باردار بودم ناخواسته دختر بود اولش نمیخواستم بعد آنومالی بهش دلبستم وقتی گفتن دختره سالمه گوشیمو دادم فیلم گرفتن شوهرم رو انقدر خوشحال شد اولش نمیخواستم ولی بعدش خیلی خوشحال بود کلی لباس دخترونه آورد انقدر ذوق میکردم . ۲۵ هفته فهمیدم بعد انومالی تو شکم مرده بخاطر بند ناف که دور گردنش افتاده خفه شده.
خیلی دلم میخواد جاش سبز بشه مشکل مالی هم نداریم خداروشکر. ولی شوهرم نمیخواد یهو دیدی بعضی وقتا میه شاید حوصله داشتیم خدا دوبار بهت داد اون موقع هم من میگم نه . بهم میگه دوتا داریم ولش خداروشکر کن اینم بگم حال بارداری ندارم شوهرم میگه بزار زندگی کنیم یکی هم بیاد به راحتی میتونیم .‌
میگه مگه زن‌گرفنم بچه بیاره زن گرفتم زندگی کنم لذت ببرم دوتابچه هم از خدا میخواستم که داده .
ولی من دلم خونه چون شد دختر بود رفت دارم میمیرم تا یکی نیارم دلم آروم نمیشه . یادم نمیره .
چیکار کنم من ؟؟ شوهرم نخواد به هیچ وجه نمیارم چون باید تو بارداری خیلی هواسش بهم باشه نزاره آب تو دلم تکون بخوره ناراحتم نکنه عین دوتا بچه هام که رفتار کرد باید باشه که میدونم دیگه حوصله نداره نمیشه .
جای من باشید نمیارید آره . ؟؟؟‌.‌
الان رو هم‌ نمیگم اگه یه زمانی قرار باشه بیارم ۱۰ سال دیگه

۱۲ پاسخ

از یه طرفم بیارم در حق جونم ظلم کردم
میخوام دیگ هیج وقت درد نکشه . سزارین برام ترسناکه . فیلم دنیا اومدن بچه ها رو میبینم از اول تا آخر میگم چطوری تونستم دیگه نمیتونم واقعا

ده سال؟قربونت مگه چندسالته؟😜
ببین رک بگم منم عاشق دخترم شوهرمم هلاک دختره ولی دیگه نمیارم.همین یکی رو میخوام خوب بزرگ کنم براش وقت بذارم.همش میگم خب ما در قبال اینا مسئولیت داریم دیگه ،فقط خوراک و پوشاک که نیس.باید از نظر عاطفی خیلی حواسمون بهشون باشه برا همین من اینطوری تصمیم کرفتم.ولی خب هرکسی شرایط خودشو زندگیشو بهتر میدونه شاید کسی دیگه جور دیگه فکر کنه .

ن نمیارم دیگه والا

عزیزم شوهرت کاملا درست میگه و جای شما باشم بخاطر جای خالی فرزند .یه فرزند دیگه جایگزین نمیکنم
میتونی بجاش بری تراپی
نظر شخصی خودم ☺️

بنظر من نیار هم دخترداری هم پسر بسه از زندگیت لذت ببر بچه دیگه میخوای چیکار

دوتا داری دیگه عشقم
الان اگه واقعا میخواهی جا اون سبز بشه برای این دوتا بچه آت صد خودتو بزار
هر وقت شوهرت دوست داشت بازم بیار
ولی یکی بیاری برای اینکه جای بچه مرده رو بگیر. خیلی کار جالبی نیست

بنظرم با این شرایطی که داری حتما با رضایت شوهرت یکی بیار جاش سبز بشه وخیالت راحت بشه من شرایط خودتو داشتم پسرمو که باردار شدم خیلی بهتر شدم ....

نع حقیقتش، بچم سالم باشه ولی خب دلم میخواد از زندگی لذت ببرم و مادر شدن هدف زندگیم نیست ولی خب بنظرم برا شما هم باید دوتاتون اوکی باشید.
خودتو اذیت نکن همین حالا شم به بدنت سه تا زایمان فشار اومده

تو که از هر دوتا جنسیت داری . دیگه بچه می خوای چیکار ؟ زندگی تو بکن و لذت ببر

من سه تا سقط داشتم هر سه تاشون صدای قلبشون شنیدم اسم گذاشتم براشون به ۱۰ و ۱۲ هفته رسیدن رفتن تا سومی نیاوردم دلم آروم نشد ولی اینو بگم حتی اگه یکی دیگه بیاری ک جای اون نمیتونه پر کنه هر بچه جای خودش داره یه تیکه از وجودش رو توی بدنت جا میزاره براش یه اسم بزار اینطوری دلت آورم میشه تا شوهرت اوکی نشده هم نیار برو کیف کن از خلوتی ک داری و راحتی الان داری خدارو چی دیدی شاید یک شب خدا خواست باز دوباره بهت یه هدیه داد بزار خدا بهت هدیه رو بده وقتی یهویی باردار بشی مردا بیشتر از قبل حواسش بهت میشه اینجوری بگی هر چی بشه میگه خودت خواستی

خدا میخواست اونو نگه میداشت اگه دختر نشد چی

اگه دختر نداری حتما بیار پشیمون میشی

سوال های مرتبط

مامان 𝐀𝐛𝐛𝐚𝐬🦋 مامان 𝐀𝐛𝐛𝐚𝐬🦋 ۱۷ ماهگی
نمیدونم واقعا چی بگم یا چیکار کنم شاید تقدیر منم اینطور نوشته شده📖🤍
هم خوشحالم هم ناراحت🎑
باورم نمیشه با یه بچه ۱سال و ۳ماهه من باردار شدم🎁
میدونم خدا دوسم داشته که بهم هدیه داده🎍
ولی من الان نمیخواستم ...
دیشب شوهرم میگه کفر نکن خدا قهرش میگیره ،مامانم کلی باهام حرف زد بلکه آروم شم امروزم دکتر باهام کلی صحبت کرد پس تصمیم گرفتم نگه دارم🪐
آدم بچه خودشو خب نمیتونه بکشه،میتونه؟
من هیچ مشکلی ندارم فقط از این بابت ناراحتم که پسرم هنوز کوچیکه و به غیراز شیر خودم هیج شیری نمیخوره و میترسم اذیت شه🦋
ولی میدونم همه اینا میگذره و من پرقدرت این زندگیو ادامه میدم،هم مادر خوبی برا عباسم میشم هم مراقب تودلیم💫🥲💛
بعضیا هستن کلی میرن دکتر و ... باردار نمیشن پس این یه لطف الهی از طرف خداست یه هدیه ایی ک تو دلم کاشته پس باید خوشحال باشم از این بابت🌸

حالا موندین شما باهام حرف بزنید🙂‍↕️
انرژی مثبت منتقل کنید قشنگام👒🥹🎀



بارداری بارداری بچه رفلاکس شیردهی شیرخشک
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان هانا مامان هانا ۲ سالگی
ما امشب رفتیم خونه مادرشوهرم خواهرشوهر یک پسر دوساله داره خب بعد دختر منم الان همش تب داره و دارو میخوره یکم ناز نازی شده خب بعد پسر خواهرشوهرم ظرف دستش بود چرخید خورد به صورت دخترم دخترم نفسش رفت هرچی میگم مامان چیزی نشد ک اینا کلی گریه کرد به هق هق افتاد بعد دوباره بازی میکردن سراشون خورد بهم دختر من تعادلشو از دست داد به پشت سر افتاد رو سرامیکا خب بعد من ازش دور بودم گفتم وای همین و زود رفتم بچمو بغل کنم مادر شوهرم گفت از مامانش ترسید میگم وای نگین تورو خدا خب بچه هم پیشونیش ضرب دید هم پشت سرش دیگه گذشت مواظبش بودم چیزی نشه ،اومدیم خونمون شوهرم همش تو اینستا بود من مواظب دخترم بودم بعد بهش میگم یکم تو مواظبش باش من دراز بکشم بعد من اصلا حواسم به این نبود خب نمیدونم چیکار کرد سر بچه رو زده بود به چوبای مبل من نگا کردم دیدم بچم دهنش بازه و صدا نداره خب ترسیدم زود پریدم میگم کجا خورد و فوت کردم تو صورتش بعد شوهرم باهام دعوا کرد جلو مامانم این چه اخلاقیه تو داری بچه از تو میترسه ک گریه میکنه یکسره میوفته سرصدا میکنی الکی میگه ها😭اینقد ناراحت شدم میگم تو راست میگی تقصیره منه من چیکار دارم مگه چیکار کردم خدا نگذره ازشون من مادرم ازم چه توقعی دارن بعدم مگه من جیغ زدم حرفی زدم 😭
امشب خیلی دلم از شوهرم شکست حس میکنم دیگه هیچ حرمتی نمونده بینمون منم دیگه حوصلشو ندارم دلم میخواد بذارم برم این روزا اینقد اذیتم کرده سر همه چی ها همه چی از پول ندادنش دارو نخریدنش با منت میخره دیگه حوصله ای نمونده برام همه موهام سفید شده🥲
مامان یاسین مامان یاسین ۲ سالگی
من دیگه رد دادم🥺🥺کاش زودتر بتونه بچم پاشو بذاره زمین و راحت راه بره
دلم کباب براش😭😭
هیچکدوم از خانواده شوهرم بخصوص خواهر شوهرم که مقصر بود زنگ نزدن حال بچمو بپرسن🥺🥺
حالا اگه من زده بودم زمین بچمو زنگ میزدن زخم زبون میزدن بهم که خوبه یکی نمیتونی نگه داری اگه مثل مردم شیر به شیر میوردی یا چندقلو بودن چیکار میکردی.....
دلم دیگه نمی‌خواد پامو بذارم خونه هاشون
چون بچه رو جوری میکنن که اشکش درمیاد بعد میگن می‌خوابیم سفت بار بیاد
نگید که چرا جوابشون نمیدی یا بدتر دردی بذارید رو دردم
چون نمیتونم ازپسشون برنمیام این مورد شوهرم هم پشتم نیست و چیزی بهشون نمیگه فقط میگه چیزی نمیشه....
ولی الان سه روزه بچم نمیتونه راه بره
انگار تازه میخواد راه بیوفته چهاردست و پا می‌ره
دلم میخواد به شوهرم حالی کنم که این حال بچه بخاطر رو در بایستی داشتنت جلو خانوادته که هر بلایی دلشون میخواد سر بچم میارن بعد میام حرفی بزنم میگن مگه بچه از خونه بابات آوردی بچه خودمونه
چقدر دلم بحال بچم میسوزه🥺🥺🥺🥺یه مادر بی عرضه داره که نمیتونه بخواد هم نمیتونه جلو این قوم ظالمین بایسته....سه روزه بخاطر اینکه دست تنهام اومدم خونه مامانم اینا بچم یا بغل قابلمه یا بغل مامانم این بنده خدا ها هم خسته شدن😭😭😭😭