ادامه داستان من و امین پارت ۸۷.....




چون خواهرشوهر و برادرشوهرم اینارو برای شب یلدا دعوت نکردم دیدم یکم منو من کرد .....
منم از قصد دعوتشون نکردم ......
تازه برای سالگرد ازدواجمون همشون خونه ما بودن تو همه مراسمات ما از اول تا اخر همشون میومدن اینبار خواستم خصوصی باشه.....!

مادرشوهرم اولش گفت باشه میایم.....


منم تدارک شام دیدم .....

اما بعدش زنگ زد گفت ما نمیتونیم بیایم مادرشوهر دخترم مارو برای یلدا دعوت کرده همه مونم باهم گفته حتی جاریم اینا.....


منم ناراحت شدم گفتم اون نزدیکه براتون یا ما که اولین یلدامون هست.....!
گفت نه اخه اون همه مونو دعوت کرده پدرشوهرت گفت بریم اونجا......
میخواست بگم که اشکالی نداره همتون باهم بیاین .....
اما نگفتم!!!!

گفتم باشه هرجور صلاحتونه......


قطع کردم به مامانم گفتم جریانو که من تدارک شام دیدم برای فردا اون وقت الان زنگ زده میگه نمیایم....

مامانمم گفت به جهنم به خاله ات و دایی اینا میگیم بیان غذا رو بیشتر کن.....

به امین گفتم گفت مشکلی نداره به هرکی دوست داری بگو بیاد.....


منم دایی و خاله ام و دخترخالم اینارو برای شام دعوت کردم کلی هم خوش گذشت.....😍😄🍉🍉🍉

۱ پاسخ

چ خوب که حسابی بهتون خوش گذشته

سوال های مرتبط

مامان نیکی مامان نیکی ۳ سالگی
مامانا خسته نباشید
تازه دراز کشیدم واقعا دممون گرم
من که ساعت ۹با دخترجان بیدار شدم صبحونه نخورده چشم باز نکرده یکم بازی کردیم تو پتوها و بالش ها بعد صبحانه خوردیم بدون چایی گفتم قهوه بخورم انرژیم بیشتر شه بعد رفتیم لباس رو شستیم البته تو ماشین تو این فاصله هم دخترو یکم کارتون دید همین که خشک شد رفتیم پشت بوم لباسا رو پهن کردیم یساعتم اونجا مشغول شدیم نمیذاشت بیایم پایین گفت بازی کنیم البته هوا ابری بود بعد اومدیم پایین گفتیم به فکر ناهار باشیم که دوستم زنگ زد که اونم یه پسر همسن دخترم داره آش درست کردم ببریم پارک بخوریم خلاصه که منم ازخدا خاسته رفتیم تا ساعت ۳ اینا بچه هام حسابی بازی کردن و اومدیم گفتم دخترم من خابم میاد تو رو نمی‌دونم 😬باهم خوابیدیم تا ۵بعد بیدار شدیم یکم بازی کردیم مشغول تمیز کردن خونه و بازم فکر شام که نه ایندفعه کسی زنگ نزد گفتم پیتزا باهم خمیر درست کردیم اینا این وسط همش سوالم داره دخترم😄تا ساعت شد ۸ونیم همسر آمد رو دخترو تحویل دادم من ادامه شام یکم فیلم دیگه الان رفت بخوابه پدر براش کتاب بخونه منم برم بخابونمش هووووف خستتتته نباشیددددد
شکر خدا شکر خدا ♥️🌱
مامان 🩷پرنســـا🩷 مامان 🩷پرنســـا🩷 ۳ سالگی
حانما میشه یه راهنمایی کنید منو همسرم براعروسی پسر خاله همسرم سنگ تموم گذاشتیم چون هم شوهرم با پسر خاله ش رفیق بود هم من با خانومش کلی شاباش دادیم و کادو دادیم و خلاصه از هر چیزی که فکرشو کنید کم نذاشتیم قبل عروسی پسر خاله همسرم گوشی همسرمو سوراخ کرده بود از بس زنگ میزد تو برام مهمی و تو مهمون ویژه ای و فلان بعد عروسی یه زنگ نزد تشکر کنه تازه خاله همسرم و عروسشون هم پشت من حرف زدن اونم پیش کل فامیل از خاله ها و دختر خاله ها بگیررر تا همه حتی خاله شوهرم پشت شوهرم هم حرف زده بود حالا شوهرم هم هر جا نشسته گفت اینا آدما به درد نخور و نمک نشناسی ان طرف تشکر که نکرد هیچ پشت ماهم حرف زدن بعد الان خواهر شوهرم و مادر شوهرم میگن مگه شما خاله زنکید که گله کردین اصلا صحبتشو نمیکردین الان همونا به گوششون میرسونن منم گفتم میدونم بزار برسونن بعدم همونا هم دل خوشی از این خاتواده خاله نداشتن بعد خواهر شوهرم میگه ما هم دل خوش نداریم ولی طاهرمونو حقظ میکنیم بدبختی منو شوهرم نمیتونیم ظاهرمونو حفظ کنیم به نطرتون اشتباه کردیم 😐
خواهر شوهرم میگه اینجوری تنها میشیدمن گفتم دو نفر اطراف آدم باشن به دردبخور بهتره تا به درد نخور حالا نمیدونم شایدم درست میگه
پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک پوشک شیر خشکشبز خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک
مامان رادوین مامان رادوین ۳ سالگی
مامان نبات🦢💫 مامان نبات🦢💫 ۴ سالگی
طبق تاپیک قبلم که گفتم جاریم به دخترم میگه خسیس😏
دخترم رفت خونه ی پدرشوهرم منم شامشو بردم اونجا بهش بدم،ببین دودقیقه هم طول نکشید تا برم.داخل راهرو دیدم اسباب بازی پسرشو گذاشتن رو پله ها.تو دلم گفتم خودت خسیسی نه من.همینکه رفتم داخل دیدم بچم بغض کرده وحشتناک هیچکسم محلش نمیده😔😔تا اونجوری دیدمش دوویدم سمتش.یه جوری چسبید بهم دلم ریش شد.گفتم مامان چیشده بچم چرا گریه میکنه،اولش گفتن هیچی نشده فلان،من میدونستم کاریش کردن.دوباره پرسیدم مادرشوهرم گفت هواپیمای طاهارو میخواسته بشینه روش اینا از دست دخترم کشیدن گذاشتن بیرون😔منو که بغض گرفته بود ولی باید حرف میزدم،گفتم حالا بچه ی من خسیسه یا طاها،افریته برگشت گفت چرااینجوری میکنی چه ربطی داره،میخواست بشینه رو هواپیما.اونا سریع جمع کردن رفتن.من بغضم شکست شروع کردم گریه کردنو دلداری دادن پدرشوهر مادرشوهرم😭
دودقیقه طول کشید تا بیام اشک بچمو درآورده بود.مادرشوهرم میگه گفتم بزارید بازی کنه جاری گفته نه بزار بفهمه اسباب بازی طاهاعه....