۱۱ پاسخ

دیگه بهش زنگ نزن
تو بی محلی کن
بچه ها رو بردار برو خونه بابات
البته احتمالا راه خوبی نیست ولی می‌دونم نباید انقد زنگ بزنی

عجبا، مگه تو تنها خواستی.دیگه بچه ها اذیت دارن.
به نظرم باید داروی آرامبخش بخوره

یه روز بچه رو بزاری پیشش بری خونه بابات میفهمه دنیا دست کیه درم نباید باز میکردی روی مادرش خودش کجا بوده که ننش بیاد

محلش نده اصلا
مگه تو تنها بودی ک بچه خاستی؟؟؟
اصلا اصلا نزدیکش نشو
می‌تونستی می‌رفتی خونه بابات تا قدرتو میدونست

من واقعا حالشو میفهمم ما برعکس شما من خستگی زیاد همش دارم میگم بچمون چی بود هی آوردم شوهرم دوست داره هنوز یه دختر میخواد انقدر دعوا کردم بحث کردم که دیگه من بستمه خداروشکر دوتا پسر جفت آوردم همه زحمتاشونم پا خودمه اون که سرکار دیگه منم میرم خونه مامانم کمک انقدر حالم بده از این موضوع خونه خودم نمیرم همه بهم حرف میزنن ولی شوهرم میگه یکسال دیگه صبر کن بزرگ تر میشن دیگه بهت کاری نداری تو اون موقعه نفس بکش🫠

باید به شرایط بدتر فکر کنید به شوهرتم بگی خدا بچه هاتونو براتون نگهداره بگو باید شکر کنیم حتی اگر خیلی شرایط سخته و خیلی اذیت هستیم خداروشکر که بچه ها سالمن وهستن
خیلیا زندگیشون بخاطر نداشتن بچه خراب میشه چون زنو شوهر دیگه روحیه براشون نمیمونه انقد حسرت میکشن تنهایی حرف و نگاه مردم یا کسی مثل من که باشما حامله بودم ولی بچه هام بعد دنیا اومدن یکی دوماه فقط زنده موندنو رفتن پیش خدا حسرت بغل کردنشونو رو دلمون گذاشتن
بچه شلوغ میکنه اذیت میکنه درد سر داره باید یکم ظرفیتتونو ببرین بالا بچه اینجوریه سخته همه مثل شما یکم محکم باشین حتی اگر لازم بود این پیامارو به همسرت نشون بده ببینه همه دارن به سختی بچه هاشونو بزرگ میکنن باید لذت ببری از بزرگ شدنشون از داشتنشون نه اینکه فقط سختیاشو ببینی
کاش بچه های منم سالم پیشم بودن صبحو شب بچه داری میکردم همین دیشب خواب دخترمو دیدمو توخواب همش دنبالش میدوییدم تا بتونم یبار بغلش کنم

از بس مسئولیت بهش ندادی اینشکلی شده اگه بچه ها رو بندازی گردنش بری خونه بابات قدرتو میدونه احمق

خیلی زودتر ازاینا باید ب فکر میوفتاد ک بچه برا چیش بوده،بنظرم همسر شما نمیخواد مسئولیت قبول کنه اینجوری داره شونه خالی میکنه با این بهانه
با مشاور صحبت کنید

وا خب بچن ! صبرو تحملشو ببره بالا شما چ گناهی کردی
اون چندساعت نمیتونه تحمل کنه شما ۲۴ ای با بچه ای دست تنها . دگ دیره برا پشیمونی

خوب بچه آن سر صدا میکنن گریه میکنن بهش بگو بچه های من تنها که نیستن منم اذیت میشم. اگه شوهرت میره سر کار تا شب سعی کن قبل اون غذای بچه هاتو بده همه کاراشون بکن یا بخوابشون .بهش بگو بچه هستن نمیفهمن چیکار شون کنم

بحث درست کرد *

سوال های مرتبط

مامان دونه کوچولو مامان دونه کوچولو ۱۳ ماهگی
مامان زندگیم مامان زندگیم ۲ سالگی
خانما شوهر من خیلی به شدت ناشکره
بی نهایت آدم ناشکریه
سر همین ناشکر بودنش پسرم بی دلیل از پنج ماهگی تشنج کرد
هر گناهی و هر اتفاقی هم میوفته نمی دونم چرا باید من و بچه ام تاوانشو پس بدیم
مثلا تشنج کرده بود پسرم
بعد دکتر گفت همین دارو کفایت می کنه نیازی نیست داروی سختی تجویز کنم
بعد شوهرم مدام اسرار بر اینکه نه داروی خارجی و سخت بده
این دوباره تشنج می کنه
یعنی خیلی راحت هم لفظ همه چی رو میاره
خیلی راحت ناشکری می کنه
انقدر از دست شوهرم و خانواده اش حرص و جوش خوردم
که امروز تیک عصبی بهم وارد شد
یهو عروس بچه رو محکم کوبیدم به دیوار
عین دیوونه ها شدم انقدر باهاش بحث کردم
خانوادش هم از اون......نقطه چین
مثلا مادرش هر موقع منو اذیت می کنه
پیر من چند وقت پیش بیمارستان بستری بود بخاطر همین ضعیف شده
بعد مادرشوهرم
چون فهمیده بود دارم غصه ضعیف شدن بچه امو می خورم
هی نیش میزر عه خیلی ضعیفه اصلا به یکساله ها نمی خوره این بچه
بچه های من دوشت بودن
یا اون دفعه برگشت بهم گفت فلانی سطحش بالاتر از شوهرش بوده براهمین موقع زایمان مادرشوهرش پیشش مونده
چون خودش موقع زایمان حتی نیومد دیدنم
منم هر موقع سر حرفاش حرص می خورم
آه می کشم دلم می شکنه
اما هر موقع از مادرش آه می کشم و ناراحت می شم
به جای اینکه یه بلایی سر اون بیاد
سر بچه ام میاد
هر دفعه که از دست مادرشوهرم ناراحت شدم
بلا سر بچه ام اومده علتش رو نمی دونم
عدالت کجاست
الان می ترسم دیکه می گم هر چی و اذیتم کنن ناراحت نشم
به نظرتون دعاو سحر نیست
مامان سهیل مامان سهیل ۱۴ ماهگی
خیلی دلم گرفته پسرم تا صبح دیشب نزاشت بخوابم دیروز ظهز هم دریغ از ی ساعت خواب از دیشب ب شوهرم گفتم فردا بچه میدم خودم چند ساعت بخوابم خستم بی‌خوابی شدید دارم طرف رفت سرکار تا ۱۱ برگشت ی چیزی خورد خوابید تا ۴/۵لا ب لاش هرچه بیدار کردم بچه بگیر. بخوابم خودش زد ب مرگ .منم بچه بغل کارام میکردم ی سره نق میزد مرتب بالا می آورد هرساعت ی بار لباس ی با پوشک عوض میکردم میشستم ۴/۵بیدار شد ی چیزی خورد رفت اتاق گفت برم بخونم وقت ندارم وقت شام هم گقت گزسنم نیست برای پسرم گرم کردم نخورد باز بالا نی آورد تا ساعت ۹خورده ک باباش رفت بیروت گفتم زودتر بیا خیلی خستم بچه همش بغلم بود مرتب لباس شستم بدن درد دارم گفت باشه رفت تا اومد ی ربع به یازده بچه ده دیقه با گوشی مشغول. کرد بعد گفت این‌نمی‌خوابه ییا بگرش گفتم باهاش یکم بازی کن ی چیزی بخورم بازی نکرد آخرش بچه برادر شوهرم اومد بالا ۳ سالش جیغ جو پسرم سر عروسکش دستش کشید اون جیغ زد وپسرم ب لگد. گرفت شوهرم صداش ردر اومد تو سرش چند بار زد انگار ما بهش فشار آوردیم بنده خدا بچه ها ترسیدن لباس پوشیدم بردم پایین بچه هی تعریف می‌کرد من میپیچوندم آخر پسرم آوردم بالا ی چیر دادم خورد بازی کرد پی پی کرد شستم شیر دادم الان بزور خوابید فرش پهن کردم زمین دوست ندارم با آدم بی مسولیت بخوابم ولی خوابم نمیاد با توجه ب اینگه خیلی خستم
همش دارم فکر بکنم خونه بابام چی کم داشتم ک تلف شدم رابطه جنسی هم درست حسابی نداریم از اول ازدواج کار میکردم تا الان صبح ام بابد بدم سرکارتصمبم گرفتم تا چند. رور. بهش فرصت بدم خودش درست کته نکرد از کار میزنم بیرون خر ک نیستم روری ۱۹ ساعت کار کنم