🌸 ادامه…
رستم دستش رو روی گردن رخش گذاشت و گفت:
«نترس رفیق من! بیا ببینیم این صدا از کجاست.» ❤️
آروم به طرف بوتهها رفت و شاخهها رو کنار زد…
یهو یه خرگوش کوچولوی خاکستری از توی بوتهها بیرون پرید! 🐰
رستم خندید و گفت:
«آهااا! پس تو بودی که ما رو ترسوندی، کوچولوی بازیگوش!» 😂💗
خرگوش کوچولو چند لحظه به رستم نگاه کرد و بعد تندتند دوید و بین گلها ناپدید شد.
رستم به رخش گفت:
«دیدی رفیق؟ گاهی وقتها چیزهایی که ازشون میترسیم، اصلاً ترسناک نیستن!»
صبح روز بعد، خورشید از پشت کوهها بالا اومد و پرندهها شروع به آواز خوندن کردن. ☀️🐦
رستم زین رخش رو مرتب کرد، سوارش شد و گفت:
«خب رخش جان! آمادهای بریم؟ ماجراهای زیادی در انتظارمونه!»
رخش شیههای کشید و با قدمهای محکم به راه افتاد. 🐎❤️
اما اونها نمیدونستن که بهزودی قراره با یکی از بزرگترین ماجراهای زندگیشون روبهرو بشن؛ ماجرایی به اسم هفتخان رستم! ✨
💗 پیام قصه: با شجاعت و آرامش میتونیم با ترسهامون روبهرو بشیم. 🤍
😍😍😍😍
ممنون گلم.
عاالی
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.