۲۱ پاسخ

قدم نو رسیده مبارک خانوم 🥰کلی تبریک میگم زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه و عاقبت بخیر بشه

ای جانم قدمش مبارك باشه اقا محمدکمیل عزیز🩵😍

ای جانمم
مبارکههه
عاقبت به‌خیر باشه جوجه🤍✨️

قدم نو رسیده مبارک عزیزدلم

قدمش پر خیر و برکت عزیزمم😍☺️

عزیزدلممممم خدا براتون حفظش کنه🥹🥹

ای جان بسلامتی خوش قدم باشه

عزیز دلم😍🤗قدم نو سیدتون مبارک👶✨️💙
انشاالله زیر سایه پدر و مادر صحیح و سلامت بزرگ شه😍🫂💙

ای جانممممم
بسلامتیییی
مبارک باشه🥹🥹😍😍❤️

خدای من مبارکت باشه عزیزم🥹🩵🌸

مبارکه 😍❤️

ا◦•●◉✿ ی جونه دلم ✿◉●•◦
مرد کوچک😍💙
روزش مبارک باشه🥹🥹

عزیزم مبارکه🩵😘

قدم نو رسیده مبارک
انشاالله زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه

ای جانننن🥹🌈
عزیزممممم خوش اومدی پسری ناز😍❤️🍼
خسته نباشی مامان جان🥹🩵🧸

قدمش مبارکه عزیزم 😍

قدم نو رسیده مبارک عزیزم امیدوارم زیر سایه پدر و مادرش موفق و سلامت باشه🩵🪻

عزیزممم مبارکت باشه قدمش پرخیر انشاالله😍😍😍🧡🧡🧡

چیزی ک از دل نوشته بشه ب دل میشینه مبارک باشه معجزه زندگیت 🤩🤩

‌مبارکه 😍😍😍😍

ای خدا ماشاءالله قدمش گلباران زیر سایه ی پدرو مادر قد بکشی عزیز دلم🤩🤩🤗🤗🤗🧿🧿🧿

سوال های مرتبط

مامان avin💝 مامان avin💝 ۷ ماهگی
روزهای آخر بارداری…
روزهایی که زمان آرام‌تر از همیشه می‌گذرد،
اما دلِ مادر تندتر از هر لحظه‌ای می‌تپد.
هر صبح که بیدار می‌شوم، دستم را روی شکمم می‌گذارم و با تو حرف می‌زنم؛
با دختری که هنوز نیامده، اما تمام زندگی‌ام را پر کرده است.
خانه بوی انتظار گرفته…
لباس‌های کوچکت مرتب در کشو چیده شده‌اند،
و هر گوشه خانه انگار چشم‌به‌راه نفس‌های لطیف توست.
گاهی خسته می‌شوم،
سنگینی این روزهای آخر آسان نیست؛
کمردرد، بی‌خوابی، نفس‌های کوتاه…
اما میان همه این سختی‌ها،
یک شوق عمیق جریان دارد:
اینکه خیلی زود، صورتت را می‌بینم.
دخترم،
در این روزهای آخر،
بیشتر از همیشه به آینده فکر می‌کنم؛
به اولین گریه‌ات،
به اولین باری که در آغوشم آرام می‌گیری،
به اولین لبخندت که دنیایم را زیر و رو خواهد کرد.
انتظار تو،
شیرین‌ترین بی‌صبری زندگی من است.
هر لگدی که می‌زنی،
هر حرکت کوچکت،
برایم پیامی است که می‌گویی:
«مامان، من اینجا هستم.»
روزهای آخر بارداری شاید طولانی باشند،
اما پایانشان آغاز بزرگ‌ترین عشق دنیاست.
من آماده‌ام دخترم…
با تمام خستگی‌ها، با تمام اشتیاق‌ها،
منتظرم تا تو را در آغوش بگیرم
و جهانم را با حضورت کامل کنی. 💗
مامان اسرا
یاسین مامان اسرا یاسین ۷ ماهگی
این هفته، سخت‌ترین هفته‌ی زندگی من بود.
هفته‌ای که با هزار امید شروع شد، اما با هزار اشک ادامه پیدا کرد. استرس زایمان، ترس از درد، ترس از ناشناخته‌ها… و بعد، وقتی همه چیز تمام شد، تازه شروع دلتنگی بود.

شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماندم. نه از درد بخیه‌ها، نه از خستگی تن… از درد دل. از اینکه بچه‌ام کنارم نبود. از اینکه آغوشم خالی بود. مادری که باید صدای نفس‌های نوزادش را کنار گوشش می‌شنید، اما فقط سکوت بود و اشک.

هر بار که چشم‌هایم را می‌بستم، تصویرش جلوی چشمم بود. کوچک، تنها، با آن دستگاه‌ها و سیم‌ها. قلبم جا مانده بود کنار همان تخت کوچک. من به خانه آمده بودم، اما روحم هنوز در بیمارستان بود.

بعد زردی‌اش… بعد نگرانی‌ها… بعد ترس از هر عدد، هر آزمایش، هر حرف پزشک. حتی شیرم که آمد، با خودش درد آورد. سینه‌هایی پر از شیر، اما کودکی که نمی‌توانست یا نمی‌گرفت. حس ناتوانی، حس شکست، حس مادری که فقط می‌خواست آرامش فرزندش باشد.

به پاهای کوچکش نگاه می‌کردم و هزار فکر از ذهنم می‌گذشت. هر چیز کوچکی، برایم یک نگرانی بزرگ بود. منی که همیشه قوی بودم، این هفته شکستم. بارها شکستم. بارها گریه کردم. در سکوت. در تاریکی.

اما با تمام این دردها، یک چیز در قلبم زنده ماند: عشق.
عشق به فرزندم.
عشقی که حتی در میان اشک‌ها، حتی در میان ترس‌ها، حتی در میان خستگی‌ها، هنوز نفس می‌کشد.

این هفته مرا خسته کرد… اما مرا مادر کرد.💙🥹