پارت ۶*
بعد پرستار گفت تا ۸ ساعت چیزی نخور و تکون نخور وای من گشنم بود ولی اتاق عمل دکترم گفت چیز ابکی بخور ولی پرستار گفت ن دکتر الکی گفت نخور برا من دردسر میشه میپره تو گلوت ،فک کنم بخاطر اینک احتمال داره بپره تو گلوت و سرفه بگیره میگن نخور یه حدود دوساعت چیزی نخورم ولی گشنم بود حسابی مادرشوهر سوپ اورده بود کمپوت انجیر داشتیم دیگ اجیم گفت بخور اشکال نداره اول ترسیدم ولی بعد اروم اروم اجیم چندتا قاشق سوپ و چندتا دونه کمپوت انجیر له کرد و گذاشت دهنم اروم خوردم که نپره گلوم و یکم جون گرفتم ،شب تا صبح گیج خواب بودم ولی خوابم نمیبرد یکم خوابم برد یهو بیدار شدم دیدم پرستار داره سرم عوض میکنه ترسیدم پاهام تا ساعت ۶ صبح یکیش کامل بی حس بود هنوز یکیشا فقط میتونستم انگشتامو تکون بدم ساعت .۱۰.۹ دقیق یادم نیس *آلزایمرم گرفتم انگار😂*پرستار اومد فشار بگیره و سوندا بکشه سوند وقتی داخل بود یکم سوزش داشت خیلی کم وای من چقدر استرس کشیدن سوندا داشتم هر لحظه بش فک میکردم و میترسیدم بعد فشارا گرفت گفت بکشم داشتم میمردم از ترس یهو گفت اماده ای ۱ ۲ ۳ یهو کشید بگیر یه ثانیه هم طول نکشید و اصلا چیز خاصی نبود بعد گفت باید پاشید راه برید جای سوندم سوزش داشت و بخیه هام حسابی ترس کرده بودم میخاستم پاشم راه برم ....ادامه

۳ پاسخ

منم خیلی میترسم مثل‌شما. خدا کمکم کنه

خداروشکر با اینکه هفته پایین بوده نیاز نشد نی نی رو ببرند ان آی سی یو؟
اینجور که میگی ۳۶ هفته و ۶ روز بودی..

عاشق لهجه اصفهونیتم که تو تایپتم مشخصه

سوال های مرتبط

مامان فندوق مامان فندوق روزهای ابتدایی تولد
پارت ۷ *
هر تکونی که میخوردم سوزش داشتم و میترسیدم به زور تلاش نشستم و ادوم از تخت اومدم پایین به سختی یکم راه رفتم من اینجوری بودم که نفسم میگرفت از قبل نفس تنگی داشتم به زور دوبار سالنا بالا پایین رفتم شونه هام درد گرفت اومدم نشستم خدایی یکم سخت بود چند دقیقه بعد استخونای شونم گرفت و یه درد حسابی افتاد توشون که درد زایمانا به کل فراموش کردم میگفتم فقط شونه هام خوب بشه یکم شدید شد به پرستار گفتیم اومد یه مسکن زد تو سرم و گفت از عوارض بی حسی یکم گذشت و دردم اروم شد و گرفتگی ول کرد یکم نشستم دوباره پاشدم راه برم دفعه دوم خیلی بهتر بود دوباره اومد موهامو شونه کردم یه سوپ و میوه خوردم دیگ خودم پامیشدم اروم اروم راه میرفتم ولی جای سوند سوزش داشتم و من ترس دستشویی رفتنا گرفتم و دستشویی داشتم رفتم اینقدر ترس داشتم که میترسیدم(ا*رار)کنم دیگ به هر راهی بود کردم و سوزش داشت سری های بعدم داشت ولی خوب بود مثه سری اول نبود عصر شد و دکتر اومد دیدمون بهم گفت سافت ۷ مرخصی تا کاراشا کردن ساعت ۹ مرخص شدم از اتاق تا دم بیمارستانا اروم پیاده رفتم حدود ۲۰۰،۳۰۰متر فک کنم یکم نفسم گرفته بود اهمیت ندادم اصلا حواصم نبود راه میرم نفسم میگیره نشستیم تو ماشین و یکم دم دارو وایستادیم تا داروهامو شوهرم گرفت یه ۱کیلومتری رفتیم دیدم حالم داره بد تر میشه وقتی میخام نفس بکشم دنده هام میخاد خورد شه نمیتونستم نفس بکشم ...ادامه ....
مامان علی 💙 مامان علی 💙 ۴ ماهگی
وقتی اینجا تجربه زایمان رو میخوندم باور نمیکردم روزی منم بیام بگم واقعا خدارو شکر میکنم من سزارین اختیاری بودم ساعت ۶ صبح بیمارستان رفتم ناشتا بودم شب قبلم سوپ سوپ ساعت ۱۱ شب رفتم تشکیل پرونده دادم بعدش ضربان قلب اینارو گرفتن ازم رفتم بعد اون روی تخت دراز کشیدم اومدن بهم سرم وصل کردم گفتن ساعت ۸ دکترت میاد تا ساعت ۸ بشه یه پک زایمان دادن داخلش لباس و دمپایی و پد و اینا بود لباسام رو عوض کردم ساعت ۸ شد دکتر اومد باهاش حرف زدم بعد از تخت اومدم پایین روی ویلچر نشستم پرستار برد تا پشت اتاق عمل همسرم و مادرم اینا اومدن بعدش جدا شدیم یه لحظه اونجا واقعا از ترس گریه ام گرفت یکم محیط اطراف ترسناکه همه جا سبز لباسا سبز یجوری بود رفتم داخل اتاق عمل روی تخت نشستم پرستار اومد گفت یکم خم شو من خیلی ترسیده بودم تن تن باهام حرف میزدن سوال میپرسیدن یکم سردی روی کمرم حس کردم فک کنم بی حسی اینا زدن من امپول از کمر رو اصلا نفهمیدم واقعا نفهمیدم بعدش پرستار گفت اروم بخاب دستامو بستن یه پرستار بالای سرم بود همش حرف میزد باهام خیلی مهربون بود پرده کشیدن جلو چیزی نفهمیدم خیلی میترسیدم گفتم بی حس نشدم دکتر گفت پاتو ببر بالا قشنگ پام رفت بالا گفت صبر کنید یکم😂
بعد ۳ ۴ دقیقه گفت ببر بالا دیدم دیگ حس ندارم دیگ چیزی نفهمیدم ۵ دقیقه بعد حالت تهوع شدید اومد گفتم به پرستار گفت عیب نداره بالا بیار ولی هیچی بالا نمی اومد تو حلقم بود انگار یه امپول زد به دستم قطع شد تهوع ام همون لحظه درسته بی حس بودم ولی قشنگ حس میکردم یچیزی رو دارن به زور از من میکشن بیرون انگار از کمرم داشتن جداش میکردن دوباره حالت تهوع اومد (سزارین پارت اول)
مامان مامان علی مامان مامان علی ۱۱ ماهگی
به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست
مامان فندوق مامان فندوق روزهای ابتدایی تولد
پارت۹*
کار کرده بعد شبش گفتم کار نکرده دیگ گفتن حتما از معدته روده ها فشار اورده یا عوارض ولی بیشتر گفت از روده هاس که فشار میاره یه شربت که بعد عمل میدن واسه یبوست داد و یه پودر ریختن تو یه یک و نیمی اب معدنی گفتن اینا را تا ۱ ساعت بخور و شیافتم داد تا معدت کار کنه من خوردم رفتم دستشویی ولی از ایرانی استفاده کردم یه زور با درد بخیه نشستم چون با فرنگی راحت نیستم و دوست ندارم تا معدم کار کرد ولی دردم بهتر نشد مسکن زدن گفتن دیگ اینا به فیل بزنیم اثر میکنه دکترم همون شب ساعت ۱ شب اومد دیدم گفت اگ خوب نشد احتمالا از آپاندیسیش هست موقعه عمل دیدم التهاب و ورم داره ولی درش نیوردم دیگ من حسابی ترسیدم بعد مورفین خوابم گرفت ولی بازم درد داشتم دیگ کم کم خوبم برد و دردم خوب شد تا صبح بعد فهمیدم که بله از راه رفتن بود و عوارض دارو بی حسی ولی دکتر گفت چون جای کسیه صفراس و آپاندیس بابد دنتر جراح ببینت بعد بری دکتر جراح اومد و برام سونو ازمایش اورژانسی نوشت ازمایشا صب گرفتن بعد گفتن سونو ساعت ۹ شب میا باید وایستی میخاستم رضایت مرخص بشم پرستار گفت دوباره میری بر میگردی خدایی نکرده دیگ من موندم تا سونو دادم سونو گفت مشکلی نیس بخاطر اینک موقعه عمل خیلی ترسیدی آپاندیست ورم کرده بوده الان اوکی دیگ اومدیم و کارایی ترخیصا کردیم و ساعت حدود ساعت ۱۰ و نیم مرخص شدم و ۱۱ رسیدیم خونه .....ادامه
مامان احمد🐣 مامان احمد🐣 ۲ ماهگی
تجربه زایمانم اومدم بگم دخترا 🙂( پارت ۱)
سه شنبه ۸ اردیبهشت نوبت سزارین داشتم از بجنورد باید میرفتم گنبد برا سزارین حدودا ۴ ساعت فاصله داشتیم صبح ساعت ۷ حرکت کردیم ساعت ۱۰ رسیدیم گنبد رفتم مطب دکترم برا چکاپ سونوگرافی و آزمایشامو چک کرد نامه سزارینمو داد رفتم بیمارستان بسکی بستری شدم ساعت ۱۲ سرم زدن تا ساعت ۳ ک دکترم اومد و گفتن بریم اتاق عمل از وقتی رو ویلچر نشستم تا وقتی ک رفتم تو اتاق عمل بغض گلومو گرفته بود و ته دلم یه خوشحالی عجیب داشتم پرستار اتاق عمل وقتی دید اشک از چشمام میاد دلداریم داد پرسنل اتاق عمل همه خیلی مهربون بودن دلگرمی دادن بهم هواسمو پرت کردن .
استرس بیحسی و شوند رو داشتم ک واقعا خیلی راحت بود بیحسی مثل نیش یه زنبور بود سوند هم بعد بیحسی گذاشتن ک دردش خیلی کم بود ده دقیقه ای گذشت که احساس یه فشار داشتم تو شکمم پرستار گفت آروم باش دارن بچه رو در میارن چند ثانیه بعد صدای گریه بگم اومد آوردن بهم نشون دادن و بردنش خیلی حس خوبی بود هنوزم یادم میاد از خوشحالی گریم می‌گیره بعدش خوابم گرفته بود پرستار میزد تو صورتم میگفت بیدار باش فشارم یکم رفته بود بالا ک با دارو اومد پایین حدود یه ساعتی تو ریکاوری بودم پرستار بگم و آورد شیر داد بهش تماس پوست ب پوست توی ریکاوری بود بهترین حس و داشتم بعد یه ساعت رفتم بخش
ماما ارین خان ماما ارین خان قصد بارداری
ادامه پارت تجربه زایمان طبیعی 😍
گفت خرما بخور فقط منم میخوردم مغزیجات میخوردم گفت بخور میخواهم بیام برات امپول فشار بزنم ساعت چهار زدن امپول فشار کم کم وارد بدنم شده یه پایه داشت تعیین میکرد چقدر داخل بدنم میره سرم من از چهار تا ساعت هفت هیچ دردی نداشتم راه میرفتم رو توپ ورزش میکردم دابسمش میگرفتم میرقصیدم مامانمم کنارم بود😩😂 اونم میگفت بزار دردا بگیرنت میگمت 😂ساعت هفت دردا گرفتنم خیلی کم بود ولی داش ریاد میشد دیگ دردم خیلی شدید شده یکم از پریودی زیاد بود گفتم مانی نمیتونم تحمل کنم گفت الا زنگ میزنم بیا برات بزنه تا امد برام بزنه ساعت شده ۸نیم زد دیگ هیچی حس نکردم دردی گفت بخواب تو بدنت پخش بشه دیگ بدنم بی حس شد بلند شدم ورزش کردم ولی حس خواب داشتم خوابم میومد مامام گفت نیم ساعت بخواب من خوابیدم یبار دیدم ینفر داره جیغ میزنم انقدر ترسیدم ینفر داش زایمان میکرد بدنم شروع کرد به لرزیدن بعد حس میکردم داره به پشتم فشار میاد گفتم اینجورم به ماما گفت بخواب معاینه کنم معاینه کرد ۶سانت بودم کیسه ابم پاره شد ساعت ۹نیم اینا بود بعد داشتم درد حس میکردم گفت الا میام برات شارژ میکنم رو توپ ورزش برام شارژ کردن دیگ حسی تو پاهام نبود نمیتونستم بلند شم مامانم با ماما زیر بغلم گرفتن بلند شدم رفتم رو تخت ماما گفت بخواب یکم منم خوابید بعد گفتم نمیتونم بخوابم پشتم درد میاد گفت من الا میرم شام میخورم تو هم یه شیاف میدم بزار شیاف گذاشتم بین بیدار خوابو بودم حس فشار داشتم گفتم بیا معاینه کن معاینه کرد گفت وای موهاش داره معلوم میشه گفتم داره به پشتم فشار میاد گفت فقط زور بزن موقعی به پشتت فشار میاد زور بزن دیگ نزنی پاره میشی گفت من اصلا پاره نمیکنم
ادامه پارت بعدی✨❤