۵ پاسخ

ان شاءالله قدمش پر از خیر خوشی باشه براتون

انشاا... ک قدمش پرخیر و برکت باشه و زیرسایه پدر و مادر بزرگ بشه

چندهفته ختم بارداری اعلام کردن؟؟

ترشحات قبل از زایمانت چجوری بود که دکتر گفت طبیعی ه؟

چه قشنگ منم فکرنمیکردم به این زودی روزای بارداریم تموم بشه فرداقراره برم امروزاخرین شبی هست که پسرم توی دلمه

سوال های مرتبط

مامان آقا ایلیا🤍 مامان آقا ایلیا🤍 ۱ ماهگی
پارت ۳
و بعد...
ساعت ۱۲:۳۰، درست همزمان با اذان، صدای گریه‌ات در اتاق پیچید. 🤍
انگار تمام دنیا برای چند ثانیه ساکت شد و فقط صدای تو ماند.
صدایی که ماه‌ها منتظر شنیدنش بودم.
وقتی تو را گذاشتند توی بغلم، برای اولین بار صورتت را دیدم.
آن لحظه را نمی‌شود با هیچ کلمه‌ای توصیف کرد.
همه‌ی دردها، ترس‌ها، نگرانی‌ها و سختی‌های این نه ماه، همان‌جا جایشان را به یک حس عجیب و عمیق دادند؛ عشقی که نمی‌دانستم قلب آدم می‌تواند این‌قدر بزرگ شود تا جایی برایش داشته باشد.
نگاهت کردم و با خودم گفتم:
«پس تو همون پسر کوچولویی هستی که این همه مدت منتظرت بودم...»
کوچولو بودی، ظریف و دوست‌داشتنی، اما برای من تمام دنیا بودی.
از همان لحظه‌ای که گذاشتنت توی بغلم، فهمیدم زندگی من دیگر مثل قبل نیست.
تو آمدی و یک «مامان» تازه از من ساختی.
آمدی و تمام خستگی‌های این نه ماه را از یادم بردی.
آمدی و شدی قشنگ‌ترین اتفاق زندگی من.
پسرم،
من تو را قبل از دیدنت دوست داشتم، اما وقتی دیدمت فهمیدم آن چیزی که اسمش را «عشق مادرانه» می‌گذارند، خیلی بزرگ‌تر از چیزی است که می‌شود تصورش کرد.
تو همان هدیه‌ای هستی که ساعت ۱۲:۳۰، همزمان با اذان، به زندگی من رسید.
و من از همان لحظه تا همیشه...
میمیرم برات. 🤍
مامان ܩَــہ🌙ـوا🐣✨️ مامان ܩَــہ🌙ـوا🐣✨️ هفته سی‌وهشتم بارداری
خدایا شکرت… 🤍

۳۷ هفته گذشت؛ ۳۷ هفته پر از نگرانی، استرس، دعا و امید.
از هماتوم و سرکلاژ گرفته تا ترس از زایمان زودرس و روزهای سخت استراحت مطلق و دوری از خونه و همسرم و روزهایی که هر درد و فشاری برایم نگرانی می‌آورد… خیلی وقت‌ها فکر می‌کردم شاید نتوانم تا اینجا برسم.

اما امروز اینجا هستم و با تمام وجودم می‌گویم: خدایا شکرت که کمکم کردی ادامه بدهم.

این چند خط را برای تمام مادرانی می‌نویسم که مثل من روزهای سخت بارداری را با ترس می‌گذرانند؛ مادرهایی که هر روز نگرانند، هر درد کوچکی می‌ترساندشان و فقط آرزو دارند یک هفته دیگر هم بگذرد.

اگر تو هم در چنین شرایطی هستی، بدان که ترسیدن به معنی ضعیف بودن نیست.
گاهی فقط باید امروز را زندگی کنی و نگران فردا نباشی.
یک روز، یک هفته و یک قدم جلو برو و بقیه را به خدا بسپار. 🤍

من امروز برای تمام روزهای سختی که پشت سر گذاشتم شکرگزارم و امیدوارم پایان نگرانی‌های همه مادرها، در آغوش گرفتن یک نوزاد سالم و دوست‌داشتنی باشد.

خدایا شکرت برای ۳۷ هفته؛
شکرت که ما را تا اینجا رساندی.
بقیه راه هم با تو… 🤍🎀
1405.6.3
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۲ ماهگی
عشق مادرانه من،

یک ماه تا شنیدن اولین صدای نفس‌هایت باقی مانده. یک ماه تا در آغوش گرفتن اولین تجربه‌ی ناب زندگی. این روزها، دل من پر است از خاطراتی که هنوز نساخته‌ایم، از خنده‌هایی که هنوز نشنیده‌ام، و از عشقی که هر روز در من عمیق‌تر می‌شود.

هر حرکتی که در وجودم داری، لالاییِ شیرینی است برای گوش جانم. هر بار که شکمم را لمس می‌کنی، با عشق در هم می‌پیچیم و دنیایی کوچک از خوشبختی را با هم تجربه می‌کنیم. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار وجودت را حس کردم، و حالا، با این فاصله‌ی کوتاه تا ملاقاتمان، تمام وجودم در انتظار توست.

از خدا خواسته‌ام که حضورت، برکت و نور را به زندگی‌مان بیاورد. بی‌صبرانه در انتظار آن لحظه‌ی مقدسی هستم که بتوانم صورتت را ببوسم، در چشمانت خیره شوم و به تو بگویم که چقدر دوستت دارم. تو، گنجینه‌ی پنهان من، بزودی معنای واقعی عشق را برایم کامل خواهی کرد.

تا آن روز، در امن‌ترین جای قلب من، در آرامش و عشق من، رشد کن و قوی شو. من آماده‌ام تا دنیا را با تو تجربه کنم، با تو بخندم، با تو گریه کنم و در کنار تو، به بهترینِ خودم تبدیل شوم.

با تمام وجود،
مادر تو :)
مامان حامی مامان حامی ۶ ماهگی
پسرم…
نُه ماه است که در جانم نفس می‌کشی و من هر روز، آرام‌تر و عمیق‌تر مادر شده‌ام.
از همان لحظه‌ای که فهمیدم هستی، دنیا برایم معنای تازه‌ای پیدا کرد.
انگار قلبم بزرگ‌تر شد تا جا برای تو باز کند؛
برای عشقی که هنوز ندیده بودمش، اما از همیشه واقعی‌تر بود.
این ماه‌ها با فکر تو گذشت.
با خیال صورتت، با حدس زدن صدایت،
با دست گذاشتن روی شکمم و حرف‌هایی که آهسته برایت گفتم.
نمی‌دانم صدایم را شنیده‌ای یا نه،
اما هر بار که تکان خوردی،
باور کردم میانِ این سکوتِ گرم، گفت‌وگوی کوچکی بین ما جریان دارد.
حامیِ من…
اسمَت را که صدا می‌کنم، دلم قرص‌تر می‌شود.
نمی‌دانم وقتی اولین بار نگاهم کنی چه حالی خواهم داشت،
فقط می‌دانم تمام این انتظارِ طولانی
برای همان لحظه است؛
لحظه‌ای که تو را در آغوش بگیرم و بفهمم
قلب آدم می‌تواند بیرون از بدنش بتپد و زنده بماند.
پسرم،
پیش از دیدنت دوستت داشته‌ام.
پیش از لمس دست‌هایت برایت دلواپس بوده‌ام.
و پیش از آنکه صدایم کنی «مامان»،
با تمام وجود مادر تو شده‌ام.
بیا آرام و سالم…
بیا و این نُه ماه انتظار را
به شیرین‌ترین آغوش زندگی‌ام تبدیل کن.
من تو را در جانم حمل کردم،
و تا همیشه در دلم حملت خواهم کرد.
با همه‌ی عشقِ دنیا،
مامانت 🤍
مامان شکوفه‌‌ بهار🌱 مامان شکوفه‌‌ بهار🌱 ۵ ماهگی
همیشه حرف «دختر» که می‌شد
خدا دریچه‌ای از یک دنیای صورتی به رویم می‌گشود
که تمام اتمسفرش لطافت بود و ظرافت؛
مثل خود جنسِ مونث،
مثل برگ گل،
مثل حریر و ریحانه،
مثل بهشت...

و من هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزی،
اسم دختر که بیاید
از رنگ صورتی برسم به نگرانی و دلهره!
که نکند این دنیای پر از لطافت را،
ضمختی دنیای واقعی پر کند!

که نکند سال‌ها بعد،
دستی بیاید و دست دخترکم را به گرمای خویش عادت بدهد؛
اما ناگهان برود...
طوری که دنیای صورتی‌اش سیاه بشود و سرد،
طوری که دستانش خالی از «عشق» بماند...

هیچ فکر نمی‌کردم روزی به صورت دختر بیست و چهار روزه‌ام نگاه کنم و اشک بیاید مثل رود از چشمانم که نکند اشتباهی عاشق بشود!

مثل خیلی از ما دخترانِ دیروز،
که یک روز بدون آن‌که بفهمیم قلب‌مان به غلط راه گم کرد و برای همیشه سیاه ماند!

خدایا!
نگذار این رنگ صورتی را،
سیاهی چرک کند روزی...

عشق را به او بچشان،
اما حقیقی‌ و صورتی‌اش را لطفا!🩷

#بارداری#فرزندپروری#نوزاد#روز_دختر#شیردهی#زایمان
مامان avin💝 مامان avin💝 ۶ ماهگی
روزهای آخر بارداری…
روزهایی که زمان آرام‌تر از همیشه می‌گذرد،
اما دلِ مادر تندتر از هر لحظه‌ای می‌تپد.
هر صبح که بیدار می‌شوم، دستم را روی شکمم می‌گذارم و با تو حرف می‌زنم؛
با دختری که هنوز نیامده، اما تمام زندگی‌ام را پر کرده است.
خانه بوی انتظار گرفته…
لباس‌های کوچکت مرتب در کشو چیده شده‌اند،
و هر گوشه خانه انگار چشم‌به‌راه نفس‌های لطیف توست.
گاهی خسته می‌شوم،
سنگینی این روزهای آخر آسان نیست؛
کمردرد، بی‌خوابی، نفس‌های کوتاه…
اما میان همه این سختی‌ها،
یک شوق عمیق جریان دارد:
اینکه خیلی زود، صورتت را می‌بینم.
دخترم،
در این روزهای آخر،
بیشتر از همیشه به آینده فکر می‌کنم؛
به اولین گریه‌ات،
به اولین باری که در آغوشم آرام می‌گیری،
به اولین لبخندت که دنیایم را زیر و رو خواهد کرد.
انتظار تو،
شیرین‌ترین بی‌صبری زندگی من است.
هر لگدی که می‌زنی،
هر حرکت کوچکت،
برایم پیامی است که می‌گویی:
«مامان، من اینجا هستم.»
روزهای آخر بارداری شاید طولانی باشند،
اما پایانشان آغاز بزرگ‌ترین عشق دنیاست.
من آماده‌ام دخترم…
با تمام خستگی‌ها، با تمام اشتیاق‌ها،
منتظرم تا تو را در آغوش بگیرم
و جهانم را با حضورت کامل کنی. 💗