش کردم تازه پارکم بردمش ولی اونجا دختر خوبی بود

درخواست بده گلم

اقاهه بهت گیر میداد یا بچه به دخترتون؟وو

دقیقا
چنروزه ک حال ما خراب است 🫤😄

انیسا عاشقتم خاله😘😂😍🩷🤌

😂 بنظرم شکلک فرش هم برات ناراحته کیامتوجه اش شدت
دقیقا من امروز همین حال تو رو تجربه کردم

عزیزم چق درکت میکنم

فقط میتونم بگم انیسا جون خاله عزیزم شب زود بخواب

میفهممت من جای تو بودم میزدم تو دهن یارو تا حالیش شه😂😂

منم دقیقا انگاری چندروزه تومعدن کار کردم از درد دست و خستگی

دقیقا منم هروقت حالم گرفتس همه دست به دست هم میدن بدترم کننن🤣🤣

سوال های مرتبط

Fateme Fateme قصد بارداری
دخترا بیایین تجربه مو از غول مرحله ترک پوشک تعریف کنم براتون😁

حقیقتا که من از این مرحله تو ذهنم یه غول بزرگ ساخته بودم!! اما خداروشکر اخیلی راحت پشت سر گذاشتیمش

من از یه هفته قبل اینکه از پوشک بگیرم شروع کردم باهاش کار کردن که ما وقتی جیش و پی پی تو شکممون جمع میشه کمکشون میکنیم بیاد بیرون برن پیش مامان بابا و دوستاشون
حتی به دسشوویی میگفتیم خونه پی پیا🥴
براش دوتا کتابم گرفتم که پایین عکسشونو میزارم
خودمم هر بار میرفتم سرویس با آب و تاب تمام تعریف میکردم که میرم به جیش و پی پی های تو شکمم کمک کنم برن پیش مامان باباشون🫣
وقتی پی پی میکرد (تو پوشکش) میگفتم ممنون که کمکش کردی..

خلاصه بعد یه هفته استارت زدیم
من از قصری استفاده کردم که بنظرم خیلی راحتتره
روز اول یه خطا روز دوم یه خطا و روز سوم دوبار خطا داشت وتمام!!💃💃😁
البته همون روز اول یه بار جایزه گرفت با این عنوان که دیگه پوشک نمیپوشم و به جیشم کمک میکنم روز سوم هم یه جایزه چون دختر قهرمانم تو لگنش پی پی کرده بود😅
مامان آنیسا مامان آنیسا ۲ سالگی
مامان رویسا❤️ مامان رویسا❤️ ۲ سالگی
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامانا من از زمانی که ازدواج کردم اصلا همسرمو دوست ندارم و از همه لحاظ نه حرف همو میفهمیم نه تفاهم داریم به اصرار اون باردار که شدم همش تنهایی و اعصاب خوردی از طرف خودش و خانوادش بود وقتی زاییدم ورشکست شد و تا ۱ونیمی دخترم اصلا پیش ما نبود همه بدبختی و کارای زندگی به گردن خودم بود بعلاوه وضعیت مالی بد . بعد اونم که کارای زندان و ایناش تموم شد بازم کارش جوریه که میبینی یک هفته مثلا نیست کار کنه که قسط بده الان دوهفتس که پدرم فوت شده این هفته شوهرم نبود کلا من همش پیش مادرمم دخترمم شیطونی می‌کنه جو خونه سنگینه خودم اصلا نمیتونم گریه کنم فقط فوق العاده عصبی شدم و سر دخترم داد و بیدار میکنم واقعیت احساس میکنم هیچ لذتی از وجود دخترم نمی‌برم هروقتم به شوهرم میگم میگه چکار کنم مجبورم و بقیه مگه چکار میکنن دخترمم بی نهایت لجباز و بداخلاق شده و یک هفته که همش مریض بود نمی‌دونم چکار کنم حالم اصلا خوب نیست نه میتونم طلاق بگیرم دخترمم که سن لجبازیشه نه میتونم پدرمو برگردونم تو یه راهی که همه طرفش بستس گیر کردم
مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
یه مدته که بخاطر بی اشتهایی و هیچی نخوردن هانا خیلی عصبی و کم حوصله شدم..این که با تمام خستگیام پا میشم براش غذایی که دوست داره رو میپزم اما حتی نگاهشم نمیکنه خسته ترم میکنه و واقعا به قول شوهرم غمباد میکنم...حالم از این دنیا و زمونه و شرایط زندگی های سختمون هم گرفتس...دیشب رفتیم جایی مهمونی و از لحظه ورود هانا یهو چسبید تو بغل باباش و دیگه پایین نیومد بعدم خودم به زور بردمش داخل اتاق و باهاش کلی حرف زدم ترسیده بود از آقای صاحب خونه که قبلا هم بارها دیده بودش...هرکاری کردم نه تنها آروم نشد و از بغلم پایین نیومد شروع کرد با آخرین توان گریه کردن و داد و بیداد...عمه ش اونجا بود همه اومدن و باهاش حرف میزدن اما هیچ فایده ای نداشت...دیگه یه لحظه از شدت عصبانیت و برافروختگی داد زدم سرش و با ناراحتی از بغلم گذاشتمش پایین و اونم بلندتر اشک میریخت تا اینکه دیگه خداحافظی کردیم و رفتیم...از خودم بدم اومد که بعد اون همه همدلی و آرامش دادن بهش اون حرکت آخر چی بود...روز قبلش هم بخاطر اینکه دهنشو بعد از ۲۴ ساعت گرسنگی باز نکرد و غذا بخوره سرش داد زدم...اونم منی که با تمام وجود مخالف تهدید و داد زدن سر بچه ام...دیشب های های اشک ریختم چرا نمیتونم رو خودم تسلط داشته باشم..گناه اون طفل معصوم چیه من مسئولم در برابر تمام رفتارهای خودم....😒😒
مثل ماه 🌜🌜🌜 مثل ماه 🌜🌜🌜 قصد بارداری
سلام روز پنجم ترک پوشک.......

میخوام به اون مامان هایی که مثل من ترک پوشک براشون کابوس هست یه خبر خوب بدم.....

مامانا اصلا نترسید خیلی راحت هست!!!!!!!!👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻

فقط کافیه کاری رو که میگم انجام بدید به منم مامانی که ۳ تا بچه شیر به شیر داشت یاد داد و خیلی خوب جواب داد.....🤗🤗🤗🤗


اول تمام پوشک هارو از جلوی چشم جمع کنید و به کوچولوتون بگید پوشک هارو کلاغ ها بردن و تو دیگه بزرگ و قوی شدی باید تو wc دستشویی بکنی.....
به هیچ عنوان دیگه از موشک استفاده نکنید⛔️⛔️⛔️⛔️⛔️

روز اول هر یک ربع یک بار ببرید wc و بهش آموزش بدید که باید کارشو اینجا بکنه تاکید میکنم هر یک ربع یک بار حتما ببرید اونقدر اینکارو بکنید که به محیط wc عادت بکنه روز اول خیلی مهمه......

احتمال همکاری نکردن یا مقاومت و گریه یا حتی ترس از مدفوع خودشون وجود داره کاملا طبیعی هست اصلا نترسید و خسته نشید......
اگه شاشدان داره تو اون یاد بدید که بکنن اگه ندارن تو همون دستشویی بکنن هم میشه من پسرم شاشدان داره ولی تو اون نمیشینه....!

روز دوم هر نیم ساعت یک بار باید ببرید wc .....

ادامه داره بیاین تایپک بعدی.......👉🏻👉🏻👉🏻👉🏻
مامان فندق و گردو مامان فندق و گردو ۳ سالگی
امروز یکی از بدترین روزای زندگیم بود من واقعا هر روز با پسرم یه چالشی دارم دیگه از هیچ چیز و هیچ کس نمیترسه نه برای من نه باباش تره هم خرد نمیکنه سر خوردنش داغون داغونم شوهرم امروز بهم گفت یه مشکلی داره وگرنه مگه میشه بچه هیچی دوس نداشته باشه انصافا مگه میشه بچه از شیر انبه غلیظ یا همون شیک انبه اونم خودم زحمت میکشم درس میکنم یا شیر موز یا معجون یا بستنی خوشش نیاد به خدا هیچ بچه ای رو ندیدم بستنی دوس نداشته باشه آنقدر شوهرم اصرار کرد بهش بخوره از صبح هیچی نخورده بود ساعت ۶غروب اومدیم بهش شیک انبه بدیم جفتمون رو رنگی کرد بسکه حرص خوردیم آخرم شوهرم کاسه رو کوبید تو دیوار حتی نمیخواد لب بزنه ببینه مزش چطوریه فقط ناهار خورده بود که اونم بلافاصله کلش رو بالا آورد روز به روزم داره بدتر و حرف گوش نکن تر میشه خیلی خستم خیلی روح و جسمم داغونه دلم میخاد یه کوله ببندم نصفه شب برای همیشه برم و دیگه هیچ کس رو نبینم حالا در کنار همه اینا بعد اون پروسه شکستن کاسه بردیمش پارک یه خانمه متولد ۷۸سه تا بچه داشت ۷ساله ۶ساله و۶ماهه یه طوری حرف میزد که میگفتی وای زندگی با بچه چه لذت بخشه با اینکه اون دوتا بزرگه مدام صداش میکردن و اون شش ماهه داشت گریه میکرد قشنگ داشت می‌خندید و سیگار می‌کشید نمیدونم من مشکل دارم یا اونا خوش به حال بچه هاش با همچین مادر آروم و ریلکسی بیچاره پسر من با این پدرو مادرش
مامان هومان مامان هومان ۲ سالگی
مامان رز🌹 مامان رز🌹 ۲ سالگی
سلام.
بدموقع است، اما الان وقتشو داشتم در مورد ترک پوشک تجربه مو بگم.
راستش من از شاید حدود 18ماهگی رز رو برای تعویض پوشک میبردم‌سرویس بهداشتی،
اونجا بهش میگفتم حالت دستشویی ایرانی بشینه.
اسمشو گذاشته بودم قورباغه ای.
و میشستمش.
بعد هم میومد بیرون خشک میکردم و‌پوشک پاش میکردم.
همین حین به مرور آشنایی با سرویس هم به وجود اومده بود کامل.
یه روز که یه کتاب در مورد جیش کردن رو براش مبخوندم دیدم که توجهش جلب شده‌
یادم اومد توی سیسمونیش پاتی داشته.
گفتم تو هم داری از اینا...بیارم برات؟
خلاصه اون پاتی هم اومد جزء از وسیله های خونه شد.
عروسک هاشو میشوندم روش.
خودش مینشست.
کم کم با خمیر پی پی درست میکردم.
یه عروسک بی بی داشت به اون اب میدادم که بشینه و جیش کنه.
همه اینها در قالب بازی بود.
ای حین هم کم کم پی پی خودشو تو پوشک بهش نشون میدادم.
وقتی میشستمش میگفتم پی پی ها میرن خونه شون‌
پوشک رو خودش مینداخت سطل آشغال...
این پروسه همچنان ادامه داشت.
تا اینکه کم کم تو سرویس جیش میکرد،
براش عجیب بود که چیه!
توضیح میدادم بهش...
بعد یه مدت پاتی هم اومد تو سرویس.
خودش گاهی پیشنهاد میداد بعد اینکه شستمش بشینه روش.
اونجا جیش میکرد و خالیش میکردیم و دوباره پوشک میپوشید.
حدود یه ماه قبل گفت دیگه پوشک نپوشم.
دوساعتی گذاشتم باز باشه،
حس کردم خودم امادگی ندارم.بنابراین دوباره پوشک.تو این بازه بازی های حرکتی برای تقویت لگن رو بیشتر انجام میدادیم.
برای بادکنک و عروسک پی پی درست میکردیم.میبردیمشون سرویس که پی پی کنن.
و تا اینکه دوبار خودش توی سرویس پی پی کرد.
از یه تایمی پوشک ها رو گذاشتم جلوی چشمش، برای هر بار تعویض ازش میخواستم پوشک رو بیاره.
باهم شمرده بودیم، و گفته بودم پوشکت تموم شه شورت میپوشیم.