سوال های مرتبط

مامان لیا و بعدی🤪 مامان لیا و بعدی🤪 ۲ سالگی
دیگ از زندگی خسته شدم
غصه مامانم ی طرف
عروسک اوردنای بقیه ی طرف
خاک تو پلاستیک اوردناشون
دردایی ک‌کشیدم
خونایی ک‌بالا اوردم
ب شوهرم گفتم بیا جدا شیم
من حوصله ندارم
من اکر با بچه ارزشمندم ک‌بچه نمیارم بیخیال من شو
گف ما تلاش میکنیم
بچه دارم نشدیم نمیمیریم
اینهمه ادم بچه ندارن
خلاصه
گذشت و گذشت
چند سال گذشت
۴ سال
هر روز بدتر از دیروز
رفتم ی دکتر دیگه
گف ازمایش ذخیره تخمدان بده
دادم
از ۷ دهم شد ۲ دهم
گف چرا ۷ دهم بوده اقدام جدی نکردی؟
گفتم دکتر گف خوبه
حالا چند سال گذشته ۴ سال
فقط ی سر تکون داد و... گف برو‌مشهد
اینجا دیگ‌فایده نداره
۵ دهم الکی از دست دادی
رفتم مشهد پیش ی دکتر ناباروری
ازمایش هامو دید
گف با چ اعتماد ب نفسی با ۲ دهم اومدی ای وی اف شی
تخمکی برای لقاح نداری
خیلی درصدش کمه
قولت نمیدم مثبت شی
حالا برو فلان دارو رو‌بگیر بیار
حالا چ‌روزی بود روزی بود ک من ۲ هفته پریود بودم پاک نمیشدم. شلوارمو کرده بودم تو جورابم خونم نریزه روی زمین همه نگام میکردن اما چاره نداشتم
مامان A 💙🐣 مامان A 💙🐣 ۲ سالگی
بیست و هشتم ماه پیش بود که رفتم برای انتی.. تا روی تخت دراز کشیدم همون ثانیه اول دکتر گفت باید چند هفته ات باشه گفتم دوازده .. دکتر یه مکثی کرد.. همون لحظه خودم فهمیدم😞 گفتم دکتر سالمه بچم؟ گفت خونریزی داشتی؟؟ گفتم نه اصلا.. گفت هماتوم داشتی؟ گفتم نه .. گفت هماتومت اینقدر بزرگ شده که پنجاه درصد ساک رو گرفته.. همون هم باعث شده جنینت تو هشت هفته ایست قلبی کنه.. فکرش رو کنید هشت هفته کجا و دوازده هفته کجا!! من هیچ لکه بینی نداشتم😞 از دکتر پرسیدم چرا خونریزی یا علائم حتی درد نداشتم گفت چون دهانه رحمت کامل بستس.. خلاصه جپاب رو بردم پیش دکتر خودم همونجا بود که اشکام بند نمیومد گفت باید کورتاژ کنی..بعد از کورتاژ و مرخصی از بیمارستان تا یک هفته من هر شب اشک میریختم الان هم که داره میشه یک ماه امشب یهو دلم گرفت💔.. اومدم اینجا ثاپیک مامان ها رو دیدم که استرس بارداری و زایمان دارن.. انشالله به زودی زایمان کنید و این روزا پر از استرس رو پشت سر بگذارید🥲❤️
مامان بادومچه مامان بادومچه ۲ سالگی
ناشکری نمیکنم ولی خیلی خستمممم

دلم میخاد فردا صب بیدار بشم تو خونه بابام حاضرشم برم مدرسه
ینی له له م

دوساله دهنم سرویس شده…
سرکلاژ اورژانسی شدم با چه بدبختی و استرسی
۳ ماه اخر استراحت مطلق زیرم لگن میذاشتن دیابت بارداری انزیمای کبدیم رفت بالا …. چقد سخت بود هرروزش برام ۹ ماه میگذشت انقد میشمردم هفته هارو روزارو ک دیگ حالم بد میشدفکر میکردم دیگ زایمان کنم راحت میشم
…
بچم از اول کم خواب بود دوماه با مامانم بودم کم اورده بودیم دوتایی
هنوزم کم خوابه و خیلی مقاومت میکنه نخابه دیگ خودش عصبی میشه
همین امشب یکساعت بکوب جیغ کشید بخدا احساس میکردم تمام رگای سرم الان میترکن …
حالا بخابه هم خابش عمیق باشه خوبه انقدر بیدار میشه بخدا حسرت ی خواب شب تا صبم انقد نخابیدم ک اگ بذارمش جای مامانم با قرص خواب فقط میتونم بخابم

بردمش با ماشین دورش دادم خابیده همین الان ی نق زد تا ی تکون میخوره تپش قلب میگیرم نکنه بیدار بشه …
شوهرمم ی کار سخت داره خیلی براش ناراحتم …
خیلی خسته ایم خیلی 😭😭
مامان لیا و بعدی🤪 مامان لیا و بعدی🤪 ۲ سالگی
زمانی که ازدواج کردم رفتم خونه خودم بعد چندماهش مامانم گف سرماخوردم گلو‌دردم. گلو‌دردش همانا خوب نشدنش همانا وسط کرونا بود مامانم میگف حامله نشی بااین کرونا خطرناکه. حتما منم کرونا گرفتم خوب نمیشم و... با بیشتر شدن درداش و درد ازمایش های مکرر فهمیدیم سرطان خون داره. ی خاهرم مشهد بود ی خاهرم تهران و فقط من بودم ک میتونستم هرروز برم خ مامانم. درهمون حین من اقدام ب بارداری میکردم و نمیشد گفتم حتما از استرسه. رفتم دکتر چکاب کرد و ازمایش خون نوشت گف همه چیز خوبه ذخیره تخمدانم ۷ دهم بود در صورتی ک زیر ۲ خیلی کمه بهم گف ن خوبه
میتونی اقدام کنی
اقدام کردم و نشد
در حین اقدامم سرطان مامانم بدتر میشد و ... متاسفانه فوت شد
منم نو عروس
روزگار گذشت و منم باردار نشدم
گفتم شاید دکترم خوب نفمیده بااین ک دکتر معروفی بود
دیگ رفتم دارو گیاهی هر رووووز دمنوش و ماساژ و... دیدم نه فایده نداره ی زمانی بیخیالش شدم رفتم سرکار ک حواسم پرت شه
گفتم شاید اینجوری بهتره
ولی نشد ک نشد
دبگ اطرافیان میگفتن ی بچم‌خوبه داشته باشین
کیش از کیشمیش میشد میگفتن خب یه بچه بیارید
جرات نداشتم برم سمت بچه کسی
میگفتن خب تو ک‌انقد دوسداری چرا خودت نمیاری
از روی محبت ی بچرو بغل میکردم فک‌میکردن حسرت میخورم
در صورتی ک من فقط میگفتم خدا بخاد میده یا میشه