سلااام عزیزممم خوبی؟🥹
چقد ذوق کردم دیدم زایمان کردی گلم
این فسقل دخترا چرا انقد عجله میکنن برا اومدن اخه😅 دختر منم ۶روز زودتر سوپرایزمون کرد
ماشاالله خیلی ناز و خوشگله🥹😍😍😍
خدا حفظش کنه
خدا به خودتم سلامتی کامل بده انشاالله
راستی روز سوم ببرش پیش دکتر ماکویی برا زردیش😁
قدمش خیر باشه براتون عزیزم ❤️تبریک میگم.
قشنگ تریننن تعریف زایمان زو از تو شنیدم
چقدر دخترت خوشگلهههه خداااا اینقدر قشنگ تعریف کردی دو ساعته دارم گریه میکنم و ب اینکه منم قراره اینارو تجربه کنم دارم نزدیک میشم بیشتر میکنه استرسمو🥹
عزیزم چقدر استرس کشیدی ولی خداروشکر که جوجت الان کنارته صحیح و سالم😍🧿
عزیزم چه داستانت جالب و پر استرس بود
شوهرای کورد زود عصبی میشن و فوری انفجار مبکنن نگران نباش توووخخخ
عزیزم🥲
خداروشکر که جوجتو بغل گرفتی قدم دارباشه الهی❤
لطفا بغلش کردی میشه دعاکنی من فردا جواب خوب بگیرم ازدکترم یه معجزع ای شه برام🥲
۱۰🐣
اکسیژن و که بهم زدن حالم اوکی شد و بخیه هم چون با نخ نبود و لیزر بود حدودا ۴،۵ دقیقه طول کشید و بردنم ریکاوری و بعد ۵ دیقه بردنم که ببرنم تو اتاقم ..
البته اینو نگفتم که من قبل عمل به خواهرشوهرم زنگ زدم و گفتم وسیله هامو جمع کردم فقط برو از خونه وردار و با مادرشوهرم بیاید..
همین که از اسانسور اومدم بیرون همیرم دویید سمت تختم و تا دیدمش انگار یه لحظه دردامو فراموش کردم بهش گفتم جوجه رو دیدی گفت اره دیدمش لب و دهنش و گردی صورتش به تو رفته همیشه ارزوم بود یه دختر گرد ناز مثل تو داشته باشم دیگه رسیدیم تو اتاق🫠
مادرشوهرم اومد پیشونیمو بوس کردو و مشخص بود همشون چقدر از شوق گریه کرده بودن🥺
تک تک بهم تبریک گفتن اما من دلم پیش مامان بابامو ابجی داداشم بود و گفتم رضا زنگ بزن با مامانم حرف بزنم...
و خلاصه که اینجوری شد که منم زایمان کردم
حالا اگه از دردا و حس و حال روز زایمان و اینا میخواید بگم که باز تاپیک بزارم براتون؟🥹
۹🐣
رفتم اتاق عمل تا دکترمو دیدم اومد بغلم کردو گفت قربونت برم حالت خوبه؟ خیلی استرس کشیدی گفتم شمارو دیدم خوب شدم تمام پرسنل اتاق عمل دونه دونه با روی باز اومدن باهام احوالپرسی کردن و کلی باهام شوخی میکردن و میخندوندنم🥲
خیلی پرسنل گلی بودن و کلی حالمو خوب کردن سراغ زدن امپول بیحسی شدو دکتر اومد بالاسرم و گفت تکون نخور اصلا و دستات و بزار رو زانوهاتو تاجایی که میتونی خم شو جلو راستی اینم بگم که دکترم برام سوند نزاشت و گفت نیازی ب سوند نیست.
امپول بیحسی نمیتونم بگم درد نداشت اتفاقا درد داشت اما درد قابل تحملی بود و حدودا ۴۰،۴۵ ثانیه طول کشید تا کل دارو رو از امپول فشار بده و واقعا دردش حس میشد لااقل برای من اینطور بود.
دراز کشیدم و دو سه دیقه بعدش صدای گریه ی جوجه مو شنیدم تو اون حین برای عزیزام کلی دعا کردم که دکترم برگشت گفت وای خدا چه گیسو کمندی هستی شما خوشگل خانومم
خیالم که از خوشگلیش راحت شد 😂🤣 یهو حس کردم چشمام سیاهی میره و احساس بالا اوردن بهم دست داد سریع به پزشکی که بالا سرم بود گفتمو برام اکسیژن وصل کردن و جوجه ی قشنگمو اوردن چسبوندن به لپم انقدر خوشمزه بود که تصمیم داشتم گریه کنم که اصلا گریه م خشک شد و دلم براش رفت🫠😂
بقیش کو
۸🐣
همسرم رفت بخش تشکیل پرونده و منو فرستادن اتاقی که قرار بود اماده کنن تو این حین من ب مامانم زنگ زدم فقط گفتم دارم بستری میشم حرکت کنین مامانمم که شوق و ذوق و استرس و ترس و انواع اقسام حس هارو تو چند ثانیه تجربه کرد همینطور اشک میریخت،
همسرم تماس گرفت که اینا همین اول ۵۰ میلیون و میگیرن و ماعم اخر هفته هزینه ی عملمون برامون واریز میشد از اون طرف پدرشوهرم داشت تلاش میکرد که بتونه پول زمینی که فروخته رو بگیره تا هزینه ی بیمارستان و بزنه منو بستری کنن و پدر خودمم هنوز حقوقش رو نگرفته بود😐
استرس رو استرسسس...
زنگ زدم مامانم قضیه رو گفتم و مامانم گفت مهدی هنوز حقوقت و نزدن گفت نه تا مامانم اومد بگه وایسا الان از یکی برات میگیرم بابام گفت همین الان واریز شد و مامانم گفت بدو ۵۰ تومن بزن برای رضا..
زنگ زدم ب شوهرم بد بخت نصفه جون شده بود گفت حله الان میرم کاراتو انجام میدم تا پول و زد منو بردن اتاق عمل البته قبلش همسرم اومد راهیم کردو یه عکس یادگاری باهم گرفتیم و تنها چیزی که باعث شد همه ی استرس هامو فراموش کنم و با دل خوش برم برای عمل حرف همسرم بود🫠
که پرستار گفت خانومت و بردیم که بچتو به سلامتی برات بیاره و همسرم برگشت به پرستار گفت بچه رو ادم صدتاعم میتونه بیاره از زنم یدونه بیشتر نیست خیلی مواظبش باشید اشک تو چشمام جمع شدو ازش خداحافظی کردم🥲❤️
چقد داستانت شبیه منه 😂
فقط خوشحالی شوهرت😂
خب بقیش
۷🐣
رفتم بیمارستان صولت و همونجایی که همسر محترم گل کاشته بودو گفته بود بیا بریم اینا سواد ندارن گفتم من حرکات بچه م اوکیه مشکلی ندارم فقط دکترم گفته باید ان اس تی بدم اگر واجبه ازم بگیرید اگه نه که بگید فردا بیام برای بستری یا پنجشنبه گفت نه دکترت گفته حتما ازت سونو بگیریم برو دراز بکش رو تخت و از اونجایی که من خیلی با ارامش باهاشون صحبت میکردن اونام بخاطر کار شوهرم برخورد بدی باهام نداشتن که البته فشارو ترس همسرمم واقعا کمتر از من نبود و بنده خدا از استرس اونطوری برخورد کرد،
من رفتم برای سونو و خیلی عادی داشتم با مامانم صحبت میکردم که ۲۰ دقیقه سونو تموم شدو گفتن پاشو بیا بیرون
با دکترم تماس گرفتن و جواب سونورو بهش دادن و بعد چند دیقه صدام کردن رفتم پیششونو گفتن خیلی سریع برو بالا بخش زایمان بستری شو دکترتم داره خودشو میرسونه.
منم از همه جا بیخبر که خونواده م چجوری برسونن خودشونو اصلا پول عمل سه شنبه دستمون میرسه و از همه مهتر من شیو نکرده بودم اصلا اوضاع شلغم در ترشی😂🤣
زنگ زدم شوهرم حالا اونم اشغال داره به مامانش میگه مهدیه رو بردن سونو احتمال داره فردا زایمان که کل بیمارستان و گشتم پیداش نکردم که زنگ زد گفتم رضا بیا که دارن بستریم میکنن گفت چیی گفتم فقط بیا اونم اصلا باورش نمیشد با خوشحالی تمام اومد و منی که داشتم دیگه غش میکردم از استرس😂
۶🐣
تو این حین من زنگ زدم ب مامانم و گفتم برو با دکترت که ۱۳ سال پیش داداشمو به دنیا اورده بود حرف بزن و برو تخت جمشید کرج ببین قبول میکنن بیام اونجا سزارین یا نه و مامانمم از اون ور فقط میگفت اگه تو راه زایمان کنی چی و من دیگه در خد مرگ فشار بهم وارد شده بود مامانم گفت قطع کن من برم با دکترم حرف بزنم و از اونجایی که دکتر مامانم خیلی مامانمو دوستداشت مطمئن بودم قبول میکنه و توفکر رفتن ب کرج بودم که دکترم زنگ زد و گفت سریع برو صولت حل کردم قضیه رو با اسم فلان همکارم میام عملت میکنم برو ان اس تی بده سریع به مامانم زنگ زدمو گفتم قضیه حله من دارم میرم برای تشکیل پرونده که احیانا فردا بستریم کنن شایدم همون پنجشنبه شما خودتونو اماده کنید ک اگه گفتن فردا زایمان میکنی سریع راه بیفتید.
۵🐣
با استرس شدید اومدم بیرون و شوهرم که حال منو اونجوری دید عصبانیتش صدبرابر شده بود و هر لحظه امکان داشت منو اون بیمارستان و خودش و باهم اتیش بزنه😂
منم از ترس اینکه اون چیزی نگه و دعوا نشه نصف استرسم و اصلا بروز نمیدادم ،چون هر لحظه امکان انفجار وجود داشت🥴😂
اومدیم بیرون و دیدم دکترم داره بهم زنگ میزنه همین که جواب دادم گفت مهدیه جان نگران نباش الان با بیمارستان اذرباییجان تماس میگیرم و حلش میکنم تو اروم باش و ب خودت استرس نده با این حرفش دلم برای چند دیقه ای اروم شد و بعد از چند دیقه پزشکم تماس گرفت و گفت اون بیمارستانم قبول نکرده چون تازه اوایل مهر بود هر دکتری باید امار زایمان طبیعیش رو داشت که سزارین رو بیمارستان ها قبول کنن و دکتر من تو ۵ روز اول امار زایمان طبیعی نداشت تو بیمارستانا،
خلاصه دکترم گفت پاشو بیا بیمارستان امام رضا که دولتی بود گفت بستریت کنم برای طبیعی ک گفتم تورو قران با من این کارو نکن گفت بزار با همکارم تورو واسه سزارین بفرستم قطع کن باهات تماس میگیرم.
بقیه اشم بذار تااینحا که فقط استرس بهمون منتقل شد 😅
عزیزم هزینه بیمارستانت چقدر شد؟
همون صولت بستری شدی؟
الان تاپیک های قبلتو دیدم که نامه سزارینت برای ۹ مهر بود و بچت سه روزشه و تازه فردا ۹ مهره 😑😑😑 استرس خداااااااا
اگ ۵ گزاشتی بگو بیام بخونم
عزیزم چقدر استرس داشتی🥺
اووووف چه استرسی رو تحمل کردی منم الان استرس گرفتم با خوندنش😶🌫️😶🌫️😶🌫️
۴🐣
همسرم که اعصابش به شدت بهم ریخته بود چون میدونست من از زایمان طبیعی میترسم و خودشم دیگه طاقت نداشت که بخواد ۲،۳ هفته دیگه صبر کنه جلوی اونهمه پرستار نه گذاشت و نه برداشت با عصبانیت شدید با صدای بلند گفت عزیزم بیا بریم نمیخواد منت این بی سوادارو بکشی😐🤦🏻♀️
منم که از خجالت داشتم اب میشدم چیزی نگفتمو اومدم بیرون با عصبانیت گفتم این چه طرزه برخورده ساید یکم دیگه حرف میزدم راضی میشدن و گفت اینا کاره ای نیستن میریم اتاق ریاست،
منم که تو شک عصبی بودم سوار اسانسور شدیم تا با رئیس صحبت کنیم با خیال اینکه این تایید میکنه و کارای بستری رو انجام میدن،
تا بحث رو باز کردیم از من اصرار و از رئیس انکار دیگه داشتم دیوونه میشدم و بدنم داغ کرده بود بغضم گرفت گفتم توروخدا یه کاری کنید همیرم گفت هزینه ی بیشتر میدیم فقط نمیخوام طبیعی زایمان کنه میترسم و هرکاری کردیم قبول نکرد بهم گفت اگر میخوای سزارین شی ادرس فلان دکترو میدم برو با اون تو فلان بیمارستان عملت میکنه ولی از اونجایی که پزشکش مرد بود من قبول نکردم و هیچجوره روم نمیشد با پزشک مرد عمل شم.
❤️❤️😍
وای چقدر استرس داشتی عزیزم ✅
۳🐣
با خیال اینکه الان میرم صولت و کارم و راه میندازه چون پزشکم گفته اونجا قبولت میکنن راهی بیمارستان شدیم و فقط به این فکر میکردم که ممکنه بجای پنجشنبه دخترم فردا صبح به دنیا بیاد اما یه جورایی مطمئن بودم این دردا اصلا نیاز به بستری نداره ،
همین که رسیدیم بیمارستان رفتیم بخش بستری و علائمم و گفتم و گفتم دکترم فرستاده اینجا تا کارای سزارین رو انجام بدیم و اسم پزشکمو پرسیدن و گفتن امارش برای این ماه پره😐
و استرسی که من اون موقع کشیدم رو هیچجوره نمیتونم توصیف کنم🤦🏻♀️
گفتم خواهش میکنم با دکترم تماس بگیرید خودشون گفتن اینجا قبولم میکنن و تماس گرفتن و هرچی دکترم باهاشون صحبت کرد گفتن امارتون برای این ماه پر شده ما نمیتونیم سزارین قبول کنیم
بقیش هم
😍😍😍😍
قدمش خیر باش عزیزم
خب🤔🤨🤔🤔
خوب بقیشم بزار🥰
۲🐣
راهی بیمارستان شدیم و قصدمون فقط صحبت در باره ی این بود که من نامه ی سزارین اختیاری دارم و میخوام برای پنجشنبه بستری شم و اصلا اون دردارو جدی نگرفته بودم،
ترجیح خود من برای عمل بیمارستان میلاد بود که هرکاری کرده بودیم راضی نشده بودن و میگفتن پزشکت برای بیمارستان ما مهمان به حساب میاد و امار زایمان طبیعی تو بیمارستان مارو نداشته و ترجیح دکترم برای زایمان بیمارستان صولت بود ک من از اون بیمارستان متنفر بودم با اینکه بیمارستان خصوصی بود اما بخاطر قدیمی بودنش به هیچ عنوان راضی نشدم برم اونجا و اول مستقیم رفتیم بیمارستان شفا تا ببینم اونا قبول میکنن یا نه که اوناعم گفتن پزشکت تو این بیمارستان امار زایمان طبیعی نداره و هرچی گفتیم کمی هزینه ی بیشتری میدیم فقط بستری کنین قبول نکردن و گفتن اگر میخوای فقط میتونیم ازت ان اس تی بگیریم ک چون ضد حال خورده بودم و راهی جز این نداشتم ک برم بیمارستان صولت قبول نکردم و راهی بیمارستان صولت شدیم
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.