پاییز که می‌آید، انگار شهر آرام‌تر می‌شود و آدم، بیشتر صدای دل خودش را می‌شنود...

برگ‌ها یکی‌یکی می‌افتند؛
شاید برای اینکه به ما یاد بدهند
هیچ ماندنی‌ای ابدی نیست،
و گاهی زیباترین شکلِ دوست داشتن،
رها کردن است...

پاییز فصلِ دلتنگی‌های بی‌صداست؛
فصلِ خاطره‌هایی که ناگهان میان بوی باران و خش‌خش برگ‌ها زنده می‌شوند،
فصلِ آدم‌هایی که نیستند،
اما هنوز جایی میان قلبمان نفس می‌کشند.

و من پاییز را دوست دارم؛
برای تمام رفتن‌های آرامش،
برای تمام بغض‌هایی که باران می‌شوند،
و برای این امیدِ کوچک و عمیق
که بعد از هر خزان،
روزی دوباره بهار از راه می‌رسد... 🍂🤎
سلام و صد سلام از مامی فریبا سرماخوردم 🤧
با گل پسری از چهارشنبه رفتیم روستا گردو تکون دادن تا دیشب
خلاصه ک مادرو فرزندی کارامونو کردیم حمومم رفتیم
نهار خوردیم اون خوابه
منم شامم رو گازه جاتون خالی دانوله درست کردم یه غذای کردی
جونم براتون بگه الانم زیر پتو دارم چایی زنجبیل میخورم 😎
فرزندپروری
انومالی
بارداری
سونوگرافی

تصویر
۶ پاسخ

وای نه من از پاییز منتفرمممم خیلی بدم میاد ازش اه اه حالم ازش بهم میخوره
هرچی خاطره بد دارم مال پاییزه

چه جالب بلوط من فقط تو کارتون دیده بودم

واای بلوط تازه😍قیمتش چندهست؟؟

پس چرا گردو های شما تیغ تیغیه

ای جان یزدان کوچولو بامزه خیلی وقته ندیده بودمت خاله جونی تنت سالم باشه

سلام عزیزم شما فقط روزمرگیای جذابت رو بزار به به🤌🏻🤍

سوال های مرتبط

مامان الی🍋 مامان الی🍋 ۴ سالگی
اوایل جوانی با تمام وجودم به خودم قول دادم که روزی، اگر مادری شدم، فرزندی سالم و خوب پرورش دهم
—کودکی که از زخم‌ها دور بماند، خوشحال باشد، بااعتماد به‌نفس و آرام.

اما هرچه گذشت، فهمیدم ماجرا چیز دیگری‌ست.
بچه‌دار شدن، یعنی دعوت شدن به سفری بی‌پایان برای سالم‌ کردن خویش.
یعنی روبه‌رو شدن با سایه‌هایی که سال‌ها در من خانه کرده بودند، با زخم‌هایی که پشت لبخندها پنهان‌شان کرده بودم.

فهمیدم فرزندم قرار نیست به حرف‌های من گوش دهد،
او به زندگی من نگاه خواهد کرد،
به شیوه‌ای که دوست دارم یا ندارم،
می‌ترسم یا می‌جنگم، خودم را دوست دارم یا نه.

فهمیدم اگر بخواهم او ریشه‌دار، رها و سالم باشد،
باید اول خودم زمینِ امنی شوم
برای ریشه زدن.
باید با خودم آشتی کنم،
تا او یاد بگیرد با خودش در صلح باشد.
باید خودم را ببخشم،
تا او بلد باشد خطا را تحمل کند.

بچه‌دار شدن یعنی فرزندی را به دنیا بیاوری،
که هر روز آینه‌ای‌ست از تو
و چه تلخ و چه زیبا،
تنها راهِ تربیت او
ترمیمِ خودت است

دکتر نوری
مامان امیررضا مامان امیررضا ۴ سالگی
پسر نازنینم، عزیز دل مامان،..
سه سال گذشت… سه سالی که توی هر ثانیه‌ش بوی شیر و آغوش و خوابای نیمه‌شب بود. تو بودی و صدای گریه‌هات که قشنگ‌ترین موسیقی دنیا شده بودن، تو بودی و شیشه‌شیر و پوشک و اون تخت کوچولویی که تقریبا هزار شب توش برات قصه گفتم.بی خوابی هر لحظه مهمون چشم من و بابا بود🤭تا یک سالگی با صدای سشوار و مداحی میخوابیدیم،آخه اصلا ما اهل مداحی نبودیم اما فقط آرامش تو مهم بود😅تو اولین تجربه ی مادری من بودی و واسه کوچکترین اتفاق جدیدی کلی ذوق کردیم و کلی اشک ریختیم🥹چشم انتظاری هردومون وقتی سرکار بودم هیچی از احساسمون کم نکرد و این دوری چند ساعته ی هر روز شاید بهم نزدیکترمون کرد!
حالا وقتشه… وقتشه بعضی چیزها رو جمع کنم، نه برای اینکه فراموشت کنم،نه!! برای اینکه جا باز کنم… جا برای بزرگ شدنت، برای رویاهای تازه‌ات، برای لباسای مردونه‌تری که کم‌کم جاشون رو می‌گیرن.
شیشه شیرت، دیگه خیلی وقته خالی می‌مونه
پوشک‌هات، مهمون آخرین روزهاشن
و اون تخت کوچیکت، دیگه نمی‌تونه پاهای کشیده‌تو تو خودش جا بده.
ولی بدون پسرم… هیچ‌وقت اون لحظه‌هایی که با اون وسایل کوچولو، دنیامو پر از عشق کردی از خاطرم نمی‌ره. مامان همیشه همون مادریه که یه‌زمانی با دستای لرزون شیشه شیرت رو گرم می‌کرد و شب‌ها با یه ذره تکون دادن تختت،آرومت می‌کرد.
تو داری بزرگ می‌شی… و من با اشک و لبخند، ازت عقب‌تر قدم برمی‌دارم تا از پشت نگاهت کنم، تا همیشه هوات رو داشته باشم.
دوستت دارم پسرم، حالا و برای همیشه ❤️
مامان گندم🌾 مامان گندم🌾 ۳ سالگی
خب از اونجایی که امروز تاریخ رند رو از دست دادم
الان داشتم فکر میکردم که پاییز بشه اذر اقدام کنم سال بعد ۰۶/۰۶/۰۶
به دنیا بیاد😂
من بچه خیلی دوست دارم تک فرزندی رو دوست ندارم
با اینکه بارداریم خییییلی سخت گذشت ولی همیشه میگفتم دخترم ۶ماهش که شد اقدام میکنم تا دوتاش باهم بزرگ بشه
ولی دخترم چهاردست و پا رفت غذا کمکیش شروع شد
بعد ده ماهگی راه رفت دیگه گفتم از سینه مادر قطع کنم بعدا(تا ۱۸ماهگی شیر مادر دادم بعد موقع خواب ظهر و شب چون با شیر به خواب میرفت توی شیشه شیرخشک دادم)
بعد گفتم از پستونک و شیشه شیر قطع کنم بعدا
بعد گفتم از پوشک بگیرم بعدا
و‌الان یک و نیم ماهه از پوشک هم گرفتم ولی هنوز نتونستم اقدام کنم😂😂
از ۶ماهگی که غذا کمکی شروع کردم بعد از یکسالگی که غذای سفره از غذا خودمون یکی دو قاشق بهش میدادم که با همه چی اشنا بشه ولی هنوزم غذای جدا واسش میپختم تا همین دو ماه پیش🙂
الانم اگه غذای خودمون سبک باشه باز واسه دخترم توی قابلمه خودش غذای مفید میذارم
میبینم بچه هرچقدر بزرگتر میشه مسئولیتش بیشتر میشه و بیشتر بهم احتیاج داره
و از اونجایی که شیطون بلائه و بارداری من با استراحته هنوز دل و جرأت اقدام نداشتم چون بچم به محبتم وقت گذروندن باهام احتیاج داره
بخاطر همین اصلا نمیتونم بسپرم به کسی

#فرزندپروری #شیرخشک #پوشک #پستونک #بارداری
مامان ❤️ فاطمه جان ❤️ مامان ❤️ فاطمه جان ❤️ ۴ سالگی
بسیاری از والدین نگران این هستند که کودکشان چگونه رفتار می‌کند یا دیگران او را چگونه می‌بینند. اما مهم‌تر از این‌ها، احساسات درونی و دنیای عاطفی کودک است. وقتی روی ظاهر یا عملکرد تمرکز کنیم (مثلاً نمرات، موفقیت‌ها، یا رفتارهای اجتماعی)، کودک یاد می‌گیرد که ارزش او فقط به این چیزها وابسته است.

‎ چطور توجه به احساسات کودک روی او تأثیر می‌گذارد؟

‎ ایجاد عزت نفس قوی: وقتی کودک حس کند که احساساتش مهم است، یاد می‌گیرد که خودش را بدون نیاز به تأیید دیگران بپذیرد.

‎ افزایش هوش هیجانی: کودکانی که احساساتشان درک و تأیید می‌شود، یاد می‌گیرند که احساسات خود را بشناسند، بیان کنند و مدیریت کنند.

‎ بهبود روابط اجتماعی: اگر کودکان یاد بگیرند که احساساتشان مهم است، احساسات دیگران را هم بهتر درک می‌کنند و ارتباطات سالم‌تری خواهند داشت.

‎ کاهش اضطراب و استرس: وقتی کودک احساس کند که می‌تواند احساساتش را بدون ترس از قضاوت بیان کند، احساس امنیت بیشتری می‌کند و کمتر دچار اضطراب می‌شود.



@koodakaneh7