۴ پاسخ

بسلااااامتی و مبارک باشه😍❤️

ای جانم خداروشکر قدمش مبارک خیلی خوشحال شدم پایان این همه سختی لیام خوشگل به سلامتی به دنیا اومده

خداروشکر که به سلامت زایمان کردی
چه پروسه ای هم طی کردی😅😬

الان چند کیلوعه؟
بچه دوست منم تولدش ۳۹۰۰ بود
یک ماه و نیمه ۵۷۰۰ بود ماشاالله

ماشالله چند هفته بود بچه تون

سوال های مرتبط

مامان هاکان مامان هاکان ۱۲ ماهگی
یادمه قبل بار داریم به شوهرم گفتم که من از زایمان طبیعی خیلی میترسم لطفا پولی که میخای هدیه برام بخری رو بده من سزارین بشم اونم قبول کرد اما نمیدونم چی شد که با حامله شدنم فوبیای زایمان طبیعی کلا از بین رفت هر روز که به زایمان نزدیک تر میشدم یه حس خیلی قشنگ و عجیبی میومد سراغم دیگ هیچ ترسی نداشتم منی که از ترس درد زایمان طبیعی چند شب تا صبح نخوابیدم روزی که کیسه ابم ترکید ۳۶هفته ۴روزم بودم پدر شوهر و مادرشوهرم منو رسوندن بیمارستانو کارای بستری رو انجام دادن پرستارا داشتن منو میبردن زایشگاه که یکیشون گفت اونجایی که داری میری اخر دنیا
منم خندیدم دوازده ساعت درد کشیدم هیشکی تو زایشگاه نبود دیگ همه زایمان کرده بودن و رفته بودن بخش فقط من مونده بودم دیگ همه پرستارا و دکتر ریختن رو سرم و بالاخره پسرم بدنیا اومد دقیق ساعت ۶و پنجاه دقیقه صبح هاکان من پا به این دنیا گذاشت
لحظه ای که هاکان بیرون کشیده شد و گذاشتنش روی شکمم به حرف پرستار رسیدم که گفت اینجا اخر دنیاس واقعا اخر دنیا بود من با پسرم دوباره متولد شدم
مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 مامان 🎀𝒴𝒶𝓈𝓃𝒶 🎀 ۶ ماهگی
پارت دوم زایمانم
دخترم رو آوردن کنارم وپرستار اومد باز کمک کرد یکم شیر دادم و یک پرستاردیگه اومد آمپول اینا زد رفت بعد ۳ ساعت که بی حسیم رفت شکمم درد نمی کرد داخل شکمم یکم درد داشت شبیه درد پریودی که پرستار پمپ درد آورد گفتم زیاد درد ندارم گفت باشه وصل میکنم دردت زیاد نشه و هر سه ساعت یک بار میومدن شیاف میزاشتن و ۲ ساعت یک با آمپول بی حسی میزدن و بعد ۵ ساعت من شرو ع کردم چای و کمپوت انجیر خوردم و بعد ۸ ساعت پرستار اومد کمکم کرد برای راه رفتن اون یکم سخت بود راه رفتن و گفت خودت راه برو بعد دیگه خودم میرفتم دکترم گفته بود زیاد راه برو یکم استراحت کن دردت کم میشه این توری ام بود راه رفتن خیلی کمک کرد برای دردم و شب یکم سوپ آوردن واون شد شام من و یک پرستار دیگه اومد همه چیز توضیح داد تبم گرفت رفت برای صبحانه ام کاچی دادن و باز دکتر بچم اومد دید و پرستار اومد چون بخیه من لیزری بود اومد دید و دکترم اومد دید و یکم گفت رفتم خونه چه کار کنم من روز بعد عملم خیلی خوب شدم جوری که پرستار گفت با این که دیروز عمل کردی خیلی خوبی و پرستار اومد سرم اینا زد من بعد از ظهر مرخص شدم از بیمارستانم خیلی راضی بودم از کادر درمان که با خوصله به خرفام جواب میدادن و هی میومدن بهم سر میزدن دانشجو نبودن پرستار های کار بلد بودن بازم بخوام زایمان کنم بی شک میرم اونجا
و از دکترمم راضی بودم که یه جوری عمل کرد روز ۳م خوب بودم به بچم خودم می‌رسیدم و جای عمل ام خیلی خوب بود
مامان آیهان🌙🧸 مامان آیهان🌙🧸 ۱ سالگی
انقد دوره بارداری و زایمان سختی داشتم که هنوزم به خودم نیومدم☹️ افسردگی خیلی شدید گرفته بودم پسرم ۳۶ هفته چون iugr شده بود با وزن ۱۸۲۰ به دنیا اومد ۱۵ ساعت درد طبیعی کشیدم آخر سزارین به دنیا اومد اما آمپول بی حسی روم اثر نکرد تا عمل رو شروع کردن دادم رفت هوا انقد داد زدم که دیگه یادم نمیاد فکر کنم بیهوشم کردن یکی داشت بیدارم میکرد پاشدم دیدم همه چی تموم شده دارن میبینم ریکاوری اما من خیلی دوست داشتم گریه بچمو بشنوم بیارن بدن بغلم ولی اصلا هیچی حالیم نشد بعد که رفتم بخش بعد ۵ یا ۶ ساعت پسرمو آوردن گفتن تو دستگاه نرفت خیلی ریز و فسقلی بود 😍اونجا انگار دنیارو بهم دادن وقتی فهمیدم صحیح وسالمه چون دکترم منو ترسونده بود میگفت ۹۰ درصد بچت مشکل داره😒دو روز دیگه هم بستری موندم چون هی پسرمو میبردن سونوگرافی و قلبش و اینا رو چک میکردن آخر بعد ۵ روز میخواستم مرخص بشم که گفتن زردی داره باید حداقل یه شب بره دستگاه که با رضایت شخصی اومدیم خونه دستگاه اجاره کردیم خلاصه خیلی عذاب کشیدن چون مادر نداشتم که بیاد بهم برسه خیلی دلم گرفته بود از مادرشوهرم هم دل خوشی نداشتم چون تو کل دوره بارداری ازش خیری بهم نرسید با اینکه تو یه ساختمونیم فقط بلد بود عذابم بده خلاصه تا ۱۰ روز خونه خواهرم بودم بعد اومدم خونه خودم مجبور شدم خودم تنهایی همه کارمو بکنم با اونهمه درد هم مراقب بچه بودم هم کارای خونه رو میکردم خیلی عذاب آور بود تا شب میشد اظطراب میگرفتم کارم شده بود گریه خیلی افسرده شده بودم خداروشکر اون روزا بخیر گذشت و بچم صحیح و سلامت کنارمه 😍🩵همسرم تو این مدت خیلی کمکم کرد وگرنه هنوزم به خودم نمیومدم خیلی ازش ممنونم همیشه برام حامی بوده🥰🤗
مامان 🅗🅘🅡🅐🅓 مامان 🅗🅘🅡🅐🅓 ۱۰ ماهگی
منم تصمیم گرفتم بعد پنجاه و سه روز تجربمو به طور خلاصه از
سزارین بگم با اینکه چند روز قبل از زایمان خیلی استرس داشتم و همش گریه میکردم روز زایمان اصلا استرس نداشتم سوند و آمپول بی حسی اصلا درد نداشت برام البته من کلا از آمپول نمیترسم همینطور اولین راه رفتنم خیلی راحت بود خودم بدون کمک راه رفتم ماساژ شکمی خیلی درد داشت چون بعد از اینکه بی حسیم تموم شد انجام دادن بگید موقع بی حسی انجام بدن طبق نظر پمپ درد نگرفتم
بهم مسکن میزدن و شیاف میذاشتم دکترم چند ساعت بعد عمل گفت کمربند ببند و راه رفتن با کمربند خیلی راحت بود ولی روزای اول بلند شدن و نشستن سخت بود گردنتو اصلا به هیچ عنوان تکون ندید من سردردای شدید گرفتم بعدش چون گردنمو تکون دادم بخیه هامم خداروشکر بعد ده روز کشیدم هر روز حموم میکردم و سشوار میکشیدم
چون خودم قبلش خیلی استرس داشتم خواستم تجربه بگم و استرستونو کم کنم توکلتون به خدا باشه و اینو بدونید هرچقدر زایمان سخت و دردناک باشه وقتی خدا یه بچه ی سالم بهتون بده با دیدنش همه‌ی دردا فراموش میشه😍
من بچم نرمی حنجره داره وقتی به دنیا اومد و اینو متوجه شدم خودمو یادم رفت و تا صبح از استرس و صدای نفس کشیدنش نتونستم بخوابم🥺 تا اینکه دکتر اومد و گفت خداروشکر بعد چند ماه خوب میشه امیدوارم بدردتون بخوره
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
۴۰ هفته شدم که با یکی از ماما ها که اشنای خواهرشوهرم بود حرف زدم گفت کع بیا اگه ۴۵۰۰ بود وزن بچت نامه سزارین بدیم که همونروزی که قرار بود برم سونو بدم ساعت ده صب یع اب خیلی زیادی ازم خارج شد که گفتم کیسه ابه تموم بدنم میلرزید میگفتم اخر مجبور شدم طبیعی زایمان کنم زنگ زدم به شوهرم که با عجله اومد اینقد استرس داشت که نزدیک بود بشینه باهام گریه کنه با شوهرم و خواهرشوهرم و مادرشوهرم رفتیم بیمارستان که گفت باید معاینه کنه که به زور و خواهش شوهرم و خواهرش راضی شدم معاینه کنه. معاینه کرد و گفت کیسه اب پاره نشد هرچقد گفتم که اب زیادی ازم رفت باور نکرد یکی دیگه هم معاینه کرد و گفت پاره نشد ساعت ۱ ظهر سونو نوشت برام برم بیرون انجام بدم که سونوگرافی نوبت نداد با خواهش و التماس راضی شد سونو بگیره ازم که وزن بچمو زده بود ۴۴۷۰ شوهرم اومد باهاش حرف زد گفت اگه میشه ۵ بزن اما راضی نشد گفت که همین وزنو هم باید سزارین کنن دیگه ۳۰ گرم کع چیزی نیست خوشحال برگشتم زایشگاه که سونو دیدگفت که ما سونوگرافی بیرون قبول نداریم و باید تا عصر صبر کنین تا همینجا انجام بدیم شوهرم خیلی عصبانی شد و داد و فریاد که مسخرمون کردین و.. به امید اینکه قراره برم اتاق عمل و از ترس هیچی نخورده بودم و گشنه و تشنه نشستیم منتظر ساعت ۶ بود که بردنم برا سونو
مامان آیهان مامان آیهان ۶ ماهگی
مامان کایان مامان کایان ۱۶ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی
پارت سوم
دردام غیر قابل تحمل بود و فقط گریه میکردم و میگفتم من دارم میمرم لطفا منو ببرین سزارین و واقعا تو حال خودم نبودم مث اینکه تو این دنیا نبودم و تمام تمرکزم روی بدنیا اوردن پسرم بود و سلامتیش
دکترم که ۹و نیم اومد خیلی اروم و با خونسردی پیش میرفتیم منی که توی اون همه درد داشتم میمردم ولی خانم دکتر خیلی ارومم میکرد
تا که با ۷ .۶بار که دردم شروع شد همراه با زور ساعت ۲۱:۴۳
پسری رو بدنیا اوردم
وقتی بغلش کردم تمام دردام یادم رفت خیلی لحظه ی شیرینی بود همه کنارم بودن مادرم و همسرم خیلی باعث دلگرمیم بودن
بعدش کایان رو بردن برای لباس پوشوندن و بخیه زدن من که برش داشتم
بعدش که تموم شد خودم بلند شدم رفتم حموم و لباس پوشیدم و اومدم نشستم شام خوردم و تمام
من تونستم طبیعی زایمان کنم
و حالا خودمو تحسین میکنم که تونستم با این درد های فراوان که واقعا غیر قابل تحمل هستش و بسیار سختتتت
و کلا من ۳.۴ساعت خیلی درد کشیدم و بعدش تمام دیگه هیچ دردی متوجه نشدم و الان از انتخابم بسیار راضیم
و خیلی خوشحالم که الان پسرم بغلمه