سوال های مرتبط

مامان گل پسر🥹💙🤰🏻 مامان گل پسر🥹💙🤰🏻 ۲ ماهگی
دیگه آخرین راهی که مونده بود، آمپول فشار بود… و شروع کردن به زدنش.

از روز جمعه تا یکشنبه، من با دردهای وحشتناک دست‌وپنجه نرم می‌کردم. یکشنبه صبح زود بالاخره دهانه رحمم ۱۰ سانت شد، اما تا ساعت ۱:۳۰ هنوز نتونسته بودم زایمان کنم.

واقعاً از شدت درد مردم و زنده شدم. حتی پمپ بی‌دردی هم گرفتم، ولی اصلاً فایده‌ای نداشت. دردش واقعاً غیرقابل‌تحمل بود.

بچه فقط خودش رو به پایین فشار می‌داد، اما نمی‌اومد. تا اینکه دیدن ضربان قلب بچه داره افت می‌کنه و دیگه وقت صبر کردن نیست. تصمیم گرفتن منو اورژانسی ببرن اتاق عمل برای سزارین.

من از شدت درد حتی نمی‌تونستم روی ویلچر بشینم. با همون حال، سریع منو به اتاق عمل بردن، بی‌حسم کردن و شکمم رو باز کردن.

بچه اون‌قدر پایین رفته بود که برای بیرون آوردنش مجبور شدن با زور و سختی زیاد، اول بچه رو بالا بکشن و بعد خارجش کنن…

بعد از اون همه درد، ترس و ساعت‌ها انتظار، بالاخره پسرم به دنیا اومد… 🥹🤍
ساعت ۱۳:۵۸
مامان مهدیار🩵 مامان مهدیار🩵 ۸ ماهگی
تجربه سزارین ۲
انقد سفید بود و تمیز ، خود دکتر میگفت جز معدود بچه هواییه که انقد سفید و تمیزه ( پسر من از این سفیدا که دور بچه هاست اصلا حتی ذره ای دورش نبود حتی خونی هم نبود خیلی عجیب بود🥲👼🏻)خلاصه آوردن نشونم دادن و بردن یه چیزی پیچیده دورش آوردن کنار صورتم
داغ داغ بود هیچوقت هیچوقت هیچوقت قرار نیست من یادم بره وقتی اولین بار پوستش رو کنار صورتم لمس کردم چه حسی داشتم😭🫀
انگار دنیا رو من کنار خودم داشتم
خلاصه بردن بچه رو
من نگران بودم بچه ام عوض نشه با کسی🤣
شروع کردن به فشار دادن شکمم😑همه رو حس کردم و حالت تهوع شدید داشتم اما چون از شب قبل رعایت کرده بودم و اصلا چیز سنگین نخورده بودم شامم دو سه قاشق خورده بودم خیلی کمکم کرد که بالا نیارم
قفسه سینه ام به شدت تحت فشار بود و اذیت بودم
فشارم رفته بود ۱۴ که امپول زدن اومد پایین افت فشار گرفتم🤣مدام فشار میدادن شکمم رو واقعا حس بدی بود حدودا ده دقیقه هی تکون تکون میدادن و فشار میدادن
من فیبروم هم داشتم که دکترم زحمت کشید و اونو در آورد باعث شد عمل من بیشتر طول بکشه
خلاصه تموم که شد اومدن منو جا به جا کردن و بردن ریکاوری
نیم ساعتی ریکاوری بودم بعد بردن منو بالا که داخل آسانسور خدا خیر اون ماما بده اونجا ماساژ شکمی منو داد بیحس بودم اما یه ذره حسش کردم درد داشت
اما خب بهتر ار بقیه بود چون تخت کناری من بنده خدا دقیقا یک ساعت بعد از اینکه آوردنش داخل اتاق اومدن ماساژ شکمی دادن بهش خیلی اذیت شد

پارت بعدی رو میزارم براتون
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۵ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین
پارت ۴
بعد زدن امپول بهم گفتن فورا دراز بکش دراز کشیدم و لباسمو دادن بالا بستن و دیگه شکممو ندیدم دستامو باز کردن و اکسیژنمو با فشار خونم رو میگرفتن و سرم بهم وصل بود تو این لحظات شدید استرس داشتم که با خودم میگفتم این چه غلطی بود من کردم 😂😂
دکترم باهام هی حرف میزد ولی من انقد حالم بد بود و استرس داشتم اصلن نمی‌فهمیدم چی میگه انقد حالم بد بود که نگاه دستگاه میکردم ببینم ضربان قلبم افت کرد بهشون بگم دارم از حال میرم😂 فشارم ۱۰ بود و ضربان قلبم ۹۰
دکتر دست کشید به شکمم حسش کردم گفتم حس دارم فعلن وایسا گفت پاتو بدون اینکه زانوتو خم کنی بیار بالا دیدم از زیر سنه هام به بعد رو دیگه حس نمیکنم حتی دست هامم سنگین بود برام
دیگه بعدش عمل رو شروع کردن که من هیچی نمیفهمیدم ازش فقط دست می‌کشیدن به شکمم حس میکردم
وقتی شروع کردن عمل رو من تهوع شدید گرفتم بهشون گفتم یه زیر اندازی رو کنار صورتم گذاشتن و گفتن هر وقت خاستی بالا بیار وقتی دکتر به شکمم فشار اورد تهوعم شدید تر شد و هی عوق میزدم دکترم گفت نفس عمیق بکش وقتی نفس عمیق کشیدم بهتر شدم
مامان دلانا مامان دلانا روزهای ابتدایی تولد
پارت دو

بعدش تختمو عوض کردن و منو بردن توی آسانسور، بردن اتاق عمل.

توی اتاق عمل، ساعت هشت‌ بود که رفتم. دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت: «تا می‌تونی خودتو شل نگه دار.» منم باهاش همکاری کردم. واقعاً دردم نیومد و چیز وحشتناکی نبود. تا می‌تونید با دکتر بیهوشی همکاری کنید که بعداً به مشکل نخورید، چون قسمت بیهوشی خیلی مهمه.
پاهام داغ شد و دیگه حس نداشت ک عمل شروع شد

یه پرده جلوم بود که اصلا ندیدم دکتر چی کار کرد ساعت هشت و ده دقیقه بود که دخترم دنیا اومد. چیزی اصلا احساس نکردم فقط میخواستن بچه رو در بیارن یکم ام فشارم دادن، اون فشارا رو یک کوچولو احساس می کنم ولی درد خاصی نبود. تنها مشکل که تو اتاق عمل داشتم این بود که گلو مو بینیم کاملا کیپ شده بود خیلی به سختی صحبت می کردم، بعد دیگه صدای دخترم اومد لباس پوشوندن آوردنش، چسبوندنش به لپم بعد بچه رو بردنو خودشون شروع کردن به بستن شکمم. تقریبا یک ربع به ۹ بود تموم شدو داشتن بخیه میزدن کلا توی اتاق عمل هیچی دردی احساس نکردم، فقط همون اذیته بابت گلو گرفتن بینیم بودش. بعدش هم منو بردن ریکاوری. توی ریکاوری تقریبا دو ساعت نگه‌م داشتن. میلرزیدم تو ریکاوری دستام و بدنم میلرزید خیلی. ک گفتن طبیعیه هیچکس منو ندید اون موقع نه شوهرمو دیدم نه بچه رو دیدم. بعدش که از ریکاوری ام داشتم میبردنم، ساعت ۱۱ شب بود بچه رم با تخت اوردن کنارم بردن تو بخش شوهرم تازه منم اونجا دید ولی شوهرم میگه که بچه رو بهش نشون داده بودن ه
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۵ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۱۲ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان رایمُن 💙 مامان رایمُن 💙 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان سزارین قسمت ۵

دکترم به همراه فردی که کنار دستش بود شکمم رو بریدن حس نکردم حقیقت ولی زمانی که داشتن فشار میوردن بچه رو به سمت پایین شکم هدایت کنن یه فشار شدیدی به نسبت، روی دنده ها و زیر قفسه سینم حس کردم که کمتر از ۲ دقیقه بود و هیچ دردی نداشت فقط باید اون لحظه تحمل کرد که اذیت کننده هم نیست
به هر صورت هر چی که بود کمتر از ۲-۳ دقیقه بعدش صدای گریه بچه رو شنیدم لحظه فوق العاده ای که هیچ چیزی نمیتونه توصیفش کنه
بچه رو گذاشتن روی پوستم و تماس پوست به پوست برقرار شد 😍
در همون حین دکترم داشت ساکشن میکرد داخل رحم رو و صداش میومد و این کار خیلی خوب بود چون باعث شد بعد عمل خونریزی خیلی خیلی کمی داشته باشم و واقعاً عالی بود این مرحلش
بعدش بخیه رو شروع کردن در کل ساعت ۵:۳۵ رفتم سمت اتاق عمل و ساعت ۵:۵۴ صبح نی نی به دنیا اومد و ساعت ۶:۱۵ دقیقه تو ریکاوری بودم
یه چیزی که خیلی خوب بود این بود که پزشکم داخل اتاق عمل بعد از اتمام عمل شکمم رو چندبار با دست فشار داد به همون دلیل جلوگیری از آتونی رحم که همتون میدونین چیه و چون بی حس بودم فشار رو اصلاً حس نکردم

ادامه تایپک بعدی👈🏻
مامان آناهید 🩵🪷 مامان آناهید 🩵🪷 ۱ سالگی
۵.بردنم اتاق عمل و تو اتاق عمل متخصص بیهوشی فوق العاده مهربون و خوبی بود که هیچوقت آرامش و برخورد پدرانشون رو فراموشش نمیکنم . انتخابم بیهوشی اسپاینال بود و موقع زدن آمپول اصلا هیچی احساس نکردم ، وقتی دراز کشیدم کم کم پاهام و پایین تنم بی حس شد و بعد یه پرده رو به رو کشیدن و من فقط سایه ی دستای دکترمو میدیدم . یک لحظه وقتی داشتن شکمم رو فشار میدادن تا بچه رو بکشن بیرون احساس فشار و درد روی بالای قفسه سینم و خفگی بهم دست داد و به دکتر بیهوشی گفتم دارم خفه میشم و همون لحظه برام ماسک اکسیژن زدن . بعد هم صدای گریه ی آناهیدم رو شنیدم که اشکای خودمم همزمان سرازیر شد روی گونه هام . آوردنش صورت لطیفشو چند ثانیه روی صورتم چسبوندن و بردنش... 🥹
۶. همون لحظه که بچه رو بیرون آوردن صدای عصبانی دکترمو شنیدم که گفت این بچه که اصلاااا آب دورش نبود ، خشکه کامل چسبیده به کیسه آبش ... سونوگرافی چطوری تشخیص داد که آب دور بچه کافیه 🥲
۷.بچه رو بردن ، دکتر بخیه هامو تکمیل کردن و بردنم ریکاوری . اونجا هم باز متخصص بیهوشی بهم سر زد و بعد هم پرستار اومد برام ماساژ شکمی انجام داد و بعدم منتقل شدم بخش .
۸. آوردنم تو بخش و تک و تنها منتظر بودم تا همسرم و خانوادم برسن و بچه رو هم پرستار برام بیاره که دیدم خبری از بچه نشد 🥲 مامان و بابا و همسرم با سبد گل اومدن بالا سرم و با دیدنشون قلبم آرومتر شد...
مامان دونه برفی❄ مامان دونه برفی❄ روزهای ابتدایی تولد
پارت 13
خلاصه بعد از نیم ساعت گفتن که من رو ببرن تو ریکاوری. انقدر حالم بد بود که نمیتونستم درست بچه‌ام رو نگاه کنم. دقیقا بچه‌ام روبه‌رو بود، رو تختم خوابونده بودنش، ولی من انقدر حالم بد بود و اصلا نمیتونستم نگاش کنم. فقط بهشون میگفتم چرا دردام ساکت نمیشه، چرا دردام تموم نمیشه. دکتره ا گفت آمپول فشار زدیم. برای که خونریزی ت بند بیاد خلاصه بعد از نیم ساعت که من رو بردن تو بخش ریکاوری، همراه هم اومد. خیلی خونریزی داشتم، گفتن باید ببری خونریزی‌هات رو بشوری. دیگه همراه من برد، من رو تمیز کرد، پوشکم رو گذاشت. بعد دیگه بچه رو اوردن من از ساعت پنج و نیمی که دیگه زایمان کردم، به من آمپول فشار دوبار زدن، درد داشتم تا ساعت یک و نیم دو شب. یعنی دردام یکسره بود، انقباضاتم یکسره بود. طوری بود که زمین رو چنگ میزدم. یعنی من انگاری دو بار درد زایمان کشیدم، یه بار قبل از اینکه بچه دنیا بیاد، یه بار بعد از اینکه بچه دنیا بیاد، برای اینکه خونریزی‌ام بند بیاد، دوباره به من آمپول فشار زدن. بعد دیگه خلاصه که اینجوری بود، ساعت یک و نیم دو بود که دیگه دردام یواش‌یواش آروم شد