سهل انگاری اون به ظاهر دکتر باعث شد بدلیل نارسایی جفت که تشخیص نداد فشار بارداری بگیرم.خون با فشار بیشتری به سمت جفت میرفت که بچه رو زنده نگه داره.فشارم به ۱۶ هم میرسید.نهایتا توی ۳۲ هفتگی با فشار ۱۶.۵ بهم ختم بارداری دادن و بچه بی گناهم با وزن یک کیلو و ۴۰۰ گرم به دنیا اومد و سه هفته توی nicu بستری بود.توی nicu تمام بچه ها تک تک در حال عفونی شدن و از دست دادن ریه هاشون بودن.و میمردن.با التماس و اصرار پسرمو با رضایت شخصی ترخیص کردم.با وزن یک کیلو و ۲۰۰ گرم.حدودا یکماهه که خونه ایم.هر شب تا صبح کنار پسرم بیدارم و رسیدگی میکنم.و هر لحظه اون خانوم به ظاهر دکتر رو لعنت میکنم که اگه در قبال پول گزافی که هر هفته از من میگرفت لااقل وجدان کاری داشت و امانتدار بدن من و پسرم میبود الان پسرم هنوز توی شیکمم بود و ۲۶ تیر با وزن نرمال و قوی و سالم به دنیا می اومد و براش جشن میگرفتیم و....
اما به لطف خانوم دکتر حتی یه مراسم شب هفتم و نام‌گذاری نتونستیم برای پسرم بگیریم چون توی بیمارستان بودیم.یادمه خودم توی nicu با گوشی اذان موذن زاده اردبیلی رو دانلود کردم و در گوش پسرم گذاشتم و چقدر گریه کردم و به خدا التماس کردم که پسرمو ازم نگیره😭😭😭😭😭😭

۳ پاسخ

انشالله خدا حفظش کنه عزیزم الهی شکر کنار هم هستید قوی میشه وقتی تو کنارشی و مراقبش هستی

انشاالله خدا برات حفظش کنه عزیزم🥲الان نی نی چطوره حالش خوبه شکرخدا

عزیزم خداحفظش کنه برات

سوال های مرتبط

مامان پسرچه آلوچه 💙 مامان پسرچه آلوچه 💙 ۲ ماهگی
خطای پزشکی باعث شد توی ۳۲ هفتگی زایمان زودرس داشته باشم و پسرم توی ریسک مرگ و زندگی قرار بگیره.الان ۵۲ روز از روز سزارین اجباری من میگذره و هم من هم پسرم خونه ایم.اما اینقدر حالم بده حال روحی و جسمی‌م که نمیتونم تعریف کنم چی به روزم اومد و خانوم دکتر به ظاهر فوق تخصص(دکتر معصومه فوائدی فوق تخصص پریناتولوژی)چطور با سهل انگاری جون بچه منو به خطر انداخت و بعد هم که متوجه اشتباهش شد با بی مسئولیتی مارو محترمانه از مطبش بیرون انداخت.....خودم یکماه اخر رو توی بیمارستان بستری بودم.و بعد از سزارین اجباری سه روز بستری بودم.بعد از ترخیص به بخش nicu بیمارستان امام رضای کرمانشاه رفتم و اونجا هم ۳ هفته تمام شبانه روز بالا سر پسرم بودم و با اشک و التماس از خدا خواهش کردم که بچه مو ازم نگیره.فقط خدا لعنت کنه ادمای بی مسئولیت و بی سوادی که بر حسب اتفاق وارد حرفه پزشکی میشن و فقط اسم دکتر رو یدک میکشن و جون و بدن ادمها براشون کوچیکترین ارزشی نداره و بخاطر پول هر جنایتی میکنن

خدایا شکرت.....بازم تو خواستی پسرمو بهم ببخشی وگرنه هیچ دکتر و نرسی منو توی اون دوران سخت همراهی نکرد
مامان حسین و راستین🩵 مامان حسین و راستین🩵 ۱۵ ماهگی
بخش پنجم🫄🩵
واقعا دیگه داشت تحملم تموم می‌شد ،فقط گریه می‌کردم
دکترم که دیروز بهم اطمینان داده بود که ۲ ساعت زایمان می‌کنم اما ساعت ۹ شده بود و من از سر شب توی خونه درد شدید کشیده بودم در همین حین حس کردم که دستشویی دارم خواهرم دکتر رو خبر کرد و دکتر و ماماها دور من جمع شدند
دردم بیشترین حد ، اضطراب زایمان ، ذوق و شوق نزدیک بودن دیدارم با فرزندم همه و همه با هم همراه شده بود😓😢🥹❤️
من خیلی تلاش کردم ، تمام خودمو واقعا گذاشتم....
اما بچه نمی‌اومد🥺
دیگه توانم تموم شد😥
من صبور واقعاً دیگه جیغام به اختیار خودم نبود
ولی باز بچه نمیومد یه ماما از بالا شکمم رو، رو به پایین فشار می‌داد خانم دکتر هم از پایین تلاش می‌کرد می‌گفت که سرش رو می‌بینه اما خبری از تولد بچه‌ام نبود دیگه در کنار تموم دردام ترس هم به جونم افتاده بود
نکنه اتفاقی واسه بچه‌ام بیفته🫣😭
خودم هم واقعاً خوب نبودم اما فقط به بچه‌ام فکر می‌کردم
لحظه‌ای که ماما روی شکمم رو فشار می داد خیلی وحشتناک بود انگار شکنجه می‌شدم
با برشی که خانم دکتر داد و کاملا احساس کردم که عمیق بود بالاخره پسرم اومد🥹❤️فقط برای یه لحظه رو شکمم گذاشتنش و سریع ورش داشتن همزمان خانم دکتر گفت : که پسرت دو دور بند ناف داشته و همین بند ناف نمی‌ذاشته که بیاد یعنی میومده و بند ناف مانعش می‌شده همون لحظه افت قلب هم پسرم داده بود
من روز قبل سونو داده بودم همه چی که خوب بود بعدش که از دکتر پسرم شنیدم که علت پیچیده شدن بند ناف و بقیه مشکلاتی که برای پسرم پیش اومده رفتن آب داخل ریه‌اش و اومدن فشار به سرش فقط به علت زایمان سختم بوده😔😔😔