‎#شاهنامه برای نی‌نی‌های دو ساله
‎### قسمت هفدهم: تشنگی در بیابان
‎خورشید بالا آمده بود و بیابان داغ و درخشان شد.
‎رستم و رخش تشنه بودند. علفی نبود، آبی نبود.
‎هوا خیلی گرم بود پاهاشون میسوخت،
‎رخش دیگه نمیتونست بپره بازی کنه، چشماش دستاش پاهاش خسته بود دلش میخواست گریه کنه دلش میخواست جیغ بزنه.
‎اما رستم بازم کمکش کرد

‎چو خسته شد از رنج و راه دراز
‎فرود آمد از زین و بنهاد ساز

‎یه زیر انداز کوچولو از کوله پشتیش دراورد و پهن کرد و با چوبا یه سایه‌بون درست کرد و گفت: «رخش من، اینجا بشین استراحت کن، من دنبال آب می‌گردم.»
‎رفتش و بعد از کمی جست‌وجو، چشمه‌ای یافت. آب زلال و خنک بود. برگشت، رخش رو صدا زد و با هم نوشیدند.
‎پس از نوشیدن آب و غذا خوردن و استراحت، نسیمی خوش وزید و دلِ هر دو آرام شد.

‎ماهم وقتی که گرسنه ایم یا تشنه، گریه نمی‌کنیم جیغ نمیزنیم مثل رخش به یکی میگیم تا بهمون آب و غذا بدن، ما بچه‌ها وقتی خسته شدیم بدنمون دیگه جون نداره باید استراحت کنیم کمی بخوابیم، تا دوباره حال‌مون خوب بشه و کلی ماجراجویی کنیم.


.
عزیزانم امروز واقعن خسته‌م ، سوفی تا زانو تو گل رفته، علف خورده، موز رو تو صورت خودش له کرده، دوبار زیر آب پاشای پارک خودشو خیس کرده، لوپ کار یه بچه دیگه رو برداشته و فرار کرده و ده بار فرار کرد تا مرز گم شدن، دیگه جونی برام نموندهفردا جواب اون سوالارو براتون تایپ می‌کنم.،

تصویر
۹ پاسخ

. چه عالی

خداقوت عزیزم❤️

عزیزم منبعتون معرفی میکنید برای شاهنامه

👌👌❤️❤️

چقدر قشنگ در خواست دادم گلم قبول کن فرداشب برای پسر ۷سالم بخونم عااااشق شاهنامه هستش

ممنون عزیزم

قربونت بشم مهربون😍

ممنونم عزیزم
خدا قوت

ای جاااان روز شلوغی داشتی،خدا قوت
مرسی که با خستگی وقت گذاشتی و نوشتی💙🧡

سوال های مرتبط

مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۲ سالگی
خب امروزو میزارم جزو بدترین روزای زندگیم

بچم صبح زود خواب بد دید بیدار شد با گریه و نتونست دیگه بخوابه ، دیگه تا ظهر یک سره نق نق و بهونه ، حین نق زدنش سعی میکردم بازی کنم باهاش حواسشو پرت کنم کارامم بکنم ، دیگه تا ظهر که فقط گریه و نق ،ظهر زود نهارشو دادم خوابید ولی خیلییییی زود بیدار شد باز ، عصر بردمش بیرون یکم با بچه ها بازی کرد حالش بهتر بود خوب بود ، اومدیم خونه لباساشو در نمیاورد نق و گریش شروع شد ، خودشو خیس کرد گفت بکن ، کندم لخت مادرزاد میچرخید برا خودش ، بعد از رو مبل با صورت خورد زمین نصف صورتش کبود شد ، ارومش کردم ، خواستیم بخوابیم میخواستم لباس بپوشونم نمیپوشید لختی میخواست باشه ، دیگه به زور پوشوندم گریش شروع شد تااااااا یک ساعت و نیم بعدش فقط جیغ زد و گریه کرد و ..... میگفت نخوابیم ، لباس نپوشیم ، دسشویی نرو ، جورابامو پام کن
دیگه جوراباشو پوشوندم دستشو فشار دادم با حرص گفتم ببین دیشب گریه کردی گفتی نخوابیم ولی خوابیدیم ، امشبم گریه میکنی نخوابیم ولی بازم میخوابیم ، فردام اگه گریه کنی بگی نخوابیم بازم میخوابیم چون شب وقت خوابه ، باید بخوابیم ، لختم نمیتونی بخوابی ، دسشوییم هرکی داست باید زود بره ، باز دو ساعت گریههههه اخر سر گفت مامان کارت بد بود دستمو فشار دادی ، داد زدی ( که البته داد نزدم ولی با لحن تند صحبت کردم )
گفتم اره مامان عصبانی بودم چون دسشویی داشتم ولی تو گریه کردی که نرو و اینا ، کارم بد بود معذرت میخوام، بعد پرسیدم کار تو خوب بود گریه کردی جیغ زدی انقدر ؟
بعد دوباره کلی گریه کرده ، که حواسشو با برنامه کودکا و داستانا و اینا به زور پرت کردم ، دسشویی رفته اومده از حال رفته از بس گریه و جیغ زد
مامان رایان🩵 مامان رایان🩵 ۲ سالگی
امروز روز سوم از پوشک گرفتن بود .
تنها مشکل این بودش ک رایان وسواسی هستش کلا مثلا آب نبات میخوره یکم بریزه رو دستش باید دستشو بشورم تا بقیه شو بخوره سر جیش و پی پی هم همین بود .همچنان خطا میزنه اما چون کسی خونم نمیاد مهم نیست برام دارم با ارامش باهاش تمرین میکنم
تو شلوارش پی پی کرد
بردم انداختم تو سنگ دسشویی و براش دست زدم و گفتم رفت پیش مامان باباش
رایان باهاش بای بای کن
باهاش بای بای کرد و قعلا دارم کار میکنم ا‌ون حس چندش رو از بین ببرم
و با پی پی مثل یه عضو مهم و گوگولی برخورد کنم 😂😂
امروز برای روز سوم یه قدم مثبتی که برداشت این بود که وقتی جیشش گرفت منو باباشو صدا زد ک بریم دسشویی اما تا بریم کرد تو خودش ...همین که تو حال نکرد و قبل کردن ما رو صدا کرد و تا دم در دسشویی رفت برای ما یه قدم مثبت بود و کلی خوشحال شدیم😂😂دو تا شورت آموزشی هم از داروخونه خریدیم برای بیرون رفتنی تا حداقل دوبار جیش رو ساپورت میکنه .شبا فعلا پوشک هست .دو روز تعطیلی شوهرم خونه است کمکم میکنه ..وگرنه امروز خیلی خسته میشدم🤦‍♀️
مامان سوفی👼🏻❄️ مامان سوفی👼🏻❄️ ۲ سالگی
قسمت ششم: ضحاک ماردوش

#فرزند_پروری #پوشک #شیر_خشک #نی‌نی #بچه

خب، تا اینجای کار همه چیز خوب بود. جمشید پادشاه عادل و مهربونی بود و همه خوشحال بودن. اما یه روزی، یه اتفاق خیلی بد افتاد. یه موجود خیلی خیلی بدجنس و ترسناک به اسم "ضحاک" پیدا شد.

ضحاک یه مانستر بود هیولا بود ولی هیچکس نمی‌دونست، اون دلش پر از ناراحتی بود و دوست داشت همه رو اذیت کنه. ضحاک روی شانه‌هاش دو تا مار کوچیک نشسته بودن! این مارها همیشه گرسنه بودن و ضحاک مجبور بود هر روز از نی‌نی‌های دیگه خوراکیاشون و بگیره بده به این مارها تا آروم بشن. وای! چه کار بدی!

دو مارِ سیاه، بر دو دوشِ شاه
همه روز، باید بخورند، دلخواه

یه روز آبگوشت و پاستای نی‌نی‌هارو میگرفت ‌یه روز سیب و موز نی‌نی‌هارو میگرفت، فرداش دارو جدیدای نی‌نی‌هارو می‌گرفت، بعد شیرشون و گرفت، حتی آخرش بستنی‌های نی‌نی‌ها رو هم می‌گرفت، (بستنی شده ۱۰۰ تومن فکر کنم ضحاک اینا خوردن گرون شده!!!) نی‌نی‌ها میگفتن نه نه عزیزم این به‌به ماست میخوایم بخوریم ولی اون گوش نمی‌داد نی‌نی‌ها هرروز گریه می‌کردن ناراحت می‌شدن، اون میخورد و بزرگ میشد بچه‌ها که غذا نمیخوردن کوچیک مونده بودن،
وقتی ضحاک بزرگ و بزرگتر شد و زورش زیاد شد، خیلی از مردم رو اذیت کرد و ترسوند. اون دلش می‌خواست که فقط خودش قوی باشه و به حرف هیچ‌کس گوش نمی‌داد. اون حتی جمشید رو هم از پادشاهی برداشت و خودش پادشاه شد.
ادامه در کامنت