دو شب و سه روزه که روی هم فکر میکنم ۴ ساعت خوابیدم
دیشب از بی‌خوابی گریه کردم
و از دیروز دختری بغل میخواد و روی تخت یا تشکش کلا ۵ دیقه میخوابه.
خیلی خستم، اما به ۱۵ ۱۶ سالگیش فکر میکنم
قطعا نوجونیه که تو دنیای خودشه و به یه بغل ۳۰ ثانیه‌ای توی روز احتیاج داشته باشه
اونم با یه بوسه‌ی بدو بدویی قبل رفتنش پیش دوستاش یا کتابخونه یا هرچیز دیگه‌ای...
خیلی خستم، موهام شونه نیست، ۱۴ کیلو توی این ۴۲ روز کم کردم، افسردگی پس از زایمانی وجود داره که به روی خودم نمیارمش، خونه ترکیده ولی... با عشق بغلت میکنم هرچقدر که بخوای
کار خونه همیشه هست، حال روحی همیشه نوسان داره، خواب منظم میشه، شونه درد و بدن دردم خوب میشه
اما تو همیشه یلدا کوچولوی یکماهه که جز بغل مامانش هیچ‌حا آروم نمیگیره نمیونی
خیلی دوستت دارم مامانی
ممنون که من رو انتخاب کردی تا مامانت باشم
امیدوارم لایق اینهمه قشنگی باشم فرشته کوچولوی چشم قشنگم(:

۲ پاسخ

آخییییی چقد زیبا
چه مادرانه
چه فداکارانه

♥️♥️♥️💔💔💔💔

سوال های مرتبط

مامان دخترمون🇮🇷 مامان دخترمون🇮🇷 ۶ ماهگی
مامان آریا 👶🏻🩵 مامان آریا 👶🏻🩵 ۱۷ ماهگی
روزت مبارک پسرک خونه👶🐣




آریای کوچولوی مامان…
هنوز فقط یه ماهه که اومدی توی دنیای ما،
ولی انگار هزار ساله که دلم با تو گره خورده…
امروز روز پسره، و چه افتخاری بالاتر از این‌که من حالا مامان یه پسرم…
یه پسر به اسم "آریا"
که نفس‌هامو به خودش بند کرده.

آریا جانم،
تو فقط یه نوزادی کوچولویی که تازه داری دنیا رو کشف می‌کنی،
اما برای من شدی یه دنیای کامل…
با هر حرکت دست کوچولوت،
با هر خمیازه‌ی شیرینت،
با هر بار که چشماتو باز می‌کنی و نگام می‌کنی…
دلم ضعف میره.

من هنوز باورم نمیشه
این همون موجود کوچولویی که یه روز با لگد هاش دلمو میلرزوند
حالا تو بغل من، یه تکه از قلبم داره نفس می‌کشه.

آریا جانم،
مامانت قول میده همیشه کنارت باشه
تو غم‌هات، تو شادی‌هات،
وقتی که راه میری، می‌دوی، حرف می‌زنی، شیطنت می‌کنی،
و حتی وقتی فقط تو خواب، آروم تو بغلمی…

تو شدی دلیل قشنگ‌ترین خستگی‌هام
و من از خدا فقط سلامتی‌تو می‌خوام،
که بزرگ شی،
آدم خوبی بشی،
و هیچ‌وقت لبخند از لب‌هات نیفته.

پسر قشنگم،
روزت مبارک عشقم
ممنونم که اومدی،
و دنیای منو برای همیشه عوض کردی.🥲❤️
مامان 💓پرنسس بابا💓 مامان 💓پرنسس بابا💓 ۸ ماهگی
امروز چله منو دخترمه
چهل روزه که میتونم بغلش بگیرم چهل روزه که ی آدم جدید شدم من کجا و دختر ی سال پیش کجا ؟تو ای چهل روز احساسات زیادی رو تجربه کردم شوق ،ذوق ، ترس، ناامیدی، خستگی و درموندگی، خوشحالی، از داشتنش خوشحال شدم از بغل گرفتنش ذوق کردم از پریدن شیر تو گلوش ترسیدم از ناتوانی برای آروم کردنش ناامید شدم از خودم عصبی شدم ولی همیشه عاشق این دختر بودم همیشه و هرلحظه خدارو بابت داشتنش شکر کردم و فهمیدم من مادر بودن رو بلد نبودم ولی تموم این چهل روز سعی کردم یاد بگیرم مادر باشم براش کافی باشم و همیشه به این فکر کردم که این کوچولو فقط منو داره و من بخاطرش باید قوی باشم و کم نیارم همیشه برای هردومون از خداصبر خواستم.آرزوی من قشنگترین آرزویی بود که خدا برآورده کرد هرچقدر بابتش خدارو شکرکنم کمه، خدايا ممنون بابت این معجزه کوچیک، خدايا هرکی چشم انتظاره دامنش سبز بشه خدايا به من و همه مامانای که بلد نیستن مادر بودن رو صبر و توان بده تامادر بهتری برای بچه هامون باشیم و خدايا به همه کوچولوها تنی سالم و عاقبتی خوش بده
۱۴۰۴/۱۰/۲۹
مامان کارن مامان کارن ۱۶ ماهگی
تجربه واکسن دوماهگی... شب قبل از واکسن تجربه ی مامانا رو تو گهواره میخوندم ترسیده بودم ،از استرس معده درد عصبی شدم ☹️ نگران بی قراری موقع واکسن و تب بعد از واکسیناسیون بودم... اما خدارو شکر موقع واکسن خیلی گریه نکرد و بعد از اونم اونقدر که فکر میکردم‌ وحشتناک نبود...
اما کارایی که کردم و تجربه ام... روز قبل از واکسن بردمش حموم شبم زود خوابش کردم قنداق کردم که راحت بخوابه و روز واکسن کم خوابی نداشته باشه. روز واکسن قبل از رفتن بهش شیر دادم ،پوشکشو عوض کردم و مرتبش کردم،تو مسیر استامینوفن خریدم ،قبل رفتن شیر دوشیدم و شیشه رو همراهم گذاشتم ، بعد از واکسن با بغل و شیر سریع آروم شد،وقتی اومدم خونه مامانم رو پا تکونش میداد و منم کمپرس سرد میذاشتم‌رو پاش ،خوابید و بعد از ۲ ساعت بیدار شد و گریه هاش شروع شد... پاشو که تکون میداد درد اذیتش میکرد ،با بغل و تکون رو پا اروم تر میشد،فقط ۴ ساعت بی‌قراری کرد بعدش دیگع راحت خوابید،تو اون ۴ ساعت شیر هم نمی‌خورد دیگه الان اوکی شده.کمپرس سرد هم مرتب استفاده کردم. ایشالله تا فردا خوب خوب شه☹️❤️