امروز از خواب كه بيدار شدم احساس كردم سخت ترين و دردناك ترين روز از دوران بارداريم رو قراره بگذرونم،

به پاهام كه نگاه ميكنم شباهت زيادي با پاهاي خدابيامرز مامان شمسيم داره از شدت و نهايت ورم

دستامو كه ميخوام مشت كنم يا چيزي رو بردارم استخون هاش انقدر درد ميكنه و تير ميكشه كه به سختي ميتونم باهاشون كار كنم

راه رفتنم هم شبيه مامان نازي شده كه اگه از ديوار و ميز كمك نگيرم نميتونم به راحتي قدم بردارم

تو آينه كه نگاه ميكنم يه دختر ٣٠ ساله رو ميبينم كه تو بدن يه خانم ٦٠/٧٠ ساله داره زندگي ميكنه

ولي هنوز سرپا و اميدوار و چشم انتظار براي يكماه آينده ام كه قراره آغوشم رو براي دخترم باز كنم✨

دوره عجيبيه بارداري و عجيب تر از اون بدن ما زن هاست كه بصورت خارق العاده اي همچين روزهاي سخت و عجيبي رو داريم ميگذرونيم تا با عشق يه موجود رو به خودمون و آدماي اطرافمون هديه بديم

نميدونم بعده ها دلم براي اين روزا تنگ ميشه يا نه ولي اينو مطمئنم روزي كه ابريشم رو تو بغلم بگيرم و عطر تنش رو بو بكشم تمام اين روزا رو فراموش خواهم كرد🤍✨

٢/ تير/ ٤٠٥
٢٥ روز مانده تا روز ديدا با دلبركمر

تصویر
۶ پاسخ

دقیقا وااای وای خدایا چقدر درد ها روز به روز بدتر میشن

چقدر زیبا نوشتی مامان ابریشم😍 حال و روز همه ی ما باردار هارو توصیف کردی

وضعیت منم توی این هفته ها همینطوره بدنم تینقد خستس که انگار کوه کندم🫠

الهی
مطمئن باش دلمون تنگ میشه

ای جونم 😍 چه زیبا حالت رو توصیف کردی
انشاءالله به شادی و سلامتی کوچولوت رو به آغوش بگیریش عزیزم 😍

عزیزدلم چند هفته فقط مونده تحمل کن

سوال های مرتبط

مامان ابریشم مامان ابریشم ۲ ماهگی
امروز ٢٦٠ روزه كه از با هم بودنمون ميگذره و تو توي وجودم داري شكل ميگيري💗🤍

دخترم منو تو ٢٦٠ روز تو يه تن بوديم
از يه رگ و خون مشترك زنده مونديم
از يه بدن تغذيه كرديم و دووم آورديم
انقدر بهم نزديك بوديم كه من از اين به بعده زندگيم جونم برات در بره
از اين به بعد وقتي خوشحالي منم خوشحال ميشم
وقتي غمگيني ناراحت ميشم
وقتي درد داري درد منم درد ميكشم
ما تا هميشه به هم وصليم و هيچ چيز و هيچ كس نميتونه اين ارتباط قوي رو كمرنگ كنه

٢٠ روز ديگه وقتي از خواب بيدار بشم احتمالا از سر عادتِ اين ٢٦٠ روز دستم رو روي شكمم بزارم تا حركتاي قشنگتو زير پوست تنم حس كنم ولي يدفعه يادم ميفته كه تو ديگه تو دلم نيستي و مطمئنم عجيييب دلم براي اين روزا تنگ ميشه

براي لگدهات براي سكسكه هاي بامزه ت حتي براي شكم بزرگي كه روزي چند بار جلوي آينه از زاويه هاي مختلف نگاهش ميكنم🥲

چند روز پيش كه پر از دردهاي مختلف بارداري بودم يه تاپيك زدم و نوشتم نميدونم دلم براي اين روزاي سخت تنگ ميشه يا نه!!
ولي الان ميبينم من همين الانش هم درداي اون روز رو فراموش كردم و فقط دارم به دو هفته ي آينده فكر ميكنم كه قراره تو رو تو بغلم بزارن🥹

كمتر از ٢٠ روز ديگه آغوش تو خونه ي من ميشه…جايي كه هميشه امنه .. هميشه پر از عشقه🤍

ابريشم من بايد بدوني كه از همين الان بيشتر از هر كس و هر چيز توي دنيا دوستت دارم.

براي خنده هات دعا ميكنم
براي اشك هات صبورم
و براي رويات بي قرارم💗✨

تو هديه خدا به قلب مني، دختري كه به خاطرش قوي تر ميشم، صبورتر ميشم و دنيا رو قشنگ تر ميبينم،،

ابريشم تو تمام دنياي مني🤰🏼

٢٠ روز مانده تا وصال
٤٠٥/٤/٦________شنبه
بماند به يادگار

#فرزندپروري
مامان آدوین🩵🐳 مامان آدوین🩵🐳 روزهای ابتدایی تولد
چهارده روز مونده تا تو رو ببینم، قلب من…
و هنوز نمی‌دونم قراره وقتی برای اولین بار می‌ذارنِت توی بغلم، چه حسی داشته باشم.

تو ماه‌هاست توی من زندگی می‌کنی؛
با هر تکونت دلم می‌لرزه،
با هر سونوگرافی برای دیدنت ذوق می‌کنم،
و هر شب دستم رو می‌ذارم روی شکمم و با خودم می‌گم:
«این همون پسریه که قراره یه روز تمام زندگی من بشه…»

چه حس عجیبیه مادر بودن…
هنوز صورتت رو درست ندیدم،
هنوز صدات رو نشنیدم،
هنوز دستای کوچیکت رو نگرفتم،
ولی دوست داشتنت برای من از هر چیزی توی این دنیا واقعی‌تره.

تو فقط قرار نیست به دنیا بیای؛
قراره منم با تو وارد یه دنیای جدید بشم.
دنیایی که توش قلبم بیرون از سینه‌م می‌تپه و من هر بار که نگات می‌کنم، می‌فهمم چرا همه‌ی این انتظارها ارزشش رو داشت.

چهارده روز دیگه،
من برای اولین بار «مامان» می‌شم…
و شاید همون لحظه بفهمم بزرگ‌ترین اتفاق زندگی من، فقط روزی نیست که تو به دنیا میای؛
تمام این روزهاییه که بدون اینکه ببینمت،
با تمام وجودم دوستت داشتم. 🤍

فقط چهارده روز مونده پسرم…
چهارده روز تا بغلت کنم، نگات کنم و بگم:
«بالاخره اومدی پیش مامان…» 🥹🤍
مامان ابریشم مامان ابریشم ۲ ماهگی
مامان تُرک قیزی مامان تُرک قیزی هفته سی‌وچهارم بارداری
از همون اول، من و باباش تهِ دلمون عاشقِ داشتنِ یه دختر بودیم… 🎀
و حالا که تو مهمونِ دلمون شدی، انگار برکتِ عجیبی وارد زندگیمون شده؛ برکتی که هر روز بیشتر از قبل حسش می‌کنیم. 🥹🤍

برای اومدنت کلی رویا و برنامه داریم…
بی‌صبرانه منتظریم بیای و بشی گرمای خونه‌مون توی پاییز و زمستون، بشی قشنگ‌ترین اتفاقِ روزهامون. 🍂🧸
و من چقدر ذوق دارم برای روزهایی که قراره بزرگ شدنت رو ببینم؛
قراره یه دختر ترکِ خراسانی باشی، با فرهنگ، ریشه و اصالتی که ازش برات قصه می‌گم و بهش عشق می‌ورزم. 🤍
یکی از قشنگ‌ترین ذوق‌هام اینه که قراره با همون زبانی که برای یاد گرفتنش قدم گذاشتم، با تو حرف بزنم؛
با زبانی که برای من فقط چندتا واژه نیست… بخشی از ریشه و هویته. 🥹✨
می‌خوام اولین قصه‌هات، اولین لالایی‌هات و حتی اولین شیطنت‌هات، رنگ و بوی زبانِ مادریِ سرزمینمون رو داشته باشه. 🫶🏻
دخترکم…
من و بابات از همین حالا عاشقتیم، بیشتر از چیزی که بشه با کلمات گفت.
و هر روز خدا رو شکر می‌کنیم که تو رو به زندگی‌مون هدیه داد. 🎀
بیا که مدت‌هاست منتظرتیم…
دخترِ کوچولوی خونه‌مون، گرمای پاییز و زمستونمون. 🩷✨
مامان آدوین🩵🐳 مامان آدوین🩵🐳 روزهای ابتدایی تولد
۹ ماهگی؛ نزدیک‌ترین فاصله تا تو 🤍

امروز وارد نهمین ماهی شدم که تو ، بدون اینکه هنوز دیده باشمت ، تموم قلبم و مال خودت کردی …
نه ماهه که با هر تپش قلبت ، قلب من هم جور دیگه ای می‌زنه ؛
نه ماهه که با هر حرکت کوچیکت ، می‌فهمم عشق میتونه قبل از دیدن ، قبل از لمس کردن و حتی قبل از شنیدن صداش ، این‌ قدر عمیق باشه .
تو این نه ماه ، من فقط منتظر به دنیا اومدنت نبودم ؛
من تو تمام این روزها ، آروم ‌آروم «مامانِ تو» شدم. 🤍
پسر من…
حالا دیگه فاصله‌ ما به اندازه‌ی چند هفته است.
چند هفته تا روزی که برای اولین بار تو رو روی سینه‌ م میزارن و من بالاخره می‌فهمم تمام این انتظارها برای چی بود…
شاید اون روز گریه کنم ،
شاید تموم خستگی این نه ماه از یادم بره ،
شاید فقط نگاهت کنم و با خودم بگم :
«پس تو همون کسی بودی که این‌همه مدت، توی قلبم زندگی می‌کرد…»
ورودمون به ۹ ماهگی مبارک ، پسرِ من . 🥹🤍
آخرین قدم ‌های انتظار رو هم با عشق میگزرونم ؛
چون می‌دونم پشتِ این روزهای آخر ،
قشنگ‌ ترین اتفاقِ تمام زندگی من ایستاده…🤍🧸
۲۹ روز تا دیدار🩵🦢
.
.
.
۳۴ هفته و ۲ روز 🤍