الان ۴ روز از عملم گذشته... اگه بخوام از روزای اول بگم، واقعاً نمی‌دونم از کجا شروع کنم.
قبل از عمل، توی بیمارستان تقریباً هر ۱۰ دقیقه از حال می‌رفتم. هر بار که به هوش می‌اومدم، ببخشید، فقط استفراغ می‌کردم. به‌خاطر شرایط جسمیم رگ پیدا نمی‌شد و بیشتر از ۲۰ بار برای پیدا کردن رگ و گرفتن خون، بدنم رو سوراخ کردن... 💔
وقتی به هوش اومدم، تازه دردها شروع شدن. دردی که فقط محدود به شکمم نبود و توی تمام بدنم پخش شده بود. حتی نفس کشیدن برام عذاب بود؛ با هر نفسی که می‌کشیدم، انگار استخون‌های قفسه سینه‌م شکسته بودن و از داخل سوراخم می‌کردن.
اما می‌دونین چی از همه سخت‌تر بود؟ اینکه از نظر روحی داشتم از هم می‌پاشیدم، دلم پر از بغض بود، داغون بودم، دلم می‌خواست فقط گریه کنم و خودمو خالی کنم، اما حتی یه قطره اشک هم از چشمام نمی‌اومد...
گاهی درد روح آدم از درد جسمش هم سخت‌تره؛ مخصوصاً وقتی انقدر داغونی که حتی نمی‌تونی برای دردت گریه کنی. 💔

تصویر
۶ پاسخ

عزیزم 💔😓

همیشه بعد از هر سختی یک آسونی هست اون آسونی حتما بغل کردن بچه ات هست فقط قوی باش تا اون روز برسه و امیدتو از دست نده

عزیزم ب حق امروز آرامش مصیبت بشه و ب طور معجزه آسایی خودت باردار بشی و یک بارداری خوب رو تجربه کنی

غصه نخورگلم خدا بزرگه انشالله بحق حضرت زهرا معجزه میشه برات و ورق برمیگرده من دلم روشنه
خیلی برات ناراحت شدم دورت بگردم 🥺🥺

امیدت به خدا باشه عزیزم انشالله طمع شیرین مادری رو به زودی زود میچشی
خدا بزرگه تو تنها نیستی خیلی این اتفاقا پیش میاد تنت سالم لبت خندون عزیزم بچه هم خدا بهت میده به وقتش🫀

همسرم هم توی اون چند ساعت، پشت در اتاق عمل هزار بار مرد و زنده شد... عملم با ریکاوری حدود چهار ساعت و نیم طول کشید و اون هیچ خبری از حالم نداشت... بهش گفته بودن اوضاع خوب نیست و مدام ازش رضایت‌نامه می‌گرفتن...
مامان و بابام و همسرم رو که فکر می‌کنم، انگار هر سه‌تاشون توی این چند روز به اندازه ۱۰ سال پیر شدن. 🥲 کاش هیچ‌وقت عزیزام مجبور نمی‌شدن اون لحظه‌ها رو تجربه کنن.
شب اول هم نه مورفین جواب می‌داد، نه داروهای دیگه... درد آروم نمی‌شد و من فقط باید تحمل می‌کردم.
شب دوم گفتن باید کم‌کم راه برم که خون توی پاهام لخته نشه. تازه وقتی خواستم از جام بلند بشم، عمق فاجعه رو بیشتر فهمیدم... 🙃
خلاصه که نمی‌خوام بیشتر از این سرتون رو درد بیارم. امروز تصمیم شد بیام خونه تا توی محیط آروم‌تری استراحت کنم. روی مبل برام جا انداختیم که بلند شدن برام راحت‌تر باشه و الان، خدا رو شکر، درد‌هام یه مقدار آروم‌تر شدن. می‌تونم با کمک مبل و بالش، بدون اینکه کسی بلندم کنه، از جام بلند بشم. همین چیزای کوچیک این روزها برام یه دنیا ارزش دارن. 🤍

اما قسمت سخت ماجرا فقط عمل و دردهاش نیست...
بعد از همه این اتفاق‌ها بهم گفتن لوله سمت چپم هم چسبندگی داره و برای بارداری، باید سراغ IVF برم.

سوال های مرتبط

ماه یار ماه یار قصد بارداری
2️⃣
دو هفته گذشت و برای زمانی که بهم گفته بودن، نوبت سونو گرفتم...
اما درست یک روز قبل از سونو، درد وحشتناکی به سراغم اومد... دردی که منو از پا انداخت...
از شدت درد به خودم می‌پیچیدم و وقتی یکمی آروم‌تر شدم، خودمو رسوندم بیمارستان...
تا پزشک منو ببینه و برای سونو بفرستن، دیگه حتی نمی‌تونستم راه برم...
برام ویلچر آوردن... یه لحظه از حال رفتم و وقتی به هوش اومدم، دیدم چندین پرستار دورم هستن و هرکدوم تلاش می‌کنن ازم خون بگیرن و متاسفانه حتی ۱ قطره خون نمیومد و گرفتن خونم بسته شده از شدت درد...
خیلی زود منو برای سونو بردن و اونجا بود که فهمیدن بارداریم خارج از رحم بوده…
همه‌چیز با سرعتی وحشتناک اتفاق افتاد...
منو برای عمل آماده کردن...قبل از بیهوشی هم دوباره از حال رفتم...
قرار بود لاپاراسکوپی انجام بدم، اما به‌دلیل شدت وضعیت و عوارض ایجادشده، عمل به جراحی باز شکم تبدیل شد. عفونت و خونریزی شدید داشتم و پزشک‌ها گفتن شرایط بسیار بحرانی بوده... شرایطی که به قول خودشون، به‌سختی ازش جون سالم به در بردم و گفتن از اون دنیا برگشتی...
لوله فالوپم رو از دست دادم...
بعد از اون هم درد جسمی بود، دوران نقاهت بود و زخمی که فقط روی بدنم نبود
یه درد عمیق روحی هم بود که نمی‌دونم چطور باید توصیفش کنم...
درد اینکه برای دومین بار با ذوق منتظر رشد یه موجود کوچولو بودی، اما ناگهان خودتو وسط یه کابوس پیدا می‌کنی… درد اینکه کاش زودتر می‌دونستم، کاش بیشتر پیگیری می‌کردم، کاش این‌همه صبر نمی‌کردم… و درد اینکه مدام با خودت فکر می‌کنی: کاش به‌جای اینکه می‌ترسیدم قلب جنینم تشکیل نشده باشه، از این روز می‌ترسیدم… 💔
faezeh faezeh قصد بارداری
زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت چهارم 💔

یکم فروردین، درست بعد از سال تحویل، من توی بیمارستان بودم. ساعت یک بامداد دوم فروردین زایمان کردم.

پسرم تا حدود ساعت یک‌ونیم زنده بود.

نیم ساعت...

فقط نیم ساعت فرصت داشتم که مادرش باشم؛ نیم ساعت که برای من به اندازه یک عمر گذشت.

من جون دادن پسرم رو با چشم‌های خودم دیدم. دستش رو دیدم که تکون می‌خورد. همیشه وقتی برای سونوگرافی می‌رفتم، دستش رو بالا می‌آورد. حتی دکترمون گفته بود انگار داره بهت سلام می‌کنه.

و اون روز، وقتی داشت از دست می‌رفت، دوباره دستش رو بالا آورد؛ درست مثل همون وقت‌ها...

و بعد تموم شد.

بعد از اینکه پسرم رو بردن، دکتر اومد و با ماما و بقیه دعوا کرد که چرا با جون من بازی کردن و چرا با وجود چسبندگی جفت، من رو زودتر به اتاق عمل نبردن.

من رو برای اتاق عمل آماده کردن. بیهوش شدم و جفت رو با کورتاژ خارج کردن.

وقتی به هوش اومدم، دیگه از اون همه درد جسمی چیزی حس نمی‌کردم؛ تنها دردی که مونده بود، درد از دست دادن بچه‌ام بود.

فقط گریه می‌کردم و پسرم رو می‌خواستم.

وقتی من رو به بخش آوردن، نوزادهای دیگه کنار مادرهاشون بودن و شیر می‌خوردن. من فقط نگاه می‌کردم و گریه می‌کردم.

همه مادرها بچه‌هاشون رو بغل می‌کردن، اما من حتی فرصت نکرده بودم پسرم رو بغل کنم.

تا روز بعد گریه کردم.

ادامه دارد💔
چشم انتظار❤️‍🩹 چشم انتظار❤️‍🩹 قصد بارداری
سه ساله دلم یه آغوش کوچیک می‌خواد…
یه «مامان» گفتن که تمام خستگی این سال‌ها رو از یادم ببره.

سه ساله هر ماه با یه دل پر از امید می‌رم دکتر، دارو می‌خورم، منتظر می‌مونم و با خودم می‌گم:
«شاید این ماه دیگه نوبت من باشه… شاید این بار خدا معجزه کنه.»

حتی لباس کوچیک نوزاد می‌بینم، دلم می‌لرزه و می‌خرمش…
با خودم می‌گم «این رو برای بچه‌م نگه می‌دارم، شاید ماه بعد مادر شده باشم…»
ولی ماه بعد میاد و من هنوز همون دخترِ چشم‌انتظارم…

هر بار که بیبی‌چک منفی میشه، فقط یه خط روی اون نیست…
انگار یه عالمه امیدی که توی دلم ساخته بودم، دوباره فرو می‌ریزه.

من از دیدن مادر شدن بقیه ناراحت نمی‌شم؛
برای هر مادری و بچه‌ش از ته دلم آرزوی سلامتی می‌کنم…
فقط گاهی با خودم می‌گم:
«خدایا… پس کی نوبت من می‌شه؟»

من دیگه چیز زیادی نمی‌خوام…
فقط یه معجزه.
یه روزی که این همه انتظار تموم بشه،
یه بچه رو بذارن توی بغلم و من با گریه بگم:

«بالاخره اومدی…
مامان خیلی منتظرت بود… خیلی.» 🤍
faezeh faezeh قصد بارداری
زایمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت اول 💔

۲۷ اسفند آخرین آزمایش‌هام رو انجام دادم. من دیابت بارداری و مسمومیت بارداری داشتم و دفع پروتئینم هم بالا بود. اما توی آخرین آزمایش‌ها، وضعیت تیروئیدم بهتر شده بود و دفع پروتئینم از ۴۰۰ به ۲۰۰ رسیده بود. سونوگرافی هم انجام داده بودم؛ قلب پسرم خوب می‌زد و همه‌چیز طبیعی به نظر می‌رسید. آسپرین هم مصرف می‌کردم.

۲۸ اسفند کمی دل‌درد گرفتم. چون قبلاً هم درد داشتم و از شیاف پروژسترون استفاده می‌کردم، فکر کردم شاید درد به خاطر همون باشه. دو تا فیبروم هم داشتم که گاهی به شکمم فشار می‌آوردن. با دکترم صحبت کردم و گفت ممکنه درد به خاطر فیبروم‌ها یا کیستم باشه.

اما درد خوب نشد.

۲۹ اسفند دردها شدیدتر شدن. شیاف گذاشتم، ولی فایده‌ای نداشت. فقط دلم می‌خواست دراز بکشم؛ وقتی به پهلوی چپ می‌خوابیدم، کمی آروم‌تر می‌شدم.

سال تحویل شد و وارد یکم فروردین شدیم. با درد رفتم بیمارستان. ضربان قلب پسرم رو بررسی کردن و گفتن مشکلی نیست و این‌ها انقباضات رحمه.

اما دردهای من همچنان ادامه داشتن.

اول هر دو سه ساعت یک بار درد می‌گرفتم، بعد فاصله‌شون به هر ۱۵ تا ۲۰ دقیقه رسید. دردها شدیدتر می‌شدن و احساس می‌کردم واژنم هم به‌شدت درد می‌کنه.

دوباره به بیمارستان رفتم. بهشون گفتم دیگه نمی‌تونم این درد رو تحمل کنم و احساس می‌کنم دارم زایمان می‌کنم.

پسرم فقط ۲۳ هفته و چهار روزش بود...

من فقط می‌خواستم یکی حرفم رو جدی بگیره. نمی‌دونستم دارم به بدترین شب زندگی‌ام نزدیک می‌شم.

ادامه دارد... 💔
ماه یار ماه یار قصد بارداری
1️⃣
کاش به‌جای اینکه از تشکیل نشدن قلب جنینم می‌ترسیدم، از این روز می‌ترسیدم… 💔
این متن رو نمی‌نویسم که دل هیچ مادر بارداری رو بلرزونم یا باعث بشم روزهای شیرین بارداریش رو با ترس بگذرونه...
می‌نویسم چون خودم این درد رو با تمام وجودم تجربه کردم و دلم نمی‌خواد هیچ‌کس، حتی یک نفر، به‌خاطر بی‌اطلاعی چیزی رو تجربه کنه که من کشیدم...
عزیزای دلم، منم مثل شما بودم…
بتام طبیعی بالا می‌رفت، علائم بارداری داشتم، حالت تهوع و ویار و درد سینه‌هام شروع شده بود و فکر می‌کردم همه‌چیز داره خوب پیش می‌ره...
فقط گاهی معده‌درد یا درد مقعد داشتم که بهم گفته بودن طبیعیه...
وقتی برای مراقبت بارداری مراجعه کردم، گفتن برای سونوگرافی برم...
اما وقتی سونو واژینال انجام دادم، گفتن هنوز چیزی دیده نمی‌شه و باید دو هفته دیگه صبر کنم... پیش دو تا پزشک دیگه هم رفتم و بهم گفتن هنوز زوده...
منم مثل خیلی از شماها می‌ترسیدم زود سونو بدم و هنوز قلب جنین تشکیل نشده باشه… برای همین صبر کردم.
اما کاش می‌دونستم چیزی که باید جدی‌تر از همه می‌گرفتم، فقط تشکیل شدن قلب جنین نبود… محل تشکیل بارداری هم به همون اندازه مهم بود❤️‍🩹
مامان کایا مامان کایا ۱۱ ماهگی
الان که دارم مینویسم درست ساعت دونیم نصف شب روز بیست نهم ،همون روزی که سه ماه پیش ،دقیقا همین ساعت توی بیمارستان بودم زایمان کرده بودم اما شدیدا حالم بد بود غم دنیا رو دلم بود احساس خفگی میکردم اون شب برام روز نمیشد ،از شب بیمارستان راهرو اتاق تنها وحشت کرده بودم ،من باید خوشحال بودم باید میگفتم بریم پسرمو ببینم ،انقدر حالم بد بود که نفس کم میاوردم و به ابجیم میگفتم چرا حالم بده من میترسم از اینجا بریم خونه ،چرا روز نمیشه ،😭😭😭،میدونی دلیل اون همه حال بدی چی بود ،؟اره من پسرمو پاره تنمو جگر گوشمو از دست داده بودم خودم خبر نداشتم اما قلبم گواه داده بود تمام وجودم آشوب بود وناارام ،من مادرم ،،،بند بند وجودم از نبود پسرم درد میکرد و گواهی میداد😭اما حتی یه هزاروم فکرم به این فاجعه نمیرسید که این اتفاق افتاد 😭😭😭آخ پسرم آخ کایای مامان پاره ی تنم کجایی که الان باید سه ماهگیتو جشن میگرفتم ،مادرت بمیره دارم میمیرم از دوریت از نبودنت ،از ندیدنت ،از لمس نکردنت ،😭😭😭🖤🕊️