همیشه سعی کردم تو بدترین حال شاکر باشم.. الانم شاکر خداهستم.
ولی دلم گرفته..تازه داره ۲ هفته میشه که زایمان کردم ولی من موندم و یه خونه ترکیده و یه نوزاد .. پدر مادرم یکارایی باهامون کردن که حمایتشون رو نداشتم برای بعد زایمانم..دخترم ۲ روز بستری بود، با بخیه و پاهایی که ادم شدید داشت و نمیتونستم راه برم باهاشون،کنار بچم تو بیمارستان بودم، اونوقت خانوادم تنها کاری که کردن، زنگ زدن فامیل رو خبر دار کردن که بچه من بستریه و زردی داره...بخاطر نارس بودن دخترم به همه گفتیم عطر نزنید، سیگار کشیدید بغل نکنید، اونوقت بابام قهر کرده باهامون که چرا گفتید سیگار کشیدی بغل نکن...
روز زایمانم، مادرشوهرم اینا یه سبد گل و دوتا بطری ابمیوه و ۴۰۰ تومن رو نما اوردن برای دخترم.. اونوقت خانواده خودم یه ابمیوه پاکتی و یدونه کمپوت گیلاس اوردن...
همونم مادرم دو روز بعد برگشت گفت ۵۰۰ تومن پول ابمیوه و کمپوت دادیم براتو...
فقط دلم به این گرمه که خدا شاهد همه چیز هست...و بهترین جبران کننده ست😌

۷ پاسخ

چقد منی تو❤️‍🩹 با این تفاوت که دو خانواده دو طرف یه جورن

الهی بگردم. غصه نخوریا خدا خودش هواتو داره

عجب ادمایی هستن واقعاا

چرا اینجوری میکنن؟ مشکلی داشتن با ازدواجت مثلا؟!
چیزی شده تو گذشته؟
اخه شبیه ادمایین که لج دارن!

عزیزم فدای سرت. به جاش تو مادر قوی برای بچه ات هستی.بعدشم خدا هست. همسرت هست. اگه میتونی از خانواده همسرت کمک بگیر. ولی غصه نخور خدا بزرگه این روزها میگذره. خدا انقدری قوی میدونستت که بهت یه فرشته داده که مراقبش باشی

نگران نباش تنها نیستی منم شرایطم با تو یکیه

الهی
دلم کباب شد☹️😔
خدا خیلی بزرگه

سوال های مرتبط

مامان نُقلی مامان نُقلی ۱۳ ماهگی
من دوران بارداری پرخطر و تقریبا سختی داشتم ، پدر شوهر و خواهرشوهرم حتی یک بار هم حالی ازم نپرسیدن ، حتی یه زنگ هم بهم نزدن ، فقط مادرشوهرم ۵ بار بهم زنگ زد و حالمو پرسید ، میدونستم طبق روال گذشته شون هر هفته میرن بیرون و از بهترین کترینگها غذا میگرفتن یا میرفتن رستوران یا بستنی آبمیوه و .... میگرفتن ولی حتی یک بار به من تعارف نکردن که باهاشون برم یا هرچی که میخریدن برای من نیاوردن با اینکه خونه ی من پنج دقیقه با خونشون فاصله هست ، مادرشوهرم خورد زمین لگنش شکست ، ولی من با اون وضعیتم چهار بار رفتم ملاقاتش و دو سه بار براش غذا بردم ولی اونا هیچکاری برای من نکردن ، توی این چهارسال هیچ محبتی بهم نکردن ولی هیچ بدی هم بهم نکردن ، کلن انگار من تو زندگیشون نیستم با این تک عروسم
حالا که بچم که اولین نوه شونه به دنیا اومده همش میگن بچه رو بیار ببینیم ولی من اصلن دلم نمیخواد برم خونشون دلم از دستشون شکسته
در عوض خانواده ی خودم همه کار واسمون کردن
مثلا دوران اول بارداری چهل روز کامل خونه خواهرم بدم بعد ده روز رفتم خونه اون یکی خواهرم ، همه چی واسم میاوردن از غذا میوه آبمیوه و .... زایمانم که کردم بیست روز خونشون بودم و همه نوع پذیرایی کردن ، الانم که بچم گریه میکنه به خاطر کولیک ، هر روز میام خونشون تا آخرشب بچمو نگه میدارن ، ولی دلم اصلن با خانواده ی شوهرم صاف نمیشه با اینکه هنوز دوستشون دارم
چکار کنم که دلم باهاشون صاف بشه ؟
مامان اَفرا🤍🥹 مامان اَفرا🤍🥹 ۵ ماهگی
سلام دوستان بالاخره بعد ۱۳روز از زایمانم اومدم تاپیک قبلی یه روز قبل عملم نوشته بودم ۱۰ اسفند ساعت ۷صبح رسیدم بیمارستان ساعت ۹صبح بردن اتاق عمل و ساعت ۹/۲۰ دخترم بدنیا اومد عملم هم خداروشکر خوب بود ولی دخترم رو سریع بردن بیمارستان کودکان و بستری کردن چون دو دور بند ناف دور گردنش بود و اکسیژن به مغزش درست نرسیده بود و وقتی بدنیا اومد صورتش کبود شد ۳ روز تو ان آی سیو بستری بود و دو روز تو بخش و پنجمین روز مرخص شد من خودم فردای روز عملم مرخص شدم و اومدم خونه ولی بچم پیشم نبود خیلی حال روحیم بد بود دلم پیش دخترم بود بالاخره ۴مین روز گفتن من باید برم پیشش شیر بدم یه روز موندم پیشش و شیر دادم با اینکه جای بخیه هام میسوخت و نمیتونستم درست بلند بشم و بشینم ولی اینا به چشمم نمیومد همینکه پیش دخترم بودم و بهش شیر میدادم خوشحال ترین بودم واقعا مادر شدن به حس عجیبی هست خدا همه بچه هارو برای پدر مادراشون حفظ کنه و همیشه سلامت باشن و امیدوارم همه اونایی که چشم انتظارن خدا بهشون یه بچه سالم و صالح بده و به سلامتی بغل بگیرن🤲🤲🤲
مامان مهوا مامان مهوا روزهای ابتدایی تولد
من از روزی که زایمان کردم اومدم خونه مامانم
تو یه شهریم ولی بخاطر مسائلی که داشتیم من ترجیح دادم بیام خونه مادرم تا مادرم بیاد خونمون
از تو بیمارستان مادرم کنارم بود و با هر درد من اونم درد کشید در آخرم سزارین شدم و بعدش سرما خوردم هم خودم و بچم
تو این ده روز پدر و مادرم برام همه کار کردن
من فقط مسئول شیر دادن به بچه بودم و اونا بچه رو میخوابوندن و بیدار میکردن و پوشکش عوض میکردن و حتی من سرما خورده رو درمان کردن و...
شبا میگفتن تو بخواب ما مواظب بچه ایم
حالا شوهرم میگه دیگه بریم خونمون
من هنوز کامل سرما خوردگیم خوب نشده🥺 سرفه های شدید دارم
بچم باید دارو بخوره تا چند روز
هنوز بخیه هام میسوزه
و میترسم برم خونه تک و تنها و همه مسئولیت ها یکباره گردن خودم بیوفته
می‌خوام گریه کنم 😭
کاش شوهرم میزاشت چند روز دیگه بمونم
بابام اصرار داره بمونید تا حداقل بچه خوب بشه ولی شوهرم قبول نمیکنه
به نظرتون میتونم تنهایی از پس همه چیز بر بیام ؟؟
مامان 🎀  لیانا  🎀 مامان 🎀 لیانا 🎀 روزهای ابتدایی تولد
مامان امیرعلی و اَبرا مامان امیرعلی و اَبرا ۴ ماهگی
یه حرفی تو دلمه دوست داشتم اینجا بگم
مامانایی که دوران بارداریتون بی خطر میگذره یا گذشت بابتش هر روز خدا رو شاکر باشید
اینو کسی بهتون میگه که تو بارداری اولش روزای خیلی خیلی سختی رو گذروند
من سر پسرم 30 هفته کیسه آبم پاره شد ، سه هفته با کیسه آب پاره بیمارستان بستری بودم ، به شب اتفاقی متوجه شدم که بند ناف بچه اومد بیرون ( که اگه خواب بودم الان معلوم نبود چی شده بود)، با اون شرایط سزارین اورژانسی شدم ، پسرم ۵ روز بستری شد من بدون بچه اومدم خونه بعد از دو روز به خاطر عفونت زیاد تو بدنم دو بار تب ۴۰ درجه داشتم ( یعنی تا سرحد مرگ رفتم)
خلاصه که روزای سختی به من گذشت طوری هر ثانیه ش به اندازه یک سال بود و واقعاً اذیت شدم
وقتی دوباره بدون آمادگی باردار شدم از هرکسی می‌پرسیدم میگفتن چون تو اولی کیسه آبت پاره شد سر این هم این اتفاق میفته و زایمان زودرس تکرار میشه و این استرس همیشه همراهم بود اما ته دلم یه امیدی داشتم و با خودم میگفتم که اینبار این اتفاق نمیفته
خلاصه اینکه خدا کمکم کرد و این روزای آخر بارداری رو دیدم و چند روز دیگه زایمانمه
منی که حتی تصور نمی‌کردم تو این بارداری هفته ۳۴ رو ببینم با کمک خدا هفته ۳۸ رو هم تموم کردم
فقط میخواستم بگم لطف خدا رو فراموش نکنید و همیشه شاکر باشید و اینکه لحظه‌ای امیدتون رو از دست ندید ، خدای بالاسر همیشه هوامونو داره