خطای پزشکی باعث شد توی ۳۲ هفتگی زایمان زودرس داشته باشم و پسرم توی ریسک مرگ و زندگی قرار بگیره.الان ۵۲ روز از روز سزارین اجباری من میگذره و هم من هم پسرم خونه ایم.اما اینقدر حالم بده حال روحی و جسمی‌م که نمیتونم تعریف کنم چی به روزم اومد و خانوم دکتر به ظاهر فوق تخصص(دکتر معصومه فوائدی فوق تخصص پریناتولوژی)چطور با سهل انگاری جون بچه منو به خطر انداخت و بعد هم که متوجه اشتباهش شد با بی مسئولیتی مارو محترمانه از مطبش بیرون انداخت.....خودم یکماه اخر رو توی بیمارستان بستری بودم.و بعد از سزارین اجباری سه روز بستری بودم.بعد از ترخیص به بخش nicu بیمارستان امام رضای کرمانشاه رفتم و اونجا هم ۳ هفته تمام شبانه روز بالا سر پسرم بودم و با اشک و التماس از خدا خواهش کردم که بچه مو ازم نگیره.فقط خدا لعنت کنه ادمای بی مسئولیت و بی سوادی که بر حسب اتفاق وارد حرفه پزشکی میشن و فقط اسم دکتر رو یدک میکشن و جون و بدن ادمها براشون کوچیکترین ارزشی نداره و بخاطر پول هر جنایتی میکنن

خدایا شکرت.....بازم تو خواستی پسرمو بهم ببخشی وگرنه هیچ دکتر و نرسی منو توی اون دوران سخت همراهی نکرد

۶ پاسخ

تشخیصش چی بود مگ

خداروشکر ک سالمین 😍

ازش شکایت کن نزار یه خانواده دیگه رو هم بیچاره کنه
من سه سال پیش بخاطر بی توجهی پزشکم و خطای سونو گرافی تو۳۳ هفته افتادم خونریزی و بچم هفت روز بیشتر زنده نموند خودمم زنده موندم خواست خدا بود
الان مثل چی پشیمونم که از جفتشون باید شکایت میکردم
الحمدالله که بچت سالم الان

واقعا حرفتونو قبول دارم خدا نگذره ازشون من هم توی انومالی دکتر بی همه چیزبهم نگفت بچم شکاف لبو کامه روزی ک نفرینش نکنم نیست آدم خیلی سختی میکشه فقط میتونم بگم خدا خودش لعنت کنه همچین دکترایی رو
منم بهم گفته بودن زودتر نوبت عمل گیرم میومد💔

خداروشکر که سالم هستین...به امید خدا این روزای سخت تموم میشه...واقعا حق داری خونه موندن خیلی روی روحیه تاثیر داره...بنظر من گاهی وقتا شبا برو با ماشین یه دوری بزن حالت عوض بشه

خداراشکر بابت وجود پسر کوچولو😍

خواهرانه بهت میگم اولا که این حالتا طبیعیه همه درگیریم یکی کمتر بکی بیشتر

بعدم اینکه روز هزاربار شکر خدارو کن که بچتو بهت بخشید افسردگی بعد از زایمانی که بچت کنارت باشه می ارزه به اون وقتی که زایمان کردی اما بچه ای نیست کنارت
از منی بشنو که جفتشو تجربه کردم

سوال های مرتبط

مامان پسرچه آلوچه 💙 مامان پسرچه آلوچه 💙 ۲ ماهگی
سهل انگاری اون به ظاهر دکتر باعث شد بدلیل نارسایی جفت که تشخیص نداد فشار بارداری بگیرم.خون با فشار بیشتری به سمت جفت میرفت که بچه رو زنده نگه داره.فشارم به ۱۶ هم میرسید.نهایتا توی ۳۲ هفتگی با فشار ۱۶.۵ بهم ختم بارداری دادن و بچه بی گناهم با وزن یک کیلو و ۴۰۰ گرم به دنیا اومد و سه هفته توی nicu بستری بود.توی nicu تمام بچه ها تک تک در حال عفونی شدن و از دست دادن ریه هاشون بودن.و میمردن.با التماس و اصرار پسرمو با رضایت شخصی ترخیص کردم.با وزن یک کیلو و ۲۰۰ گرم.حدودا یکماهه که خونه ایم.هر شب تا صبح کنار پسرم بیدارم و رسیدگی میکنم.و هر لحظه اون خانوم به ظاهر دکتر رو لعنت میکنم که اگه در قبال پول گزافی که هر هفته از من میگرفت لااقل وجدان کاری داشت و امانتدار بدن من و پسرم میبود الان پسرم هنوز توی شیکمم بود و ۲۶ تیر با وزن نرمال و قوی و سالم به دنیا می اومد و براش جشن میگرفتیم و....
اما به لطف خانوم دکتر حتی یه مراسم شب هفتم و نام‌گذاری نتونستیم برای پسرم بگیریم چون توی بیمارستان بودیم.یادمه خودم توی nicu با گوشی اذان موذن زاده اردبیلی رو دانلود کردم و در گوش پسرم گذاشتم و چقدر گریه کردم و به خدا التماس کردم که پسرمو ازم نگیره😭😭😭😭😭😭
مامان آنیا👶آیکان👶 مامان آنیا👶آیکان👶 ۶ ماهگی
☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
2.وقتی رسیدیم بیمارستان بهم گفتن برم به درمانگاه زایمان تا پرونده برام باز کنن.پرستار هم ازمون خواست لباس و دمپایی تهیه کنیم و از لباسای بچه بیاریم که با خودم به اتاق عمل ببرم.رفتیم کارهای بستری و انجام داد.اونجا هم من با اینکه توی بیمارستان دولتی میخواستم زایمان کنم و دکترم هم اونجا بود و خودش بخاطر اینکه بچه ها میخواستن بمونن توی دستگاه نامه بستری رو برا بیمارستان طالقانی نوشته بود و منم رفته بودم اونجا بستری بشم و اونجا هم بازم اتاق گرفته بودیم که من تنها و باشم و دیزاینر هم بیاد کارهای دیزاین رو انجام بده.به من یدونه کمکی دادن که همراهش رفتم لباسهام رو عوض کردم و قبل اینکه هم برم باهاشون خداحافظی کردم و همه چی رو توضیح دادم و رفتم بخش زایمان تا اونجا آماده بشم.اونجا هم یدونه پرستار بهم رسیدگی کرد باهاش رفتم سونو انجام داد و بهم سوند و سرمم رو وصل کرد.من ساعت ۱۰ بود که به بخش زایمان رفته بودم و اونجا منتظر بودم تا دکترم بیاد و منو به اتاق عمل ببرن.چند نفری هم اومدن و شرح حالمو نوشتن و رفتن.اونجا هم منو معاینه ام کردن و فهمیدم که سه سانت دهانه رحمم باز شده و فهمیدم کمردرد شدیدم بخاطر اونه که نمیتونم تکون بخورم.اونجا چند ساعتی که منتظر بودم همش احساس تنهایی میکردم که دیگه اونجا تنهام میخواد چی بشه و از هیچی خبر ندارم کاش حداقل گوشی داشتم که میتونستم باهاشون حرف بزنم و آروم بشم.
نزدیک ساعت ۱ ظهر بود که کار دکتر توی درمانگاه تموم شد و خبر داد که منو به اتاق عمل ببرن.با پرستار و کمکی سوار ویلچر شدم و به اتاق عمل رفتم.
مامان دلسا🩷و آرسام🩵 مامان دلسا🩷و آرسام🩵 ۱۵ ماهگی
پارت ۲
( اگه کسی خواست بیاد شخصی پیام بده معرفیش کنم) و پیدا کردم و شمارشو برداشتم و پیام که دادم گفت سزارین اختیاری انجام میده و ۱۵ میگیره خودش و ۱۷ هم هزینه بیمارستان با بیمه تامین اجتماعی خیلی خوشحال شدم رفتم ویزیت شدم و تو همون بار اول بهم نامه داد برای ۲/۲ که برم بیمارستان برای زایمان ولی ننوشت سزارین گفت که بیا اون روز میام بالا سرت با یه بهونه میبرم سزارین که اجباری حساب بشه و بتونی از بیمه ات استفاده کنی سر این موضوع کلی استرس داشتم که خدایا سرکاری نباشه دردم بگیره و نیاد برم بیمارستان آمپول فشار بزنن بهم بمونم درد بکشم خلاصه روز قبل که قرار بود برم بیمارستان پول دکتر و واریز کردم و دکتر گفت فردا ۶ صبح برم بیمارستان بلوک زایمان شب قبلش همه چی و آماده کردم و صبح زود رفتیم بیمارستان و با نامه دکتر بستری شدم دکتر تاکید کرده بود نه خودم نه همسرم حرفی از سزارین نزنیم ولی تو بلوک زایمان همه میدونستن که من قرار سزارین شم و اومدنم اونجا فرمالیته است
مامان حسین و راستین🩵 مامان حسین و راستین🩵 ۱۵ ماهگی
بخش ششم🫄🩵
چی باید می گفتم😠
چیکار باید می کردم😭
آخه مگه فایده ای هم داره😓
اگه تاپیک های قبل زایمان منو بخونید تمام اتفاقاتی که سر من و بچه ام هوار شد رو من از قبل پیش بینی کرده بودم
زایمان طبیعی در اولویته،منم میگم باشه ،اصلا مگه خود من با شما هم عقیده نیستم ولی خوب مگر نه اینکه علت به وجود اومدن سزارین همین زایمان های پرخطر و موارد اورژانسی بوده
پس شما کی می‌خواین این ضرورت رو تشخیص بدین
فقط خدا می دونه که یه مادر چقدر توی نه ماه بارداریش استرس می‌کشه که خیالش از سلامت جگرگوشه راحت بشه،خدا یه دسته گل بهت میده بعد به خاطر این قوانین مسخره چه آسیب هایی که به این فرشته های کوچولو وارد نمیشه😔😔😔
من همه ی این حرفا رو توی بیمارستان گفتم،به همه
اما فکر می کنید فایده ای هم داره و یا اینکه آسیبی که به جسم و روح من وارد شده جبران میشه
پسرم تا روز پنجم بیمارستان بستری بود
روز اول نمی‌دونید واسم به چه سختی گذشت که بچه ام کنارم نبود و باید بدون پسر کوچولوم ترخیص می شدم
امیدوارم واسه هیچکدومتون اتفاق نیفته🥺و زایمان های خیلی راحتی داشته باشید😍
روزهای بعد هم که خودم با وجود اون زایمان سخت که نیاز به مراقبت شدید جسمی و استراحت داشتم توی بیمارستان سپری کردم
روزهای سختی بود اما سعی کردم بخاطر پسرام قوی باشم و به این فکر کنم که خیلی اتفاق های بدتری می تونست بیفته
و خدا رو شاکرم که راستین کوچولوم رو سلامت در کنارم دارم
مطمئنم که این پایان شیرین فقط از لطف خداوندم بوده🥹❤️