۸ پاسخ

ای جانم خدا برای هم حفظتون کنه عزیزم

خدا حفظش کنه

جوون دلم ،بمونید برای هم مادر و پسر❤

خدا حفظش کنه عزیزم😍
با دخمل من تو یه روز به دنیا اومدن🥰

خدا حفظش کنه عزیزم ، دختر منم تولدش ۱۱ مهره 😍

جوون دلم ،بمونید برای هم مادر و پسر❤

عزیزم خدا برای هم نگهتون داره 💝

جوون دلم ،بمونید برای هم مادر و پسر❤

سوال های مرتبط

مامان ‌ریتاجC᭄‌ مامان ‌ریتاجC᭄‌ ۱ سالگی
خیلی وقته چیزی اینجا نذاشتم، ولی دلم خواست این خوشحالی کوچیکمو باهاتون به اشتراک بذارم. 🥹❤️
هنوز راه نمی‌ری دخترکم…
اما من از همون روزی که فهمیدم قراره یه دختر کوچولو داشته باشم، برای قدم‌هات رویا ساختم. 🥹❤️

بابات همون موقع برات این کفشا رو خرید…
کفش‌هایی که شاید اون روز برای پاهات خیلی بزرگ بودن، ولی برای دل مامان، پر از یه عالمه آرزو بودن.
نگهشون داشتم تا بالاخره یه روز بشه اندازه‌ی پاهای کوچولوت.

امروز یهو دلم خواست امتحانشون کنم…
آروم کفشا رو پوشوندم به پات و وقتی دیدم اندازه‌ت شده، از ذوق دلم فقط جیغ کشیدم 😭🥹❤️
همون‌قدر ذوق کردم که تو هم از خوشحالی ذوق کردی… انگار خوشحالی من، خوشحالی تو شد.
هنوز قدمی برنداشتی، هنوز با این کفشا راه نرفتی…
ولی من همین امروز، با دیدن پاهای کوچولوت توی این کفشا، هزار بار توی خیالم دیدمت که داری توی خونه بدو بدو می‌کنی و من دنبالت میام. 🥹👣

کاش زمان یه کم زودتر بگذره…
کاش زودتر برسه اون روزی که صدای قدم‌های کوچولوت رو بشنوم و ذوق کنم 😍
کاش زودتر ببینمت که با همین کفشا می‌دوی و من با ذوق صدات می‌کنم: «ریتاج مامان!» ❤️

نفس مامان… عشق مامان… جون مامان…
دختر من، عمر من…
هنوز راه نمی‌ری، ولی بدون که هر قدمی که قراره برداری، مدت‌هاست توی قلب مامانت منتظرته. ❤️🥹👣


❤️❤️❤️1405/6/17❤️❤️❤️
مامان آرشا مامان آرشا ۲ سالگی
امشب دلم عجیب گرفته 🥹
با وجود اینکه میمیرم برا پسرم ولی دلم میخواد برمیگشتم زمان مجردی،بی دغدغه فقط فکر خودم بودم مامان و بابا چشمشون ب ذهنم بود ک با چی حالم خوبه 😥😔
از وقتی آرشا ب دنیا اومده عشق واقعی رو تجربه کردم واقعا هیچ عشقی قابل مقایسه با عشق مادر ب فرزند نیست
ولی تو این دوسال بیشترین فشارای روحی رم تحمل کردم
خستم خیلی خستم
نمی‌دونم بعد بچه دار شدن چیشد ک دگ رابطمون مثل قبل نمیشه(خودمو شوهرم )
منی ک دلم نمی‌خواست یک ثانیه ازش دور باشم
دلم میخواد ازش دور شم نبینمش وقتی بیشتر سرکاره حالم بهتره چون اعصابم راحت تره ک نیست بحث داشته باشیم
نمی‌دونم شایدم همه چی ی جا افتاد زایمان و بعد ی سال دور شدن از خانواده و غربت و ....
فقط دلم ب آرشا خوشه ولی ناراحت میشم براش دلم میخواست تو ی خانواده ای ک شعور داشته باشن جلوش بحث نکنن بزرگ بشه ولش باباش نداره
اووووف چقدر طولانی شد فقط اینجا می‌تونستم خودمو خالی کنم
گوشه خیلی کوچیکی از ناراحتی و حرفام بود این 😥
#نی نی
#پستونک
مامان آوینا مامان آوینا ۱ سالگی
پایان شیر خوردنِ تو، شروع یک فصل تازه‌ی ما ❤️❤️
دختر کوچولوی من،
امروز ۹ روزه که یکی از قشنگ‌ترین فصل‌های کودکی‌ات رو پشت سر گذاشتیم و دلم می‌خواد این روزها رو برای همیشه یک گوشه از قلبم نگه دارم...
ماه‌ها و روزهای زیادی، آغوش من امن‌ترین جای دنیا برای تو بود؛
با شیر من آرام شدی، خوابیدی، خندیدی و قد کشیدی.
و من، هر بار که تو را در آغوشم می‌گرفتم، بیشتر از قبل می‌فهمیدم مادر بودن یعنی چه... ❤️❤️
حالا ۹ روزه که دیگه شیر نمی‌خوری؛
۹ روزه که آخرین لحظه‌های شیر خوردنت تبدیل به خاطره شده...
خاطره‌ی گرمای تنت، دست‌های کوچکت، نگاهت و آن لحظه‌هایی که با عشق به من پناه می‌آوردی.
دخترم،
از شیر گرفتمت، اما از آغوشم نه...
از شیر گرفتمت، اما از دوست داشتنت نه...
تو فقط یک قدم بزرگ‌تر شدی و من یک قدم بیشتر دلم برای روزهای کوچکی‌ات تنگ شد. 🥹😭
امروز پایان یک عادت نبود؛
پایان یک فصل از کودکی تو و شروع فصل تازه‌ای از بزرگ شدنت بود.
بزرگ شو عزیزِ جانم،
اما هرچقدر هم که بزرگ شدی، یادت باشد
آغوش مامان همیشه خانه‌ی توست. ❤️❤️❤️
این چند خط رو برای خودِ امروزمون می‌نویسم؛
برای اینکه سال‌ها بعد وقتی به این تایپیک نگاه کردم، یادم بیاد که ۹ روز از آن خداحافظی شیرین گذشته بود و دختر کوچولوی من، آرام‌آرام داشت بزرگ می‌شد.🫂🫂
دخترقشنگم با همه سختی و شب بیداری هایی ک تو این ۹شبانه روز داشتی موفق شدی این مرحله پشت سر بزاری
ولی دلم واسه وقتایی که شیرمیخوردی و با اون دوتاچشمای رنگیت تو چشمام خیرمیشدی تنگ شده عشق مامان🥹🥹😢😢