۱۵ پاسخ

قدمش پر ار خیر و برکت باشه برات عزبزم
مبارک باشع🎀🌸
چجوری بود از اتاق عمل بگو😢 سوند درد داشت؟ یا امپول بی‌حسی کمر
یا راه رفتن یعدش؟

تو هم به تاریخ ۱۶نرسیدی
.......
خب بسلامتی زایمان کردی

میارکه عزیزم انشالله خوش قدم‌باشه🥰

مبارک باشههه ان شالله بسلامتییی
هر روز میومدم تو صفحت ببینم زایمان کردی یا نه چون تاریخت با من یکی بود😍😍😍😍

مبارک باشه عزیزم انشاالله قدمش پر از خیرو برکت باشه😍

اخیییی بلاخره زاییدی😍😍😍😁😁مبارکه قدمش براتون پر از خیرو برکت باشه


برا منم دعا کن میخام برم انتی سالم باشه و این دوران حاملگی رو به راحتی بگذرونم و بغلش کنم🥺💗

عزیزمممم چقدررر خوشحال شدم مبارکه خوش قدم باشه همیشه😍😍
اخرش اسمشو چیی گذاشتین 🥹😁

مبارکههههه

اخی عزیزم 😍مبارکه 😍😍🩷🩷 عزیزم از سزارین میگی؟ دردش چجوریه بعدش؟🥲

خداروشکر که جفتتون سالمین، برا منم دعا کن عزیزم بخیرخوشی بغل بگیرمش

خداروشکر عزیزم صحیح و سالم بغل گرفتیش
دعا کن منم این روزا رو ببینم❣️❣️😘

خداروشکر که صحیح و سالمه...انشالله خوش قدم باشه...به بچت شیر میدی برای منم دعا کن لطفا

مبارکه عزیزم واسه منم دعا کن این روز رو ببینم🥺🥹

ای جااااان بلاخره زایمان کردی😍😍😍🥰🥰🥰بسلامتی عزیزم میتونم بگم الان من میگم اخیییش😮‍💨چون واقعا واست استرس داشتم🫠😀 خداروشکر جفتتوک سالمید اشکال نداره فدای سرت بی برنامگیش قشنگه😉❤️❤️❤️❤️🌺🌺🌺🌺🌺

بسلامتی عزیزم😍😍😍
منم ۳۷ هفته کفت ۲۸۰۰ ۳۸ هفته که ب دنیا اومد ۲۶۵۰ بود🤣🤣

سوال های مرتبط

مامان بنیامین ❤️‍🔥 مامان بنیامین ❤️‍🔥 ۱۶ ماهگی
۸/۲/۱۴۰۴ ۴۰ هفته و یک روز بودم رفتم سونوگرافی و نوار قلب جنین گفتن ضربان قلبش پایین اومده باید بری بیمارستان اومدم بیمارستان کم‌کم دردام داشت شروع میشد معاینه کردن ساعت سه یک سانت باز بودم رفتم برای بستری ساعت پنج و رب بستری شدم دوسانت بودم اصلا هیچ دردی نداشتم تا ساعت هشت و نیم سه سانت شدم بهم آمپول فشار زدن از ساعت هشت و نیم تا ساعت یازده رسیدم به پنج سانت دردش جوری بود که کمرم خیلی درد می‌گرفت اصلا نمیتونستم خوابیده باشم ولی مجبور بودم کمرم و می‌گرفتم بالا می‌گفت باید زور بزنی تا شیش سانت بشی بعد اپیدورال میکنیم دیگه واقعا دردش بالا رفته بود و خیلی درد داشتم زیر شکمم و پایین کمرم سمت لگن و ران پاهام فوق‌العاده درد شدیدی داشتم کل بدنم سرد شده بود فقط جیغ میزدم تا اومدن معاینه کردن سریع اپیدورال آوردن زدن برام تا زدن احساس کردم کل بدنم و گرما گرفته از سمت کمرم رفت به سمت شکم و پاهام دیگه دردی احساس نمی‌کردم درد داشتم ولی مثل درد پریود خیلی خیلی کمتر تا نه سانت نه سانت که شدم دوباره دردام رفت به سمت شدید شدن وقتی دردام زیاد شد فول شدم دردم مثل همون پنج سانتم بود اما سی ثانیه بود می‌رفت دو دقیقه بعد میومد یه خانم پرستار اومده بود همراه با ی ماما فشار میدادن شکمم رو که بچه بیاد بیرون وقتی اومد بیرون بچه خیلی راحت شدم اما جفتش مونده بود چندبار فشار دادن بخاطر جفت بعدشم بخیه زدن که من بیحس بودم چیزی احساس نکردم
مامان هایده مامان هایده ۱ ماهگی
تجربه زایمان من سزارین
من روز قبل زایمان خیلی حالم بد بود تا صبح گریه کردم و شبی که دردم گرفتم مهمون داشتم هم کارامو‌ می کردم هم دردم می گرفت ساعت ۶ عصر شد کا دردم‌‌ آروم می گرفت ول میکرد تا ساعت ۱۲ شب که مهمونام رفتن و دردم شدید شد هر ۵ دقیقه می گرفت و ۱ دقیقه بود شدید شکم سفت میشد حساس مدفو و زور داشتم تا ساعت ۳ شب خودمو نگع داشتم تاکه دیگه حال نداشتم و شوهرم گفت بریم‌ بیمارستان و یه دفه رفت بیمارستان نزدیک خودنمو‌ و گفت اینجا تویل نمی گیریم شلوغه برید بیمارستان افشار و گفت درد زایمان شدید و دهانه رحم ۴ نیم سانت هستش تا رفتیم بیمارستان ۱ افشار ۱ ساعت راه بود و منم در دام خیلی شدید شده بود با مادر و خواهر شوهرم رفتیم تا برسیم ساعت ۴ شد رفتم بلوک زایمان ۱ ساعت منتظر بودم تا ماما بیا وختی امد ماینه کرد گفت ۶ سانت شدم زنگ دکترم زدن گفت من مسافرت هستم یه دکتر دیگه فرستاد این وست چندتا فرستار دیگه هم ماینه کرد تا فهمیدن بچه با پا آمده و رو لگنش زور میزنه زنگ دکتر زدن گفتن آماده کنید ببریم سزارین و لباس آوردن و سرم و آمپول زدن درداناکش سوند بود گرچه تو این دردا سوند چیزی نبود و آماده منتظر دکتر بودم و این وست در دام شدید بود خونریزی داشتم تا رفتیم اتاق عمل و من سردم شد دستو پاهام می لرزید دندونام به هم میخورد گفتن پاشو بشین رو تخت رفتم نشستم گفتن پاهاتو دراز کن هروقت گفتیم بخواب زودی بخواب منم نشستم تا بی حسی را زدن و دراز کشیدم و هر دوتا دستامو به تخت بستن و پرده جلو کشیدن دستگاه وصل کردن گفتن پاهات گزگز میکنن گفتم نه
مامان دنیز کوچولو🥺💋 مامان دنیز کوچولو🥺💋 ۱۴ ماهگی
بعد سه روز اومدم تعریف کنم
من چند روزی بود درد داشتم و یک سانت باز بودم دوشنبه من ۳۴هفتع و ۶روز بودم یهو حس کردم کیسه نشتی داره رفتم معاینه کردن گفتن ۳سانت هستی کیسه نشتی داره زایمان میکنی سر بیمه اذیت شدم اومدم علوی شب نه بستری شدم درد نداشتم انقباض نامنظم تا سه صبح بعد یکم دردا مرتب شد ساعت شیش اومدن کیسه رو پاره کنن پاره کردن درد اصلی شروع شد درد کشیدم یک ساعت واییی خیلی سخت بود زور نداشتم بچه نمیومد به زور اومد بخیه زدن داستان من از اینجا تازه شروع شده رگ از داخل پارع شده بوده و بخیه نزده بود رگ خونریزی کرد طی نیم ساعت اندازه یه هندونه لابیا ام باد کرد دردی که اون داشت زایمان اصلا نداشت مردمممم یعنی واقعا بخیه ها که مینداخت من حسشون میکردم بردن اورژانسی اتاق عمل با بیحسی اسپاینال کورتاژ کردن بخیه هارو کشیدن از اول زدن برام خیلی سخت بود دو روز کامل دراز بودم سوند و پنس داخلم بود نمی‌تونستم تکون بخورم یعنی واقعا دهنم سرویس شد هم طبیعی هم سزارین شدم خیلی اذیت شدمممم خیلییی
مامان گردو مامان گردو ۳ ماهگی
تجربه زایمان (طبیعی)
🖇 پارت1:
خب بزارید از اون تایمی شروع کنم که انقباض هام شروع شد
ماه رمضان بود و نزدیک عید شروع کرده بودم خونه تکونی و بشور و بساب با اینکه کمکی هم داشتم ولی یروز چند باری خیلی شدید و طولانی شکمم سفت شد و درد میگرفت در حدی که میگفتم الان میترکه چند ساعت صبر کردم گفتم اگه ادامه داشته باشه برم پیش دکترم دیدم ادامه نداشت و نرفتم دیگه بعد چند روز 28 هفته و چند روز بودم رفته بودم پیش دکترم برای چکاب و سونو اینا که دکتر وزن و فشار گرفت بعد گفت بیا ضربان قلب کوچولو رو گوش بدم و تموم تا دستگاه رو گذاشت روی شکمم گفت وای چقدر انقباض داری خیلی شکمت سفت میشه جوری که نمیتونم ضربان قلب کوچولو رو بشنوم نامه میدم باید الان مستقیم از مطب بری بیمارستان و چند شب بستری میشی
ولی من اصلا متوجه انقباض ها نمیشدم زیاد بودن ولی درد نداشتم چون تجربه نداشتم نمیدونستم اصلا انقباض چیه دیگه تا دکتر اینو گفت استرس و دلشوره افتاد بجونم
تاحالا اصلا پام به بیمارستان باز نشده بود و بشدت هم از بیمارستان بدم میومد
مامان کایان 👶🏻💙 مامان کایان 👶🏻💙 ۵ ماهگی
خوب خوب منم می‌خوام تجربه زایمانم بگم 😁
من 8 م رفتم دکتر نامه داد برا 18 فروردین
بعد فرداش رفتیم بیرون سه چهار ساعت سر پا بودم اومدم خونه یهو بعد شام تنگی نفس شدید گرفتم فکر میکردم مال اینه شام زیاد خوردم اینجا پرسیدم گفتن برو بیمارستان رفتم درمانگاه نزدیک خونمون ساعت 1 شب اکسیژن برام وصل کردن اومدم خونه گفتم فردا صبح میرم سمت بیمارستان چون 3 ساعت با خونمون فاصله داره خوابیدم یهو ساعت 4 صبح با دل درد و دل پیچه شدید بیدار شدم به شوهرم گفتم دیگه سریع رفتیم سمت بیمارستان
شانس من همینجوری که داشتم میرفتم داخل دکترم دم در بودم گفتم دکتر دارم از تنگی نفس و انقباض میمیرم دست گذاش رو شکمم گفت آذه خیلی سفت شده برو تا بگم آمادت کنن و من اصلا اون روز انتظار زایمان نداشتم 😁😑 دیگه سوند برام وصل کردن درد زیادی نداشت فقط چندش بود رفتم داخل اتاق عمل و دیدم یکی یکی اومدن و آمپول بی حسی زدن اصلا درد نداشت اصلا وقتی داشتم سر میشدم انقد خوب بود حس خواب داشتم 😅 یهو دکتر اومد و نفهمیدم کی صدای گریه بچه اومد بعد من هی میگفتم دکتر سرش خوبه(چون تو سونو های آخر واقعا ترسیدم چهار هفته جلو بود سرش )یعنی انقد چرت و پرتی گفتم تو اتاق عمل خودم یادم میاد خجالت میکشم 😂😅
بدش اومدم ریکاوری همش خواب بودم یواش یواش که داشت بی حسی می‌پرید دل دردام شروع شد ولی قابل تحمل بود با دارو و شیاف
وقتی نشستم سخت بود ولی راه رفتن راحت بود خلاصه به نظرم سزارین خیلی راحته
مامان بنیتا مامان بنیتا ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
از ظهر کمر درد اینا داشتم ولی نمی‌دونستم انقباض یانه ساعت دوازده شب دیدم یکم خون ریزی دارم و دردا هم یکم بیشتر شد. رفتم زایشگاه ساعت 2شب بستری شدم گفتن تا ساعت 8یا9صب به دنیا میاد دوسانت باز شده بودم صب باز همون دوسانت بودم گفتن تا دوازده ظهر زایمان میکنی باز نشد گفتن تا شیش عصر ولی ساعت دو بعد از ظهر زایمان کردم چون زود بستری شدم از نظر خودم واسه معاینه که هر یک ساعت انجام میدادن خیلی اذیت شدم و بیشتر واسه نوار قلب اذیت شدم چون نمی‌تونستم روی کمر بخوابم و فقط گریه میکردم بعد تا ساعت 12ظهر دو سانت بودم وتا ساعت دو یهو ده سانت باز شد ولی آنقدر دردم زیاد بود گفتن بی دردت کنیم ولی شنیدم خیلی عوارض داره نزاشتم بعد خودم تنها تو اتاق بودم خیلی دردم شدید شده بود و بعد سرش اومد بیرون انقد داد میزدم گریه میکردم که تورو خدا یکی بیاد وگرنه بچه از تخت می افته هیشکی نمی اومد انقد داد زدم زار زدم آخرش یکی اومد و بعد بقیه رو خبر کردن و بنیتای قشنگم ساعت 1.55به دنیا اومد و با به دنیا اومدن بچه یهو همه دردات تموم میشن البته من هین زایمان همش بالا می آوردم گفتن از درد زیاده بعد زایمان چون یهو دردت تموم میشه و اینا شروع به لرزش کردم ولی درد اینا نداشتم