سوال های مرتبط

مامان معجزه💙🧿 مامان معجزه💙🧿 ۱۶ ماهگی
پارت دوم:: اقا اومد باهام حرف زد گفت که کمرمو خم کنم تا پشتمو ضدعفونی کنه میگفت که اصلا نترسم و تکون نخورم منم هرکاری میگفت انجام دادم امپول رو زد اصلا هیییییچ دردی نداشت ولی تا زد عصب پای راستم پرید و یهو ترسیدم ولی بعد از یه دیقه بدنم گرم شد و از شکم به پایین شدم صد کیلو که واقعا حس خوبی بود آرامش داشتم بعد از یه ربع صدای گریه بچمو شنیدم و بهترین حس دنیا رو داشتم اون لحظه کلی بغض و دعا کردم برا همه پسرمو اماده کردن لباس پوشوندن اوردن کنار صورتم و بردن بعد دکترم گفت میخوام شکمتو بخیه بزنم که ده دیقه ایی تموم شد ولی حس کردم داره شکممو فشار میده چون قفسه سینم حس سنگینی یه چیزی که افتاده روم داشتم حس میکردم.. خلاصه تموم که شد منو بردن ریکاوری تا دوساعت اونجا بودم تو بی حسی اونجا هم یبار شکممو فشار دادن که نفهمیدم اونحا همش بهم امپول و سرم تزریق میکردن چون بشدت از بالا تنه داشتم میلرزیدم بعد دوساعت بی حسی داشت میرفت و من دردام داشت شروع میشد که منو بردن تو بخش اونجا هم یبار برای بار اخر شکممو فشار دادن که این یکی یه درد بد سی ثانیه ایی داشت پرستار اومد
مامان نورا 🌸🎀 مامان نورا 🌸🎀 ۱۰ ماهگی
بیاد منم زنگ زدم بش برام گاز بی حسی آوردن بعد هی احساس مدفوع داشتم هی ی جوری جمعش میکردم بش اهمیت ندادم تا ماما همراه اومد دوبار معاینه کردن ۸ سانت بودم ماما همراه اومد خدا خیرش بده بم خرما داد آبمیوه آب ب زور میزاشت دهنم گفت باید زور بزنی باید بخوری منم میخوردم تو این گاز بی حسی عصار اسطوخودوس گذاشت بعد هی احساس زور داشتم بش میگفتم می‌گفت ن زور نزن فقد نفس بکش تو این گازه م می‌کشیدم خوب میشد دیگ واقعا نمیتونستم میگفتم باید بزنم میگفت بزن بعد گفتن داریم سرشو میبینیم زور بزن منم چندتا زدم بعد دخترمو گذاشتن رو شکمم خیلی حس خوبی بودی ی کوچولو گریه کرد بعد بردنش گذاشتن تو تخت منم داشتم نگاش میکردم آمپول بی حسی هم درد نداش واقعا من خیلی میترسیدم از آمپول بی حسی اصلا درد نداش برا بخیه زدن هم ماما همراه گفت از این گازه بکش واقعاً هم کمک کرد چیزی حس نکردم ولی اینایی ک رو پوست زدن یکم درد داشتن اذیت شدم بعد تموم ک شد دخترمو آوردن بغلم بش شیر بدم دسشو بوس کردم خیلی داغ بود حس خیلی خوبی بود بعد اومدن شکممو ماساژ دادن تو زایشگاه تو بخش هم فشار دادن اصلا چیزی حس نمیکنید فقد یکم درد داره همین من اینقد میترسیدم از بخیه و آمپول بی حسی و فشار دادن شکم همش الکی بود اصلا ترس و استرس نداشته باشید الآنم بخیه هام اذیتم نمیتونم درس حسابی بشینم سینه هام هم زخم شدن و خون میان درد میکنن ☹️👋🏻ااا راستی بیمارستان فرقانی رفتم
گاز بی حسی گرفتم راضی بودم خداروشکر
مامان اِلارا💖 مامان اِلارا💖 ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان_ پارت سوم❌😃
پوزیشن بچه برعکس شده بود داشته خفه میشده اینقد زیر قفسه سینمو فشار دادن که دیگه نفسم بند اومده بود ی رب بیس دیقه زمان برد
اخرشم شکممو فشار دادن بعد بخیه زدن ک جفت خارج شد این قسمت درد انچنانی نداشت یهو ساعت ۱۲:۴۵ دیقه بچرو کشیدن بیرون همین که صدای گریه شو شنیدم خودمم شروع کردم گریه کردن و هق هق زدن
اوردن تماس پوست به پوستی بهمون دادن و بچمو بردن قسمت نوزادان وقتی دیدمش اینقد کوچولو بود دوباره شروع کردم گریه کردن
خلاصه گذشتو درد قفسه سینمو درد شکمم منو نمود
شکمم انگار سیخ داغ گذاشتن تا ۱۲ ساعتم ک اجازه شیاف اینا نداشتم چون مسکن زده بودن همراهم که نمیزاشتن تا خود صبح گریه میکردم از درد
بزور صبح خودم شیاف گذاشتم ی کوچولو دردمو انداخت ولی واقعااااا فک نمیکردم سزارین اینقد درد داشته باشه کل تنو بدنم میلرزید حالم خیلی بد بود تنهام که بودم
صبح با هزارتا التماس وقتی حالو روزمو دیدن راضی شدن مامانم بیاد
ادامه پارت بعدی
مامان elvin ❤️ مامان elvin ❤️ ۴ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
ساعت ۱۱:۱۵ دکتر بیهوشی اومد التماس میکردم که آروم بزنه و وقتی میخواد بزنه بهم بگه موقع وارد شدن سوزن یهو تکون نخورم گفت باشه ولی نگفت کی زد 😂 استرس شدید داشتم یهو دیدم پاهام گرم شدن گفت فهمیدی گفتم چیو بعد گفتم مگه زدین گفت آره الان دومی میزنم منم تکون نخوردم دومی زد بعد پاهام کامل گرم شدن من پایین اوردن بعد پرده سبز کشیدن انگشت های پاهام میتونستم تکون بدم فکر کردم بی حس نشدم ولی گفتن پاهات ببر بالا نتونستم دیدم که اره بی حس شدم بعد دکترم اومد اول روی شکمم کامل بتادین زدین بعد با یه چیز که صدا داشت نمدونم دستگاه بود چی بود بریدن من هم از اینه لامپ نگا میکردم بعد یهو صدا نی نی کوچولوم اومد خیلی ذوق داشتم ببینمش پرستاره برد تمیزش کرد اوردش پیشم 🥹 بعد موقعی که داشتن شکمم بخیه میزدن من اکسیژنم پایین اومد انگار داشتم بیهوش میشدم من صدا زدن در جا پریدم بعد تموم شدن من بردن یکم به خودم بیام 🤰🏻
به خودم که اومدم باز داشتم بیهوش میشدم یه پرستار اومد و اکسیژن وصل کرد بعد نی نی رو آوردن شیر دادم چهارشنبه ساعت ۱۱:۳۵ نی نی با وزن ۲۵۴۰گرم قد ۴۸ دور سر و سینه ۳۳ به دنیا اومد بعد که شیرش دادم بردنم بالا تو بخش وقتی از در اتاق عمل اومدم بیرون همه منتظر من بودن شوهرم دیدم ذوق کردم نی نی هم پیشم بود داشت با ذوق نی نی رو نگا میکرد بعد رفتم تو اتاق بستری تا شب بی حال بودم و خوابم میومد نفهمیدم کیا اومده بودن ملاقاتم 🤭