🌸🐉 ادامه
کمی گذشت و رخش دوباره صدای عجیبی شنید.
«هیسسسسس… غُررررر!» 😨
اژدها دوباره از پشت درختها بیرون اومده بود!
رخش با عجله به طرف رستم رفت و شیهه کشید تا بیدارش کنه.
رستم از خواب بلند شد، اما باز هم اژدها پنهون شد!
رستم با تعجب گفت:
«رخش جانم، چرا هی بیدارم میکنی؟ چیزی دیدی؟» 🤔
رخش سرش رو تکون داد و به تاریکی نگاه کرد.
رستم که دید رخش آروم نمیگیره، تصمیم گرفت این بار بیدار بمونه.
همین موقع اژدها برای بار سوم بیرون اومد!
رستم این بار اژدها رو دید و شمشیرش رو برداشت.
گفت:
«آهای اژدهای بزرگ! من رستمم و از تو نمیترسم!» 💪
اژدها به طرف رستم حمله کرد و رستم هم با شجاعت باهاش جنگید تا بالاخره اژدها رو شکست داد.
بعد رستم نفس راحتی کشید و رفت پیش رخش.
گردنش رو بغل کرد و گفت:
«آفرین رخش مهربونم! تو جون من رو نجات دادی. چه دوست باهوشی دارم من!» 🥹❤️
رخش شیههای کشید و سرش رو به رستم تکیه داد.
رستم هم لبخند زد، سوار رخش شد و گفت:
«خب رفیق من، آمادهای؟ بریم که هنوز کلی ماجرای دیگه داریم!» 🐎✨
و اینطوری رستم از خان سوم هم گذشت و سفرش رو ادامه داد.
💗 پیام قصه: گاهی یه دوست کوچولوی باهوش میتونه کار بزرگی انجام بده! ❤️
سپاس گذارم
😍🤌🏻♥️
ممنون عزیزم.... دخترای من هر شب منتظرن قصه براشون بخونم ک بخوابن
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.