راهنمایی میخوام ازتون...
از بعد اینکه پسرم به دنیا اومد کم کم همه زندگیم شد پسرم خودمو شوهرم و انگار فراموش کردم
اون به شوخی بهم میگه تو همه چیت شده بچه من و فراموش کردی ولی خب متوجه میشم حرف دلش و میگه
منم نمیدونم دست خودم نیست تا بیام به کارای خونه برسم در حد همین که غذا درست کنم غذای بچه رو درست کنم و جمع و جور کنم خیلی خسته میشم
به خصوص الان که سامیار بخاطر لثه و دندون خیلی بی قرار تر شده و وقتی بیداره من باید کل حواس و وقتم و بذارم برای بچم اینا انرژی منو میگیره شوهرم بعدازظهر که از سرکار میاد من به معنای واقعی پوره ام دیگه حوصله حرف زدن و خیلی مسائل دیگه برام نمیمونه..
خانوادم ازم دورن خانواده شوهرم خیلی زیاد پسرم و دوست دارن و هواشو دارن مادرشوهرم میگه هر موقع کار داری یا خسته ای بیارش خونه ما اگه اینجا راحت نیستی برای خواب بچه رو بذار اینجا برو خونه بخواب بعد بیا
اینم بگم ما تو هفته یه شب خونه اونا میخوابیم که مادرشوهرم بچه رو نگه داره من استراحت کنم نمیدونم کار درست چیه واقعا از طرفی اینکه از شوهرم دور شدم نگرانم میکنه
میخوام بپرسم ازتون این مورد دور شدن برای همه هست؟ بعدا کمتر میشه یا بچه بزرگتر بشه بیشتر میشه؟
و اینکه با توجه به شرایطی که گفتم براتون شما جای من باشید چیکار میکنید؟؟

۵ پاسخ

طبیعیه یکی دو سال اول اینجوریه
قدر مادرشوهرتم بدون
من که دوررنیستم ولی همیشع خودم بچه هامو نگه میدارم مگر اینکه دکتر خاصی بخوام برم

طبیعیه حنا جانم
تا یکسالگی سامیار جون
درست میشخ
مامان اولی هستیم و تجربه مون کمه
و نگرانی هامون زیاد
تو از خودت نخواه ک همه چیو ب نحو احسن پیش ببری
هم مامان خوبی باشی هم همسر خوبی هم عروس خوبی
تو داری تلاشتو میکنی و نباید تبدیل ب عذاب بشه برات
انشالله سامیار جون راه بیفته خیلی راحت تر میشه خیلی چیزا
منم این شرایط و دارم تجربه میکنم

عزیزم سعی کن که رابطتو با شوهرت حفظ کنی دوساعتی بزاریش خونه مادرشوهرت بری بیرون قدم بزنی باشوهرت یا بیای خونه رابطه خوب داشته باشی که سرد نشید ازهم

اتفاقا دیشب با شوهرم بحق میکردیم برگشت گفت تو همچیت‌ شده بچه به من توجه نمیکنی و فلان دست خودم نیس خب نمیتونم که بچمو دوس نداشته باشم و بهش رسیدگی نکنم

همین که یه شب در هفته بچه رو نگه میدارن خیلی خوبه منم همینم خیلی خسته میشم شبا هم تا صبح بچه نمیخوابه روز کارای خونه و بچه ها دیگه انرژی نمیمونه

سوال های مرتبط

مامان دیار مامان دیار ۸ ماهگی
امشب به این نتیجه رسیدم بچه دار شدن فقط زندگی یک زن رو تغییر میده مردها همچنان زندگی عادی خودشون رو دارن زن هست مشکلات بارداری و زایمان رو باید تحمل کنه زن هست که خونه نشین میشه شب بیداری میکشه مشکلات شیردهی غذا درست کردن برای بچه و… من شاغل هستم و الان مرخصی زایمانم عاشق پسرم هستم ناشکری نمیکنم تمام دنیامه و خدا رو شکر میکنم پسرم رو بهم داده اما من خونه نشین شدم افسرده شدم بماند که تو بارداری چقدر اریت شدم دیابت گرفتم همش انسولین زدم همش سونوگزافی و دکتر بودم بعد پسرم دنیا اومد شب بیداری ، کولیک ، رفلاکس شوهرم زندگی عادیش رو داره میره سرکار با همکارهاشبا دوستاش در ارتباطه گاها بیرون میرن بیرون اما من نابود شدم اصلا خودم رو دیگه نمیشناسم پسرم هم اصلا تنها نمیمونه حتی دستشویی میخوام برم گریه میکنه سر پام میخوابه بذارم زمین درحا بیداره ساعت ها رو پام میخوابه پاهام بی حسه نمیتونم درست راه برم ادمی بودم همش ارایش میکردم به خودم میرسیدم الان حتی موهام رو نمیتونم شونه کنم من نابود شدم بعد مادر شوهرم زنگ زده میگه پسرم تازه از سرکار اوندی خدا قوت خسته نباشی من هیچم هی به منم میگه اون رفته سرکار خسته است همین امروز از صبح خونه بودم با پسرم الانم چند مدته خیلی بد قلق شده فکر کنم رفلاکس اش عود کرده شوهرم از سرکار اومده دو ساعت با بچه بازی کرده بعد دوباره با دوستش رفته هیت من و پسرم باز خونه ایم دلم داره میترکه من یه ادم پویا و پر جنب و جوش بودم همش بیرون بودم انگار تو قفسم زندکیم رو دور تکراره شیر دادن پوشک عوض کردن بازی کردن حرص خوردن که شیر نمیخوره بچه ولی مردا خیلی راحت زندگی عادی خودشون رو دارن
مامان آدرین✨️💙 مامان آدرین✨️💙 ۱ سالگی
دیشب پسرم خیلی نق میزد ،ساعت خوابش بود و نمیخوابید ،من بودم و کلی ظرف نشسته و پسرم که گریه میکرد ،شوهرم از خستگی دراز کشیده بود و نگاه میکرد ... میدونم واقعا خسته بود ،آرایشگره و از صبح تا ۸ شب سر‌پا و دست تنهاست تو مغازه. ولی من از دستش شاکی بودم ،توقع داشتم‌بیاد بچه رو بگیره که من به کارمم برسم و هم اینکه خسته نشم از گریه هاش. شوهرم پاش درد میکرد و تنهایی داشتم حرص میخوردم ،خیلیییی عصبی شدم و یه مامان عصبانی بودم که هی غر میزدم که پسرم بخواب ،خسته شدم ،ای بابا و فلان... با پسرم بداخلاقی کردم تا اینکه گفتم بابا لامصب بیا بگیر بچه رو یه کم مغزم آروم‌بشه من از صبح دارم باهاش کلنجار میرم. اومد بچه رو گرفت یه کم اروم‌شدم‌،بعد میگم خب میدونم خسته ای ولی وقتی میبینی دارم عصبی میشم و خسته ام‌بیا بچه رو بگیر چند دیقه کافیه تا اروم‌بشم. حالا ایناش هیچی ، اصلا با همسرم مشکلی ندارم و درکش میکنم و اونم همیشه درک میکنه منو ،فقط نمیدونم چرا دیشب انقدر عصبانی شدم و از اینکه با پسرم بد اخلاقی کردم و هی غر زدم ناراحتم و عذاب وجدان دارم
مامان آیه خانوم مامان آیه خانوم ۱ سالگی
دخترم از روی تاب افتاد😭😭 از یک متر و نیم فاصله تا زمین زنگ زدم آمبولانس گفت چیز خاصی نیست یه خراش کوچیکه مواظبش باشین اگه بالا آورد یا بی حال بود ببرین دکتر
جیگرم کباب شد خودم کم دلم خونه باز شوهرم و خانوادش افتادن به جونم که چرا مراقبش نبودی
مگه من خودم خواستم بیفته اتفاقه دیگه همه بچه ها آسیب میبینن خودم لیوان دستم بوده بچگی‌ام خوردم زمین شیشه رفته تو دستم رگم پاره شده شوهرم دماغش بخیه خورده بچگیاش افتاده زمین برادر شوهرم هم از بالای کوه افتاده سرش شکسته پدر شوهرم اینقدر غر زد که مگه چیکار داری تو خونه غیر از بچه نگه داشتن مگه چیکار میکردی که افتاده منم گفتن خیلی ببخشید سجاد که از رو کوه افتاد شما کجا بودی میگه سجاد رو پای خودش بوده ۶سالش بوده منم گفتم فرقی ندارد بچه بچس دیگه من یه ثانیه رفتم تا تو آشپزخونه همون لحظه افتاده مگه میشه 24ساعت رو سر بچه باشی و مراقب باشید الآنم خودم بیشتر از شما دلم خونه شما دیگه نمک رو زخمم نباشین
چیکار کنم به نظرتون؟😞
مامان روشنا مامان روشنا ۱ سالگی