۴ پاسخ

من هر وقت اون دستگاه صدای بوق میداد قلبم میومد تو دهنم.
ازاین طرف بهش شیر میدادم ازون طرف لوله ی اکسیژن رو با چسب چسبونده بودن به دستم بعد دستمو باید نزدیک بینی ش نگه می داشتیم که بهش اکسیژن برسه

هوف خدا بسر هیچکی نیاره من ۱۸روز خواب خوارکم گریه بود خدا براهیچ مادری نخاد این صحنه رو خیلی سخته

پسر من یک هفته با شیلنگ تو حلقش بستری شد nicuخدا لعنت کنه دکتر اطفال بیمارستان رو ک ب خاطر اینک شیر پریذ گلوش و‌کبود شد تشخیص داد اترزی مری داره و نای بچه سوراخه. هیچ وقت حلالش نمیکنم با شکم پاره و درد زارزار گریع میکردم پشت اتاقش

این منو توصیف کرد ک😔

سوال های مرتبط

مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۳ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان رادین👼🏻✨️ مامان رادین👼🏻✨️ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
اون مامایی ک بالا سرم بود اومد تمام نوک انگشتام رو سوراخ کرد ک فشارم بیاد پایین ولی فایده نداشت ک دیگ زنگ زدن سریع اتاق عمل رو اماده کنید بیمار اورژانسی داریم و من اصلا نفهمیدم چطور بردنم دیگ بردنم اتاق عمل و سریع واسم بیحسی زدن و دراز کشیدم اون پرده رو زدن جلوم از استرس داشتم میمردم و از اون لامپ هایی ک بالا سرم بود چون دورش اینه ای بود داشتم میدیدم ک یهو حالم بد شد و تپش قلب گرفتم اون مرده ک بالا سرم بود گفت فقط تا میتونی دیگ ببخشیدا بدتون هم میاد گفت استفراغ کن و یکم انگار بهتر شدم ک دیدم صدای پسرم اومد اشک تو چشام جمع شد و فقط میگفتم سالمه ک دیدم دکتر گفت نگران نباش همه چیش خوبه خیالم راحتش د ولی گفتن چون خودم تبم بالا بوده و کیسه ابو خیلی وقته پاره کردن بچه تب داره و از آب دور کیسه خورده باید بستری بشه دنیا رو رو سرم خراب کردن ولی بازم خداروشکر میکردم ک بچم صحیح و سالم بدنیا اومد این همه سختی ک بهم اادن ارزششو داشت پسرم ۵ روز بستری بود و بعد ترخیص شد امیدوارم خوشتون اومده باشه 😘
مامان امیرعلی🫶👑 مامان امیرعلی🫶👑 ۱۰ ماهگی
پارت پنجم

روزی ک تو بخش بستری بودم پرستار شیردهی اومد بالا سر مامانا ک آموزش بده ک بهم گفت بچت کجاست گفتم بالا بستریه ک گفتش عه فلانی تویی
چرا همینجوری دراز کشیدی شیرتو بدوش من امروز بچتو دیدم حالش خیلی بهتر شده بود شیرتو بدوش ببر ک به بچت بدن
ینی این حرفو ک زد انگار دنیا رو بهم دادن من قبل این هیچ امیدی نداشتم
زودی شیشه شیر خریدم هی شیرمو میدوشیدم می‌بردم ک به بچم بدن
خلاصه دکترش گفت تنفسش خوب شده دستگاه اکسیژن بهش وصل نیس فقد یکم زردی داره و باید ده روز داروی آنتی بیوتیک بهش وصل باشه ک هنوز ۳شبش مونده بود ک ما خودمون دیگه مرخصش کردیم بعدش بردیم متخصص اطفال ک خداروشکر گفت سالمه فقد یه نوار مغز از بچه بگیرید ک ایشالله سالمه
و حالا بچم خداروشکر کنارمه و دلم آروم شده از وقتی اوردیمش خونه
فقد وقتی شربت یا قطره ای چیزی میدم خیلی حالش بهم میخوره ک منو میترسونه و گرنه دیگه حالش خوبه
خدا حالشو بهتر بهتر کنه ولی من مرگو به چشام دیدم وقتی هیچ امیدی به بچم نداشتم💔🥲☹️