ادامه ❤️
شیر با قدمهای سنگین به رخش نزدیکتر شد. یالهای بلندش تکون میخورد و چشمهاش توی تاریکی میدرخشید. 🦁
ناگهان غرش بلندی کرد؛ طوری که صدای اون توی بیابون پیچید!
اما رخش اسب معمولیای نبود. اون اسب وفادار و شجاع رستم بود و نمیخواست بذاره خطری به صاحبش نزدیک بشه. 🐎❤️
رخش گوشهاش رو خوابوند، سمهاش رو محکم به زمین کوبید و جلوی شیر ایستاد.
شیر با سرعت به طرفش حمله کرد و نبرد سختی بین اون دو شروع شد. رخش با قدرت از خودش دفاع کرد و سرانجام تونست شیر رو از پا دربیاره.
بعد از اون همه سروصدا، دوباره سکوت به بیابون برگشت.
کمی بعد، رستم از خواب بیدار شد. وقتی جای شیر رو دید و فهمید چه اتفاقی افتاده، با تعجب به رخش نگاه کرد.
به طرفش رفت، دستش رو روی گردن قوی و گرم رخش کشید و با مهربونی گفت:
«آفرین رخش دلیر من! تو نهتنها اسب منی، بلکه بهترین دوست و همراه منی. اگه تو نبودی، شاید اتفاق بدی برام میافتاد!» 🥹💗
رخش شیههای کشید و سرش رو به شونهی رستم نزدیک کرد؛ انگار میخواست بگه: «من همیشه مراقبتم، رستم جان!» ❤️
رستم کمی آب نوشید، زین رخش رو مرتب کرد و دوباره سوارش شد.
حالا اونا باید به راهشون ادامه میدادن؛ چون هنوز شش خان دیگه باقی مونده بود و ماجراهای بزرگتری در انتظارشون بود!
🌙 ادامه دارد…
💗 پیام قصه: دوستی واقعی یعنی در روزهای سخت، کنار هم بمونیم و مراقب هم باشیم. 🤍
ممنونم از
ممنون عالی
ممنون که برای نوشتن این تاپیک قشنگ و قصه زیبا وقت گذاشتی
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.