🌿 قصه‌ی ششم: رستم و شیر نیرومند 🦁

یکی بود، یکی نبود…
توی سرزمین قشنگ ایران، رستم پهلوان سوار بر اسب وفادارش، رخش، به راه افتاده بود تا شاه کی‌کاووس رو از چنگ دیوها نجات بده. ❤️

رستم باید از راهی سخت و پرخطر می‌گذشت؛ راهی که بهش می‌گفتن «هفت‌خان رستم». توی این سفر، ماجراهای عجیب و سختی انتظارشون رو می‌کشید.

رستم و رخش از دشت‌های پهناور گذشتن، از کنار کوه‌های بلند عبور کردن و سرانجام به بیابون بزرگی رسیدن. آفتاب می‌تابید و رستم بعد از راه رفتن طولانی، حسابی خسته شده بود. ☀️

رستم از اسبش پایین اومد، زین و افسارش رو مرتب کرد و کنار بوته‌ای دراز کشید تا کمی استراحت کنه. رخش هم مشغول خوردن علف‌های تازه شد، اما گوش‌هاش رو تیز نگه داشته بود تا صدای اطراف رو بشنوه.

کم‌کم آسمون تاریک شد و ستاره‌ها یکی‌یکی توی آسمون ظاهر شدن. 🌙✨

همه‌جا ساکت بود؛ فقط صدای باد می‌اومد که آروم بین بوته‌ها می‌پیچید.

اما رخش نمی‌دونست که توی همون نزدیکی، شیری بزرگ و نیرومند زندگی می‌کنه!

وقتی شیر از دور رخش رو دید، آروم‌آروم از مخفیگاهش بیرون اومد و با چشم‌های تیزش به طرف اسب قدم برداشت…

اما رخش بیدار بود و سایه‌ی بزرگ شیر رو دیده بود! 😮🦁

تصویر
۳ پاسخ

ادامه ❤️

شیر با قدم‌های سنگین به رخش نزدیک‌تر شد. یال‌های بلندش تکون می‌خورد و چشم‌هاش توی تاریکی می‌درخشید. 🦁

ناگهان غرش بلندی کرد؛ طوری که صدای اون توی بیابون پیچید!

اما رخش اسب معمولی‌ای نبود. اون اسب وفادار و شجاع رستم بود و نمی‌خواست بذاره خطری به صاحبش نزدیک بشه. 🐎❤️

رخش گوش‌هاش رو خوابوند، سم‌هاش رو محکم به زمین کوبید و جلوی شیر ایستاد.

شیر با سرعت به طرفش حمله کرد و نبرد سختی بین اون دو شروع شد. رخش با قدرت از خودش دفاع کرد و سرانجام تونست شیر رو از پا دربیاره.

بعد از اون همه سروصدا، دوباره سکوت به بیابون برگشت.

کمی بعد، رستم از خواب بیدار شد. وقتی جای شیر رو دید و فهمید چه اتفاقی افتاده، با تعجب به رخش نگاه کرد.

به طرفش رفت، دستش رو روی گردن قوی و گرم رخش کشید و با مهربونی گفت:

«آفرین رخش دلیر من! تو نه‌تنها اسب منی، بلکه بهترین دوست و همراه منی. اگه تو نبودی، شاید اتفاق بدی برام می‌افتاد!» 🥹💗

رخش شیهه‌ای کشید و سرش رو به شونه‌ی رستم نزدیک کرد؛ انگار می‌خواست بگه: «من همیشه مراقبتم، رستم جان!» ❤️

رستم کمی آب نوشید، زین رخش رو مرتب کرد و دوباره سوارش شد.

حالا اونا باید به راهشون ادامه می‌دادن؛ چون هنوز شش خان دیگه باقی مونده بود و ماجراهای بزرگ‌تری در انتظارشون بود!

🌙 ادامه دارد…

💗 پیام قصه: دوستی واقعی یعنی در روزهای سخت، کنار هم بمونیم و مراقب هم باشیم. 🤍

ممنونم از

ممنون عالی
ممنون که برای نوشتن این تاپیک قشنگ و قصه زیبا وقت گذاشتی

سوال های مرتبط

مامان همتا جانم🎀 مامان همتا جانم🎀 ۲ سالگی
🌸 ادامه‌ی قصه‌ی رستم و رخش…

از روزی که رستم، رخش رو پیدا کرد، اون دوتا دوست‌های خیلی خوبی برای هم شدن. ❤️

رستم هر روز به رخش آب و غذا می‌داد و یال قشنگش رو نوازش می‌کرد. رخش هم تا رستم رو می‌دید، خوشحال شیهه می‌کشید و سرش رو به شونه‌ی اون می‌مالید. 🐴💗

یه روز صبح، رستم زینش رو روی پشت رخش گذاشت و گفت:
«رفیق عزیزم! امروز قراره با هم به یه سفر بریم. آماده‌ای؟»

رخش با خوشحالی شیهه کشید و سم‌هاش رو به زمین کوبید؛ انگار می‌گفت:
«بله! زودتر بیا بریم!» 😍

رستم سوار رخش شد و هر دو از دشت‌های پر از گل گذشتن و به یه رودخونه‌ی زلال رسیدن. رخش با احتیاط از آب عبور کرد و رستم با مهربونی نوازشش کرد:
«آفرین رخش جان! تو بهترین دوست منی!» ❤️

وقتی شب شد، کنار یه چشمه توقف کردن تا استراحت کنن. همه‌جا آروم بود و صدای آب از کنار درخت‌ها شنیده می‌شد.

اما ناگهان…

خش‌خش… خش‌خش…! 🍃

صدای عجیبی از پشت بوته‌ها اومد!

رخش گوش‌هاش رو تیز کرد و رستم با تعجب پرسید:
«این دیگه چه صداییه؟!» 😳
مامان همتا جانم🎀 مامان همتا جانم🎀 ۲ سالگی
🌸🐎 قصه هفتم. خان سوم

رستم و رخش حسابی خسته شده بودن! 😄

بعد از کلی راه رفتن، به دشتی سرسبز رسیدن که پر از درخت و علف‌های تازه بود. رستم از رخش پیاده شد، دستی به یالش کشید و گفت:

«رخش جانم، بیا اینجا کمی استراحت کنیم!» ❤️

رستم زیر درخت دراز کشید و خیلی زود خوابش برد. رخش هم مشغول خوردن علف‌های خوشمزه شد. 🌿🐎

کم‌کم هوا تاریک شد. ماه توی آسمون بالا اومد و ستاره‌ها یکی‌یکی چشمک زدن. 🌙✨

اما نیمه‌های شب، یه اتفاق عجیب افتاد!

یه اژدهای بزرگ و ترسناک از پشت درخت‌ها بیرون اومد. اژدها آروم‌آروم به طرف رستم می‌رفت.

رخش تا چشمش به اژدها افتاد، گوش‌هاش رو تیز کرد و با خودش گفت:

«وای! رستم خوابه! باید بیدارش کنم!» 😯

رخش با سم‌هاش محکم به زمین کوبید و شیهه کشید.

رستم از خواب پرید و گفت:
«چی شده رخش جان؟ چرا بیدارم کردی؟»

اما تا رستم بلند شد و اطرافش رو نگاه کرد، اژدها خودش رو پنهون کرده بود!

رستم اونو ندید .رخش رو نوازش کرد و خوابید.

اما رخش نه! هنوز بیدار بود و چشم از درخت‌ها برنمی‌داشت…

چون می‌دونست یه چیزی اون دور و بر قایم شده! 🐉❤
مامان همتا جانم🎀 مامان همتا جانم🎀 ۲ سالگی
🌸 قصه‌ی پنجم: رستم کوچولو و اسب شگفت‌انگیز 🐎❤️

یکی بود، یکی نبود… 🤍

توی سرزمین قشنگ ایران، سال‌ها پیش، پسری به دنیا اومده بود که اسمش رستم بود. رستم پسر زال و رودابه بود؛ همون نی‌نی قوی و دوست‌داشتنی‌ای که با کمک سیمرغ مهربون به دنیا اومده بود. 👶🏻💗

رستم کوچولو هر روز بزرگ‌تر می‌شد. دست‌هاش قوی‌تر می‌شدن، پاهاش نیرومندتر می‌شدن و هر روز چیزهای تازه‌ای یاد می‌گرفت.

پدر رستم اورا خیلی دوستش داشت. گاهی رستم رو کنار خودش می‌نشوند و براش از پهلوون‌های شجاع و سرزمین زیبای ایران قصه می‌گفت.

رستم با چشم‌های کنجکاوش به حرف‌های پدرش گوش می‌داد و می‌پرسید:
«بابا جون، منم وقتی بزرگ شدم می‌تونم به مردم کمک کنم؟» 🥹

زال لبخند می‌زد، موهای پسرش رو نوازش می‌کرد و می‌گفت:
«البته پسرم! » ❤️

رودابه هم عاشق پسرش بود. هر وقت رستم از بازی برمی‌گشت، اون رو در آغوش می‌گرفت، صورتش رو می‌بوسید و با مهربونی می‌گفت:
«رستم عزیزم، امیدوارم همیشه شجاع و مهربون بمونی!» 💗


سال‌ها گذشت و رستم به جوانی نیرومند تبدیل شد. اون دلش می‌خواست اسبی داشته باشه که بتونه در سفرهای طولانی همراهش باشه؛ اسبی قوی، و شجاع که از سختی‌های راه نترسه. 🐎✨

یک روز رستم پیش پدرش زال رفت و گفت:
«بابا، می‌خوام اسبی برای خودم پیدا کنم؛ اسبی که بتونه در سفر هام همراهم باشه!»

زال لبخندی زد و گفت:
«پسرم، در این سرزمین اسب‌های زیادی وجود دارن، اما پیدا کردن اسب مناسب کار آسونی نیست. باید اسبی رو انتخاب کنی که هم نیرومند باشه و هم وفادار.»

رستم با خوشحالی آماده شد و به راه افتاد.
مامان دلسا مامان دلسا ۲ سالگی
بای بای شیشه شیر و شیر خشک 🤗👋🏻
دلسا وقتی که بدنیا اومد تا ۲ ماه ۱۷ روز شیر سینمو خورد و بعد از اون شیر خشک خورد👼🏻🍼🩷
همیشه دغدغه از شیر گرفتن رو داشتم که دخترم اذیت نشه تا اینکه دلو زدم به دریا و تصمیم گرفتم دلسا رو از شیر بگیرم.
قرار بر این شد تو روز شیر پاستوریزه بدم و شب قبل از خواب شیر خشک بدم.
روز اول : شیر پاستوریزه رو جوشندم و وقتی که ولرم شد داخل شیشه شیرش ریختم وقتی شیرش رو خورد طعمش رو دوست نداشت، به فاصله زمانی مجدد امتحان کردم دیدم لب نمیزنه و میگه عه عه🤭
و اینجا بود که دیگه قوطی شیر خشک و شیشه شیرهاش و فلاسک آبجوشش رو قایم کردم😉
من موندم و دلسا با یدونه شیشه شیر و شیر پاستوریزه 😬
شب که شد یکبار دیگه شیر جدید رو براش جوشندم و باز نخورد ، البته بگم ها تو طی روز غذا و میوه و خوراکی خورده بود. و تمرکزش به سمت غذا رفته بود.🥰
روز دوم : وقتی از خواب بیدار شد اصلا نگفت شیر میخوام با من قشنگ صبحانه خورد بعدش براش وقت گذاشتم باهم بازی کردیم دم دمای نهار غذاش رو خورد و بعد از یه ساعتی خوابش برد 😴
الان خداروشکر دو روزی هست که دختر قشنگم
شیر نخواسته💓
مامان آقا آریا مامان آقا آریا ۳ سالگی
خدایا خسته ام دیگه دلم میخواد بمیرم 😭
بیست و دو روزه که پسرم رو از پوشک گرفتم هنوز سر پی پی کردنش توی دستشویی مشکل دارم. نمیکنه، مقاومت می‌کنه و نگه میداره، تمام راه ها رو هم رفتم یکی دوروز موفق شدم باز بعدش مقاومت شروع شد. سه چهار ماهه دارم آماده اش میکنم. با کتاب و شعر و قصه و آشنایی با دستشویی و فیلم و بازی و ....
با توجه به علائمش و تایید دکترش پروسه رو شروع کردم. اما پی پی😓😭
اینقدر نا امیدم اینقدر خسته و درمونده که فقط و فقط دلم میخواد بمیرم.
علائمش هم اینا بود واسه اونایی که می‌خوان بدونن:
شب تا صبح پوشکش خشک بود
بعد پی پی خبر می‌داد
چند ساعت خشک بود در طول روز
بدش میومد از تعویض پوشک و با بدبختی میگرفتمش و عوضش میکردم
از پله بالا پایین می‌ره
الحمدلله خوب حرف میزنه
حتی توی این چند ماه آمادگی توی دستشویی جیش هم میکرد

اما الان درمونده از همه جا، دکترش گفت دیگه اصلا پوشک نکن
نه راه پیش دارم نه راه پس
خواهرانه اگر تجربه ای دارید به من درمونده بگید 😓🙏🏻
مامان قند مامان قند ۲ سالگی
بد غذا👹پستونک🤡ترک پستونک
سلام اومدم از بد غذایی دخترم بگم شاید بدردتون بخوره
دخترم هنوز پستونک میخورد اما شب موقع شب و توی خواب 🥲اما یه ماهی بود دائم میخورد البته ناگفته نماند ک دندون اسیاب درمیاره و دخترم همیشه وقتی درگیر دندون هست بیشتر وابسته میشه به پستونک،کلا بد غذا نبود در حد خودش خوراکش اوکی بود اما اخ از این یک ماه هیچی نمیخورد هروقت چیزی میدادم میگفت مرسی ممنون سیرم و با دستش پستونک دهنش رو نشون میداد میگفت مستونک یعنی پستونک دهنمه👿👿👿من خیلی ناراحت بودم از غذا نخوردن و متنفرشده بودم از کلمه سیرم🥲تا شنبه ک از خواب بیدار شد پستونک رو جمع کردم کلی دنبالش گشت گفتم گم شده بعد گوشی رو برداشت زنگ زد به باباش گفت مستونک نیس گم 🥲شوهرمم فک کرد واقعا گم شده یکی خریده بود منم یادم رفته بود بگم خودم جمعش کردم 🥲وقتی دیدم پستونک نداره خوراکی کذاشتم واسش و رفت من و بیش برداشت و میخورد اونجا بود فهمیدم بخاطر پستونک دهنش بوده هیچی نمیخورد و همین تصمیمم شد ک پستونک رو کلا ندم بهش و الان با اینکه سرما خورده حالش رو به راه نیس ولی ۵ روزه ترک رفته🫀🫀
مامان بهارسادات🥰 مامان بهارسادات🥰 ۳ سالگی
بعد از ۳ روز اومدم تجربه از شیر گرفتن دخترم رو براتون تعریف کنم. قبلش بگم‌که دخترم شدیدا به شیر مادر وابسته بود. حتی موقع خواب زیر سینه باید خواب میرفت ، وسط شب چندین بار واسه شیر بیدار میشد و و اصلا شیرخشک با شیشه نمی خورد.
من از یک هفته قبل از این که کامل شیر رو قطع کنم، در یک هفته کم کم وعده های شیر روز رو کم کردم تا این که کامل شیر روز قطع شد. بعد از یک هفته هم برای قطع شیر شب به سینه صبر زرد زدم و روش چسب برق زدم . وسط روز بهش نشون دادم که برای شب آمادگی ذهنی داشته باشه. سینه رو که دید ترسید و دیگه پیشم نیومد. عصر هم رفتیم بیرون هم این نتونه عصر بخوابه و هم این که حسابی خسته بشه که شب زودتر خوابش ببره. برای خواب هم فقط بغلش کردم و فقط سرش رو سینه م گذاشت و خوابید. تو طول شب هم هر دفعه بیدار شد بهش آب دادم و بغلش کردم . اگه اهل معنویات هستید یه سری دستورات از نظر اسلامی هست که روایت شده رعایت کنن و من برای این که خیلی نگران از شیر گرفتنش بودم اونا رو هم رعایت کردم . اگه دوست داشتید می تونم براتون بفرستم
فکر از شیر گرفتنش مثل غول شده بود برام که خدا رو شکر خیلی راحت پشت سر گذاشتم