۱۲ پاسخ

حق داری عزیزم کارت درسته

چرا پدرشوهرت باید بفهمه تو پول رو از شوهرت گرفتی؟ خودتون بهش میگین؟
این چیزا بین زن و شوهره باید همون بین هم بمونه
ب نظرم داری یه سری مسایل خیلی معمولی رو تبدیل به چالش ها و بعدشم قهر و دعواهای بزرگ می‌کنی
اگه حرفی به خودت با بچه ات میزنن که ناراحت میشی یا همون موقع جواب بده و بگو یا اگه نگفتی ، دیگه بعدش قهر و سرسنگینی واسه چیه وقتی حتی نمیدونه برای چی اینجوری ای، اینطوری که بدتره

بنظرم من هم‌کار شما و هم مار پدرشوهرتون اشتباه بوده
هردوتون اشتباه کردین

نه کار اشتباهی نکردی
خب ادم برا خودش و بچش احترام قایله

من بودم اصلانه خونشون میرفتم ون هم خونم راهشون میدادم یعنی چی مرده گنده خجالت داره

نقطه ضعف دستشون نده اصلا نبایدبفهمن حساسی رواین موضوع بدترمیکنن بروبیابزن به بیخیالی باشوهروبچت جلوشون بگوبخند اصلا رفتاراشونانادیده بگیر

بنظرم بهترین کار بی محلی‌ هست
وقتی نقطه ضعف نشون دادی که برات مهمه به خودت یا بچت اهمیت بدن اونام بدتر میکنن تا حرصتون بدن
کمتر رفت و آمد کنید ولی سرو سنگین و با احترام
یا مثل خودشون

من کاری به اختلاف و این چیزا ندارم
فقط نزار فامیل بویی ببرن که با هم اختلاف دارید

جنگ جهانی شده بین توشوهرت هرچی باشه ب انهاچه

کینه ی شتری به روایت تصویرررررر

کارتون اشتباهه
به خاطر این چیزای پیش پا افتاده جنگ جهانی درست نکن
خودتو بذار جای پدرش
اگه عروست میگفت نیان خونه ی من چه حالی میشدی ؟

پدر شوهرم من به دختر ۹ ساله من میگه جوون مرگ بشی همون لحظه ایقد فشار بهم اومد اومدم یه دعوا با شوهرم کردم که بابات داره چند بار این حرفو میزنه دفعه بعدی اگه برگشتم یه چی گفتم بدون حق دارم گف چرا همون موقع هیچی نگفتی ولشون کن اینا فک میکنی احترام بزاریم وظیفمونه این دوره اگه بزرگتر احترام خودش نگه نداره توقع نداشته باشه کوچیکتر بهش احترام بزاره 🫡🫡🫡🫡

سوال های مرتبط

مامان دخترم مامان دخترم ۳ سالگی
مامانا بیاید مشورت بدید بهم
ما خونمون آپارتمانیه ما مستعجریم طبقه بالا صاحبخونمونه و پسر و عروسش هم تو ساختمون ما زندگی میکنن بعد نوه شون همسن های دخترمه چون پدر و مادرش میرن سرکار بچشون خونه ی مادربزرگس
بعد هرروز میاد خونمون که با دخترم بازی کنه آخه هرروز که نمیشه حالا دختر منم می‌ره گاهی اوقات خونشون ولی من زیاد نمی‌ذارم
کلا وقتی میاد دیگه تا هر موقع که بخواد میمونه کسی نمیاد دنبالش
دختر خوبیه ولی یکم پروعه دخترمم اخلاقش شبیه اون شده حتی صحبت کردنش من دوست ندارم
الان چیکار کنم دیروز دیگه تصمیم گرفتم که هفته ای نهایت دوبار باهاش بازی کنه اونم یک یا دو سه ساعت
امروز از صبح تا الان 4 بار اومده هرسری به یه بهانه ای نذاشتم که بیاد یه بار گفتم میخواد بخوابه ببار گفتم حمامه دیگه خود دخترمم یاد گرفته وقتی در میانه می‌ره جلو در میگه می‌خوام استراحت کنم یا نمیام اون ولی به یه بهونه میخواد یا بیاد خونمون یا دخترم رو ببره خونشون
عذاب وجدان گرفتم با خودم میگم خب اونم گناه داره آنهاست آخه چیکار کنم به نظرتون
مامان کارن مامان کارن ۴ سالگی
۲ روز بود رفتیم روستا خونه برادر همسرم همه خواهر برادر همسرم جمع بودن پسرم همون اول که رسیدیم گیر داد به روروئک یه بچه اونا هم مقصر بودن که قبل اومدن ما جمع نکرده بودن پسرم خودش را کشت ولی بهش ندادن منم بردمش بیرون براش ماشین خریدم ،داماد شوهرم اینا اینقدر به پسرم اخم میکنه وقتی نزدیک بچه اش میشه دلم میریزه ،فرداش اونها رفتن برای بچه شون ماشین خریدن گفتم بزارید تو ماشین که پسرم نگیره ازشون بیاید با ماشین بچه من بازی کنید بشکنه هم عیب نداره،یکیشون کرمش گرفت پسرمو برده بود تو ماشین بهش نشان داده بود پسرمم خودش را میزد من این ماشین را میخوام داماد شوهرم اینا هم میگفت به من ربطی نداره بچه شون گریه میکنه بچه شون ال و بل ،منم بهش گفتم تو ۵۰ سالته به جای لج انداختن بچه ها مدیریت کن که سر من داد زد ،منم ناراحت شدم به شوهرم گفتم چرا منو میاری که هر دفعه یکی از دامادها به من بی احترامی کنه شوهر منم ماسته،عمیقا دلم طلاق میخواد از دست پسرم هم خسته شدم خیلی اذیت میکنه
مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
دخترا
دختر من یجوریه یا یجوری شده:
قبل عید رفتیم خونه مادرشوهرم و پسردایی شوهرم مجرده چهارشونه و هیکلی و قدبلند اونجا بود دخترم گریه کرد و تا اون یه روزی ک اون اونجا بود دخترم از اتاق بیرون نیومد. اگرم بزور میومد با بغض بود.
یا یروز دیگه یکی از خانم فامیل مادرشوهرم اونجا بود دخترم قشنگ باهاش اوکی بود و حرف و خنده و بازی اما بعد چن ماه ک همون خانم رو دید گریه کرد بحدیکه اونا رفتن از خونه مادرشوهر اگرم ساکت بشه از اتاق بیرون نمیاد. یا یروز دیگه دایی و زندایی شوهرم اومدن خونه مادرشوهر و اصرار داشتن ماهم بریم از قبل ب دخترم گفتم همش میگفت نه نمیام اما واس اینکه عادت نکنه با بدبختی بردیمش اولش بغض کرد بعدش ک دید اونا مهربون و باهاش بازی میکنن باهاشون خوب شد و موقع برگشت میگفت دایی و زندایی و دوس دارم اما چن هفته بعد گفتم بریم خونه مادرشوهرم دخترم میگفت اگه دایی زندایی اونجان نمیام و نریم.
یا چن روز پیش فرشامو نو دادیم قالیشویی کارگرا اومدن پشت در وایستاده بودن ک بیان فرشارو جمع کنن دخترم اونقد گریه کرد یعنی گریه کردا در بحدیکه کبود شد آخرش من با این کمرم با شوهرم تنها وسایل رو بلند کردیم و فرشارو جمع کردیم یعنی دخترم نذاشت اونا بیان داخل و کارشونو بکنن. یا تعمیرات داشتیم تو خونمون هرکاری کردیم دخترم از گریه کبود شد و اجازه نداد اوستا کار بیاد کار کنه مجبور شدم ببرمش بیرون تا اونا بیان کار کنن تو خونه. یا امروز ک قالی هامونو آوردن قبل اینکه بیان تماس گرفتن دخترم تا شنید یکی میخاد بیاد از گریه کبود شد و آخر بردمش بیرون و قالیها رو شوهرم تحویل گرفت هرچیم ازش دلیل میپرسم میگم چرا می‌ترسی گریه میکنی میگه آخه دوس ندارم هیچ دلیل قانع کننده ای نیست.
مامان فندق مامان فندق ۵ سالگی
سلام عصرتون بخیر باشه خانما
خواستم موضوعی بگم من تو شهر غریب زندگی میکنم و یه دختر دارم و هیچ کدوم از خونواده هامون پیشمون نیستن فقط چندتایی آشنا و فامیل هستن که اونا هم از ما دورن و ماهی دوماهی همو ببینیم، زمانی که دخترم نوزاد بود بچه های همسایه هی میومدن به بهانه بازی با دخترم اذیتم میکردن و هیچ کدوم مامانشون دنبالشون نمیومد من چندباری چیزی نگفتم ولی دیدم دارن پرو میشن به مامانشون گفتم و دیگه نیومدن الانم دخترم بزرگ شده و عادت به خونه داره اگر رو بدم بهشون بازم میان یعنی جوری هستن که پیله کنن ول کن نیستن منم رابطه م رو باهاشون محدود کردم در حد سلام و علیک تا نیان شوهرم میگه انگار دوس نداری کسی باهات رفت و آمد کنه گفتم من رفت و آمد اصولی دوس دارم اونا مثل من نیستن که یه روز اومدن خونه من فردا نذارن بچشون بیاد بی خیالن میفرستن خونه من میرن دور کارشون بچشون مدیریت نمیکنن بگن امروز رفتی بسه دیگه چند روز بعد برو دیگه بیان ول کنم نیستن او روز باز یکیشون اومد مامانش به زور بردش بعد زنه جلو خودم میگه بیا بریم بریم باز عصر بیا مگه خونه من مهد کودک منم آسایش میخوام یعنی کارم اشتباهه باید اجازه بدم بیان شوهرم میگه خیلی سخت میگیری