۹ پاسخ

اره واقعا. ما قوی هستیم و از سختی ها رد میشیم شما اونجا اونجوری دور از عزیزانت ما هم اینا با هزار تا مشکل دیگه. منم ۲۹ هفته کیسه آبم پاره شد ۳۵ روز بیمارستان بستری بودم بعدم پسرم ۳۴ هفته به دنیا آمد ۶ روز nicuبود با شرایط بد و درد پرستارهای nicuاینقدر منو اذیت کردن که نمیایی پیشش باید بیای شب بمونی ما بینیم میتونی بچه نگه داری بعد بچه رو میدیم بهت اینجوری نمیدیم😶 شرایط افتضاح واسه موندن . بعد من انتخاب کرده بودم مستقیم شیر ندم با شیردوش بدوشم شیر بدم اینا دهن منو سرویس کردن نه اصلا نمیشه شیرت خشک میشه باید مستقیم بدی یه بار نگه ام داشتن به زور مجبورم کردن مستقیم بدم من متنفر بودم از این روش. پسرم تا ۲ ماهگی با زردی گرفتار بود زردی در آستانه بستری بعدم که اتفاقات دی ماه بعدم جنگ آوارگی از خونه ما حدود ۵۰ روز خونه خودمون نبودیم با بچه ۳ ماهه الانم که داریم له میشیم زیر بار قیمت ها فکر کن من پوشک برای پسرم تو عید خرید ۳۷۵ امروز همون پوشک رو خریدم ۹۳۵ تومن خلاصه اینکه ما ایرانی ها هر جا باشیم داریم زجر میکشیم ما قوی هستیم خیلی قوی و دلمون روشنه این سیاهی زود زود تموم میشه و همدیگه رو هم خیلی دوست داریم 💙🩵

عزیزدلممممم چه سخت گذشته بهت. منم برام سخت بود ولی خداروشکر که گذشته اینا همه میشه تجربه و قوی شدن

عزیزدلممم، به خودت افتخار کن ، هرکسی به چالشایی داره کم وبیش ، درست میگی واسه شما خیلی سخت بوده واون‌لحظه خیلی حال آدم بدمیشه خییلی زیاد ، ولی بعدش قشنگه که تورو میسازه ،چالش هاست که مارو قوی تر میکنه،
ومطمئن باش بچه ی قوی تری هم تربیت میکنی، وراهنمای بهتری میتونی باشی واسه دیار جون‌، این خیلی قشنگه.
قوی بودی وهستی وقوی بمون ، چالش ها مثل دست اندازن توجاده ،الهی که مقصدت روشن و پراز آرامش باشه دوستم.
منم داستان هایی شبیه این دارم واونموقع خیلی شکستم ولی دوستدارم چالش هارو ،متفاوت میکنه آدم رو و قوی تر میکنه ،۴تاحرف بیشتر داری واسه گفتن‌ بهتر میتونی راهنمای عزیزات باشی پخته ترت میکنه. چیزی ازتو کم که نمیشه تازه بهت اضاف هم میشه.
اگر سخت بود ولی گذشت، خوبیش اینه که گذراست همه چیزش. همین که شوهرت درکت بکنه رفیقت باشه بفهمه تورو کمک حالت باشه الهی شکر بگو واین نمیزاره که روحی بهم بریزی و بعد خستگی و چالش های روزکار و بی مروتی جامعه ودنیا کمکت میکنه وایسی ومحکمترم وایسی. خدابه همرات باشه هرکجا هستی.
نگو اینکه نمیفهمه وفقط داره حرف میزنه چی کشیده ونمیدونه، ونفسش از جای گرم میاد.من کل عمرم تابه الان همیشه دور بودم از خانواده بخاطر درس وکتاب ، سرکار رفتنا چقد اذیتم کردن یه مشت آدم بی فرهنگ وبی جنبه و .... زیادن کم نیستن، توبارداری مجبور شدیم اسباب کشی کنیم و.... ازاول بارداری من شرایط جنگی بود تا بدنیا اوردن پسرم، بعدش گرونی و همه چی جدای از تصورمون شد و آرزوهامون باید میذاشتیم کنار وفقط زندگی میکردیم تا ببینیم به کجا میرسه، آینده ای که معلوم نیست.... بیشتر واسه پسرم ناراحت شدم ، ولی تمام تلاشمون میکنیم که شرمنده اش نشیم.... درستش میکنیم

خداقوت عزیزم و یه خسته نباشید بزرگ به شما
همه ما یه جوری با مشکلات درگیریم و میجنگیم،ولی میخوام اینو بهت بگم اگه سختی زیادی هم بکشی برای آینده بچه ت تلاش کردی و امیدی به آینده ش داری
من خودمو به هر آب و آتیشی زدم چندساله،همسرم مهاجرت رو نمیپذیره
ما موندیم و یه دنیا ناامیدی برای آینده ی این طفلک ها تو این مسیر نامعلوم😕

شاید اون روزا فکر می‌کردی فقط داری دووم میاری اما وسط اونهمه ‌همه ترس و تنهایی، داشتی برای دیار یه جای امن می‌ساختی. فکرشو بکن چقد یه ادم میتونه خفن باشه واسه بچه ش دوز شجاعت و صبرو استقامتشو بالا ببره
این‌که امروز هنوز از یاداوریش دلت می‌گیره چیزی از شجاعتت کم نمیکنه. با چیزی‌که خوندم مشخصه واقعا از روزای خیلی سختی عبور کردی، امیدوارم از این‌جا به بعد، زندگی همونقدر ‌که خودت و همسرت برای دیار پناه بودید، براتون پناه باشه. 🤍 خدا رو چه دیدی؟ شاید تجربه اینهمه سختی تجربه ی بعدیتون رو راحت تر کنه

جنگیدی و جنگیدی چون مجبور بودی و الان دیار مادری داره که قوی تر از بقیه مادرهاست و میتونه مثل کوه به مادرش تکیه کنه و ازش یاد بگیره و در دوران کهنسالی پشت و پناه و کوهت بشه

فقط میتونم بگم‌ خداقوت شیر زن💪

آخی چه سخت

کدوم کشوری

سوال های مرتبط

مامان نلای مامان🎀🧸 مامان نلای مامان🎀🧸 ۱ سالگی
یاد یه خاطره‌ای افتادم که هرموقع یادم میاد هم خندم میگیره هم خجالت زده میشم🤣

روز دوم که دخترم به دنیا اومد و خونه بودم،به شدت پاهام ورم کرد مجبور شدیم بریم بیمارستان
و چون کسی هم نبود دخترمو نگه داره با خودمون بردیم
کارمون طول کشید مجبور شدم از داروخانه بیمارستان برای خودم از اون پوشک بزرگا بخرم که روزای اول زایمان همه استفاده کردیم
نوار بهداشتی که جوابگو نبود
تو همون بین من با پاهای ورمی و پوشک به دست و شوهری که یه بچه دو روزه تو بغلش با من می‌چرخید تا منو ببره اتاق چندتا دکتر مختلف
یهو یه دکتر خیلی جوون و تازه کار ما رو دید یه نگاه به بچه کرد گفت چند وقتشه؟گفتیم دو روز
یهو انگار که جن دیده باشه گفت :
واااای،پس اون چیه خریدی براش؟بنداز دور از اونا استفاده نمی‌کنن برا بچه دو روزه که!



هر چند وقت یه بار این خاطره‌هه یادم میاد حرصم می‌گیره دلم میخواد برم دکتره رو پیدا کنم بهش بگم واقعا چی دیدی تو من😐از غار که نیومدم😐




فرزند پروری
شیر خشک
مامان ماهلین و مهوا🩷 مامان ماهلین و مهوا🩷 ۱۱ ماهگی
مامان نور🌞✨ مامان نور🌞✨ ۱۴ ماهگی
حالا که نزدیک یک‌سالگی دخترم داره میشه باز داغ دل من سر زایمانم و دردی که خانواده شوهر به دلم کردن داره تازه میشه....
من تیر ماه اوج گرما زایمان کردم بعد زایمان مادرشوهرم اینا اومدن ملاقاتم نکردن یه شاخه گلی یه نیم کیلو شیرینی یه کمپوتی چیزی هیچیییییییی نیاوردن که هیچ.
بجای برداشت برا من یه کاسه کاچی که شاید یک کیلو تبلت داخلش ریخته بود اونم نه نبات آب شده نبات درسته آن اخته بود وسطش گفت خودت بخور به بچه هم بده !!!!!!! بچه یک روزه!!!!! انگار منو مسخره کرده!!!!
خدا خیر مادر شوهر تخت بغلی بده بنده خدا برا عروسش شیرینی آورده بود به منم تعارف کرد چون واقعا آدم بعد زایمان قندش میوفته.
خواهر شوهرم اومد یه سبد خیلییییییییی کوچولو خیلی کوچولوها چهار تا بادکنک مینی از این ریزه ها باد کرده بود انداخته بود داخلش با یه عروسک از این دست فروشا میگیرن از اونا انداخته بود داخلش آورد مثلا برای ما!
بعدم اومدیم خونه رفت بعد بیست روز پیام داد یه احوال گرفت همین.
مادر شوهرم عین مهمون دو سه بار اومد و سر زد در حد چند دقیقه رفت.
یه دست کمک ندادن بقران.
حالا شما بیاین بگید من چهار تا حرف بهشون بزنم دلم خنک بشه مونده رو دلم .
میخام همون موقع تیر ماه بگم بهشون که پارسال مثلا اینجوری اونجوری.
چی بگم؟؟
سحرا سحرا قصد بارداری
تب نیکا
سال پیش این موقعه نیکا رو باردار بودم ۸ ماهه و رو تخت زایمان بخاطر باز شدن دهانه رحمم و همش گریه که نکنه بلایی سرش بیاد🥲🥺
من ناباروری داشتم چهارسال و هرچی دکتر میرفتم میگفتن ..نه..
خلاصه چند ماه بود که دکتر رو ول کرده بودم که دیدم از وقتم ۱۰ روز گذشته هیچ علائمی نداشتم گفتم بازم مثل قبله تا اینکه شد ۱۵ روز دوستم اومد خونمون یه بیبی همراش بود گفت برو بزن من دلم روشه میدونم بچس خلاصه با هزار دل شکسته همه خانواده شوهرم شوهرم دوستم همه منتظر من بودن منم تو سرویس درحال گریه که نکنه دوباره نا امید بشم وقتیبیبی زدم به بیبی پشت کردم برم بیرون که انگار یکی گفت نگاش کن بعد برو برگشتنم همانا دیدین دوتا خط همانا شکه شده بودم که همون لحظه دوستم اومد تو دید بیبی رو شروع کرد به گریه و جیغ از خوشحالی شوهرم نمیدونست چیکار کنه تا وقت سونو خودمم باورم نمیشد وقتی داخل اتاق سونو بودم از استرس داشتم جون میکندم وقتی صدای قلبش رو شنیدم یه لحظه همه دنیا ثابت شد و همه استرسم از بین رفت تو اون لحظه اون صدای بوم بوم باورم نمیشد که این صدای قلب بچه منه صدایی که چند سال منتظرش بودم انتظار خیلی سخته خیلی..🥲😭🥹
ولی الان میبینم که تو بغلمه راه میره میخنده بازی میکنه یاد گرفته بهم بگه ماما همشون منو از دلتنگی اون روزا بی خبر میکنه انگار نه انگار که اون روزا بوده و فردا دخترکم وارده ماهه یازدهم میشه و منی که دیشب به این فکر میکردم چجوری گذشت چجوری رد شد چقد زود و حسی دارم که حد نداره حسی که با اومدن جوجم به زندگیم زندگیمو کامل کرد دخترم تو منو پدرتو و حتی زندگیمون رو کامل کردی 😍🥹
دوستت دارم عروسک زیبای من 😍😘





کولیک حساسیت پروتئین گاوی رفلاکس حساسیت زایمان
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۱ ماهگی
من خیلی رو پا بودم. درد داشتم. به بخیه م نمی‌تونستم برسم. هیچ جوره حواسم به خودم نبود. پاهام اندازه بادکنک باد کرده بود. فردای روزی که مرخص شده بود تو رفت و آمد به اتاق مادران و NICU بودم که دیدم دنیا پیش چشمم سیاه میشه. سردرد وحشتناک داشتم. حالت تهوع شدید. سرگیجه شدید. حالم به حدی بد بود که نمی‌تونستم یکم رو پا باشم حتی. با همون حال زارم رفتم سمت اورژانس. حتی توان حرف زدن هم نداشتم. تا حالمو دیدن انگاری فهمیدن چه خبر شده!! فوری زنگ زدم به همسرم و اونم اومد و من دوباره بستری شدم🙃 علت؟؟ عفونت زیاد به دلیل پارگی تایم طولانی کیسه آب!! بعد اون همه مصیبت و سختی خودم و پسرم اینجوری با حال خراب یه گوشه از بیمارستان افتاده بودیم. عفونت خونم خیلی بالا بود و نگم از حال خرابم. نگممممم
تو کل زندگیم همچین حال خرابی نداشتم. به حدی تب داشتم که واقعا حس مرگ داشتم. میگفتم منکه حالم اینه، بچه طفل معصومم دیگه چه حالی داره با عفونت😭😭
دو هفته پیش رو با عذاب گذشت، با سختی گذشت، با حال خراب و سرم های تو دستم یه پام بخش بود، یه پام اتاق شیردوشی، یه پام nicu. با حال خرابم سعی داشتم تند تند برم به بچم شیر بدم ولی هربار شیرم به خاطر حجم زیاد آنتی بیوتیک کمتر میشد!
یک بند رو پا بودم. به شدت بی اشتها بودم. سر درد و تب یکسره باهام بود. هرکس که پیگیر حالم بود می‌گفت خدا چی توی تو دیده که اینجوری داره امتحانت می‌کنه! تو اون دو هفته اندازه کل عمرم گریه کردم. هربار که جیغ های بچم به خاطر آنژیو کت ها رو می‌شنیدم گریه میکردم. شیرم که کم شده بود گریه میکردم، برای حال خرابم برای همه آرزوهایی که برای بعد زایمانم داشتم و هیچکدوم نشده بود!!!
مامان ماهلین و نیلا مامان ماهلین و نیلا ۱ سالگی
سلام سلااام . بیاید میخوام از تجربه ام تو بیمارستان قائم کرج بگم . البته توجه کنید که هنوز زایمان نکردم . فشارم بالا رفته بود و مشکوک به مسمومیت بارداری بودم یک‌روز تحت نظر بستری کردن .
باید بگم که تو قسمت زایشگاه رسیدگی ماما ها و کمک پرستار عالی بود ، تند تند سر میزدن . برخورد و اخلاقشون عالی بود . چه اونا که جوون بودن و چه اونا که سنشون بیشتر بود . غذای هم خوب بود . اصلا بیمارستان کثیفی نبود . من چون بستری بودم خیلی کارا سریع برام انجام شد ، سونوگرافی و اکوی قلب و آزمایشات و ... بعدم که رفتم بخش ، اتاقم دو تخته بود تنها بودم ، اونجا هم رسیدگی خوب بود .
در کل بخوام بگم
اگر برگردم عقب پارسال هم برای زایمان ماهلین میرفتم قائم ، نه که برم آرام و الکی کلی هزینه کنم ، چون دقیقا همون خدمات رو گرفتم فقط زایمان نکرده بودم😂😂 این عکس هم اتاق تحت نظر بود پره اکلامیسی ،تو زایشگاه .
اینجا فقط تو زایشگاه باید گوشی و طلا و اینا رو بدید به همراهتون ، دلایلی که آوردن برای من قانع کننده بود الته تا حدودی . لباسشون هم قشنگ بود😂
مامان نخودفرنگی مامان نخودفرنگی ۱۶ ماهگی
می خوام داستان زندگیم از موقع بارداریم بنویسم
#پارت اول
به خاطر کار شوهرم از موقع تولد دخترم خونه مامانم شیراز هستیم چون خونه خودمون آمل هست. تا باردار شدم خونه مون رو از تهران فروختیم و آمل خونه خریدم مدتی بود شوهرم کارش رفته بود آمل من کلی مقاومت کردم که خونه تهران رو نفروشیم سه سال آمل تو خونه اجاره ای بودم تا اینکه باردار شدم و به خاطر اینکه زندگیم ثبات به هم بزنه حاضرشدم خونه تهران رو فروختم و آمل خریدم با کلی بدبختی دوتا اسباب کشی موند رو دستم خونه تهران و خونه اجاره آمل
اسباب کشی که کردیم ۱ ماه درگیر پهن کردن بودم چون هم ماه های آخر بارداریم بود و همین که یه پروژه طراحی دستم بود شبا تا ۳ و ۴ پای لپ تاپ بودم تا تموم بشه ،روزها هم درگیر کار خونه
بعد دوماه به زایمانم اومدم شیراز پیش خانواده باشم همه وسایل دخترم رو نیاوردم که وقتی دخترم دوماهش شد برگردم ولی من درگیر زایمان و بیمارستان و هزارتا سختی بودم که خانواده شوهرم بهش گفتن تو باید بیای شیراز و کنار خانواده باشین در همین حین شوهرم یه شرایط خوب بهش پیشنهاد شد برا کار و بدون مشورت با من حتی من خبر هم نداشتم خودش قبول کرد .خلاصه هزار تا بحث و ناراحتی بینمون به وجود اومد.
پارت بعدی رو بخونید
مامان پناه👶 مامان پناه👶 ۱ سالگی
شنبه، ۸ شهریور ۱۴۰۴
امروز قلبم پر از شوق شد… پناه کوچولوم برای اولین بار با دنیای تازه‌ای آشنا شد؛ دنیای چهاردست‌وپا رفتن. 🥹✨
دیدن اون دستای کوچیک که روی زمین می‌ذاره و با تردید اما پر از انگیزه جلو میره، یعنی دیدن رویش زندگی جلوی چشمام.

سه قدم بیشتر نبود… اما برای من یعنی سه قدم به سمت آینده، سه قدم به سمت قد کشیدنش، سه قدم به سمت دختری که هر روز قوی‌تر و مستقل‌تر میشه. 💕
خدایا شکرت برای این لحظه، برای این معجزه‌ای که هر روز کنارم قد می‌کشه.

پناه ۱۰ ماه و ۱۵ روزه بود که چهاردست‌وپا رفت. 😍
البته از اردیبهشت خیلی حرفه‌ای سینه‌خیز می‌رفت و دلش با چهاردست‌وپا نبود. هنوزم بیشتر وقتا سه چهار قدم میره و دوباره برمی‌گرده به سینه‌خیز. خیلی وقته گارد چهاردست‌وپا رو می‌گرفت ولی نمی‌رفت؛ عشق سینه خیزه 😂❤️‍🩹.

دوس نداره بچم، اما همین چند قدم هم برام یه دنیا شد.
خواستم یادگاری بمونه که ۸ شهریور بود و پناه توی ۱۰ ماه و ۱۵ روزگی برای اولین بار چهاردست‌وپا رفت. سال‌ها بعد هر وقت گهواره رو ببینم، یادم باشه این روز شیرین رو با چه شوقی ثبت کردم. 💫