بیاید از تجربه ی زایمانم بگم🥹✨
حدودا ساعت ۷ روز شنبه بود که داشتم نماز میخوندم که یکدفعه دیدم یه درد شدید پریودی گرفتم و مثل روز دوم سوم پریودیام شدید بود اما خب جدیش نگرفتم و بعد از سه چهار دیقه خوب شد،
همینطور که داشتم روز شماری میکردم و تو فکر این بودم که پنجشنبه شه عمل شم و جوجه رو ببینم متوجه این شدم که بعد اون درد تو ۲ ساعت بعدش یکی دوبار دیگه یه درد خفیف اومده سراغم و یکساعت بعدش هم باز همینطور بود از اونجایی که شبای اخر تایم خوابم اصلا درست حسابی نبود دیدم ساعت ۳ صبح تو یک ساعت سه بار درد پریود داشتم گوشیو ورداشتمو به منشی پزشکم اطلاع دادم ساعت ۴ صبح بود گفتم برم یه دوش بگیرم شاید بهتر شدم دوش هم گرفتم و اومدم که بخوابم ولی با این حال ساعت ۷ صبح بود که تازه خوابیدم قرار بود ساعت ۱۱ بریم با بیمارستانی که قرار بود سزارین شم صحبت کنیم و پرونده تشکیل بدیم الارم گوشیم صداش در اومد دیدم ساعت ۱۱ و منشی دکترم دوبار ساعت ۸ صبح باهام تماس گرفته و چون جواب ندادم بهم پیام داد که خانم دکتر گفته سریع برو بیمارستان بستری شو منم که یهو رفتم تو شک و از اونجایی که کلا یکبارش درد شدید بود و بقیه ی دردا زیاد درد چشمگیری نبود گفتم میرم بیمارستان و بهشون میگم اگر اوضاع وخیمه فردا بستریم کنید چون خونواده م باید از کرج خودشونو میرسوندن ارومیه
ادامه ش رو پایین همین تاپیک میزارم🩷.

تصویر
۳۲ پاسخ

سلااام عزیزممم خوبی؟🥹
چقد ذوق کردم دیدم زایمان کردی گلم
این فسقل دخترا چرا انقد عجله میکنن برا اومدن اخه😅 دختر منم ۶روز زودتر سوپرایزمون کرد
ماشاالله خیلی ناز و خوشگله🥹😍😍😍
خدا حفظش کنه
خدا به خودتم سلامتی کامل بده انشاالله

راستی روز سوم ببرش پیش دکتر ماکویی برا زردیش😁

قدمش خیر باشه براتون عزیزم ❤️تبریک میگم.

قشنگ تریننن تعریف زایمان زو از تو شنیدم
چقدر دخترت خوشگلهههه خداااا اینقدر قشنگ تعریف کردی دو ساعته دارم گریه میکنم و ب اینکه منم قراره اینارو تجربه کنم دارم نزدیک میشم بیشتر میکنه استرسمو🥹

عزیزم چقدر استرس کشیدی ولی خداروشکر که جوجت الان کنارته صحیح و سالم😍🧿

عزیزم چه داستانت جالب و پر استرس بود
شوهرای کورد زود عصبی میشن و فوری انفجار مبکنن نگران نباش توووخخخ

عزیزم🥲
خداروشکر که جوجتو بغل گرفتی قدم دارباشه الهی❤
لطفا بغلش کردی میشه دعاکنی من فردا جواب خوب بگیرم ازدکترم یه معجزع ای شه برام🥲

۱۰🐣
اکسیژن و که بهم زدن حالم اوکی شد و بخیه هم چون با نخ نبود و لیزر بود حدودا ۴،۵ دقیقه طول کشید و بردنم ریکاوری و بعد ۵ دیقه بردنم که ببرنم تو اتاقم ..
البته اینو نگفتم که من قبل عمل به خواهرشوهرم زنگ زدم و گفتم وسیله هامو جمع کردم فقط برو از خونه وردار و با مادرشوهرم بیاید..
همین که از اسانسور اومدم بیرون همیرم دویید سمت تختم و تا دیدمش انگار یه لحظه دردامو فراموش کردم بهش گفتم جوجه رو دیدی گفت اره دیدمش لب و دهنش و گردی صورتش به تو رفته همیشه ارزوم بود یه دختر گرد ناز مثل تو داشته باشم دیگه رسیدیم تو اتاق🫠
مادرشوهرم اومد پیشونیمو بوس کردو و مشخص بود همشون چقدر از شوق گریه کرده بودن🥺
تک تک بهم تبریک گفتن اما من دلم پیش مامان بابامو ابجی داداشم بود و گفتم رضا زنگ بزن با مامانم حرف بزنم...
و خلاصه که اینجوری شد که منم زایمان کردم
حالا اگه از دردا و حس و حال روز زایمان و اینا میخواید بگم که باز تاپیک بزارم براتون؟🥹

۹🐣
رفتم اتاق عمل تا دکترمو دیدم اومد بغلم کردو گفت قربونت برم حالت خوبه؟ خیلی استرس کشیدی گفتم شمارو دیدم خوب شدم تمام پرسنل اتاق عمل دونه دونه با روی باز اومدن باهام احوالپرسی کردن و کلی باهام شوخی میکردن و میخندوندنم🥲
خیلی پرسنل گلی بودن و کلی حالمو خوب کردن سراغ زدن امپول بیحسی شدو دکتر اومد بالاسرم و گفت تکون نخور اصلا و دستات و بزار رو زانوهاتو تاجایی که میتونی خم شو جلو راستی اینم بگم که دکترم برام سوند نزاشت و گفت نیازی ب سوند نیست.
امپول بیحسی نمیتونم بگم درد نداشت اتفاقا درد داشت اما درد قابل تحملی بود و حدودا ۴۰،۴۵ ثانیه طول کشید تا کل دارو رو از امپول فشار بده و واقعا دردش حس میشد لااقل برای من اینطور بود.
دراز کشیدم و دو سه دیقه بعدش صدای گریه ی جوجه مو شنیدم تو اون حین برای عزیزام کلی دعا کردم که دکترم برگشت گفت وای خدا چه گیسو کمندی هستی شما خوشگل خانومم
خیالم که از خوشگلیش راحت شد 😂🤣 یهو حس کردم چشمام سیاهی میره و احساس بالا اوردن بهم دست داد سریع به پزشکی که بالا سرم بود گفتمو برام اکسیژن وصل کردن و جوجه ی قشنگمو اوردن چسبوندن به لپم انقدر خوشمزه بود که تصمیم داشتم گریه کنم که اصلا گریه م خشک شد و دلم براش رفت🫠😂

بقیش کو

۸🐣
همسرم رفت بخش تشکیل پرونده و منو فرستادن اتاقی که قرار بود اماده کنن تو این حین من ب مامانم زنگ زدم فقط گفتم دارم بستری میشم حرکت کنین مامانمم که شوق و ذوق و استرس و ترس و انواع اقسام حس هارو تو چند ثانیه تجربه کرد همینطور اشک میریخت،
همسرم تماس گرفت که اینا همین اول ۵۰ میلیون و میگیرن و ماعم اخر هفته هزینه ی عملمون برامون واریز میشد از اون طرف پدرشوهرم داشت تلاش میکرد که بتونه پول زمینی که فروخته رو بگیره تا هزینه ی بیمارستان و بزنه منو بستری کنن و پدر خودمم هنوز حقوقش رو نگرفته بود😐
استرس رو استرسسس...
زنگ زدم مامانم قضیه رو گفتم و مامانم گفت مهدی هنوز حقوقت و نزدن گفت نه تا مامانم اومد بگه وایسا الان از یکی برات میگیرم بابام گفت همین الان واریز شد و مامانم گفت بدو ۵۰ تومن بزن برای رضا..
زنگ زدم ب شوهرم بد بخت نصفه جون شده بود گفت حله الان میرم کاراتو انجام میدم تا پول و زد منو بردن اتاق عمل البته قبلش همسرم اومد راهیم کردو یه عکس یادگاری باهم گرفتیم و تنها چیزی که باعث شد همه ی استرس هامو فراموش کنم و با دل خوش برم برای عمل حرف همسرم بود🫠
که پرستار گفت خانومت و بردیم که بچتو به سلامتی برات بیاره و همسرم برگشت به پرستار گفت بچه رو ادم صدتاعم میتونه بیاره از زنم یدونه بیشتر نیست خیلی مواظبش باشید اشک تو چشمام جمع شدو ازش خداحافظی کردم🥲❤️

چقد داستانت شبیه منه 😂

فقط خوشحالی شوهرت😂

خب بقیش

۷🐣
رفتم بیمارستان صولت و همونجایی که همسر محترم گل کاشته بودو گفته بود بیا بریم اینا سواد ندارن گفتم من حرکات بچه م اوکیه مشکلی ندارم فقط دکترم گفته باید ان اس تی بدم اگر واجبه ازم بگیرید اگه نه که بگید فردا بیام برای بستری یا پنجشنبه گفت نه دکترت گفته حتما ازت سونو بگیریم برو دراز بکش رو تخت و از اونجایی که من خیلی با ارامش باهاشون صحبت میکردن اونام بخاطر کار شوهرم برخورد بدی باهام نداشتن که البته فشارو ترس همسرمم واقعا کمتر از من نبود و بنده خدا از استرس اونطوری برخورد کرد،
من رفتم برای سونو و خیلی عادی داشتم با مامانم صحبت میکردم که ۲۰ دقیقه سونو تموم شدو گفتن پاشو بیا بیرون
با دکترم تماس گرفتن و جواب سونورو بهش دادن و بعد چند دیقه صدام کردن رفتم پیششونو گفتن خیلی سریع برو بالا بخش زایمان بستری شو دکترتم داره خودشو میرسونه.
منم از همه جا بیخبر که خونواده م چجوری برسونن خودشونو اصلا پول عمل سه شنبه دستمون میرسه و از همه مهتر من شیو نکرده بودم اصلا اوضاع شلغم در ترشی😂🤣
زنگ زدم شوهرم حالا اونم اشغال داره به مامانش میگه مهدیه رو بردن سونو احتمال داره فردا زایمان که کل بیمارستان و گشتم پیداش نکردم که زنگ زد گفتم رضا بیا که دارن بستریم میکنن گفت چیی گفتم فقط بیا اونم اصلا باورش نمیشد با خوشحالی تمام اومد و منی که داشتم دیگه غش میکردم از استرس😂

۶🐣
تو این حین من زنگ زدم ب مامانم و گفتم برو با دکترت که ۱۳ سال پیش داداشمو به دنیا اورده بود حرف بزن و برو تخت جمشید کرج ببین قبول میکنن بیام اونجا سزارین یا نه و مامانمم از اون ور فقط میگفت اگه تو راه زایمان کنی چی و من دیگه در خد مرگ فشار بهم وارد شده بود مامانم گفت قطع کن من برم با دکترم حرف بزنم و از اونجایی که دکتر مامانم خیلی مامانمو دوستداشت مطمئن بودم قبول میکنه و توفکر رفتن ب کرج بودم که دکترم زنگ زد و گفت سریع برو صولت حل کردم قضیه رو با اسم فلان همکارم میام عملت میکنم برو ان اس تی بده سریع به مامانم زنگ زدمو گفتم قضیه حله من دارم میرم برای تشکیل پرونده که احیانا فردا بستریم کنن شایدم همون پنجشنبه شما خودتونو اماده کنید ک اگه گفتن فردا زایمان میکنی سریع راه بیفتید.

۵🐣
با استرس شدید اومدم بیرون و شوهرم که حال منو اونجوری دید عصبانیتش صدبرابر شده بود و هر لحظه امکان داشت منو اون بیمارستان و خودش و باهم اتیش بزنه😂
منم از ترس اینکه اون چیزی نگه و دعوا نشه نصف استرسم و اصلا بروز نمیدادم ،چون هر لحظه امکان انفجار وجود داشت🥴😂
اومدیم بیرون و دیدم دکترم داره بهم زنگ میزنه همین که جواب دادم گفت مهدیه جان نگران نباش الان با بیمارستان اذرباییجان تماس میگیرم و حلش میکنم تو اروم باش و ب خودت استرس نده با این حرفش دلم برای چند دیقه ای اروم شد و بعد از چند دیقه پزشکم تماس گرفت و گفت اون بیمارستانم قبول نکرده چون تازه اوایل مهر بود هر دکتری باید امار زایمان طبیعیش رو داشت که سزارین رو بیمارستان ها قبول کنن و دکتر من تو ۵ روز اول امار زایمان طبیعی نداشت تو بیمارستانا،
خلاصه دکترم گفت پاشو بیا بیمارستان امام رضا که دولتی بود‌ گفت بستریت کنم برای طبیعی ک گفتم تورو قران با من این کارو نکن گفت بزار با همکارم تورو واسه سزارین بفرستم قطع کن باهات تماس میگیرم.

بقیه اشم بذار تااینحا که فقط استرس بهمون منتقل شد 😅

عزیزم هزینه بیمارستانت چقدر شد؟
همون صولت بستری شدی؟

الان تاپیک های قبلتو دیدم که نامه سزارینت برای ۹ مهر بود و بچت سه روزشه و تازه فردا ۹ مهره 😑😑😑 استرس خداااااااا

اگ ۵ گزاشتی بگو بیام بخونم

عزیزم چقدر استرس داشتی🥺

اووووف چه استرسی رو تحمل کردی منم الان استرس گرفتم با خوندنش😶‍🌫️😶‍🌫️😶‍🌫️

۴🐣
همسرم که اعصابش به شدت بهم ریخته بود چون میدونست من از زایمان طبیعی میترسم و خودشم دیگه طاقت نداشت که بخواد ۲،۳ هفته دیگه صبر کنه جلوی اونهمه پرستار نه گذاشت و نه برداشت با عصبانیت شدید با صدای بلند گفت عزیزم بیا بریم نمیخواد منت این بی سوادارو بکشی😐🤦🏻‍♀️
منم که از خجالت داشتم اب میشدم چیزی نگفتمو اومدم بیرون با عصبانیت گفتم این چه طرزه برخورده ساید یکم دیگه حرف میزدم راضی میشدن و گفت اینا کاره ای نیستن میریم اتاق ریاست،
منم که تو شک عصبی بودم سوار اسانسور شدیم تا با رئیس صحبت کنیم با خیال اینکه این تایید میکنه و کارای بستری رو انجام میدن،
تا بحث رو باز کردیم از من اصرار و از رئیس انکار دیگه داشتم دیوونه میشدم و بدنم داغ کرده بود بغضم گرفت گفتم توروخدا یه کاری کنید همیرم گفت هزینه ی بیشتر میدیم فقط نمیخوام طبیعی زایمان کنه میترسم و هرکاری کردیم قبول نکرد بهم گفت اگر میخوای سزارین شی ادرس فلان دکترو میدم برو با اون تو فلان بیمارستان عملت میکنه ولی از اونجایی که پزشکش مرد بود من قبول نکردم و هیچجوره روم نمیشد با پزشک مرد عمل شم.

❤️❤️😍

وای چقدر استرس داشتی عزیزم ✅

۳🐣
با خیال اینکه الان میرم صولت و کارم و راه میندازه چون پزشکم گفته اونجا قبولت میکنن راهی بیمارستان شدیم و فقط به این فکر میکردم که ممکنه بجای پنجشنبه دخترم فردا صبح به دنیا بیاد اما یه جورایی مطمئن بودم این دردا اصلا نیاز به بستری نداره ،
همین که رسیدیم بیمارستان رفتیم بخش بستری و علائمم و گفتم و گفتم دکترم فرستاده اینجا تا کارای سزارین رو انجام بدیم و اسم پزشکمو پرسیدن و گفتن امارش برای این ماه پره😐
و استرسی که من اون موقع کشیدم رو هیچجوره نمیتونم توصیف کنم🤦🏻‍♀️
گفتم خواهش میکنم با دکترم تماس بگیرید خودشون گفتن اینجا قبولم میکنن و تماس گرفتن و هرچی دکترم باهاشون صحبت کرد گفتن امارتون برای این ماه پر شده ما نمیتونیم سزارین قبول کنیم

بقیش هم

😍😍😍😍

قدمش خیر باش عزیزم

خب🤔🤨🤔🤔

خوب بقیشم بزار🥰

۲🐣
راهی بیمارستان شدیم و قصدمون فقط صحبت در باره ی این بود که من نامه ی سزارین اختیاری دارم و میخوام برای پنجشنبه بستری شم و اصلا اون دردارو جدی نگرفته بودم،
ترجیح خود من برای عمل بیمارستان میلاد بود که هرکاری کرده بودیم راضی نشده بودن و میگفتن پزشکت برای بیمارستان ما مهمان به حساب میاد و امار زایمان طبیعی تو بیمارستان مارو نداشته و ترجیح دکترم برای زایمان بیمارستان صولت بود ک من از اون بیمارستان متنفر بودم با اینکه بیمارستان خصوصی بود اما بخاطر قدیمی بودنش به هیچ عنوان راضی نشدم برم اونجا و اول مستقیم رفتیم بیمارستان شفا تا ببینم اونا قبول میکنن یا نه که اوناعم گفتن پزشکت تو این بیمارستان امار زایمان طبیعی نداره و هرچی گفتیم کمی هزینه ی بیشتری میدیم فقط بستری کنین قبول نکردن و گفتن اگر میخوای فقط میتونیم ازت ان اس تی بگیریم ک چون ضد حال خورده بودم و راهی جز این نداشتم ک برم بیمارستان صولت قبول نکردم و راهی بیمارستان صولت شدیم

سوال های مرتبط

مامان کیان🩵👼🏻 مامان کیان🩵👼🏻 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
من هفته۳۸و۶ روز بود که شب مثل همیشه رابطه بدون جلوگیری داشتیم و دو روز قبل هم معاینه تحریکی شده بودم من بعد اینکه رابطه تموم شد دیدم خیلیییی درد دارم هر پنج دقیقه یه بار همین که دیدم درد دارم دیگه اون شب نتونستم گل مغربی استفاده کنم ساعت ۲:۳۰ دردام شروع شد و تحمل میکردم بعد ساعت ۴ شد دیگه نتونستم تحمل کنم شوهرم و بیدار کردم و مامانمم و سه،چهار روز قبل همین درد که ترشحات قهوه‌ای داشتم گفته بودم از شهرستان بیاد خونه ما ارومیه
شوهرم و مامانم و بیدار کردم همه چیو برداشتیم و رفتیم بیمارستان با یه مامای بد اخلاق و ناز نازی روبرو شدم گفتم بهش درد دارم اومد معاینه کرد گف دو سانتی در واقع من سه روز قبل که معاینه تحریکی شده بودم دکترم گفته بود دو سانتی ولی من باور نداشتم به این ماما اومد آن اس تی وصل کرد گف درد داری ولی شدید نیستم منم همینجوری گذاشته بود زیر دستگاه خودش رفته بود خوابیده بود من دیگه دیدم شدید خوابم میاد خیلی گرسنمه و نیاز به دوش دارم دردام و هم میتونم تحمل کنم خودم و از زیر دستگاه کشیدم کنار و رفتم بیرون از اون اتاق رفتم دیدم یه مامای دیگه نشسته اونجا باهاش حف زدم و ساعت شش رفتم خونه اومدم خونه رفتم دوش گرفتم زیر آب ورزش کردم بعد یه چیزی خوردم و خوابیدم صبح ساعت ۱۲ بیدار شدم دیدم هیچ دردی ندارم بعد چن ساعت دردام باز شروع شد ولی خیلی کم بود باز شب شروع شد ولی هر سه دقیقه یه بار شده بود دردام تو خونه همش راه میرفتم و دردامو تحمل میکردم تا صبح ساعت ۷ دردامو تحمل کردم و ۷ رفتم حموم و ورزش کردم یه چیزی خوردم رفتیم بیمارستان گفتم درد دارم و من و بستری کردن شده بودن ۳۹و۱ روز خانم علیزاده بهترین ماما عامل زایمان بودن که بچمو ایشون به دنیا آوردن بقبه متن بعد
مامان دریا💓 مامان دریا💓 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
۳۸ هفته بودم نه ورزش درست و حسابی انجام داده بودم نه کلاس بارداری شرکت کرده ام قرار بود مثلا امروز سزارین کنم که دخترم عجله داشت ،شب به شوهرم گفتم آمپول بزنیم درمانگاه نزدیک خونمون دیگه پیاده رفتیم و برگشتیم شاید نیم ساعت طول کشید ،من اونشب کلا استرس سزارین داشتم و ذهنم مشغول بود خوابم نمی گرفت حدود ساعت سه یکم درد اوایل پریودی داشتم که با خودم گفتم ماه درده چیز خاصی نیست نیم ساعت دیگه بازم درد داشتم ولی اهمیت ندادم گرفتم خوابیدم صبح ساعت شیش حس کردم یکم مرطوبم بلند شدم رفتم دستشویی یه آب گرم و شفاف ازم خارج شد بعد هم ررگه های خونی (صورتی) دیگه ترسیدم همسرمو بیدار کردم گفتم عجله نکنم درد امو بکشم بعد برم بیمارستان که دیدم آبریزش داره بیشتر میشه برا همین یه دوش سرپایی گرفتم دو تا تخم مرغ پخته هم خوردم برا اینکه جون داشته باشم و رفتم بیمارستان، معاینه شدم ساعت هشت صبح ،اصلا باز نبودم ولی برا کیسه آب بستری شدم
مامان شهریار مامان شهریار ۲ ماهگی
سلااام طبق قولی که دادم اومدم تجربمو از زایمان و سزارین بگم ....
من اکروز ساعت ۷ صبح اومدم بیمارستان بستری شدم برا عمل بیمارستانی که اومدم خیلی پرستارا مهربون و مودب و پیگیر بودن که یکم از استرسم کم شد...
بعدش دکترم ساعت ۹ و نیم اومد و بیهوش کامل شدم و چشامو بستم ۱۱ بیدار شدم که این تیکش خداییش سخت ترین قسمتش بود اها نگفتم سوندم اصلا درد نداشت و اصلا اذیت نشدم همون ساعت ۹ و نیم وصل کردن و بردنم اتاق عمل
خلاصه ۱۱ بیدار شدم دیدم دونفر بالا سرمن هی گفتم بچم‌کو ببینمش سالمع یا نه
بچمو اوردن نشونم دادن ولی خیلی خیلی درد داشتم نمیتونسم ببینمش پمپ دردم بهم وصل بود ولی اولش خیلی درد داشت
دوبارم اومدن رحممو ماساژ دادن اینجاااش واقعا وحشتناک بود برای من چون یکم لوسم جیغ و داد و اینا ک همون دوبار بود و تموم شد
در کل اصلا از سزارین پشیمون نیستم و پمپ دردم همون ۴ اینا تموم شد و الان با شیاف درد خاصی ندارم و قراره ۶ صبح راه برمو بعدش ازونم میام میگم🥹👐
مامان ماهان مامان ماهان ۱۶ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
#۳
بعد از اون کلا متوجه نشدم کی به اخر عمل رسبدیم و من عملم ساعت ۷ شروع شد ۷:۴۵ رفتم ریکاوری و ساعت ۸ رفتم بخش زنان
درد خاصی نداشتم حتی تا ساعت ۱۲ منتظر دردای وحشتناک بودم اما خب فقط دردی شبیه درد پریود داشتم و بخاطر شکم بند و گرما یکم جای بخیه هام میسوخت
یکم استرس سردرد بعد از بیحسی رو داشتم برای همین سرم رو اصلا بالا نیاوردم بالشت هم نذاشتم کلا تا صبح و زیادم سرم رو تکون ندادم
ساعت ۳:۳۰ سوندم رو درآوردن که بعد از درآوردنش یکم سوزش داشتم بعد از اون چای نبات خوردم ‌و نیم ساعت بعدش سوپ و بعدش شروع کردم به راه رفتن
اولین بار سختیش اونجایی بود که میخواستم باند بشم چون بخیه هام درد میگرفت و میسوخت بعدش اوکی شدم
ظهرش دکتر اومد ویزیت و برای ساعت ۶ عصر مرخصم کرد
راستش خود عملم واقعا عالی بود و من تنها مشکلم این بود که بچه ام ان آی سی یو بستری شد و دکتر آنکال اون شب زیاد دکتر خوبی نبود خلاصه که من دیروز ساعت ۶ مرخص شدم پ امروز ظهر هم بچه امپ با رضایت شخصی آوردم خونه🙃
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۵ ماهگی