۳ پاسخ

بارداری اولم منم همینطور بود مث شما خیلی وحشتناک افتضاح ولی خدا رو شکر بخیر گذشت

من بارداریم عین شما بود به علاوه خون ریزی استراحت مطلق مطلق فقط برای دستشویی هیچ غذایی نمیتونستم بخورم تا ۶ماهگی فقط اش رشته و عدسی ...
و در آخر سنگ کلیه خودم
ورم کلی نی نی
و خالی شدن کیسه آب یهو از ۱۳رسید ۷ حتی بدون نشتی
روزی دوتا سرم هزار ...
و اینم بگم از اول بارداری تا آخرش روزی دوتا شیاف پروژسترون
و هفته ای یکی آمپول پروژسترون هنوزم جای قلبمه شدن امپولا هست
آها ۳۵هفته هم دست و پامو قفل کردن چشام برگشتن رفتم با بچم اون دنیا و اومدم جوری که پسرم تکون نمی‌خورد ختم بارداری دادن اما الحمدلله قبل از عمل معجزه شد تکون خورد

دقیقا بارداری منم مث شما بود
من ترجیحم سزارین بود از اول

سوال های مرتبط

مامان ماهورا🐣 مامان ماهورا🐣 ۵ ماهگی
من توکل بارداریم خیلی اذیت شدم اصلا بارداری خیلی ع.نی داشتم چون تا ۶ ماه اول تهوع های وحشتناک داشتم،تا ۵ ماه از مرغ متنفر بودم و تا ۹ ماه هم رابطه شاید ۴ ۵ بار داشتم،از رابطه هم‌متنفر بودم،کلا دستام قفل میکرد ،کمردرد،پادرد،سردردای شدید که میزد به چشمم چندبار بیمارستان بستری شدم خیلی حالم بد میشد همش استرس داشتم بچم چیزیش نشه،خلاصه هردردی که بگید من گرفتم کجای بدنمممم فقط درد نمیکرد،از هفته ۲۵ بارداری میرفتم کلاسای بارداری ،بین زایمان سزارین و طبیعی مونده بودم نظرای بقیه میخوندم ولی خب به این نتیجه رسیدم هرکی بدنش توانایی یه چیزیو داره یکیو میبینی تو دوساعت چنان راحت طبیعی میزاد یکیم میبینی یه روز کامل درد میکشه نابود میشه بعد میزاد،یکیم کلا نمیزاد طبیعی میبرنش اورژانسی سزارین که مثل داستان منه....... من آخرای بارداری که رسیدم دیدم نفسم تنگ نمیتونم نفس بکشم حالم خیلی بده سنگین شده بودم نمیتونستم راه برم دیگه همشم تکرر ادرار البته از اولش تکرر ادرار داشتم...مدام چکاب میرفتم و دکتر و سونو همچی سر تایمش میرفتم ،به دکترم گفتم دکتر بیا سزارینم کن من میترسم طبیعی گفت لگنت عالی برا طبیعی قدتم بلند میتونی برو اینقد نگو سزارین گفتم باشه، حتی شوهرم از ماه ۴ بارداری میگفت برو سزارین شو راحت دوستام میگفتن خیلیا بهم‌میگفتن طبیعی راحتی بعدش پامیشی بابادرجا به کارات میرسی به مهمونات و خونه زندگی ‌و....که کاف سین شهری بیش نبود😂بچها پارتا خراب شد داد بودم چت جی بی تی برام درس کنه تغییرش داد بودم حالا خودم جداش کردم دارم میفرستم
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بعد از اون هم دوباره وقتی منو میخواستن از ریکاوری منتقل کنن به بخش اون خانمی که داشت منو می برد یک بارم اون انجام داد یک بارم داخل اتاق که اومدم ماساژ دادن تقریبا فکر می کنم شش بار شکم منو فشار دادن که دردش وحشتناک بود حتی با اینکه بی حسیم نرفته بود و پمپ درد داشتم باز اون دردا خیلی وحشتناک بود برای من بعد از اون هم تقریبا تا هشت ساعت بهم گفتن چیزی نخور بعد از هشت ساعت مایعات تونستم بخورم و بهم گفتن پاشو راه برو و از اونجا که هم پمپ درد داشتم و مرتب شیاف استفاده می شد دردی رو حس نکردم و اگر باز برگردم عقب سزارین رو انتخاب می کنم بیمارستانی هم که رفتم بیمارستان عرفان نیایش تهران بود هزینه عملم شد چهل و هشت تومن و من فوق العاده راضی بودم از بیمارستان از دکترم و از عملم صد دفعه هم برگردم عقب باز سزارین رو انتخاب می کنم از پرسنل بیمارستانم فوق العاده راضی بودم جوری بود که حتی نمیذاشتن ما خودمون جای بچه رو عوض کنیم خودشون میومدن عوض می کردن من سرویس می خواستم برم خودشون میومدن میبردن اجازه نمیدادن همراه ببره می گفتن وظیفه ماست در کل بخوام بگم بهت ین روزی بود که تجربه کرده بودم فردای عملم هم مرخص شدم درد هم داشتم تا یه هفته بلند شدن نشستن برام سخت بود ولی با شیاف میشد تحمل کرد
مامان محمدرضا🪽نینی🩷 مامان محمدرضا🪽نینی🩷 هفته هشتم بارداری
تجربه سزارین😣 «تلخ هست مامانای سزارینی دوست ندارن نخونن»
چون از طبیعی هراس داشتم و اصلا توانایی شو در خودم ندیدم سزارین رو انتخاب کردم، خیلیا گفته بودن هیچ دردی نداشتیم و با شیاف مثل درد پریودی رو تجربه کردیم ولی من بدترین تجربه رو داشتم از سزارین و در عرض یک ساعت و بیست دقیقه تمام حس من برگشت، بی حسی بودم. وقتی ریکاوری بودم تونستم زانومو حرکت بدم و درد شکمم رو حس کردم به اتاقم نرسیده بودم توی آسانسور من از درد داشتم میمردم. هرچقدر بهم آمپول زدن خوب نمی‌شدم از ساعت ۱۰ صبح تا عصر ۵,۶ یکدم داشتم فریاد میزدم. یعنی دوبرابر سه برابر درد پریود نبود ها فک کنید لوس بودم. حتی پرستارها میگفتن چرا اینجوری میکنی ولی نمیفهمیدن داشتم میمردم از درد. دیگه به مامانم گفتم من دارم میمیرم دعای عهد رو باز کنین من گوش بدم و بمیرم. حتی نشد درست حسابی بچمو نگاه کنم. با همه اینا سه باز اومدن ماساژ رحمی و من دیگه مرگ رو به چشم دیدم، خواهرم می‌رفت ته سالن بیمارستان گوش هاشو می‌بست صدای منو نشنوه . نمی‌دونم چرا همچین تجربه ای داشتم از سزارین انقد درگیر بیماری بچم شدم بعدش یادم رفت حتی از دکترم بپرسم من چرا اینهمه درد کشیدم. درست ۷,۸ ساعت داد کشیدم و بعدش اروم گرفتم حتی دیگه شیاف استفاده نکردم. سوزش داشتم درد داشتم و قابل تحمل بود و شیاف استفاده نکردم ولی چه فایده که روز اول از درد مردم. الان میگم کاش طبیعی بودم حداقل این بود الان میتونستم دوباره اقدام کنم ولی بخاطر سزارین بودنم مجبورم شش ماه حتی بیشتر صبر کنم و چقدر سخته هم مرگ رو به چشم ببینی، هم این زخم برات الکی به جا بمونه و بچه تو از دست بدی.... خیلی التماس خدا کردم که اونو از من نگیره و من بخاطر پوچ این درد رو نکشیده باشم ولی نشنید منو ....😔❤️‍🩹
مامان تربچه مامان تربچه ۱۰ ماهگی
مامان هاکان مامان هاکان ۱۱ ماهگی
یادمه قبل بار داریم به شوهرم گفتم که من از زایمان طبیعی خیلی میترسم لطفا پولی که میخای هدیه برام بخری رو بده من سزارین بشم اونم قبول کرد اما نمیدونم چی شد که با حامله شدنم فوبیای زایمان طبیعی کلا از بین رفت هر روز که به زایمان نزدیک تر میشدم یه حس خیلی قشنگ و عجیبی میومد سراغم دیگ هیچ ترسی نداشتم منی که از ترس درد زایمان طبیعی چند شب تا صبح نخوابیدم روزی که کیسه ابم ترکید ۳۶هفته ۴روزم بودم پدر شوهر و مادرشوهرم منو رسوندن بیمارستانو کارای بستری رو انجام دادن پرستارا داشتن منو میبردن زایشگاه که یکیشون گفت اونجایی که داری میری اخر دنیا
منم خندیدم دوازده ساعت درد کشیدم هیشکی تو زایشگاه نبود دیگ همه زایمان کرده بودن و رفته بودن بخش فقط من مونده بودم دیگ همه پرستارا و دکتر ریختن رو سرم و بالاخره پسرم بدنیا اومد دقیق ساعت ۶و پنجاه دقیقه صبح هاکان من پا به این دنیا گذاشت
لحظه ای که هاکان بیرون کشیده شد و گذاشتنش روی شکمم به حرف پرستار رسیدم که گفت اینجا اخر دنیاس واقعا اخر دنیا بود من با پسرم دوباره متولد شدم
مامان محمد حیدر مامان محمد حیدر ۱۵ ماهگی
تجربه وحشتناکی به نام شقاق و هموروئید
قسمت اول:
من یه مامان اولی ام و شاغل هم هستم تجربه بارداری نسبتا راحت و زایمان بسیار عالی(طبیعی) داشتم.
تو دوران بارداری یبوست نداشتم و اگه داشتم خیلی کم و جزئی بود ...
فردای زایمان یکی دوساعت قبل ترخیص احساس درد وحشتناک در مقعدم داشتم در حدی که نمیتونستم راه برم به پرستار گفتم درد مقعد دارم با نهایت بی محلی گفت طبیعیه خانم تو زاییدی 😏
خلاصه ترخیص شدم و یادمه تو ماشین همش مورب نشسته بودم چون نمیتونستم کامل بشینم
دکتر متخصص یه نسخه داده بود که از داروخونه تهیه کردیم
قرص آهن و شربت ملین و یه بسته شیاف دیکلوفناک(!!!!) که روش نوشته بود هر ۸ ساعت به هنگام درد ...
خلاصه من دردم لحظه به لحظه بیشتر میشد تا شیاف میزدم خوب بودم بعد ۱۲ ساعت که اثر شیاف میرفت دوباره دردای وحشتناااااک
همش فکر میکردم از بخیه هاست
بعد ۱۰ روز رفتم بخیه ها رو کشیدم دیدم نه خیررررر این دردا تمومی نداره
اونجا بود که متوجه شدم که مبتلا به شقاق هستم
مامان زیبای کوچک🎀🤍 مامان زیبای کوچک🎀🤍 ۱۰ ماهگی
پارت ۳
خلاصه ساعت ۲ بعدازظهر دکتر شیفت عوض شد که شانس من یک دکتر خوبی خدا خیرش بده اومد گفت این از دیروز چرا بستریه چرا درد نداره زود بهش امپول فشار تزریق کنید که اونجا بهم امپول فشار زدن بعد امپول ۲۰ دقیقه بعدش دردام کم کم شروع شد شد ساعت ۴ بعدازظهر که دیگه نمیتونستم تحمل کنم هر ۳ دقیقه درد داشتم و کیسه ابم خود به خود پاره شد هی به خودم می پیچیدم از درد زیاد روی تخت طاقت نداشتم هی راه میرفتم بدتر دراز میکشیدم بازم دردم بیشتر میشد معاینه کردن ۵ سانت بودم انقدر درد داشتم همش میرفتم دستشویی فکر میکردم دستشویی دارم ولی خبری نبود و درد امونم رو بریده بود ساعتای ۷ نیم بود که درد میگرفت خود به خود زور میزدم دست خودم نبود فقط زور میزنم هر چی دکتر میومد میگفت زور نزن نفس عمیق بکش خونریزی میکنی خطرناکه دست خودم نبود از درد زیاد زور میزدم که خلاصه از زور زدنای زیاد افتادم به خونریزی که دکتر اومد و پرستارا ریختن بالای سرم و روند زایمان شروع شد