تجربه زایمان طبیعی پارت 5️⃣
#بیمارستان_۱۷شهریور
دیگه بعد چهار پنج تا زور دیدم نمیتونم دست مامارو گرفته بودم و فشار میدادم و با التماس بهش میگفتم بکشینش بیرون برش بزنین فقط بیارینش بیرووون
دیگه اون ماما اصلی بی حسی زد و برش داد و ماما همراهم با دوتا دست شکممو فشار میداد و بهم گفت زور بزن یک زور زدم و ماما بیمارستان دست انداخت و پسر شومبول طلامو کشید بیرون و گذاشتش رو شکمم🥹
اون یکی مامانم که کنارم بود پنج دقیقه قبل من زایمان کرد ولی ساعت زایمان دوتامونو زدن 19:40 دقیقه🤱
همهههه دردا یهو از تنم رفت انگار همه اینا خواب بود و من از خواب بیدار شدم...کل بدنم سبک شد و بی حال بودم..
نینی هامون وزن کردن و لباس تنشون کردن
وزن پسرم 4020 بود و ماما میگفت اینو کجات جا کرده بودی😂
خلاصه یک ربع واسم بخیه زد و شکممو فشار دادن رو همون تخت و هرچی فشار میداد نمیدونست مشکل از کجا بود که خون بند نمیومد... چندباری فشار داد دید کمتر نمیشه و بیخیال شد...
بعد پنج دقیقه که تو اتاق زایمان تنها بودم یکی از پرسنل با ویلچر اومد و کمکم کرد بشینم روی ویلچر و بردم همون تخت خودم و کمک کرد دراز بکشم ..
کل پاهام خونی بود و بهش گفتم برم سرویس بشورم گفت یکم استراحت کن میام میبرمت..
بعد سه ساعت که توی زایشگاه نگهمون داشتن اومدن بردنمون سرویس و لباس بخش تنمون کردن و با ویلچر بردنم بخش...
پارت بعدی راجب بیمارستان و تجربه های خودم که بهم تو زایمان کمک کرد میگم شاید بدردتون بخوره💓🫂

۱۳ پاسخ

امیدوارم هیچوقت مجبور نشم این هارو تجربه کنم چقد سخت و طاقت فرساست و چقد زن بدبخته که اینارو تجربه میکنه درود بر سزارین

من اگه بازهم بخام بچه دنیابیارم میرم طبیعی درسته زایمانم سخت بود ولی خوبیش اینه بعدخودت میتونی راحت کارهات انجام بدی

با بیمه بودی یا آزاد؟
خودشون ماما میدن به هر تخت یا باید هماهنگ کنی؟؟؟؟

راستی برای نینی بهت ساک ندادن۸یا لباسی چیزی
نمی‌دونم کی بود می‌گفت میده

خیلی فرایند سختیه بارداری و بعدش زایمان
مرسی که تجربه تو گذاشتی واسمون واقعا برای من که مخصوصا بارداری اولمم به درد خورد

خداقوت عزیزم😍

عزیزم از چند هفته ورزش و پیاده روی رو شروع کردی؟؟ و روزانه چقدر؟

یه سوال میگم از چند هفته فعالیت و شروع کردی و چه ورزش های ؟؟هر روز پیاده روی میکردی؟؟
منم دوست دارم شروع منم ولی نمی‌دونم از کی

خیلی ممنون عزیزم عزیزم که تجربت رو بهمون گفتی 😘❤️❤️

چه عالی و بدون درد زیاد زایمان کردی خوش ب حالت بخدا من استرس دارم

عزیزم معاینه ها مخصوصا وقتی دانشجو انجام میداد هم اصلا براتون درد نداشت؟

عزیزم چیکار کرده بودین که اصلا درد نداشتین آخه همه میگن تا فول بشن خیلی درد دارن
بچه اولتون بود؟

وای چقدر سخت خدا بهم رحم کنه😭

سوال های مرتبط

مامان شَهریار👼🏻 مامان شَهریار👼🏻 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت 4️⃣
#بیمارستان_۱۷شهریور
ساعت شیش بود که فول شده بودم و تا ساعت هفت روی همون تخت زور میزدم،انرژیم اولش برای زور زدن زیاد بود و ماما میگفت خوب زور میزنی فقط نمیدونم چرا سر بچه میاد پایین باز برمیگرده بالا ☹️
منم گفتم سونو آخر. وزنش زیاد بود نکنه از اونه نمیتونه رد شه😭
باهر انقباضی که دستگاه نشون میداد مامابهم میگفت زور بزن نگه دار زورتو که اینجاش یکم سخت بود بیشتر از سه ثانیه نمیتونستم نگه دارم ماما هی تشویقم میکرد میگف موهاشو میبینم نگه دار زورتو ،که هرچی تلاش میکردم نمیتونستم نگه دارم ،درد نداشتم ولی به شدت خسته و بی انرژی شده بودم... ساعت هفت و بیست دقیقه بود که دیگه بهش گفتم من نمیتونم دیگه دست بندازین بکشین بیرون یا برش بزنین فقط بیارینش بیرون اینارو با التماس میگفتم...
گفت یه زور دیگه بزن بعد برم مامایی که بچه رو بدنیا میاره صدا کنم و تخت زایمانو آماده کنم... یدونه دیگه زور زدم و رفت....
نمیفهمیدم ساعت چجوری میگذره حتی الان خیلی چیزا یادم نمیاد انگار کلا اون لحظه ها تو یک دنیا دیگه بودم ...
تا اینکه ماما اومد با کمک پرسنل بلندم کردن گذاشتن رو ویلچر و بردنم رو تخت زایشگاه
که تخت کناریمم یک دختره دیگه بود اونم داشت زور میزد...
دیگه از اینجا به بعد دوتا مامان زایمانی بودیم که دوتامون درحال تلاش برای به دنیا آوردن نی نی هامون بودیم🥹🤰
هر بار شکمم سفت میشد ماما ها بهم میگفتن زور بزن و من دیگه با تمام توانم زور میزدم ...اثر بی حسی ام پریده بود و دردای پریودی شدید داشتم ولی تمرکزمو از روی دردا برداشته بودم و فقط به این فکر میکردم بچه بیاد راحت بشم ....
مامان آدرین مامان آدرین ۴ ماهگی
مامان پنـاه‌جانمـ🌿🫧 مامان پنـاه‌جانمـ🌿🫧 ۸ ماهگی
پارت سه
من چون با دکتر هماهنگ کرده بودم که دکتر زایمان من رو دست بگیره ماما ها با دکتر هماهنگ کردن و دکتر ساعت ۸ و ۳۰ اومد بالا سرم ..
حالا دیگه با هر انقباض حس فشار و مدفوع داشتم
دکتر معاینه کرد گفت ۹ سانت شدم و دیگه آخراشه باید با هر انقباض زور بزنم ولی مگه با اون همه درد آدم می‌تونه زور بزنه
بهم گاز اکسیژن رو وصل کردن
دکتر گفت تخت و اینا رو آماده کردن لباس مخصوصش رو پوشید وسایل زایمان رو مهیا کرد..
دکتر رو قسم میدادم تروخدا عملم کن .. تو بهم گفتی منو می‌بری سزارین اگه دیدی من نمیتونم منو ببر.. اونا هم میگفتن سر بچه اومده پایین ده سانت فولی نمی‌تونیم سزارین کنیم🚶
از بس تو حین درد ها دستمو تکون میدادم و بی قرار بودم انژیوکتم در اومده بود و سرمم تزریق نمیشد
حالا من انقباض دارم باید زور بزنم ماما ها دارن رگ جدید میگیرن از ی دست دیگه ام و از اون دستم که آنژیوکت ام در اومده بود مثل چی داره خون می‌ریزه و دونفر دارن اون خون رو بند میارن‌.
خلاصه دکتر گفت با دستات زیر رون پاهات رو بگیر و با انقباض ها زور بزن من از بس بی جون بودم زور زدن یادم نبود دیگه... تو گلو زور میزدم ..اینا هی میگفتن خوب زور بزن بچه داره میاد من میگفتم نمیشه نمیتونمممم .
ی ماما اومد رو تخت همزمان اون شکمم رو فشار میداد من باید زور میزدم ولی وقتی لامصب این فشار می‌آورد رو شکمم اصن دیگه زور زدنم نمیومد ‌‌...
میگفتن چرا زور نمی‌زنی چرا همکاری نمیکنی با گریه میگفتم این وقتی فشار میاره دردم میاد زور ام میرههه تروخدا بهش بگین فشار نده.
دیگه دکتر بی حسی زد برام برش داد منو
دوباره انقباض اومد من زور زدم زور زدم زور زدم بدون نفس کشیدن حدود دو دقیقه از ته‌ وجودم زور زدم
مامان آیدین🩵🐣 مامان آیدین🩵🐣 ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲
و دردا شدتش زیاد شد گریه میکردم فقط میگفتم نمیتونم تحمل ندارم امپول بی دردی بزنید گفت باید ۵ سانت بشی خیلی زجر اور بود تا ۱ شب که از شدت دردا فقط جیغ میزدم تازه شدم ۵ سانت ساعت ۱ شب امپول بی دردی زدن تا ۱:۳۰خیلی بود خیلی اروم شدم بعد ۱:۳۰ درد شدید زیر دل و واژن مقعد حس مدفوع اومدن نعاینه کردن ساعت ۲ شب گفتن ۱۰ سانتی و همش میترسیدم که مثلا ۶ یا ۷ باشم ولی ب بطف امپول بی دردی ۱۰ بودم خلاصه گفت زور بزن رو همین تخت تا سر بچه بیاد پایین هرر۱ دقیقه دردا میومد منم زور زور نیزدم ولی واقعا نا نداشتم انگار نمیتونستم سه تا ماما بالاسرم بودن یکی اومد با دوتا دستاش شکممو فشار داد یکی دست جا کرد تو واژنم و گفت زور بزن😑😭منم همراه با درد مدفوعم اومد گفت خوبه افرین🫤😂و گفت دوباره زور بزن تا ۲:۴۵همینجور زور میزدم اونام این لا هی میومدن معاینه و انگول کردن دیگه ۲:۴۵سر بچه دیده شد بردنم تخت زایمان پاهامو دادن بالا و دوباره یکی شکممو فشار داد هی فشار ب پایین یکیم دست جا کرد تو وا ژنم هی فشار و زور گفتم من نمیتونم نمیتونم و اونا گفتن زور نزنی بچه خفه میشه تو زور میطنی نیاد زورت کم میشه بچه میره عقب و دوباره منم فقط جیغ میکشیدم فقط مامانمو صدا میزدم🥲مامانم فوت شده انگار بهم قوت قلب داد و دوباره زور ک انگار یچی ازم خارج شد و بچه گذاشتن رو شکمم فقط گریه میکردم فقط لشک میریختم فک نمیکردم بتونم انگارقدرتی نداشتم بعد ۱۰ دقیقه جفت خودش اومد و رحممو فشار دادن کلی خون اومد بیرون و از داخل بیرون کلا بخیه خوردم بخیه زدنا یه ساعت نیم طول کشید و خیلی درد داشت با شدت بخیه زدن دست جا میکرد تو واژنم😭منم کلا بیحال رو تخت بعد صدا بچم بعد ۱ دقیقه اومد و انگار کل دردام رفت🥹...
مامان جوجه کوچولو مامان جوجه کوچولو ۱ ماهگی
مامان مهدی و ماهد✨ مامان مهدی و ماهد✨ ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ۴
حدود ساعت ۱۱ وارد وان اب گرم شدم و ماما گفت موقع دردا کف لگن رو روی اب شناور کن ، چون باعث میشه جنین راحت تر بیاد پایین...بعد از گذاشت ۲۰ دقیقه حس زور زدن شروع شد ، و دردا خیلی خیلی شدید شده بود...که مامای همراهم ، ماما رو خبر کرد و با کمک همسدم من و از وان به تخت زایمان منتقل کردن ، ماما معاینه کرد و گفت که ۹ سانتم و حدود ده دقیقه تا ی ریع دیگه زایمان میکنم...ولی پنج دقیقه بعد عوامل اتاق زایمان رو صدا کرد که نی نی داره میاد😅منم دیگ از شدت درد همه ی اهل بیت رو صدا میزدم🥲بعد از گذشت حدودا ۳ دقیقه با تکنیک های زور زدنی که ماما میگفت ، نی نی به دنیا اومد و الحمدلله برش و بخیه نخوردم...
و بعد از ۲ دقیقه با چند تا سرفه جفت هم بیرون اومد...
و این بود زایمان حدودا ۲ ساعته ی من😅
و اما بعد از بیرون اومدن جفت😑
ماما گفت که جفت شروع کرده بوده به پیر شدن و احتمال داد که پرده های جفت داخل رحم مونده باشه😑 و شروع کرد با دست رحم رو خالی کردن و چک کردن اینکه بقایای جفت نمونده باشه داخل...و چه ضجه هایی که من از درد اینکار میزدم😑بعد از ۳ بار که اینکار رو کرد...متخصص زنان انکال رو صدا زد تا اون هم چک کنه🙄اکن هم سه باز اینکار رو انجام داد و مطمئن شدن وضعیت رحم نرماله و من رو ول کردن🥲
البته که اگر اینکار رو نمیکردن باید اتاق عمل میرفتم و کو تاژ میشدم😑
ولی خب خیلی وحشتناک بود🥲
ان‌شاالله کسی تجربه نکنه واقعا🌷
مامان رستا 🩷🩷 مامان رستا 🩷🩷 ۱۰ ماهگی
مامان 🍒گیلاس🍒 مامان 🍒گیلاس🍒 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 6

یهو دیدم وسط دردام ماما همراهم که سه برابر من وزن داشت اومد روی تخت و با تموم وزنش شروع کرد پشت سر هم شکمم رو فشار میداد
یه جوری فشار میداد که هر لحظه رو آرزوی مرگ میکردم
انقدر فشار هاش محکم بود پوست شکمم به مهره های کمرم میخورد

التماسشون میکردم که تمومش کنن
تا ساعت
7:45
که دکتر با وکیوم و فشار های ماما همراه بچه رو دنیا آورد

تموم ساعت های درد کشیدنم یه طرف
اون 25 دقیقه که مدام داشت فشار میداد به شکمم یه طرف

اون دقایق وحشتناک بود برام و برای رهایی از دستشون ضجه میزدم 😭😭😭
هنوز که هنوز همه اعضا داخلی شکمم درد می‌کنه
پوست شكمم رو دست میزنم درد میکنه

اما با وجود همه اینا وقتی پسرمو دادن بغلم انگار دنیا مال من بود 🥹🥺

من از لحظه ای که کیسه آب رو زدن لرز داشتم
طوری که رو پاهام نمی‌تونستم وایسم
بعد زایمان لرزم خیلی زیاد شد و فشار و درد زیادی رو کمرم بود

دکترم خیلی خوب بود و نزاشت ماما بخیه بزنه برام و
چون تعداد بخیه هامم زیاد بود و تا مقعد بخیه میخوردم
خودش بخیه ها رو برام زد
و کلی تاکید کرد قرص هامو سر ساعت بخورم

اما کی از چند ساعت بعد خودش خبر داره ؟؟......
مامان سلمان💙:) مامان سلمان💙:) ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی

پارت ۸
دیگ گفت برو تو حموم بشین زور بزن مادرم بازم نشست از پشتم پاهام دادم سمت دیوار زور زدم یهو گفتم خانم ماما احساس مدفوع دارم گفت بیا عزیزم رو تخت بخاب فول شدی معاینه کرد ۱۰ سانت شده بودم وسیله هارو اوردن همچنان زور میزدم دو روز بود هیچی نخورده بودم داشتم از حال میرفتم مادرمو جاریمو بیرون کردن همش از شکمم فشار میدادن خیلی بد بود زور میزدم توانایی نداشتم همش میگفتم توروخدا برش بده دستتو ببر تو بیارش بیرون ماماها میگفتن عزیزم نمیشه باید سرش بیاری بیرون بتونیم برش بدیم همچنان یک ساعت بازم زور زدم کلن خیس عرق شده بودم دیگ اخراش بود نمیتونستم ماما همش از شکمم فشار میداد میخاستم بمیرم میگفتم نکن توروخدا کشتی منو خودم زور میزنم اینقدر زور زدم سر بچع امد بیرون برش زدن بچه امد بیرون گذاشتنش رو سینم اما بچه تنفسش کم شده بود زودی بردنش رو تخت زیر دستگاه دیگه داشتم میمردم از ترس میگفتم توروخدا بگین بچم خوبه🥲🥲
مامان آرتام 🥰 مامان آرتام 🥰 ۱۲ ماهگی
پارت سوم
ایپدورال خیلی خوب بود منم اگه این همه درد داشتم بخاطر زایمان زودتر بود و لگنی که تنگ‌ بود اومد بعد از سه چهار ساعت باز معاینه کرد گفت فول شدی مدفوع کن زور بزن تا دکتر بیاد من روی تخت به حالت سجده کردن که فقط فشار بدم زور بزنم می‌گفت سر بچه داره معلوم میشه مامانمم داشت میدید کنارم بود هنوز توی زایشگاه نرفته بودم ساعت دوازده دکترم رسید منم مدفوع کرده بودم گفت پاشو بریم زایشگاه ولی درست حس نمی‌کردم البته سه دوز ایپدورال گرفته بودم تا زایشگاه راه رفتم اونجا رفتم روی تخت زایشگاه حالا بچه نمیومد منم دیگ نمیتونستم زور بزنم چند روز نه خواب داشتم نه چیزی یه عالمه درد داشتم فقط دیگ یه ماما شروع کرد شکمم رو فشار دادن که بچه بیاد منم قلبم درد گرفته بود نمی‌تونستم نفسم بکشم بازم درد رو خیلی شدید داشتم حس میکردم که بهم دوز چهار ایپدرول رو زدن 😐 دکترم خیلی مهربون و با حوصله بود با دستگاه کمی سر بچه کشیدن جلو ولی شکمم فشار میدادن من خیلی بد بود نفس نمیشد کشید دکتر گفت دیگ فشار نده بهش آب بده دیگ بعد از نیم ساعت زور زدن بچه رو کشیدن بیرون گذاشت روی شکمم خیلی حس قشنگی بود گریه شدم شکمم کلا خالی شد دیگ برش هم زده بود چهار تا بخیه خوردم باز بخیه زد برش رو حس میکردم استخوان های واژنم خیلی درد میکرد خیلی گفتم حس میکنم همش بی حسی میزد بهم بردنم توی اتاقم دیگ دوساعت رفتم زیر اکسیژن چون بلند میشدم نمی‌تونستم نفس بکشم بعد یه ساعت اومدن گفتن راه برو برو دستشویی شوهرم دست گرفت برم سرویس دیدم یه عالمه سرگیجه دارم
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان مهرآوین🩷✨️ مامان مهرآوین🩷✨️ ۲ ماهگی
تجربه من از زایمان طبیعی پارت ۵
دیگه ماما لباساشو آماده کرد وسیله هارو گذاشت دم دست تختمو آماده کردن و هر دفعه که من زور میزدم کمک میکرد که زور درست بزنم و الکی انرژیمو هدر ندم خسته شدم بودم دیگه واقعا تشنم بود چون بالا آورده بودم هیچی نداشتم تو معدم بهم خرما و آب داد و خودشم آماده بود دیگه دکترم بالا سرم بود گفتم خانوم دکتر خیلی خسته شدم دیگه نمیتونم معاینم کرد گفت دیگه واقعا آخرشه و آماده شدن دکتر اومد روی شکمم و به شکمم فشار وارد میکرد که بچه سریع تر بره پایین و منم زور میزدم و ماما بهم یه بیحسی واژن زد و یه برش زد دیگه لحضه های آخر دکتر جاشو با ماما عوض کرد و ماما به شکمم فشار وارد میکرد و دکتر هم بچه رو گرفت لحضه ای که بدنیا اومد دردام همه تموم شد صفر شد دردام و لحضه ای دخترمو دادن بغلم انگار دنیا برای من بود ساعت پنج صبح به دنیا اومد ۳۰ تیر بهش سلام دادم و بوسش کردم و بردن تمیزش کردن و وزنشو گرفتن که ۳۴۵۰ بود قدشم ۵۳ بود دیگه ماما یه بیحسی دیگه برام زد و شروع کرد بخیه زدن و باهم حرف زدیم و غیبت کردیم🤣😂گفت اگه بچه خوبی باشی و همکاری کنی بخیه زیبایی هم میزنم برات که صدام درنیومد و بخیه هامم زد و بعد همراهمو صدا زدن که مامانم پشت دربود اومد داخل منم گریم گرفته بود دیگه اومد اول منو بوسید و بغل کرد بعد رفت سراغ دخترمو بغلش کرد و لباساشو تنش کرد و بعد اومد بهم آبمیوه داد و یخورده خوراکی داد خوردم و ماما اومد کمکم کردن به بچه شیر دادم و مامانم رفت و ساعت هشت منو بردن بخش شوهرم دم در منتظر بود همچنان نیومد داخل😂🤣تازه گلم یادش رفت بخره 🤣😂
مامان دلوین مامان دلوین ۱۴ ماهگی
پارت ۶
بچه اولم همینحوری بود سرش یکم بزرگ بود پاره شدم تا اومد یکی اومد رو لبه تخت دوپا و با دستش فشار میداد رو شکمم خودمم زور ک میزدم نفسم نمیومدم گفتم نفسم نمیاد ول کرد دوباره معایته کرد گفت ن هنوز ۱۰ نشده من هیی زور میزدم اونم فشار میداد رو شکمم دیگه سر یچه دیدن گفتن زور بزن پاهام گرفتم تا تونستم زور زدم ساعت ۶ چهل پنج دقیقه بود ک ب دنیا اومد از داخل بخیه نخوردم ولی بیرون چهار پنج تا خوردم موقع بخیه بهشون گفتم سر کننده بزنین گفتن ن چون بیرونی سر نمیشه اون بخیع میکرد من درد میکشیدم هیی معذرت خواهیی میکرد دخترم اوردن گذاشتن رو شکمم هیی پرسنل نازش میکردن اون ماما همراهی ک میگفت میام مامات میشم اومد بالا سرم گفت زایمان کردی گفتم اره دیگه نمیخوامت 😂
ساعت ۷ بود ک دیگه بردنم ت ی اتاق دیگه و مامان و مادر شوهرم اومدن پیشم ساعت ۱۰ نیم بردنم بخش

اینم از تجربه زایمان دوم ولی زایمان دوم ک همه میگفتن راحت تره واقعا راحت تر بود من وایه بچه اولم خیلی بخیع خوردم و خیلی اذیت شدم