#تجربه_زایمان_طبیعی
قسمت هشتم(آخر)

همین وقتا بود که صدای اذان اومد...
بالاخره وقتش شد و رفتیم روی تخت اصلی زایمان
این وسطاهم میومدن میگفتن اون یکی مامان هم درداش زیاده و استرس هم بهم اضافه شده بود
من توی اون شرایط به همسرم یاداوری کردم فیلم بگیره😅 چون کسی نبود برامون فیلم بگیره (فیلم زایمان خیلی قشنگه پیشنهاد میکنم بگید همراهتون فیلم بگیره)
روی تخت زایمان سعی میکردم زورای قوی تری بزنم
فکر کنم صورت بچه درست رو به پایین نبود و به پهلو بود برای همین یکم بیشتر طول کشید تا صورتش رو به پایین بشه و برای همین شاید ۵ تا یا بیشتر زور زدم تا به دنیا اومد
ماما خودش هیچ برشی نداد و همش پرینه رو ماساژ میداد با روغن بچه که پارگی ایجاد نشه، خودمم ماساژ پرینه داده بودم و پرینم نرم شده بود ولی به خاطر اینکه گل پسرمون یکم کله گنده تشریف داشتن😅 (دورسرش ۳۷ سانت بود) هم اینکه یکم زور زدنا طول کشید یه کوچولو پارگی ایجاد شد که گفتن خیلی کمه و پوستیه و عضله پاره نشده خداروشکر
خلاصه ساعت ۷ و نیم عصر محمدجواد عزیزم دنیا اومد و همسرم مثل زایمان اولم شروع کرد بلند اذان گفتن
اون یکی مامان که شکم پنجم بود یک ساعت بعد از من زایمان کرد، همش میگم کاش از دمکرده تخم شوید اورده بودم براش شاید اونم زود زایمان میکرد بنده خدا

وقتی پسرم رو گذاشتن توی بغلم من خوشحال ترینِ عالم بودم 🥹
همسرم ۹ تا خرمای عجوه که از مدینه خریده بودیم دونه دونه گذاشت دهنم و یکم بهم اب زم زم داد خوردم
یه کوچولو تربت رو هم از لای قرآن درآورد و با اب زم زم خیس کرد و مامای نازنینم کام پسرم رو با تربت برداشت
تا مادر و پدرم برسن من زایمان کرده بودم، توی همون بلوک زایمان اومدن دیدنم

تصویر
۷ پاسخ

وای چی زیبا
ان شاء الله هر دو بچه ات رو خدا حفظ کنه گلم

بعد زایمان طبیعی بلافاصله میشه خوراکی خورد؟

سلام مبارک باشه قدم های ناز فرشته کوچولوتون .خدا قوت به شما مادر نازنین .در پناه خدا باشید

چه رمانتیک،خداراشکر بابت همسرتون،خداراشکر واسه سلامتی خودتون و بچتون.مبارک باشه

آخی عزیزم
چقدر خوب بود همه چی
کاش قبل زایمانم‌ با مامای شما آشنا میشدم

خیلی قشنگ بود خدا بچه هاتو حفظ کنه عزیزم❤️

چه زیبا😍
خدا قوت انشالله خیر بچه های گلت رو ببینی
انشالله سرباز امام زمان باشند 🙏🙏🙏

سوال های مرتبط

مامان آرن مامان آرن ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من #پارت_شش
هر موقع ازم میخواستن که زور بزنم من با تمام وجودم زور میزدم و این وسط نگران اینم بودم که همسرم داره همه این داستانا رو میبینه 😂 انقد صحنه وحشتناکی بود و من از آپادانا درد بی اختیار اشک میریختم که بنده خدا به گوشه وایساده بود و با نگرانی نگاهم میکرد. دکترم باهام صحبت میکرد تا من یکم درد رو فراموش کنم‌. بهم میگفت فیزیولوژیک ترین زایمان ممکن رو داری انجام میدی چون هیچ مسکنی نداشتی. انگار که عین قدیما توی کوه زایمان کرده باشی 😂 به خاطر تحمل دردم و همراهی که باهاشون داشتم هی تحسینم میکردن تا من انرژی بیشتری برای زور زدن بگیرم. باورشون نمیشد که زایمان اولمه و انقدر خوب پیشرفت داشتم. در نهایت ساعت ۶:۳۰ پا به بیمارستان گذاشتیم و ساعت ۱۰:۳۵ پسر من بعد از ۴ ساعت به دنیا اومد‌. همین که پسرم رو روی شکمم گذاشتن انگار دردام قطع شد و من بهترین حس دنیا رو داشتم‌. اشکام همینجوری بدون اینکه بخوام میومدن و من با پسرم صحبت کردم. ماما چند بار به پشتش زد و پسرم شروع کرد به گریه کردن. پسرم رو بردن توی یه تخت کوچولو گذاشتن و همسرم پسرمون رو دید و سریع ازش عکس گرفت 😍
مامان آرژین و الین مامان آرژین و الین ۱۱ ماهگی
.تجربه زایمان طبیعی پارت 3
دیگه جیغم میزدم و گفتن باید تو اون اوج درد تو حالت دستشویی زور میزدم وای زور زدن تو اون حالت اونم با انقباض 9 فینگر فراتر از تحمل آدم بود بعد 10دقیق گفتن بازم بخواب ببینیم سرش اومده یا نه که اصلا نیومد بود. به من گفتن برو حالت سجده و کمرتو تکون بده شاید اینجوری اومد اونم شاید 20دقیقه طول کشید و تقریبا 50دقیقه من تو این حالت بودم که گفتن تو دردا زور بزن قبل اون اجازه زور زدن نداشتم یه 5 دقیقه زور زدم سرش اومد تو کانال زایمان و انگاری دنیا رو بهم دادن انقباض ها واقعا دردش خیلی بیشتر از خوده زایمانه زایمان و خروج بچه حس سوزش و فشار داره و خیلی بهتر از انقباض هاست . بعد چند دقیقه زور سرش تقریبا اومد که با برش پرینه بچه به دنیا اومد و ساعت ودوازده بیست دقیقه به دنیا اومد . من ماساژ شکمی هم داشتم چون زیاد لخته خون تو رحمم بود که اونم مقداری اذییت کننده بود بخیه ام زیاد نبود ولی به دلیل اینکه من تا روز خود زایمان استفراغ داشتم و بدنم ضعیف بود و بدنم پروتئین کم داشت به جای 10دقیقه بخیه زدم یا ساعت یا شاید بیشتر شد هی بخیه میزد و سوزن هی خراب میشد .و من از اون روز از شدت درد بدون بالشت اصلا نمیتونم بشینم و بالشت دوناتی خریدم و رون و پاهامم چون چون یه ساعت برای بخیه و مابقی برای زایمان رو به بالا رو تخت بود از اون موقع عین ورزش کارا که میگیره عضله شون منم گرفته من تجربه دوم زایمانم بود ولی زایمان اولم خیلی راحت تر از الان بود .پس حتی تو یک نفر زایمان با دیگری متفاوته .
اگه سوال بود بعدا جواب میدم انشالله شما زایمان راحتی داشته باشید.
من از گاز هم استفاده کردم واقعا یا من دردهام زیاد بود یا اصلا تاثیرش رو متوجه نشدم .و بهم اجازه استفاده زیاد نمیدادن.
مامان آریان مامان آریان ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان من 😊
بعدش ک کمی انقباض شروع شد مامانم حراسون خودشو به من رسوند بعد اون هم مامای همراهم اومد وقتی دیدمش روحیه م واقعا عوض شد چون خیلی ترسیده بودم من هیچی با خودم بیمارستان نبرده بودم ن مدارک ن ساک 😅 بعدش انقباض هام بیشتر شد .
با اینکه ۴ سانت بودم ولی بچه بالا بود و باید با ورزش میکردم تا زودتر زایمان کنم . توی اوج درد منو ماما ورزش هارو انجام دادیم که خیلی کمک کرد به ۶ سانت ک رسیدم بی حسی خواستم ولی معاینه م کردن گفتن بچه بالاست هنوز ن
ورزش ها رو بیشتر کردم چون دیگه طاقت دردو نداشتم دوباره معاینه شدم خداروشکر بچه اومده بود پایین ، بی حسیو ساعت ۱۰ به من تزریق کردن سریع ماما منو خوابوند گفت فول شدی زور بزن . با دو سه تا زور ساعت ۱۰ و بیست دقیقه زایمان کردم بچه رو روی شکمم گذاشتن انگار دنیا رو به من دادن😍🥰 از دو جهت هم بخیه خوردم . دیگه درد نداشتم . من اون بعدازظهر بدون درد بودم نمیدونستم تا ۱۰ شب زایمان میکنم و تموم میشه 😅 توی ۴ ساعت زایمان کردم😅🥰
مامان فندق مامان فندق ۵ ماهگی
سلام مامانا
بعداز ۲۲ روز اومدم تجربه ی زایمان طبیعی ام رو بهتون بگم
از پارت مارت بدم میاد همه رو توی همین تایپیک براتون میذارم
اول بهتون بگم که من بخاطر اینکه بچه تو شکمم رشدش ۳۶ هفته متوقف شده بود و بچه وزنش کم بود و خونرسانی بهش ضعیف بود دکتر توی ۳۷ هفته ختم بارداری داده بود
سر ۳۷ هفته که میشد ۱ ادریبهشت به بیمارستان رفتم دقیق ساعت ۸ صبح تا اومدن کارای بستریمو کردن و رگمو کرفتن و به زایشگاه منتقلم کردن ساعت ۱۰ شد
اومدن معاینم کردن گفتن که یک سانتی و سر بچه هم پایینه داخل یه اتاق بودم که دوتا تخت داشت هم تختیم سه سانت بود و همش داشت جیغ میزد و گریه میکرد
هی میومدن امپول فشار میزدن و دوزشو زیاد میکرد و معاینه میکردن میگفتن همون یک سانتی تا اینکه یک شب کامل گذشت فردا صبحش که میشد ۲ اردیبهشت هم تختیم فول شده بود و زایمان کرد بعداز اینکه این رفت یه خانم دیگه رو اوردن اونم ۱ سانت بود مثل من
منم توی این کارا میومدن معاینه میکردن و میگفتن دوسانت شدی ساعت ۸ شب یود که هم تختیم فول شد و اونم زایید و خبری از زایمان من نبود
بعداز اینکه این خانم رو به بخش منتقل کردن یه خانم دیگه رو اورده بودن که اون ۵ سانت بود بعداز زدن امپول فشار توی ۱ ساعت یهو شد ۱۰ سانت ساعت ۱۱ شب اونم زایمان کرد
من دیگه واقعا داشتم کلافه میشدم سه تا زایمان دیده بودم و خبری از خودم نمیشد
مامان کایرا✨️ مامان کایرا✨️ ۱۱ ماهگی

زایمان طبیعی پارت دو✅️
آماده شدم رفتم زایشگاه و دکتر خودمم اونجا بود و معاینه کرد همون دو سانت بودم اما چون دردهام شروع شده بود بهم گفت بستریت میکنم اما زایمانت برای فردا میفته و ساعت ۵ و ربع بستری شدم ، برام سنتو(آمپول فشار) زدن و با اون دردهای من بیشتر شد و شدت گرفت تقریبا تا ساعت ۹ و نیم درد رو تحمل میکردم و آروم ناله میکردم و تو این مدت همش توی دستشویی بودم اصلا نمیتونستم دراز بکشم و بشینم و فقط ادرار داشتم و بعد که یکم صدام بالاتر رفت ماما اومد و معاینه کرد گفت ۴. ۵ سانتی و زنگ زدن به ماما همراهم ، که ساعت ۱۰ اومد و اونجا دوباره معاینه کرد ۶ ، ۷ سانت بودم و تو این مدت همش روی تخت بودم یا سرویس و نمیتونستم ورزش کنم ماماهمراهم هم فقط نقاط فشاری رو کار کرد و بهم میگفت چطور نفس بکشم ، و همون موقع ها من حس زور بهم دست می‌داد که بعد اومدن و کیسه آبم رو پاره کردن فکر کنم اونجا ۸ سانت بودم ، بیشتر دردهام زیر ۵ سانت بود و تحملش خیلی برام سخت بود اما بعد از اون درد میگرفت و ول میکرد که اونجا با تنفس رد میکردم تند تند نفس میکشیدم و موقع انقباض هم زور میزدم
مامان ایلماه مامان ایلماه ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان سورنا 🐧 مامان سورنا 🐧 ۱۷ ماهگی
پارت ۲
من رو تخت که دراز کشیدم یه صدای ترقی اومد از شکمم و یه درد خیلی شدید پیچید همسرم بیدار شد تا دسشویی همراهی کرد منم خودمو سفت کرده بودم که نریزه رفتم دسشویی دیدم آبه که ازم میریزه
مامانمم تو اتاق خوابیده زود زنگ زدم دکترم ( مامای خصوصی گرفته بودم که خیلی کمکم کرد) دکتر گفت اگه دردات زیاده و منظم برو بیمارستان بستری شو منم بیام منم دردام هر ۵ دقیقه ۳۰ ثانیه می‌گرفت
مامانمو بیدار کردم کاملا هم خونسرد بودم بیشتر انگار شوهرم قرار بود زایمان کنه انقد که استرس داشت😂
خلاصه آماده شدیم و ساعت ۲ و نیم رسیدیم بیمارستان همزمان دکتر هم رسید معاینه کرد گفت ۵ سانتی
تا بستری بشم ساعت شد ۳ و نیم و رفتیم اتاق زایمان بهم دستگاه وصل کردن که صدای قلب بچه رو بشنون
دردا هم ۲ دقیقه یبتر ۳۰ ثانیه می‌گرفت که با تنفس عمیق و شکمی کنترل میکردم
منم نشسته بودم رو توپ و دکتر کمرم ماساژ میداد
ساعت ۶ بود که گفت برو رو تخت که داری زایمان میکنی
ساعت ۶ و ۵۰ دقیقه پسرم به دنیا اومد خیلی درد داشت ولی واقعا می‌ارزید
بچه رو همینجوری لخت گذاشتن رو سینم که اینم سعی می‌کرد سینمو بگیره😂
ولی بچه ها نی نی که میاد بیرون دردا کلا میره همینجور که بچه رو سینم بود گفت یه زور بزن جفت بیاد بیرون که منم همون کارو کردم
۱۵ دقیقه هم طول کشید که بخیه بزنه که اصلا درد نداشت چون بی حسی میزنن
اینم از تجربه زایمان من
پسرم ۵ اردیبهشت ۴۰ هفته و ۰ روز به دنیا اومد
مامان شُوکُولاتْ🍫👒 مامان شُوکُولاتْ🍫👒 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 5️⃣👣

این کارها رو ادامه دادم تا تقریبا ساعت شش شد و اومد باز معاینه کرد گفت هشت شدی سربچه هم اومده ولی دهانه رحمت یکم گیر داره درست یادم نیس چه کلمه ای واسش بکار برد و همممممه ی درد و سختیهای بعدش از اینجا شروع شد که خدا واسه هیییییچکس نیاره 😥😓😢

گفت به پهلو بخواب تا خودم کمک کنم رحم باز بشه 😩
و شروع کرد به دستکاری کردن و گفت خودتم زور بزن تا زودتر باز بشی 😣

وقتی معاینه ش تموم شد و رفت ، من پاهامو میاوردم تو شکمم و زور میزدم که زودتر تموم بشه و سر بچه کامل بیاد پایین ،

یکم بعدش حس فشار به پشتم داشتم و صداش زدم و اومد گفت آره داری فول میشی و بردم رو تخت زایمان و به دکتر زنگ زد اومد بالا سرم ، دکتر گفت هروقت گفتم زور بزن که بخیه نخوری ولی من دیگه نا نداشتم خسته شده بودم ، گفتم برش بزن بره نمیتونم تحمل کنم و بعد برش زدن تا جایی که تونستم زور زدم سر بچه یکم بزرگ بود و بسختی اومد 😓

از شدت زور زدن و تلاش زیاد حسسسابی تشنه م شده بود و گلوم بهم چسبیده بود ، گفتم آب بیار برام ولی یک لیوان افاقه نکرد خیلی تشنه م بود 🥵

الله اکبر اذان مغرب رو که گفتن ساعت شش و نیم بود ، تا بچه رو درآورد یه کوچولو گذاشت رو سینه م و بعد چند ثانیه بلافاصله بردش داخل دستگاه چون اکسیژن کم آورده بود تو درد کشیدنا و زور زدنا 😢
مامان فندق مامان فندق ۱۲ ماهگی
پارت ۹
من خیلی کلافه بودم خدایی...ماماهمراهم خداخیرش بده قشنگ با تجربه بودا....پیشنهاد داد به مامایی که مربی دانشجو ها بود(چند تا دانشجو فرایند زایمانم بودن...ولی اذیت نشدم ...تازه خوب بود چون بودن و باهاش گپ میزدن و مهربون تر بودن از ماما) که با شیاف گل مغربی دهانه رحممو ماساژ بدن شاید پیشرفت کرد..از اونجایی که خیلی نرم بود دهانه رحم من
اینکار و انجام دادن و من یهو از ۶..۷ سانت فول شدم..ساعت ۱۹ و ۲۰ دقیقه...
از اون به بعد من به کمک ماماهمراهم و با راهنمایی هاش زور میدادم ....زور های اولم خیلی خوب نبودن ولی ۵ دقیقه آخر قشنگ یاد گرفتم و با چند تا زور پسرم اومد....
من ماساژ پرینه انجام میدادم و واژنم به خاطر همین خوب کش میومد ...ماماهمراهمم بهشون گفت این میتونه بدون برش زایمان کنه و اونا قبول کردن که برش نزنن باز خدا خیرش بده ...ولی از بالا به خاطر سر پسرم یکم پارگی داد که حدود۳ ۴ تا بخیه خوردم
..
اینجوری بود که آقا سجاد ما ساعت ۱۹ و ۴۰ دقیقه ۱۰ شهریور به دنیا اومد😍😍 ...
مامان پرنس کوچولو 👑 مامان پرنس کوچولو 👑 ۴ ماهگی
زایمان طبیعی 🐣🌸
پارت پنجم
دیگه بعد نیم ساعت همش ازم آب میومد و یکهو حس زور بهم دست داد و از اونجایی که همش تجربه زایمان دوستان تو گهواره رو می‌خوندم فهمیدم که نی نیم داره میاد 🥰داد زدم داره میاد ماما اومد و یکهو چشماش گرد شد و گفت فول شده 😳😁و بهم گفت زور نزن ولی من زورم میومد و دست خودم نبود دیگه ماما بدو بدو رفت لباس پوشید و صداشون زد و من بعد چهاربار زور زدن مداوم نی نیم لیز خورد و اومد بیرون فقط دفعه اول که زورم میومد و کوچولوم داشت میومد باعث شد جر بخورم که ماما رسید و لباس عوض کرد و قبلش پاره شده بودم 😬🥲بی‌حال شدم که کوچولوم رو روی شکمم گذاشت و منم نگهش داشتم و همش میگفتم جان جان پسرم خیلی حس قشنگی بود 🥰♥️دیگه پسرم رو بعد ۱۱ ساعت درد کشیدن دیدم و بغلش کردم و راحت شدم 😮‍💨🥰
بعدش چون خیلی جر وا جر شده بودم نیم ساعت زدن بخیه هام طول کشید دیگه تحمل میکردم که همش بهم میگفتن دختر صبور و مامان جان و خیلی بعد زایمانم‌ خوش اخلاق شده بودم 😅مامایی که بخیه هاو‌زد اسمش شهرزاد نارویی بود خیلی خوب بود مهربان بودن و ازشون راضی بودم ، الان فقط بخیه هام اذیتم می‌کنه و نمیتونم بشینم ولی خب حداقل راحت شدم 🥰و ماساژ شکمی هم هشت بار شدم خونریزیم خیلی زیاد بود نمی‌دونم به خاطر پارگی هم بود یا نه ،
اینم از تجربه زایمان طبیعیم ♥️
#زایمان