۸ پاسخ

میشه ادامه شو هم بزارید

یعنی شما هیچ کاری نکردید و انقدر سریع فول شدید؟
فکر کنم اینکه زایمان چندمتون بوده هم بی تاثیر نبوده
من خونه تکونی نکردم هیچی به هیچی امروز دکتر میگفت به زور ی فینگری
کلی هم کار گفته انجام بدم که دهانه رحمم باز شه

انشاالله خدا به خودت ونینیت سلامتی بده عزیزم

کو بقیش

بقیه اش درحال زایمان تموم بشه میاد میگه🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

خب بقیش

خب خب🤔

پیاده روی و ورزش نکردی قبلش؟

سوال های مرتبط

مامان کیان🩵👼🏻 مامان کیان🩵👼🏻 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
من هفته۳۸و۶ روز بود که شب مثل همیشه رابطه بدون جلوگیری داشتیم و دو روز قبل هم معاینه تحریکی شده بودم من بعد اینکه رابطه تموم شد دیدم خیلیییی درد دارم هر پنج دقیقه یه بار همین که دیدم درد دارم دیگه اون شب نتونستم گل مغربی استفاده کنم ساعت ۲:۳۰ دردام شروع شد و تحمل میکردم بعد ساعت ۴ شد دیگه نتونستم تحمل کنم شوهرم و بیدار کردم و مامانمم و سه،چهار روز قبل همین درد که ترشحات قهوه‌ای داشتم گفته بودم از شهرستان بیاد خونه ما ارومیه
شوهرم و مامانم و بیدار کردم همه چیو برداشتیم و رفتیم بیمارستان با یه مامای بد اخلاق و ناز نازی روبرو شدم گفتم بهش درد دارم اومد معاینه کرد گف دو سانتی در واقع من سه روز قبل که معاینه تحریکی شده بودم دکترم گفته بود دو سانتی ولی من باور نداشتم به این ماما اومد آن اس تی وصل کرد گف درد داری ولی شدید نیستم منم همینجوری گذاشته بود زیر دستگاه خودش رفته بود خوابیده بود من دیگه دیدم شدید خوابم میاد خیلی گرسنمه و نیاز به دوش دارم دردام و هم میتونم تحمل کنم خودم و از زیر دستگاه کشیدم کنار و رفتم بیرون از اون اتاق رفتم دیدم یه مامای دیگه نشسته اونجا باهاش حف زدم و ساعت شش رفتم خونه اومدم خونه رفتم دوش گرفتم زیر آب ورزش کردم بعد یه چیزی خوردم و خوابیدم صبح ساعت ۱۲ بیدار شدم دیدم هیچ دردی ندارم بعد چن ساعت دردام باز شروع شد ولی خیلی کم بود باز شب شروع شد ولی هر سه دقیقه یه بار شده بود دردام تو خونه همش راه میرفتم و دردامو تحمل میکردم تا صبح ساعت ۷ دردامو تحمل کردم و ۷ رفتم حموم و ورزش کردم یه چیزی خوردم رفتیم بیمارستان گفتم درد دارم و من و بستری کردن شده بودن ۳۹و۱ روز خانم علیزاده بهترین ماما عامل زایمان بودن که بچمو ایشون به دنیا آوردن بقبه متن بعد
مامان ِ جوجو مامان ِ جوجو روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی اپیدورال تو بیمارستان نیکان اقدسیه

من ساعت ۳ و نیم صبح از خواب بیدار شدم برم دستشویی حس کردم از واژنم داره اب میاد
گفتم یا بخاطر سنگینی شکم دستشویی کردم یا کیسه اب
وقتی وارد سرویس شدم دیدم اب کجا بود
داشت خون ازم میرفت
مثل اب روان بود ولی خونی بود

دیگه همسرمو صدا کردم اومد دید مثل چی ترسید😂
البته نگفته نمونه من خیلی نترسیدم چون خواهرم دقیقا بچه اولش اینجوری شد رفت بیمارستان گفتن باید راه بری تا بتونی زایمان کنی
دیگه سریع رفتم حمام دوش سریع گرفتم وسایل خودم و نینی برداشتم رفتیم بیمارستان

من از خونمون تا نیکان مواقع شلوغ بین یک ساعت ونیم تا ۲ ساعت راهه
اما چون ۴ صبح حرکت کردیم ۵۰ دقیقه بعد رسیدیم

رفتم قسمت بلوک زایمان معاینه شدم
گفت دو سانتی ولی برو یکساعت راه برو یه چیز شیرین بخور بیا نوار قلب بگیرم

من چون تازه وارد ۳۷ هفته شده بودم‌ هموز دکتر معاینه تحریکی نکرده بود تاااازه قرار بود ۳۱ تیر ماه برم معاینه بشم که ۳۰ خونریزی کردم
مامان delvin مامان delvin ۱۵ ماهگی
مامان آیهان👶💙 مامان آیهان👶💙 ۱۰ ماهگی
مامان اسرا مامان اسرا ۹ ماهگی
سلام بچه ها تجربه زایمانمو میگم هم یادگار بمونه هم برا شما بدرد بخوره
من چهل هفته شده بودم و زایمان دومم بود هر کار میکردم دردام شروع نمیشدن تا یه روز به فکر زایمان اولم رفتم که تو زایمان اولم زعفران خورده بودم که دردام شروع شدن و رابطه داشتم ولی این سری اصن علاقه نداشتم به رابطه و بی میل بودم تا مجبور شدم یکبار رابطه برقرار کردم یک روز بعدش
رفتم پیاده روی نیم ساعت بعد که برگشتم یه دوش آب گرم گرفتم بعدشم یه فلاکس چایی زعفران خوردم و کمرو دلمو با روغن زیتون ماساژ دادن ساعت 7 بعدش ساعت 11 شب دردام شروع شدن و من باور نداشتم که بچه ام بدنیا میاد صبر کردم تا صبح شد صبح به مامانم زنگ زدم گفتم بیاد خونه من تا من می‌خوام برم بیرون بهش نگفتم که درد دارم بلاخره مامانم اومد تو خونه با مادرشوهرمو و دخترم تو خونه بودن منم گفتم می‌خوام برم بیرون و بهشون نگفتم که درد دارم اومدم شوهرمو زنگ زدم رفتم پیش دکترم
دکتر همین که سنو کرد گفت وقت زایمان نیست برو خونه ۲ هفته دیگه بیا منم گفتم من درد زایمان رو دارم گفتن برو معاینه دامن انجام بده همین که معاینه دامن و دکتر خودم انجام داد گفت رحمت 8 سانته کلن بازه چجوری تحمل کردی درداتو گفتم شیر خوردمو زعفران که دردام کاهش پیدا کنن
گفتن همراه زنونه داری گفتم نه تنها اومدم حتا ساک بیمارستان و نیاوردم با شوهرم تنها اومدم گفت زنگ بزن که برم بیارن ساکتو و برو این دارو هارو بیار که بستری بشی منم با خیلی استرس به مادر شوهرم زنگ زدم گفتم که با مامانم بیان بیمارستان که بچه بدنیا میاد و اونا اومدن منم رفتم داروهامو گرفتم شوهرمو رفت برام چند تا آبمیوه و کباب گوشت آورد