🌸🐎 قصه هفتم. خان سوم

رستم و رخش حسابی خسته شده بودن! 😄

بعد از کلی راه رفتن، به دشتی سرسبز رسیدن که پر از درخت و علف‌های تازه بود. رستم از رخش پیاده شد، دستی به یالش کشید و گفت:

«رخش جانم، بیا اینجا کمی استراحت کنیم!» ❤️

رستم زیر درخت دراز کشید و خیلی زود خوابش برد. رخش هم مشغول خوردن علف‌های خوشمزه شد. 🌿🐎

کم‌کم هوا تاریک شد. ماه توی آسمون بالا اومد و ستاره‌ها یکی‌یکی چشمک زدن. 🌙✨

اما نیمه‌های شب، یه اتفاق عجیب افتاد!

یه اژدهای بزرگ و ترسناک از پشت درخت‌ها بیرون اومد. اژدها آروم‌آروم به طرف رستم می‌رفت.

رخش تا چشمش به اژدها افتاد، گوش‌هاش رو تیز کرد و با خودش گفت:

«وای! رستم خوابه! باید بیدارش کنم!» 😯

رخش با سم‌هاش محکم به زمین کوبید و شیهه کشید.

رستم از خواب پرید و گفت:
«چی شده رخش جان؟ چرا بیدارم کردی؟»

اما تا رستم بلند شد و اطرافش رو نگاه کرد، اژدها خودش رو پنهون کرده بود!

رستم اونو ندید .رخش رو نوازش کرد و خوابید.

اما رخش نه! هنوز بیدار بود و چشم از درخت‌ها برنمی‌داشت…

چون می‌دونست یه چیزی اون دور و بر قایم شده! 🐉❤

تصویر
۴ پاسخ

🌸🐉 ادامه‌

کمی گذشت و رخش دوباره صدای عجیبی شنید.

«هیسسسسس… غُررررر!» 😨

اژدها دوباره از پشت درخت‌ها بیرون اومده بود!

رخش با عجله به طرف رستم رفت و شیهه کشید تا بیدارش کنه.

رستم از خواب بلند شد، اما باز هم اژدها پنهون شد!

رستم با تعجب گفت:
«رخش جانم، چرا هی بیدارم می‌کنی؟ چیزی دیدی؟» 🤔

رخش سرش رو تکون داد و به تاریکی نگاه کرد.

رستم که دید رخش آروم نمی‌گیره، تصمیم گرفت این بار بیدار بمونه.

همین موقع اژدها برای بار سوم بیرون اومد!

رستم این بار اژدها رو دید و شمشیرش رو برداشت.

گفت:
«آهای اژدهای بزرگ! من رستمم و از تو نمی‌ترسم!» 💪

اژدها به طرف رستم حمله کرد و رستم هم با شجاعت باهاش جنگید تا بالاخره اژدها رو شکست داد.

بعد رستم نفس راحتی کشید و رفت پیش رخش.

گردنش رو بغل کرد و گفت:
«آفرین رخش مهربونم! تو جون من رو نجات دادی. چه دوست باهوشی دارم من!» 🥹❤️

رخش شیهه‌ای کشید و سرش رو به رستم تکیه داد.

رستم هم لبخند زد، سوار رخش شد و گفت:
«خب رفیق من، آماده‌ای؟ بریم که هنوز کلی ماجرای دیگه داریم!» 🐎✨

و این‌طوری رستم از خان سوم هم گذشت و سفرش رو ادامه داد.

💗 پیام قصه: گاهی یه دوست کوچولوی باهوش می‌تونه کار بزرگی انجام بده! ❤️

سپاس گذارم

😍🤌🏻♥️

ممنون عزیزم.... دخترای من هر شب منتظرن قصه براشون بخونم ک بخوابن

سوال های مرتبط

مامان همتا جانم🎀 مامان همتا جانم🎀 ۲ سالگی
🌸 ادامه‌ی قصه‌ی رستم و رخش…

از روزی که رستم، رخش رو پیدا کرد، اون دوتا دوست‌های خیلی خوبی برای هم شدن. ❤️

رستم هر روز به رخش آب و غذا می‌داد و یال قشنگش رو نوازش می‌کرد. رخش هم تا رستم رو می‌دید، خوشحال شیهه می‌کشید و سرش رو به شونه‌ی اون می‌مالید. 🐴💗

یه روز صبح، رستم زینش رو روی پشت رخش گذاشت و گفت:
«رفیق عزیزم! امروز قراره با هم به یه سفر بریم. آماده‌ای؟»

رخش با خوشحالی شیهه کشید و سم‌هاش رو به زمین کوبید؛ انگار می‌گفت:
«بله! زودتر بیا بریم!» 😍

رستم سوار رخش شد و هر دو از دشت‌های پر از گل گذشتن و به یه رودخونه‌ی زلال رسیدن. رخش با احتیاط از آب عبور کرد و رستم با مهربونی نوازشش کرد:
«آفرین رخش جان! تو بهترین دوست منی!» ❤️

وقتی شب شد، کنار یه چشمه توقف کردن تا استراحت کنن. همه‌جا آروم بود و صدای آب از کنار درخت‌ها شنیده می‌شد.

اما ناگهان…

خش‌خش… خش‌خش…! 🍃

صدای عجیبی از پشت بوته‌ها اومد!

رخش گوش‌هاش رو تیز کرد و رستم با تعجب پرسید:
«این دیگه چه صداییه؟!» 😳
مامان همتا جانم🎀 مامان همتا جانم🎀 ۲ سالگی
🌿 قصه‌ی ششم: رستم و شیر نیرومند 🦁

یکی بود، یکی نبود…
توی سرزمین قشنگ ایران، رستم پهلوان سوار بر اسب وفادارش، رخش، به راه افتاده بود تا شاه کی‌کاووس رو از چنگ دیوها نجات بده. ❤️

رستم باید از راهی سخت و پرخطر می‌گذشت؛ راهی که بهش می‌گفتن «هفت‌خان رستم». توی این سفر، ماجراهای عجیب و سختی انتظارشون رو می‌کشید.

رستم و رخش از دشت‌های پهناور گذشتن، از کنار کوه‌های بلند عبور کردن و سرانجام به بیابون بزرگی رسیدن. آفتاب می‌تابید و رستم بعد از راه رفتن طولانی، حسابی خسته شده بود. ☀️

رستم از اسبش پایین اومد، زین و افسارش رو مرتب کرد و کنار بوته‌ای دراز کشید تا کمی استراحت کنه. رخش هم مشغول خوردن علف‌های تازه شد، اما گوش‌هاش رو تیز نگه داشته بود تا صدای اطراف رو بشنوه.

کم‌کم آسمون تاریک شد و ستاره‌ها یکی‌یکی توی آسمون ظاهر شدن. 🌙✨

همه‌جا ساکت بود؛ فقط صدای باد می‌اومد که آروم بین بوته‌ها می‌پیچید.

اما رخش نمی‌دونست که توی همون نزدیکی، شیری بزرگ و نیرومند زندگی می‌کنه!

وقتی شیر از دور رخش رو دید، آروم‌آروم از مخفیگاهش بیرون اومد و با چشم‌های تیزش به طرف اسب قدم برداشت…

اما رخش بیدار بود و سایه‌ی بزرگ شیر رو دیده بود! 😮🦁
مامان همتا جانم🎀 مامان همتا جانم🎀 ۲ سالگی
🌸 قصه‌ی پنجم: رستم کوچولو و اسب شگفت‌انگیز 🐎❤️

یکی بود، یکی نبود… 🤍

توی سرزمین قشنگ ایران، سال‌ها پیش، پسری به دنیا اومده بود که اسمش رستم بود. رستم پسر زال و رودابه بود؛ همون نی‌نی قوی و دوست‌داشتنی‌ای که با کمک سیمرغ مهربون به دنیا اومده بود. 👶🏻💗

رستم کوچولو هر روز بزرگ‌تر می‌شد. دست‌هاش قوی‌تر می‌شدن، پاهاش نیرومندتر می‌شدن و هر روز چیزهای تازه‌ای یاد می‌گرفت.

پدر رستم اورا خیلی دوستش داشت. گاهی رستم رو کنار خودش می‌نشوند و براش از پهلوون‌های شجاع و سرزمین زیبای ایران قصه می‌گفت.

رستم با چشم‌های کنجکاوش به حرف‌های پدرش گوش می‌داد و می‌پرسید:
«بابا جون، منم وقتی بزرگ شدم می‌تونم به مردم کمک کنم؟» 🥹

زال لبخند می‌زد، موهای پسرش رو نوازش می‌کرد و می‌گفت:
«البته پسرم! » ❤️

رودابه هم عاشق پسرش بود. هر وقت رستم از بازی برمی‌گشت، اون رو در آغوش می‌گرفت، صورتش رو می‌بوسید و با مهربونی می‌گفت:
«رستم عزیزم، امیدوارم همیشه شجاع و مهربون بمونی!» 💗


سال‌ها گذشت و رستم به جوانی نیرومند تبدیل شد. اون دلش می‌خواست اسبی داشته باشه که بتونه در سفرهای طولانی همراهش باشه؛ اسبی قوی، و شجاع که از سختی‌های راه نترسه. 🐎✨

یک روز رستم پیش پدرش زال رفت و گفت:
«بابا، می‌خوام اسبی برای خودم پیدا کنم؛ اسبی که بتونه در سفر هام همراهم باشه!»

زال لبخندی زد و گفت:
«پسرم، در این سرزمین اسب‌های زیادی وجود دارن، اما پیدا کردن اسب مناسب کار آسونی نیست. باید اسبی رو انتخاب کنی که هم نیرومند باشه و هم وفادار.»

رستم با خوشحالی آماده شد و به راه افتاد.
مامان سوفی👼🏻❄️ مامان سوفی👼🏻❄️ ۲ سالگی
قسمت ششم: ضحاک ماردوش

#فرزند_پروری #پوشک #شیر_خشک #نی‌نی #بچه

خب، تا اینجای کار همه چیز خوب بود. جمشید پادشاه عادل و مهربونی بود و همه خوشحال بودن. اما یه روزی، یه اتفاق خیلی بد افتاد. یه موجود خیلی خیلی بدجنس و ترسناک به اسم "ضحاک" پیدا شد.

ضحاک یه مانستر بود هیولا بود ولی هیچکس نمی‌دونست، اون دلش پر از ناراحتی بود و دوست داشت همه رو اذیت کنه. ضحاک روی شانه‌هاش دو تا مار کوچیک نشسته بودن! این مارها همیشه گرسنه بودن و ضحاک مجبور بود هر روز از نی‌نی‌های دیگه خوراکیاشون و بگیره بده به این مارها تا آروم بشن. وای! چه کار بدی!

دو مارِ سیاه، بر دو دوشِ شاه
همه روز، باید بخورند، دلخواه

یه روز آبگوشت و پاستای نی‌نی‌هارو میگرفت ‌یه روز سیب و موز نی‌نی‌هارو میگرفت، فرداش دارو جدیدای نی‌نی‌هارو می‌گرفت، بعد شیرشون و گرفت، حتی آخرش بستنی‌های نی‌نی‌ها رو هم می‌گرفت، (بستنی شده ۱۰۰ تومن فکر کنم ضحاک اینا خوردن گرون شده!!!) نی‌نی‌ها میگفتن نه نه عزیزم این به‌به ماست میخوایم بخوریم ولی اون گوش نمی‌داد نی‌نی‌ها هرروز گریه می‌کردن ناراحت می‌شدن، اون میخورد و بزرگ میشد بچه‌ها که غذا نمیخوردن کوچیک مونده بودن،
وقتی ضحاک بزرگ و بزرگتر شد و زورش زیاد شد، خیلی از مردم رو اذیت کرد و ترسوند. اون دلش می‌خواست که فقط خودش قوی باشه و به حرف هیچ‌کس گوش نمی‌داد. اون حتی جمشید رو هم از پادشاهی برداشت و خودش پادشاه شد.
ادامه در کامنت
مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
پسر من عاشق ماشین های فلزی هست و اکثر ماشین هاش رو داره و به شدت روشون حساسه، امشب براش این ماشین رو خریدم و با هم رفتیم پارک، یه گوشه از پارک نشسته بود با ماشینش بازی می‌کرد، یه بچه که فکر کنم هنوز یکسالش نشده بوداما به سختی میتونست راه بره از یه مسافت دور اومد سمت پسرم، پسرم رابطه خوبی با بچه ها داره و یکم باهاش صحبت کرد، بعد از چند دقیقه مادر اون بچه اومد سمت ما و یکدفعه به پسرش گفت عه ببین نی نی توی دستش ماشین داره و خود مادره ماشین رو از دست بچم کشید بیرون و داد دست بچه اش، بچه هم ماشین رو با شدت بدی زد زمین و پسرم عصبی شد و ماشین رو برداشت، بچه زد زیر گریه و همش میخواست ماشین رو از دست بچه ام بکشه بیرون، مادره گفت خب بده یکم بچه ی منم بازی کنه و همش اصرار داشت از دست پسرم بکشه بیرون ، من فقط نظاره گر بودم که ببینم پسرم چه واکنشی داره که همونجا قاطع چندبار گفت نه، مادره هم دید پسرم نمیده بیخیال شد رفت، بچه اش تا چند دقیقه یک ریز گریه میکرد، پسر من خیلی مهربونه وقتی دید اون بچه گریه میکنه فکر کرد کار اشتباهی انجام داده برای همین گفت مامان ماشینم رو به نی نی ندادم، گفتم تو صاحب وسایل خودتی همونجوری که اجازه نداری وسایل کسی رو به زور بگیری و قبلش باید اجازه بگیری کسی هم اجازه نداره به زور ازت چیزی بگیره اگر دوست نداشتی بدی اشکالی نداره. من اولش میخواستم مداخله کنم و بگم یکم بده نی نی بازی کنه اما وقتی وقاحت و پررویی اون مادر رو دیدم واقعا عصبی شدم که به زور وسیله ی یکی رو از دستش میگیره که بده بچه اش بازی کنه، بعد جالبه میدید که بچه اش داره به وسیله بقیه آسیب میزنه و پافشاری می‌کرد! کاش حریم ها رو از بچگی به بچه هاشون یاد بدن!