۲۴ پاسخ

یاده دوستم افتادم دو قلو هاش و الکی از دست داد 💔😭 خدایا این درد ب هیچ کسی نشون نده 😔

واقعا خیلییییی سخته خودم بچه اولم بعد از کلی درد طبیعی کشیدن یهو قلب بچم وایساد فوری سزارینم کردن اما بچه نیم ساعت زنده موند خیلی برام سخت بود تحمل اون همه غم هنوز ک هنوزه ته دلم غمش هست اگه الان بود پسرم ۶سالش بود اما خدا از ما بیشتر میخواستش برد پیشه خودش😔🖤

خداروشکر باب وجودش

چقدر قشنگ گفتی نیلوفر جون💖🤌🫠

خدایا شکرت چ چیز قشنگی گفتی واقعا بدون بچه سخته صدای خنده بچه گریه بچه همش شیرینه

😭😭😭یکم حالم بد بود تاشروع کردم به خوندن اشکام ریخت نیلو چقد قشنگ نوشتی خدا هیچ مادریو بابچش امتحان نکنه ♥️😭

چقد زیبا نوشتی
الهی دامن همه خانمهای منتظر سبز بشه الهی دنیا جای بهتری برای بچه هامون بشه الهی خدا بهمون توان بده والد خوبی باشیم
خدایا منو ببخش بخاطر دادهایی که سر بچه هام زدم

اخ عزیزم یادخودم افتادم ‌ک سربچه اولم چقدردردکشیدم اخرم بچموندادن بغلم ۱ساعت زنده بود 😭

خیلی دلم گرفت واقعا خدارو شکر که بچه ی سالم داریم

🥲 قسمت غم انگیز ماجرا اینجاست که اغلب اوقات بقیه دردشونو کوچیک جلوه میدن و اونقدری که باید به این موضوع برای کمک به گذر غمشون اهمیت نمیدن! من خودم یادمه برای بازدید زایمان کلاسای بهداشت رفته بودیم ی بیمارستانی و ی خانمی دراز کشیده بود بغل مادرای دیگه که پیششون نی نیشون بود بعد پرسیدیم نی نی شمارو نیاوردن گفت نه کورتاژ شده😔 من موندم تو بیشعوری کادر بیمارستان که چجوری این کارو کردن!!!

حالم یجوری شد...
انشاالله خدا واسه هیچکس نیاره
و اینکه خداروشکر واسه چشیدن طعم شیرین مادری❤️

به یاد کسانی که آرزوی مادر شدن دارند.
مادرانی رنج تمام روش های درمانی را میکشند به امید دیدن ۲ خط صورتی.
به امید شنیدن صدای تپش قلبی،به امید شنیدن صدای گریه ای....

اشکم در اومد🥲خدا همه نی نی هارو واسه ماماناشون نگه داره

واقعا قشنگ گفتی🥲
یچی تو دلم ریخت😞

انشاالله هیچ مادری چنین روزی رو نبینه
و امیدوارم هرکسی دلش بچه میخواد خدا بهش بده

🥲🥲🥲 تمام دوران بارداری همین ترسو داشتم و مطمئنم ترس خیلی ها بوده واقعا نمی دونم چطور خدارو شکر کنم برای لطفی که بهم داشته🥲 خدایا هیچ مادری هییییچ مادری غم فرزند به دلش نمونه واقعا سخت ترین چیزه

یکی رفته بودم گفته بود موقع زایمان بوده رفته بیمارستان اونقدر برای طبیعی اذیتش کردن که بچه مدفوع کرده نفهمیدن نبردن بچه مدفوع خورده بعدن گفت باید شستشو بدن هین شستشو بچه نفس کم آورده ومرده واقعا انگاری آب یخ رو سرم ریخت خدا صبر بهش بده

خیلی قشنگ بود نیلوفر عزیزم❤

بیاد من 💔 آخ که خدا میدونه چی کشیدم با شکم پاره اما بدون بچه ، با ساک بچه و بغل خالی برگشتیم خونه
امان از سینه ی پر شیری که بچه نباشه ازش بخوره، امان از دلتنگی برا موجودی که ندیده عاشقش بودی و یهو پرکشید و رفت ...

آفرین بانو جان شبت بخیر
واقعا احسنت یوقتایی لابه لای سختی و بی‌خوابی ها یادمون میره ثانیه ای سر بلند کنیم و فقط یه چشمک بخدا بزنیم و تو دلمون بگیم ممنونتم
واقعا راست گفتی ان شاالله خدا به هممون ببخشه و عاقبت بخیر و دامادی و عروسیشونو ببینیم
ان شاالله به زودی دلشون جوانه بزنه و همشون مادر بشن

🥺🥺🥺عرررر خیلی قشنگ بود😭😭😭
انشاءالله هرکی چشم انتظاره زودی صاحب نینی بشه و روزمرگیاش بشه غلت زدن تو خواب بچه اش ،یاهرچیز شیرینی که داریم میگذرونیم و‌میبینیم♥️♥️🫂🫂🫂

مرسی نیلوفر عزیز 😘❤️

عزیزم ان شالله دوباره باردار میشی تو حکمت خدا شک نکن

خدا برای هیچکس نیاره😭💔

سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۱ سالگی
شروع یک رمان و یک قصه واقعی

قسمتـــــــ چهارم

صبح شد...
نور از لای پرده افتاد روی صورت فرشته.
مامان هنوز درست نخوابیده بود، اما با اولین صدای ناله‌ی کوچولوش از جا پرید.

از خواب بیدار نشد ...
از عشق بیدار شد.
بغلش کرد، بوسیدش،
نفس کشید بوی نوزادی‌شو...
همون بویی که آرومش می‌کرد.

اما درد بخیه‌ها هنوز تازه بود،
بدنش خسته، دلش پر،
دست‌هاش می‌لرزید ولی با لبخند شروع به شیر دادن فرشته کرد گفت:
«مهم نیست من چقدر خسته‌ام... فقط این کوچولو خوب باشه.»

تا ظهر چند بار گریه کرد، شیرخواست، پوشکش تعویض شد، لالایی...
و هیچ‌کس نبود جز خودش و خدا.

از پشت در صدای خنده‌ی بقیه می‌اومد،
اما توی اتاق فقط صدای گریه‌ی فرشته بود.
اونجا بود که فهمید “مادری” یعنی تنها جنگیدن،
یعنی با خستگی بخندی، با اشک بخوابی.

عصر که شد، بابا اومد.
فرشته رو بغل گرفت،
و تمام خستگیِ مامان برای چند لحظه آروم شد...

مامان از دور نگاهشون می‌کرد، با چشمای خسته و دلِ پر عشق،
با خودش گفت:
«کاش همیشه همین‌جوری بمونه...»

روزها همین‌طور می‌گذشت…
مامان درگیر بزرگ کردن فرشته بود، بابا درگیر کار،
اما خونه‌شون پر از شادی بود.
چراغ خونه با اومدن فرشته روشن شده بود،
شده بود دلگرمیِ مامان و بابا.
ادامه در کامنتا
مامان هیراد مامان هیراد ۱۶ ماهگی
دلنوشته یک مادر : گاهی دلم میخاد ساعت ها بشینم و براید خود قبلی ام ساعت ها سوگواری کنم
دختری رها و ازاد
دختری که تنها دغدغه ان گذاشتن وعده های غذایی بود
دختری که در یک روز میتوانست نصف یک کتاب یا گاهی تمام ان را بخواند
دختری که موقع بیرون رفتن با خیال اسوده ارایش میکرد
دختری که شب ها راحت سرش را روی بالشت میگذاشت و تاصبح بدون بیدار شدن میخوابید
دختری که با دوستانش به تفریح میرفت بدون اینکه نگران کسی باشد که الان جاش خوبه؟!الان شیرشو خورده؟الان جاشو عوض کردن؟الان تونستن بخوابونشش؟؟
و...
من یک مادرم و زندگی من هیچوقت مثل قبل از بچه دار شدن نمیشه و این تصمیم بزرگ و سختی بود که خوم گرفتم
و الان تمام زندگی من پر از استرس اینده و بار سنگین و مسئولیت بزرگ کردن درست یه بچه معصومه که با خاسته ما به این دنیا اومده
خیلی سخته حتی گاهی اوغات از شدت خستکی گریه میکنم ولی باید ادامه بدیم...
ما از پسش برمیایم و میدونم همه ما یک روز میایم از موفقیت بچه هامون تعریف میکنیم ...
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
✅به هیچ وجه دروغ نگویید. پاسخ بچه ها را با دروغ ندهید بلکه صحیح و ساده پاسخ بدهید. مادری می گفت فرزندم از من پرسید که من کجا بودم، از کجا آمدم؟ من هم گفتم تو زیر مانتوی من بودی دکمه اش را باز کردم تو اومدی بیرون! می گفتند حالا هر خانمی که می بینه که شکمش بزرگه می ره مانتوشون رو باز کنه که نی نی داری بذار ببینم! به بچه ها دروغ نگویید. توضیح اضافه هم ندهید.
✅در پاسخ دادن به سؤال های بچه ها آرامش داشته باشید و اگر در آن لحظه آمادگی پاسخ نداشتید، موکول به بعد کنید و از کارشناس کمک بگیرید و یا کتاب بخوانید. اصولاً در پاسخ به سؤال های بچه ها مواظب رفتار عاطفی خودتان باشید.
⬅️یک مورد دیگر از سؤال های مرسوم بچه ها، سؤال در مورد مرگ است به خصوص که اگر از نزدیکان کودک کسی فوت کند برای او کلی سؤال پیش می آید. مثلاً بچه می پرسد که مامان، بابابزرگ کجا رفت؟ مادر با غم فراوان و صورت گریان می گوید که بابابزرگ رفت بهشت! خوب برای بچه این ابهام پیش می آید که این بهشت کجاست که بابابزرگ رفته و مامان این قدر ناراحته و اشک می ریزه! حتماً یه جا دارن بابابزرگ را داغ و درفش می کنند اما مامان میگه جاش خوبه! اگر جاش خوبه پس چرا گریه می کنی؟ می توانیم در حالی که از درون داغون هستیم و ناراحت، اما وقتی کودک از ما می پرسد که بابابزرگ کجاست؟ لحظه ای برای کودک، صورت خودمان را خندان کنیم و با شادی ظاهری بگیم که بابا بزرگ رفت بهشت! در این صورت کودک این درک را پیدا می کند که آهان از خندت معلومه که جای خوبی رفته و به این شکل دیگر ابهامات جدید در ذهن او شکل نمی گیرد.
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
‍✨داستان امشب ✨
یسنا مداد رنگی هایش را روی میز گذاشت، دفترش را باز کرد.
یک مامان کانگورو کشید که توی کیسه اش یک کانگوروی کوچولو استراحت می‌کرد. مامان کانگورو داشت برای کانگورو کوچولو کتاب می خواند.
یسنا نقاشی اش را رنگ کرد، دفترش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
مامان داشت کتاب می خواند، یسنا جلو رفت. گفت:« مامان چشمانت را ببند» مامان چشمانش را بست. یسنا نقاشی اش را جلوی صورت مامان گرفت.
مامان محکم او را بوسید گفت:« آفرین خیلی نقاشی قشنگی کشیدی! تو یک هنرمندی!»
یسنا نقاشی را روی مبل گذاشت. ماهان کوچولو را که تازه خوابش برده بود دید. رفت و کنار ماهان دراز کشید. کم کم خوابش برد.
وقتی از خواب بیدار شد ماهان را کنارش ندید، سریع از جایش پرید. یاد نقاشی اش افتاد، اما نقاشی روی مبل نبود! این طرف و آن طرف را نگاه کرد.
صدای خنده ماهان را شنید. ماهان را دید که گوشه ای نشسته و تکه های پاره نقاشی یسنا روی پایش ریخته است.
یسنا اخم کرد ، چشمانش پر از اشک شد. سریع به سمت ماهان دوید.
تکه های نقاشی را از ماهان گرفت، بلند گفت :«چرا نقاشی من را پاره کردی؟»
اما ماهان که حرف زدن بلد نبود! اخم یسنا را که دید بغض کرد.
می خواست گریه کند اما یسنا خیلی ماهان را دوست داشت.
تکه‌های نقاشی را روی میز گذاشت. ماهان را بوسید و گفت:« نازی! نازی!»
بعد هم با چشمان گریان و نقاشی پاره پیش مامان رفت.
مامان لیوان را داخل کابینت گذاشت، دستش را روی موهای یسنا کشید و گفت:« می‌دانم که از این کار ماهان خیلی ناراحت شدی! اما من یک فکری دارم»
مامان اشک های یسنا را پاک کرد، با هم به اتاق رفتند گفت:« ببین دخترم تو الان یک جورچین داری یک جورچین کانگورویی! جورچینت را بچین! »
یسنا خندید و جورچین کانگرویی اش را چید.😍
مامان Diyako مامان Diyako ۱۳ ماهگی