پارت اخر زایمان❤️:
بعد از ماساژ رحمی گفتن برو ادرار کن و منو منتقل کردن به بخش اما دخترکمو ندیدم🥲
هر از گاهی یذره درد پریودی میومد سراغم و تو رحمم حرکت بچه احساس میکردم
تا اینکه ۱۱شب رفتم دخترکمو دیدم تو دستگاه خوابیده بود 🥹🥹
روز بعد که مرخص شدم دخترکم موند همونجا و من هرروز شیزمو میدوشیدم و میفرستادم براش تا اینکه روز پنجم گفتن باید بمونی همینجا و شیرش بدی
تا اینکه روز یازدهم یهو دکتر گفت مرخصی با اینکه یه روز قبلش گفته بود تا وزنش بالا نره مرخصش نمیکنم🥲
و من اون لحظه داشتم بال درمیاوردم ،دخترکمو اوردم خونه
الانم که دارم مینویسم تمام اون شب های ان آی سیو جلو چشممه که چجوری میرفتم تو سرویس بهداشتی یا زیر پتو از ته دل گریه میکردم 😭
یا وقتی دخترکمو شیر میدادم با گریه براش لالایی میخوندم
یا حتی وقتی زایمان میکردم میگفتم خدایا من بمیرم فقط بزار دخترکم زنده بمونه…♥️
خدارو هزار مرتبه شکر
فکرشم نمیکردم ۸اردیبهشت زایمان کنم و به ۲۵خرداد نرسم!ولی خواست خدا بود و شد
اینم برا کسایی میگم که مثل من بچشون نارس بدنیا اومد،هرچند سخت و دردآور و وحشتناک،ولی میگذرررره❤️🥹
الانم درسته نینیم خیلی کوچولوعه وزنش تازه شده ۱۸۰۰ولی مطمئنم زودی جون میگیره و تپلی میشه برام تاتی میکنه🩷
خدایاشکرت….♥️

۹ پاسخ

عزیزم خداروشکر🩷قدمش مبارک
والا منم ۳۶هفته و ۴روز یهو دردم گرفت و طبیعی شدم ولی خداروشکر دخترم نرفت دستگاه ولی در مورد طبیعی بنظرم دقیقا درد پریودی شدیده

اپیدورال و اینا نزدی؟

خداروشکر اون روزا گذشت میفهمم چی میگی من ۳۸ هفته زایمان کردم دیابت داشتم بچم از اتاق عمل رفت ان ای سیو افت قند داشت ۷۲ ساعت بستری بود بچم خیلی عذاب کشیدیم من و دخترم و همسرم 🥲🥲

خداروشکر🥰😍

منم ی روز همینجور بود ترشح قهوه‌ای دیدم ولی خوب شد الان پارت هاتو خوندم ترسیدم دهانه رحم باز بشه درد داری؟؟؟

چرا نحوه زایمانت نیست ی پارت و ننوشتی بگو زایمانت چطور بود

یک عکس میزاری منم یکی از قول هام1800یکی1700

خداروشکر عزیزم❤❤

شروع قلاب‌بافی، بدون هزینه و بدون سختی 🥰

آموزش رایگان، فضای دوستانه و کلی حس خوب 🌸

اگه مبتدی هستی، این کانال مخصوص توئه 🧶💖

👇

(لینک کانال در روبیکا)
baftnitaj

سوال های مرتبط

مامان 🎀🫄پرنسس🎀 مامان 🎀🫄پرنسس🎀 ۱ ماهگی
تا اینکه چشمامو به سختی باز کردم و دیدم تو ریکاوری هستم.خیلی هوشیار نبودم ولی تنها چیزی که حس کردم درد زیاد بود و اون لحظه ای که پرستار اتاقم که خودش رو معرفی کرده بود بهم صبح اومد و خواست ماساژ رحمی بده که به محض اینکه دستش رو گذاشت سمت شکمم اینقدر برام دردناک بود که اصلا نذاشتم و فقط گریه میکردم و التماس که انجام نده که بالاخره قبول کرد و من فقط از درد گریه میکردم که یه آقایی اومد و گفت گریه نکن بینیت میگیره و بعد اذیت میشی اروم باش تموم شد دیگه .من فقط درد داشتم و مامانمو صدا میزدم.بچه رو اصلا ندیدم و حتی اون لحظه اینقدر درد داشتم که حتی نگفتم حالش خوبه یا نه.
اینقدر گیج بودم که وقتی داشتن منو می‌بردن تو اتاقم مامانم کنارم اومده و من اصلا نفهمیده بودم.
تو اتاق که رفتم خودم باید میرفتم رو تخت که به سختی رفتم البته با کمک دو تا پرستار.
همش نگران و منتظر بودم یکی بیاد و ماساژ رو دوباره بخواد بده هر پرستاری میومد استرس داشتم و می‌پرسیدم میخوای ماساژ بدی که می‌گفت نه
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۵
درباره ماساژ رحمی هم بگم ک برای من یه بار تو ریکاوری انجام دادن ک چون بی حسیم داشت میرفت متوجه میشدم و‌ یه مقدار اذیت شدم یه بارم وقتی اوردنم بخش انجام دادن ک خیلییی درد داشت ولی دردش فقط همون لحظه بود
اولین راه رفتنم برای من وحشتناک بود اصلا نمیتونستم رو پاهام وایسم به زور چند قدم رفتم برگشتم ولی دیگه از سری بعد خودم‌ پاشدم راه رفتم و تقریبا هربار ک میرفتم دردم کمتر از قبل میشد
و یه چیز جالب اینکه من اصلا سردرد بعد سزارین نگرفتم با اون حال ک از تو همون ریکاوری هی سرمو تکون دادم و ۴ ساعت بعد عملم شروع کردم به مایعات خوردن و صحبت کردن و سر تکون دادن ولی اصلا سردرد نشدم ک از این بابت خیلی خوشحالم
و اینکه بعد عمل من واقعا خیلییی درد داشتم جوریکه گریه میکردم از درد ولی فقط تا دو روز اینجوری بودم و بعد ۳-۴ روز میتونستم کم کم پاشم کارامو کنم که اصلا فکر نمیکردم به این زودی بتونم سرپا شم
درکل اگه صدبارم برگردم عقب انتخابم سزارینه
با وجود همه دردا خیلی راضی بودم و اصلا پشیمون نیستم ،با وجود اون اتفاق و شوکی ک بهم وارد شد بازم اون روز خیلی روز قشنگی بود برام🥲✨
و از من به شما نصیحت از لحظه به لحظه‌اش لذت ببرید ک بعد دلتون خیلی تنگ میشه🥹💗


فرزندپروری/زایمان/سزارین/نوزاد/طبیعی/پوشک/شیرخشک
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین 🩷 پارت آخر
وقتی آوردنش گفتم پناه خانووم 🩷🥹گریه نکن مامان 🥹
یعنی تمام خستگی ۹ ماه خستگی بارداری خستگی روحی روانی هر چی آدم داره از بین میره
حس مادری همون موقع میاد سراغت دیگه اون لحظه خودتو برای همیشه فراموش میکنی ❤️همه چی توی یه چیز خلاصه میشه اون موجود کوچولو
فقط معجزه عظیم خدا رو حس کردم 🩷
دیگه بردنش بشورند و گرمش کنن
که من اون لحظه حالت تهوع گرفتم مردم و حس نمیکردم فقط اوق میزدم سریع بهم امپول زدن ولی ۵ دیقه بکوب اوق زدم صبح اخه یه قاشق عسل خورده بودم🤦‍♀️ولی حس تهوع بد بود مردم و حس نمیکردم ولی تهوع داشتم🥲دکتر گفت زور نزن به پناه فکر کن فقط ضربان باز بالا رفته بود
دیگه تموم شد و رفتم تو ریکاوری آوردن شیر دادم و رفتیم تو بخش
توی بخش دو ساعت بعد اومدن ماساژ رحمی🥲🥲
بچه ها بی حسی نرفته بود ولی حس میکردم دست گذاشت محکم فشار داد و مالید دردش مثل درد پریودی بود اون لحظه اما من که تحملم پایینه میگم قابل تحمل بود اصلا نترسید به خدا توکل کنید ❤️برا من دوبار انجام دادن خونریزیم قطع نشده بود چون و اینکه آخر شب برای راه رفتن من پمپ درد داشتم مورفین هم زده بودن دوتا شیاف هم خودم گفتن بزارن دیگه شب راه رفتم تا دستشویی دردش مثل درد عضلانی میمونه فقط باید راه برید بار اول راه برید دیگه تمومه 🩷🤱 فقط توکل به خدا همه چیو درست میکنه الهی شکر.
مامان اِلارا🦋🫶🏻 مامان اِلارا🦋🫶🏻 ۳ ماهگی
تجربه زایمان من پارت آخر🥲
بعد از ۳روز بیمارستان بودن مرخص شدم ولی نینیم زردی داشت آوردیمش خونه خوب بود ولی لحظه به لحظه زردیش بیشتر میشدولی همه میگفتن نبر دکتر عادیه ولی من نگران بودم و بعد ۳روز بردیمش دکتر دکتر گفت زردیش ۱۷درجست من همینجوری شوکه شده بودم چون ۱۷درجه خیلی بالا بود و دکتر. گفت یا باید بیمارستان بستری بشه و یا باید دستگاه بگیری تو خون بزاری ۳روز زیر دستگاه باشه خیلی برام وحشتناک بود ولی گرفتم و آوردم خونه بچه رو بزارم تو دستگاه چون خودم شرایطم خیلی بد بود و نمی‌تونستم بیمارستان بستری کنم و اولش خیلی گریه کردم واسه بچم دلم می‌سوخت تو دستگاه آروم نبود موقعی که چشم بندو براش میزدم انقد گریه میکرد بدش میومد و من بیشتر حالم بد میشد من یه مادر بودم و واقعا موقعی که من گریه میکردم قشنگ متوجه می‌شدم اون خیلی بدتر میشه پس سعی کردم خودمو نبازم واسه این چیزای کوچیک چون من راه پر پیچ و حمید قراره داشته باشم و باید یه مادر قوی باشم...
و نینی رو گذاشتم تو دستگاه واقعا اونجوری که فکر میکردم نبود خیلی راحت بود البته بعد اینکه یاد گرفتم سخت بود ولی من فکر میکردم خیلی اذیتی بیشتری داره واسه بچه ولی خلاصه من سعی کردم شرایطو واسه خودم قابل تحمل تر کنم گذشت و الان نینیمو ۴۵ساعت تو دستگاه گذاشتم و باید برم ببینم انشاءالله نتیجش چی میشه🥲
مامان میران مامان میران ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم
خلاصه بعد اینکه پسرمو دیدم فکر کردم تموم شده دیگه و فقد یکم درد دارم همین بعد رفتم تو بخش فهمیدم یه بخش سخته دیگه داره یعنی ماساژ رحمی که واسه من سه بار انجام دادن که مردم از درد ولی اون دیگه تو طبیعی هم هست دیگه که شکمو با دو دست فشار میدن و بعد اونم که بهم گفتن اگه راه بری دیگه فشار نمیدیم شکمتو منم از ترس از شب شروع کردم به راه رفتن به کمک مامانم تا آخر شب با کمک مامانم بلند میشدم راه میرفتم ولی فردا صبح بهتر شدم خودمم می‌تونستم راه برم یکم البته و این بود تجربه من که فرداش مرخص شدم و تو خونه هم فقد دو روز سردرد داشتم اونم چون شب تا صبح بیدار بودم بخاطر بچه و خیلی واسه دردام جیغ زدم که الان خدارو شکر اونم رفع شد و خدا یه پسر ناز بهم داده و بابت این نعمت واقعا سپاس گذارم و اینکه خدارو شکر سالمه این تجربه من بود واسه همین امیدوارم کسی نترسه چون بدن هر کی متفاوت عمل می‌کنه و من هنوزم با وجود اینکه دیدم چجوریه سزارین بازم انتخابم سزارین و هنوز نمی‌خوام طبیعی زایمان کنم به نظرم هر دو تاش سخته واین باید اختیاری باشه که هر کی هر جوری که میتونه انجام بده و بزرگترین تجربه این بود که مادر بودن سخت ترین وظیفه دنیاست و شیرین البته امیدوارم همه مادر ا بچه هاشونو صحیح سالم به دنیا بیارن .
مامان جوجه طلاییا🐣 مامان جوجه طلاییا🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من 🤰🏻
پارت چهارم🌸

وقتی بردنم توی ریکاوری بچه هامم آوردن کنارم، یه نفس عمیق کشیدم و خدارو با تمام وجود شکر کردم که با اینکه هفتم پایین بود ولی حالشون خوب بود و نیازی به دستگاه نداشتن، قل اول 3 کیلو و قل دوم 2400 بود🥹😍
اولین ماساژ شکمی رو که دادن خب بیحسی هنوز سرجاش بود و دردی نداشتم، اما دومی یه کوچولو حس داشتم و فقط در حد درد خیلی خفیف پریودی بود برام،
پرستار اومد و یکی یکی دخترامو روی سینم گذاشت و بهشون شیر داد و اونجا من برای اولین بار روی ماهشونو دیدم🥹🥹🥹😍😍😍

بعد از شیر بچه ها، ماساژ شکمی سوم و این دفعه در حد یه آخ و اوخ گفتن درد داشت برام و زودم تموم شد، ینی به 20 ثانیه نمیکشه ماساژش کلا...

بعد از تقریبا یک ساعت و نیم منو راهی بخش کردن که در ورودی اتاق عمل با کمک شوهرم تختمو عوض کردن و فرستادنم بخش🥰
مادرمو مادر شوهرم بودن و حواسشون به بچه ها بود، خودمم که گفتن تا 12 ساعت گردنتو تکون نده که سردرد نشی، راستش یکی از سختترین مراحلش برام همین مرحله بود، گردن و کمرم تو این 12 ساعت خشششک شده بود و خیلی تحملش سخت بود و ساعت هم کند میگذشت...
مامان totfarangi مامان totfarangi ۶ ماهگی
مامان شاهان مامان شاهان ۹ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی #پارت۵




ساعتای ۱۰شب بود گفتن ۴سانت شدی ازاین به بعد تند تند پیشرفت میکنی منم خوشحال که دارم زایمان میکنم بازم درد چندانی نداشتم و ورزش میکردم تا اینکه به خونریزی افتادم و گفتن خوبه انقدر ورزش ادامه بده تا کسیه ابت پاره شه زودتر زایمان کنی تا ساعت ۲ شب ورزش میکردم تا اینکه دکتر اومد واسه معاینه
بعد از معاینه گفت کی گفته ۴سانتی هنوز ۲نیم تا ۳ سانتی همین رو که گفت هرچی ماما بود اومد دوباره معاینه کردن من که ای کاش میمردم انقدر معاینه نمیکردن شده بودم موش ازمایشگاهیی خلاصه دکتر گفت که باید کسیه ابتو پاره کنم تا پیشرفت کنی یک سوزن نی مانند تقریبا مث نی نوشابه بود ولی با سر تیز لای انگشتاش گزاشت و داد داخل رحمم خیلی ترسناک بود بچها همینکه خورد به کیسه ابم انگار یک کتری اب جوش ازم خالی شد انگار یک چیزی ازم کنده شده بود همش فکر میکردم بچم نمیتونه نفس بکشه گریه میکردم میگفتم تورو خدا منو ببرین سزارین نمیتونم زایمان کنم بچم یه کاریش میشه به خدا میمیرم ولی یک پرستار بیشعور به جای دلداری اومد بهم گفت نمیخاد گریه کنی کسی از زایمان طبیعی نمرده که تو بخایی بمیری زور بزن بچت دنیا بیاد اینجا سزارینت نمیکنن هرچیم بگی