۱۵ پاسخ

يه روزي وقتي مثل يه خواهر مهربون برات بود به ترساي امروزت مي خندي عزيزم
فقط از خدا بابت اين هديه ي بزرگت تشكر كن وبا عشق منتظر ديدن روي ماهش باش🥰🙏🏻
نترس خدايي كه اين فرشته هارو بهمون ميزه توانش رو هم تو وجودمون قرار ميده 🙏🏻به اميد خودش.

عزیزم درکت میکنم واقعا اینکه از خانواده ات دوری سخته ولی خب تو تونستی یه بچه رو دست تنها به شیش سالگی برسونی قطعا این یکی رو هم به خوبی و خوشی برگش می‌کنی تازه الان دیگه با تجربه ای تو بچه داری نگران نباش عزیزم

عزیزممم ، این استرس هارو این حالات بنظرم طبیعیه
ولی همه این روزها و چجوری گذشتنش به حال روحی خودت بستگی داره قشنگم ، از الان میتونی بعضی روزها با کوچولو ۶ سالن بری بیرون قدم بزنی ، بعد هم که نینی به دنیا اومد با هم برید بیرون ، به قشنگی های روزهای پیش رو بیشتر فکر کن ، قطعا سختی های خودش رو داره دست تنها بودن ، ولی اینو یاد باشه که خوشحال بودن خونواده شما به حال تو بستگی داره ، سعی کن شاد باشی و خودت رو شاد بگیری روزها قشنگتر بگذره❤️

منم پسرم ۶ سالشه.شوهرم ی شهر دیگه کار میکنه و آخر هفته فقط اینجاس.خدا توانش رو میده.از کسی هم کمک نمیگیرم

هورمون
هورمون
هورمون🙂‍↔️🙂‍↔️🙂‍↔️

عزیزم منم مث توام ولی اختلاف بچه هام کمه دخترم یکسال و نیمشه
تولد یکسالش تموم شد که باردار شدم سر پسرم
همسرم خیلی اصرار داشت اختلافشون کم باشه میگفت تا بزرگ بشن ما سنمون میره بالا بچه ها حرف منو نمیخونن
شوهرم متولد ۷۰
خودم ۷۷
کل بارداریم خوب بودم حالم اوکی بود گاهی وقتا عصبانیت هم داشتم ولی بیشتر خوشحال و خنده رو بودم
ولی این هفته های اخر خیلی عصبی شدم
این چن روزه اصلا عصاب ندارم
بی حالم حوصله هیچ کاری ندارم
از اوایل بارداریم خونریزی افتادم دیگه دکتر استراحت داد ولی بعدش کم کم خوب شدم مامانم کارامو انجام میداد
هم خواهر شوهرم هم مادرم کارای خونه رو انجام میدادن من زیاد دست به چیزی نمیزدم هر چند سرپا هم بودم کلن عادت ندارم انقد استراحت کنم کارامو هم انجام میدادم ولی با کمک بقیه
تا اینجا به سلامت رسوندمش
الان میگم این دوهفته ام بگذره خیالم راحت شه گاهی اوقات پرخاشگر میشم رو دخترم ولی محبتم بهش بیشتره
بغل که نمیتونم بگیرمش دستشو میگیرم
بیشتر هم به باباش وابسته اس

میدونی چند نفر حسرت زندگیتو دارن🙂بخدا ک نمیدونی اگ میدونستی هیچوقت نا شکری نمیکردی ب این فک کن ک قراره ی نسخه کپی شده از خودت و داشته باشی

عزیزم دوتا خوبه فقط حواست باشه مث من سه تا نشن که دیگه بیچاره ای

منم افسرده شدم 🥲🥲🥲

چرا اینقد منفی بافی میکنی؟
دختر همدم مادره دختر غمخوار مادره بعد دنیا اومدنش میبینی یزره ادم شده کل دنیات دیگ از بیرون و گردش و اینا واست مهم تر میشه و اینکه شیرش بدی یا ن ب خودت بستگی دارع من از خدامه شیر داشته باشم یا دخترم شیر مادر بخوره ولی اگ نشد قسمته
یزرع هم خوف زایمان گرفتت ولی صبر کن درس میشه

منی ک بچه اولم یکسال و نیمشه دومی داره میاد چی بگم🙃😫😫😫😫

عزیزم برا این حرفا دیگه دیره با وجود این مشکلا نباید بچه میوردی الانم ک داری توکل بر خدا کن.. . شایدم سخت نباشه بچت ساکت باشه اونیکی بچتم بزرگ شده میتونه کمکت کنه حداقل میتونه اب بریزه دستت بشوریش ها

مثل منی فقط یچیزی مون باهم فرق میکنه که من حتی یه ذره هم به مخارج بچه فکر نمی‌کنم

🥲🥲خب ت ک سنت کم یدونه هم داری چرا عجله کردی؟؟
حالا ک داره میاد ب این فک کن زودی بچه هات بزرگ میشن کلی وقت داری و هنوز جوونی برا همه کار شاید مملکتم تا اون وخ ی رنگی گرف خوشی و ارزونی دیدی

امروز ۳۷ هفته ۴ روزم .هی زایمان هم نمیکنم راحت بشم دیگه

سوال های مرتبط

مامان آراد
آرش مامان آراد آرش ۲ سالگی
مامانای عزیزدل یه توصیه از من به شما بعد نه ماه بهتون میگم و خودمو خالی میکنم
بچه های با فاصله سنی کم و پشت سر هم نیارین تا زایمان کردین حداقل 5سال به فکر یه راه جلوگیری عالی و مطمعن باشین
الان من بچم یک سال و سه ماهشه و من یک هفته دیگه نوبت سز دارم هم بچم کوچیکه و کلی قلق داره خابوندن و غذا دادن بهش
هم اینکه هرروز بیشتر بهونه گیر تر و بازیگوش تر میشه
منم گاهی درد دارم نمیدونم به اون برسم حواسم به خودم باشه یا چی
دیشب تو خاب از بس خودمم درد داشتم سرش داد زدم الان انقددد از خودم بدم میاد که نگو همش تقصیر منه اگه حداقل یه سال دیگم جلوگیری میکردم خوب بود تو یه سالگی شیرشو قطع کردم شیرخشک هم چندین مدل با چندین شیشه شیر امتحان کردیم نخورد خلاصه که بچه دوم با بچه کوچیک سخته خیلی سخته و من کل بارداری اصلا درست استراحت نکردم چون باید هواسم به بچم میبود اما بیشتر از بعدش میترسم که نتونم به هردوشون خوب برسم بالاخره منم ادمم و یه جاهایی کم میارم و ممکنه عصبی بشم فقط خدا کنه بتونم
مامان نیک💙🍼 مامان نیک💙🍼 روزهای ابتدایی تولد
از اول بارداری تا حالا نه تنها نوسانات خلقی نداشتم، حتی حالم از لحاظ روحی ،بهتر از قبل بارداری بود،
اما الان یکی دو هفته ای هست، انگار تازه هورمون های بارداری داره خودشو نشون میده. ،
همش دوست دارم تنها باشم، یا فقط همسرم پیشم باشه.
وقتی هست ارومم،،
کلا تو بارداری بهش وابسته تر شدم ،
دوست دارم همش تو خونه زیر کولر باشم،
حتی بهم میگن پیشت بیایم کمکت کنیم ، میگم نه تنهایی راحت ترم 🫠
نمیدونم چرا اینجوری شدم
حوصله سر و صدا ندارم،،
حتی حس میکنم بعد زایمان هم دوست دارم دورم خلوت باشه.
نمیدونم، شاید اون موقع نظرم عوض شد ، فعلا که اینجوری ام 🥴

همش احساسات متناقض میاد سراغم،،،
یهو حس گریه میاد،، بی دلیل اشکم سرازیر میشه،،
یهو میگم چجوری از پس نی نی بربیام بعدش،،
چون نهایتا ۴۰ روز کمکی داشته باشم،،

با اینکه کلا دختر صبور و مستقلی بودم و هستم از بچگی ،،،

فقط اینجوری به خودم میگم که این احساسات همش موقتیه،،،


شما هم از این نوع احساسات دارین؟؟🥲