بعدشم همش کلی حرف و تعنه که بچه چرا انقدر لاغر شده چرا اینجوری میکنی چرا دستاش و پاهاش کبوده و چه و چه و چه ..
امروز خیلی دلم به حال خودم سوخت .. و از یه طرف خیلی افتخار کردم به خودم .. اینکه دو هفته تک و تنها توی یه جا و یه شهر غریب تو یه بیمارستان تونستم از پس خودم و بچم بر بیام .. که اگه اون روزا نبود من انقدر قوی نمیشدم ..
ولی هیچ وقت یادم نمیره شب اولی که بعد زایمانم باید توی بیمارستان دیگه پیش بچم میموندم وقتی مامانم رفت بغض اون فضا خفم کرد و ته دلم داد میزدم که من مامانم و میخوام 🥲🥲❤️🩹
من خیییلی خییییلی به خودم افتخار میکنم من و مامانای دیگه ای که توی این شرایط بودیم حس میکنم خدا مارو خیلی قوی تر خواست بار بیاره 🥲❤️🩹
من دخترم ۲۳روز بستری بوپ پسرم خونه من یپاک بیمارستان یه پام خونه خیلی سخت گذشت هیچ کسی درکم نکرد فقط مامانم، روزایی که پرستارا میگفتن راضی باشین به رضای خدا شاید یجور امتحان بود ولی خدا خواست و دخترم خوب شد برگشت خونه، خداروشکر
درکت میکنم مادر شدن خیلی سخت
من تو بارداری کلی بستری بودم کلی درد میکشیدم هیچ کسی هم نبود حتی برای ملاقات
بعدش هم زایمان پسر منم بستری شد بخاطر زردی زیر دستگاه آب شد
انقدر سختی کشیدم
که الانم میگم زایمان طبیعی در برابر اون همه سختی هیچی بود
مامانم فقط تا 10 بچه موند بعدش رفت که بخاطر شرایط من نمیتونستم برم خونه شون اونم چون کار داشت نمیتونست بیاد خیلی سخت بود خیلی همسرم هم سر کار بود تک و تنها یه روز بچه انقدر گریه کرد که منم دیگه نتونستم اروم کنم نشستم پا به پاش زار زدم همسایه مون اومد کمکم بچه رو اروم کرد زنگ زد به مامانم و تا همسرم از سرکار بیاد پیشم موند
واقعا مادر شدن سخته من تازه بعد از 2و سال یکم دارم به خودم میام
چقد یاد خودم افتاد 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 منم همه این روزارو تجربه کردم 😭😭😭😭😭 خیلی سخته
درسته...منم ۱۳ سال پیش خیلیییییی بیشتر از تو کشیدم..۳ ماه بعد زایمان آن ای سئو...نگممم برات...میوردم خونه..دوباره بیمارستان. منم توو شهر غریب..ولی
ببر تهران ببر همدان..
نشد ک بشع..توو ۱۱ ماهگی و بعد از اینکه چن ماه از ی اتاق با این بچه تکون نخوردم چون اکسیژن داشت..بچم تمااااام کرد..میدونی درداااا تووو قلب آدم میمونه همیشه
امااا ولی.....
مادرشوهرم کنارم بود.
و همه هنوز ک هنوزه بهم میگن چ سختییییییی کشیدی
میدونم چققققد سخته ک تو اینارو نشنیدی
بزار پسسس من بهت بگم ک دختر چه دردیییییییی رو کشیدی...وافرین بهت..
برای من و دخترم تو اتاق عمل کد cpr زدن. خدا دوباره خواست ما زنده بمونیم . خدارو بینهایت بار شکر . من بستری آی سیو بودم دخترم ان آیسیو . با کلی مشکلاتی ک داشتم فشارخون بالا . سرتاپا کهیر زده بودم معده درد خیلی وحشتناک . ده روز خودم و ۲۵ روز دخترم بستری بود . تازه قبل این ماجرا یک و نیم ماه هم من بیمارستان بستری بودم تا دخترم ب دنیا بیاد . هر دو معجزه خدا بودیم خدا خواست بمونیم .
درکت میکنم 🫠 باهم بودیم اون روزا رو
خیلی خیلی روزای سختی بود
منم اومدم خونه کلی چالش،داشتم 🥲
درکت میکنم خیلی سخته.
من خودم سه روز بستری شدم بعد ک اومدیم خونه بعد سه روز زردی پسرم رفت بالا بستری شد ب پرستار هرچقدر میگفتم میشه کمکم کنی میگف ب ما ربطی نداره انقد سخت بود الانم یادم میاد استرس میگیرم ۳روز بستری شد موندم اونجا دسشویی نمیتونستم برم خوابم نمیبردغذا نمیخوردم فقط گریه میکردم ...خیلی برا پسرم سختی کشیدم خداروشکر که گذشت خدا حفظشون کنه برامون
الهی که هیچ بجه ای مریض نباشه
واقعا خدا قوت عزیزم
تویه مادر قوی که بچت باید کلی بهت افتخار کنه
و منی ک ۲۵ روز پسرم بستری بود چی بگم!!
ب معنای واقعی نابود شدیم یک ساعت و نیم از خونمون تا بیمارستان راه بود و ما هر روز این راه و میرفتیم و میومدیم پسرم ۲۰ روز ان ای سیو بود و نمیذاشتن بمونم پیشش دوهفته ک حتی اجازه نداشتم بغلش کنم بعدش ک خداروشکر رو ب بهبودی رفت تازه گفتن میتونی بهش شیر بدی ..بعدشم ۵ روز رفت بخش نوزادان و ۵ روزم اونجا موندم پیشش
خیلی روزای سختی بود ان شاءالله ک هر مادری زایمان میکنه بچه بغل باهم برن خونه
الهی بگردم واسه قلب هاتون
😔😔😔
چی کشیدین
حالا شما این قضیه رو ۲قلو تصور کن که شوهرشم خارج از کشور باشه
درکت میکنم منم چهارروزاونطوری بودم انقدگریه کردم که همه بچه بغل دارن من بچه ام پیشم نیس که همراه مریضای دیگه به صدام جمع شدن تواتاق من خیلی روزای بدی بود
با گوشت و استخون درکت میکنم من ۷ سال کذشته هنوز ازون موضوع ان آی سیو هنوز یادم میفته گریم میگیره روزای تلخی بود
چقدر یاد خودم افتادم
زایمانم طبیعی بود و ۷مرداد بهترین روز زندگیم بود همه خوشحال بودیم پسرم نوه ی اول هردوخانواده بود همه قند تو دلشون اب شده بود .منم خوشحال از این از پس زایمان عالی براومدم و همه انقدر خوشحالن
۸مرداد داشتیم حاضر میشدیم ترخیص شیم که دکتر گفت نه بچه باید بمونه التهاب معده داره .یه دفعه از وسط بهشت افتادم ته جهنم .گریهههه گریه گریه زجه میزدم .بیمارستان پیامبران اینجوری بود که نمیزاشتن مادر بمونه nicu پیش بچه .به من گفتن برو خونه .میگفتم کجا برم چجوری برم بدون بچه م چیکار کنم
حالم بد بود داغون بودم همه گریه میکردیم
دو روز بعد بیمارستان پسرمو انتقال دادیم کودکان حکیم . بنظرم بچه م تغیر کرده بود تو این دو روز و من نشناختمش حتی
رفتیم کارای انتقال و بستری شو کردیم که یهو بیمارستان حکیم گفت مادر باید بمونه
من موندم ولی بند بند وجودم نابود شد
۸روز بستری بود پسرم و تو این ۸روز من هزاران بار مردم و زنده شدم .گفتن بچه نباید شیر بخوره .سینه م درد داشت میدیدم بچه ها شیر میخورن و بچه ی من با سرم قندی تغذیه میشه میمردم .گریه میکرد نمیتونستم شیر بدم میمردم .حالن بد بود سرم گیج میرفت میمردم
زن زائو غذاش چیه؟ من به هیچی لب نمیزدم غذای بیمارستانم نمیخوردم هروعده کیک و ابمیوه فقط
تمام بخیه هام عفونت کرد و هیچ کدوم نگرفت
بهم گفتن جاشو عوض کن .گریه کردم گفتم من بلد نیستم مامانم بعد بدنیا اومدن جاشو عوض کرد .
به مامانم میگفتم مامان دختر نازک نارنجیت داره میمیره از غصه ی بچه ش .اونم گریه میکرد و میگفت منم دارم میمیرم از غصه ی بچه م .
تا یکسال کابوس میدیدم هنوزم یادم میفته مثل الان گریه میکنم
بنظرم یه تیکه از روحم جا موند تو اون روزا
منم تمام این سختی ها رو کشیدم ولی بازم بیشتر از تو.خیلی بیشتر...تو شوهرت ازت حمایت میکرد من اصلا.تنهای تنها تو شهر غریب با بچه مریض😭😭😭
منم چهارشب تو ان آی سیو با کلی درد و بخیه رو صندلی کنار بچم شبو صبح کردم پاهام از شدت ورم انقدر باد کرده بود که دمپایی مردونه هم جوابگو نبود، هر شب تا صبح دعا میکردم که دکترش ساعت۸ صبح بیاد و مرخص کنه، چه شب و روزایی بود خداروشکر که بچه هامون سالمن و پیشمونن❤️
اخی عزیزم چقدر سختت بوده
واقعا خیلی قوی یودی دمت گرم
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.