بعد منو گفتن برگه دادم برو اتاق زایمان بستری شو یکم که رفتم از دم در آقا یکی داره تو یه اتاق جیغ می‌کشه اون یکی اون اتاق دست شوهرمو محکم فشار دادم من نمیتونم من بمیرم تقصیر توعه چرا پول ندادی برم سزارین با اینکه بنده خدا خودش گفت برو سزارین چصی اومدن گفتم نه دوس ندارم جای بخیه بمونه تو شکمم 😕🤣منو میگی مثل سگ پشیمون بودم چرا نرفتم سزارین دیگه راه برگشتی ام نداشتم🤣
رفتم تو همراه خواهر شوهرم بود مثل خواهر میمونه واسم خدایی آخه دختر همونه از بچگی باهم بودیم رفتیم به من آقا لباس دادن بپوش لباس و پوشیدم نمی‌دونستم چی در انتظارمه گفتم سمیرا یه عکس بگیر سمیرا همون خواهر شوهرمه با خوشحالی تموم عکس گرفتیم ک یه آقاهه اومد با دوتا خانوم گفتم یا ابلفز من شلوار ندارم مرده خندید گفت خانوم ما کارمون همینه سمیرا ام داره به کلی بازی من می‌خنده🤣🤣بعد اومدن آمپول فشار زدن بهم معاینم کردن همون یه سانت بودم دکتره می‌گفت درد داری میگفتم نه هیچی بعد ضربان قلبشو هی گذاشتن چک کنم هی منم دستشویی داشتم میگفتم آقا من دستشویی دارم هی ضربان قلب و باز میکردم میرفتم دستشویی دسشوییم نمیومد نگو سر بچه داره میاد تو لگنم از اونه دسشویی حس میکنم دارم😕🤣

۱۰ پاسخ

من اصلا زایشگاه ک رفته بودم هیچ مردی نبود عجیب بوده 🫠

اونم هست

بیمارستان خصوصی بودی
منم دوتا دختر طبیعی زایمان کردم مرد ندیدو

ادامش هم بزار

ی سوال عکس بچه اتون تو سونو سه بعدی چقدر شبیه وقتی بود که بدنیا اومد؟

عجیبه تو زایشگاه مرد بوده

بعدش

خببب

مرد بود ؟؟

یعنی مرد معاینت میکرد؟؟

سوال های مرتبط

مامان آهو🩷 مامان آهو🩷 روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی پارت ۳
خب بلاخره با هزار تا صلوات و آیه شوهرم ماشین و روشن کرد و رفتیم بیمارستان تریاژ اومدن ضربان قلب چک کردن فشارمو چک کردن معاینم کردن گفتن دو سانت بازی فقط گفت بستری شدنت یه ساعت طول می‌کشه برو پیاده روی کن فقط تو این یه ساعت فک کن منم آب داره از شلوارم چکه می‌کنه همه دارن نگام میکنن از خجالت دارم آب میشم ولی خوب مجبورم هی پیاده روی میکنم رفتم سرویس دیدم عع خون داره ازم میاد رفتم به اونا گفتم گفتن عع بزار دکتر بیاد چمن کنه شاید سزارین شی منم از خدا خواسته گفتم آن جونم سزارین چه بهتر دکتر اومد ضربان قلب و دوباره چک کرد معاینم کرد گفت نه همه چی نرماله ۳سانت شدی الان آفرین ادامه بده همینجوری تو دلم اینجوری بودم ک ادامه بده و مرض دارم از خجالت آب میشم آب می‌ریزه ازم حدقل ببرین زایشگاه منو😕🤣
بعد آقا من هی پله میرم بالا پایین بالا پایین دخترمم همینجوری داره لگد میزنع مکه آروم میشه از این ورم دستشویی بزرگ دارم میترسم برم بچه بیوفته دستشویی چون دکتر گفت اگه دستشویی داشتی نری زور بدی بچه میوفته دستشویی ترسیده بودم دستشویی ام نمی‌رفتم حتی دیگه یه ساعت گذشته به زور تحمل کردم ولی اصلا درد نداشتم دریغ از یه درد پریودی هیچی وای سه سانت باز بودم
مامان آهو🩷 مامان آهو🩷 روزهای ابتدایی تولد
جفتمو‌ ک‌کشیدن بیرون گفتم آخی تموم شد داشتم بر می‌گشتم بچمو ببینم دکتر گفت کجااا بلند نشو بابا یه عالمه پاره شدی باید بدوزیمت با خنده گفت 😐🤣بعد منم گفتم یا خدا خانوم دکتر مکه تموم نشد گفت چرا پاشو برو خونتون دیگه دختر بخواب چه تموم شدنی😐🤣بعد آوردن یه عالمه بتادین ریختن و شروع کردن رو سر بچمم پتو انداخته بود متخصص اطفال هی میومد چک می‌کرد بعد منم می‌دیدم ک چجوری میدوزن منو مخصوصا سمت مقعد خیلی درد داشت میدوختن😭
بعد دست دکتر و گرفتم گفتم خانوم دکتر تور خدا ندوز میخام گشاد بمونم😐🤣 دکتره بلند خندید گفت دختر خیلی پاره شدی اینجوری همه چیت می‌ریزه بیرون🤣بعد آقا دیگه نشستم دوخت باز گفتم خانوم دکتر بچم خفه نشه پتو رو سرشه گفت نه دختر آروم بگیر من بخیتو بزنم بلده می‌دونه چیکار کنه متخصص اطفال بعد بخیم تموم شد یه یخ آوردن گفتن بزار جای بخیت گذاشتم بعد گفتن یک ساعت و نیم نباید بلند شی از جات مامانم اومد دیگه خواهر شوهرمو راه ندادن دکتر اطفال اومد قند دخترمو چک کرد گفت قندش پایینه سریع بهش شیر بده من با اون بخیه بعد یک ساعت نیم بلند شدم به زور نشستم بهش شیر دادم
مامان پناه❤️🧿 مامان پناه❤️🧿 ۲ ماهگی
پارت ۲
خلاصه من رفتم سمت بلوک زایمان گریم گرفته بود من نمیخواستم طبیعی زایمان کنم چون میترسیدم رفتم تو بلوک منو بردن تو اتاق لباس اینا پوشیدم بعد تو ی اتاق رفتم نوار قلب بچه رو چک میکردن منم درد داشتم ولی ۱ سانت بودم ساعت ۱ رو تخت بودم از درد داشتم میمردم هیچکی بهم گوش نمیکرد میگفتم من درد دارم دارم میمیرم میگفتن تو درد نداری تا ساعت ۸ونیم صبح درد کشیدم ،هیچکی بهم توجه نمیکرد منم نوار قلب رو میکشیدم همش تو دستشویی بودم🤣 ی فشاری روم بود داشتم میمردم با اینکه ۱ سانت بودم بعد صبح دکتر اومد امپول فشار زد بعد یواش یواش دردام زیاد َشد دکتر گف رسیدی ب ۶ سانت دردام زیاد تر شد بعد یکم ک گذشت گفت ب ۷ سانت رسیدی زور بزن دو سه تا زور زدم بعد گف سریع برو اتاق عمل سرش دیده میشه منو دستمو گرفتن سریع بدو بدو رفتم اتاق عمل بعد ۴ ۵ تا زور زدم اومد با اینکه برش ندادن من خودم جر خوردم🤣
بعد منو بردن اتاق عمل از کمر بی حسم کردن بعد بخیه زدن بهم بدتر تجربه عمرم بود خیلی عذاب کشیدم
مامان برسام🐥 مامان برسام🐥 ۵ ماهگی
ساعت ده شب به دکترم گفتم میخوام برم دشویی گفت برو بشین چهار تا زور که زدی رو دشویی میبرمت اتاق زایمان رفتم نشستم و زور زدم خیلی درد داشت سر بچه حسابی داشت فشار میاورد به واژن و معقد دکتر میگفت تو معقد که فشار زیاد شد یعنی زایمانت نزدیکه دیگه از دشویی مستقیم رفتم اتاق زایمان ، یه اتاق با دوتا تخت که خالی بود رفتم رو اولی و لبه تخت نشستم و یه ماما سمت چپم اومد وایساد و دکترم روبروم نسشت و گفتن زور بزن منم داد و زور همزمان میزدم هی میگفتن یکی دیگه محکم تر محکم سر بچه رو میبینم دکتر میگفت داره برامده میشه و من هی زور میزدم میگفت فایده نداره محکم تر که با چند تا زور و داد دیگه میگفتم نه نمیتونم نمیتونم دیگه زور ندارم که میگفتن داد نزن زورت میره به دادت منم میگفتم نمیتونممممم🤣🤣🤣 وای مرگو دیدم خیلی درد داشت واقعا دیگه ماما سمت چپم داشت فشار میاورد از بالای شکمم به سمت پایین که بچه بیاد که وقتی گفتم نمیتونم یه ماما دیگه هم اومد سکت راستم و با هم دوتایی شکممو فشار میدادن و دکتر هم از پایین حواسش بود
مامان آهو🩷 مامان آهو🩷 روزهای ابتدایی تولد
خب بعد از دستشویی اومدم دراز کشیدم دردام شروع شد نگمممم چه دردی بود چه دردیی شایدم چون با آمپول فشار بودم نمی‌دونم ولی واقعا دردام وحشتناک بود زنگ زدم به شوهرم جیغ کشیدم بگو بیان آمپول بی حسی بزنن نمیتونم دارم جون میدم دارم میمیرم شوهرمم هول کرده خواهر شوهرمم از اینور داره داد میزنع تور خدا به این بی حسی بزنین خیلی درد داره هر چقدر بگین می‌دیم فقط بی حسی بزنن منم دارم جیغ میکشم به زمین و زمان فش میدم🤣🤣🤣
اونور ام من دارم جیغ میکشم پرستاران دارن می‌خندن ههه هه زایید دوس داشتم برم همشون بکشم چرا بهم می‌خندن من درد دارمم بعد دیگه دردم خیلی بد شد خیلییی جیغ کشیدم جوری ک دیگه نفسم در نمیومد دکترا اومدن معاینم کردن ۶سانت شده بودم دکتر گفت ۶سانت شدی بی‌حسی و واست می‌زنیم آوردن بزنن ک پک و باز کردن از دست اون پرستار عوضی یه دستمال پرت شد به اون پک ک دکتره الا و بلا من اینو نمی‌زنم خطر ناکه شاید دستماله کثیفه بعد آقا رفتم نیم ساعت بعد یه پک دیگه آوردن منم دارم از درد میمیرم دیگه واقعا نفس نمیتونم بکشم آنقدر دردم زیاده ۴دقیقه یکبار می‌گرفت دردم هی ول میکرد دکتر گفت بشین بزنم نشستم شونم و دادم پایین گفت شل کن درد داشتی حرکتی نکن زود بهم بگو ول کنم من گفتم باشه دردم آروم شد شل کردم
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۷ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت نه👉
همچنان دردام بیشتر می‌شد رفته رفته صدام در میومد خلاصه رفتم زایشگاه گفتم دکترم معاینه کرده بود گفت بستری شم و رفتم رو تخت ان‌ اس تی کردن و دیگه همون موقع داد بیداد من از یواش شروع شد و هی انقباض نشون داد هر ۳ دقیقه هر چهار دقیقه مرتب
شوهرمم رف سراغ کارای بستری، امدن معاینه کردن ک گفتم دوسانت بازی خلاصه لباس آوردن برام عوض کردم پر استرس و خوشحال ک قراره پسرمو بغل کنم ،لباس پوشیدم منتظر موندم ببرن منو تو اتاق زايمان و گفتم مامانم ببینم برم چون آمدم ندیدم بعدش گفتن باشه کلا میتونه بیاد یه نفر منم‌گفتم باشه رفتم تو اتاق زایمان با استرس ،رفتم رو تخت قبلشم ک موقع بستری گفتن دکترت گفته ماما همراه خوبه بخوای بگیری بگیر منم گفتم به شوهرم گفت آره میگیرم ،رو تخت رفتم پرسیدم کی ماما همراه من میاد گفتن هر وقت ۴ سانت شدی میاد گفتم باشه و همون جا شروع کردم به دعا کردن چون اونام شروع کردن آمپول فشار زدن🤣و من گورخیدم در حال ترس فقط دعا میکردم زود ۴ سانت بشم ک ماما همراهم بیاد کمکم کنه و آمپول فشار شروع کردن نگاه من به سرم و نگاه سرم بع من بود...😂

بارداری .زایمان
مامان دخترم و پسرم♥️ مامان دخترم و پسرم♥️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت هفت
من بدون شادی ، با نگرانی از اتاق زایمان اومدم به اتاق انتظار و همون اتاق درد ها
اونجا مادر شوهرم و همسرم و خواهر شوهرم اومدن پیشم
ولی من به خاطر نبود بچه ام و به علت نگرانی اصلا خوشحال نبودم
بعد یک ساعت منو بردن به بخش
اونجا با منت یه جفت دمپایی به من دادن و لباس شیردهی هم شوهرم خریده بود برام پوشیدم
نیروی خدماتی اونجا به زور اومد منو بلند کرد که برم دستشویی
گفت من نگرانتم که بی حسی زدی می تونی راه بری یا نه
منم به سختی رفتم دستشویی
حس جیش داشتن داشتم ولی انجام دادنش دست خودم نبود
و بعد چند دقیقه نشستن غیر ارادی جیش کردم
تا فردا ظهرش همین جوری بود دستشویی رفتنم
دو تا ماما و یه دکتر و کلی پرستار اونجا بودن
یک نفر به من نگفت بعد از بی حسی حرف نزن
و سرت بلند نکن و بالش نزار
من توی ۲۴ ساعت بعدش همه کار کردم
چهار بار دستشویی رفتم و هی راجب بچه ام پرسیدم
نگران بودم و....
خواهر شوهرم بالاسرم موند و همه رفتن خونه
دختر دو ساله ام هم یکم بغلم موند و رفت
منم تقریبا خوابم نبرد
تا چهار صبح نیمه خواب و بیدار بودم
چهار صبح اومدن خواهر شوهرم رو صدا کردن
نگو بچه همون موقع دیگه مشخص شده که آب مونده توی ریه اش و اون بیمارستان nicu نداشت
و زنگ زدن همسرم از خونه اومده
از این طرف بیمارستان به همه بیمارستان های دیگه زنگ زده که برای بچه من تخت nicu پیدا کنند
مامان دخترم و پسرم♥️ مامان دخترم و پسرم♥️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت هفت
من بدون شادی ، با نگرانی از اتاق زایمان اومدم به اتاق انتظار و همون اتاق درد ها
اونجا مادر شوهرم و همسرم و خواهر شوهرم اومدن پیشم
ولی من به خاطر نبود بچه ام و به علت نگرانی اصلا خوشحال نبودم
بعد یک ساعت منو بردن به بخش
اونجا با منت یه جفت دمپایی به من دادن و لباس شیردهی هم شوهرم خریده بود برام پوشیدم
نیروی خدماتی اونجا به زور اومد منو بلند کرد که برم دستشویی
گفت من نگرانتم که بی حسی زدی می تونی راه بری یا نه
منم به سختی رفتم دستشویی
حس جیش داشتن داشتم ولی انجام دادنش دست خودم نبود
و بعد چند دقیقه نشستن غیر ارادی جیش کردم
تا فردا ظهرش همین جوری بود دستشویی رفتنم
دو تا ماما و یه دکتر و کلی پرستار اونجا بودن
یک نفر به من نگفت بعد از بی حسی حرف نزن
و سرت بلند نکن و بالش نزار
من توی ۲۴ ساعت بعدش همه کار کردم
چهار بار دستشویی رفتم و هی راجب بچه ام پرسیدم
نگران بودم و....
خواهر شوهرم بالاسرم موند و همه رفتن خونه
دختر دو ساله ام هم یکم بغلم موند و رفت
منم تقریبا خوابم نبرد
تا چهار صبح نیمه خواب و بیدار بودم
چهار صبح اومدن خواهر شوهرم رو صدا کردن
نگو بچه همون موقع دیگه مشخص شده که آب مونده توی ریه اش و اون بیمارستان nicu نداشت
و زنگ زدن همسرم از خونه اومده
از این طرف بیمارستان به همه بیمارستان های دیگه زنگ زده که برای بچه من تخت nicu پیدا کنند
مامان رضا مامان رضا ۲ ماهگی
بعد این بیمارستان که من رفتم گفتن امپول اپیدورال میزنیم
هیچی از درد زایمان نمیفهمی منم از این بابت انقد خوشحال بودم بیمارستان هم دولتی بود ..
لباس بیمارستانی و .... شوهرم رفت خرید اورد برام با کمک خاهرم لباسا رو پوشیدم انقد خوشحال بودم که الان میرم داخل با بیحسی
زایمان میکنم چیزی که از زایمان طبیعی شنیده بودم هی میگفتن یکم از درد پریودی بیشتره ... غافل از اینکه چی در انتظارم بود با خنده رفتم از سالن بیرون دست تکون دادم براشوهرم و مامانم اینا که من دارم میرم بستری شم برا زایمان ... و بعد پرستار گفت دنبالم بیا رفتم تو یه اتاقی شروع کردن سرم زدن هی پرسیدم اینا چین میزنین گفتن تقویتی هستت غافل از اینکه امپول فشار بود هیچکدومشون بهم نمیگفتن که نترسم یهو یه درد بدی گرفتم انقد جیغ زدم بعد این درده هی میگرفت هی ول میکرد منم با هر درد جیغ میزدم بچه داره میاد بیرون بعد خانمی اومد معاینه کرد گفت تازه شدی ۴ سانت گفتم چی میگی اینهمه درد دارم میکشم برا ۴ سانته ؟؟؟بعد خانمه رفت بیرون هیچکدومشون بهم محل نمیدادن انقد جیغ میزدم التماس میکردم که بهم امپول بیحسی بزنین گفتن بزار ۶ سانت بشی میزنیم برات
مامان رامان مامان رامان ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۴
بعد بچه دنیا اومد من فکر کردم تموم شد نگو بازم ادامه داره هی پرستار شکمم و فشار داد گفتن زور بده باید جفت بیاد بیرون خلاصه کلی ام اونجا با فشار زور دادم جفت بیاد بیرون بعد که جفت اومد تقریبا پنج شیش بار دیگ ام معاینم کرد هی شکمم و فشار میدادن دست مینداختن داخلم میگفتن باید خونای تو رحم بیاد بیرون وای مردمو زنده شدم دیگ طاقت نداشتم واقعا بعد دیگ گفت میخوام بخیه بزنم بهت بعد گفت به همه ی دونه بی حسی میزنم به تو دوتا زدم 😂از بس کولی بازی دراورده بودم خلاصه پنج و نیم بود پسرم دنیا اومد یک ربع به شیش شروع کردن بخیه زدن تا شیش و نیم طول کشید فقط بخیه های روی پوستی چندبار سوزنو حس کردم همین بعد که بخیه زدن تموم شد به پرستاره گفتم تو نجاتم دادی هی می اومدن میگفتن چهار سانتی تو نمی اومدی معلوم نبود چی میشد خلاصه بخیه زدن تموم شد هر کدوم پرستارا دوباره می اومدن داخل اتاق ازشون عذرخواهی میکردم میگفتم تروخدا منو ببخشید دست خودم نبود اونام میگفتن عیب نداره تو فقط بزا 😂😂😂ما بخشیدیمت بعد یکی دیگه از پرستارا اومد گفت مامانت ی دونه خودش زایمان میکرد راحت تر بود تا تو زاییدی بعد یکی از پرستارا اومد گفت معنی اسم پسرت چیه گفتم آرام متین گفت خداکنه همین باشه به تو نره انقدر کولی هستی 😂از بس که جیغ ‌کشیده بودم فکر کنم پرستارام دعا میکردن فقط من زایمان کنم😂
مامان علی‌اکبرآیناز🌸 مامان علی‌اکبرآیناز🌸 ۹ ماهگی
پارت پنجم........
آقا
جونم براتون بگه حس فشار از جلو وپشت داشتم
قشنگ یادمه سر سومین زور
با اینکه دکتر گفت ۳ سانتی با زور سوم یهو یه چی از بدنم پرت شد بیرون
جیغ میزدم دکتر یه چی ازم دراومد
چون پرده هارو کشیده بودم کسی نمیومد ببینه فکر میکردن دروغ میگم تا اینکه
صدای بچه اومد سمت چپم مامای بغلی پرده رو زد کنار وفریاد زد بچه اش ب دنیا اومد .
وهرچی دکتر وپرستار بود ریختن کنار تختم همه میخندیدن وتبریک میگفتن ک یهو رو همون تخت زایمان کردم
مامای خودم اومد وصداشو انداخت پس کله اش ک چرا فشار داری منو صدا نمیزنی 😑😶
درصورتی ک من هربار صدازدم خلاصه ک من رو همون تخت با ۴ یا ۳ سانت زایمان کردم .
ماما میگفت نگا کنید مریض من زایمان فیزیولوژیک کرده🥲
ناگفته نماند ک از ۱۱ونیم تا ۱۰ونیم شب من گریه میکردم نمیدونم اونهمه اشک از کجا اومده بود 😅😅
بعد به دنیا اومدن بچه جفت موند ونیم ساعت هم سرم فشار رفت تو جونم بازم درد کشیدم ک باید جفت در بیاد .
روی همون تخت هم بخیه هامو زدن وساعت ۱۱ونیم رفتیم ریکاوری وهمچنان درد واشک ادامه داره🤣🤣🤣🤣
دیگه ب حدی روحیه ام خراب بود ک اشک هام تا ساعت ۳ ادامه داشت
من حتی رفتم ریکاوری نمیتونستم بچه رو شیر بدم .
تا ساعت ۳گریه کردم واین داستان زایمان من با اینهمه درد واشک به پایان رسید
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣