پسر قشنگم… ❤️‍🩹
نمی‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده…
چقدر دلم می‌خواست الان توی آغوشم بودی، صدای گریه‌هات رو می‌شنیدم و با چشم‌های خودم بزرگ شدنت رو می‌دیدم.
تو هنوز نیومده بودی، اما من از همون روزی که فهمیدم توی وجودمی، مادر شده بودم…
برات رویا ساخته بودم، لباس انتخاب کرده بودم، اسمت رو توی ذهنم صدا زده بودم و هزار بار تصور کرده بودم که یه روز دستای کوچولوت رو توی دستام می‌گیرم.

اما پسرم…
زندگی اون‌طوری که من می‌خواستم پیش نرفت.
تو رفتی و من موندم با یه دنیا آرزو که هیچ‌وقت فرصت نکردم برات زندگی‌شون کنم.😞💔

کاش می‌دونستی چقدر دوستت داشتم…
کاش می‌دونستی چقدر برای موندنت دعا کردم…
کاش می‌شد فقط یه بار دیگه صدای قلبت رو بشنوم و بهت بگم:
«مامان اینجاست پسرم، نترس…»

بعضی شب‌ها با خودم فکر می‌کنم الان چند ماهت بود؟
شکمم چقدر بزرگ شده بود؟
چه شکلی می‌شدی؟
چشمات شبیه بابات بود یا من؟
و بعد با هزار تا سؤال بی‌جواب، دلم دوباره می‌شکنه…

پسرم، تو رفتی اما مادر بودن از من گرفته نشد.
تو همیشه اولین پسر منی…
اولین عشق کوچولوی منی…
و اولین دلتنگی بزرگی که هیچ‌وقت تموم نمی‌شه.

نمی‌دونم چرا قسمت نشد تو رو توی آغوشم بگیرم…
اما یه چیزی رو خوب می‌دونم:
اگه هزار بار دیگه هم به دنیا بیام، باز هم دلم می‌خواد مادر تو باشم.
بخواب آروم پسرم…🥲💔
مامانت تا آخر عمرش دوستت داره.
و هیچ‌وقت، هیچ‌وقت فراموشت نمی‌کنه… 🕊️

تصویر
۷ پاسخ

عزیزم 😢

متن ت اشک منو درآورد

آخه منم سه تا سقط داشتم

ده سال منتظرم بچه دار بشم

نگران نباش من دوتا انتی بالا داشتم یکشون ان تی ۷بود یکیشون ۸ هیچ مشکل دیگه نداشتن ولی من پزشک قانونی نامه نمیداد براسقط خودم تو خونه سقطشون کردم ولی نمیدونم مشکلشون چی بود ب معنای واقعی خرد شدم شکستم نابود شدم ازدوباره باردار شدم پوچ شد متاسفانه خیلی رنج کشیدم نمیدونم خدا چرا اینکار میکنه بامن 😔😔😔

هیچکس جز کسایی که سقط کردن این درد رو درک نمیکنن همیشه میگن حالا یه ذره بچه بود مگه چیشده دوباره باردار میشی
نمیدونن همین یه ذره بچه هزاران هزار امید رو توی دل مادرش زنده کرده بود به امید بچش میخوابه به امید بچش بیدار میشه چقدر رویا توی ذهنش با بچش ساخته و اینکه یه شبه بخواد همه این چیزارو از دست بده و خود مادر هم دلش میخواد با بچش بره...همه اینهارو چشیدم و از خدا میخوام این ناامیدی رو حتی دشمنمم تجربه نکنه
توی این ۲۳ سال عمرم سخت ترین و دردناک ترین تجربه زندگیم بود و یادم به اون روزهای سیاه زندگیم میوفته دلم میخواد توی قبر بخوابم

اخی عززیزم ، به خدا توکل کن حتما خدا چیزی میدونسته ، عزیزم فرصت داری دوباره باردار میشی امیدت بخدا باشه میدونم سخته خیلی سخته ایشالله تمام کسایی که دوست دارن مادر شن به ارزوشون برسن اما نا امید نشو

عزیزم ایشالا بزودی باردار میشی جاش سبز میشه برات منم تجربه ی سقط دارم بدترین حس دنیاست ایشالا دوتامونم بزودی مامان میشیم ❤️✨

😭😭😭

اخی عزیزم دلم خدا صبرت بده 😭😭😭😭😭😭😭

سوال های مرتبط

مامان نفس مامان نفس هفته هفتم بارداری
خدایا… 🥹🤍

یه بار قلبم رو به تو سپردم و با هزار تا آرزو، منتظر به آغوش کشیدنش بودم… اما قسمت شد که با دست‌های خالی و دلی شکسته، نبودنش رو تحمل کنم. 💔

اون روزا فقط تو می‌دونستی چه شب‌هایی رو با اشک صبح کردم و چند بار ازت پرسیدم: «خدایا، چرا من؟» 🥀

حالا دوباره دو خط صورتی روی یه بی‌بی‌چک، دلم رو پر از امید کرده… انگار دوباره یه فرشته کوچولو رو به من هدیه دادی. 🥹🫂

خدایا، این بار دیگه نمی‌خوام با چشمای اشکی صدات کنم…
این بار می‌خوام با اشک شوق، دستام رو به آسمون بلند کنم و بگم:

خدایا، شکرت که دوباره منو لایق حس قشنگ مادر شدن دونستی… 🤍

من هنوزم می‌ترسم، هنوزم ته دلم از تکرار اون درد می‌لرزم؛ اما به تو ایمان دارم، به مهربونیت، به معجزه‌هات…

خدایا، این بار خودت نگهدارش باش…
نذار دوباره آغوشم خالی بمونه…
نذار دوباره صدای گریه‌هام به جای خنده‌های بچه‌م، توی خونه بپیچه…

خدایا، این کوچولوی تازه‌رسیده رو به تو می‌سپارم؛ تویی که از همه بیشتر می‌تونی مراقبش باشی. 🥹🤲🏻

این بار می‌خوام آخر قصه‌م، به جای خداحافظی، بگم:
«سلام کوچولوی من… مامان خیلی منتظرت بود.» 👶🏻🤍

الهی آمین… 🤲🏻🕊️
ازمایش مثبت شده خواهرا عدد بتام ۷۶۷ ممیزه نمیدونم چقدر دیروز موعدم بود بماند به یادگار۱۴۰۵/726
آیدا آیدا قصد بارداری
چهار روز… فقط چهار روز سهم من از مادر بودنت شد..
چهار روزی که به جای اینکه تو را در آغوشم بگیرم، پشت شیشه‌های NICU چشم به دستگاه‌ها و نفس‌های کوچکت دوخته بودم.
۳۲ هفته تمام منتظر آمدنت بودم…
با هزار آرزو، با هزار خیال از روزهایی که بزرگ شدنت را می‌دیدم.
اما وقتی آمدی، آن‌قدر کوچک بودی که دنیا برایت سخت بود…
پسرم، من صدای گریه‌هایت را آن‌طور که باید نشنیدم،
آن‌طور که باید در آغوشم نگرفتم،
اما هر لحظه از آن چهار روز، قلبم کنار تو بود.
تو جنگیدی… با همان قلب کوچک و نفس‌های کوچکت جنگیدی.
و من هر روز پشت آن شیشه دعا کردم که بمانی… که برگردی به آغوشم…
اما رفتنت چیزی از مادر بودنم کم نمی‌کند.
تو فرزند منی؛
پسری که فقط چهار روز در این دنیا بود،
اما تا آخر عمر در تمام وجود من زندگی می‌کند.
خاطره‌ی آن چهار روز، بوی تو، انتظار پشت درِ NICU و عشقی که به تو داشتم…
همه‌ی چیزی است که از تو برای همیشه با خودم نگه می‌دارم.
بخواب آرامِ جانِ مادر…
کوتاه بودنت، اما عمیق‌تر از تمام سال‌های دنیا در قلبم ماندگار شد؛
تو فقط چهار روز مهمان این جهان بودی، اما تا همیشه در قلب مادرت خانه داری.
#بارداری#پوشک#فرزند
faezeh faezeh قصد بارداری
یمان زودرس من؛ داستان تولد پسرم آریان | پارت آخر؛ حرف‌هایی که توی دلم موند 💔

شاید هیچ‌کس نتونه عمق این درد رو بفهمه، مگر مادری که بچه‌اش رو به دنیا آورده، زنده بودنش رو دیده، جون دادنش رو دیده و بعد مجبور شده با دست‌های خالی از بیمارستان برگرده.

من هنوز همون مادرم.

همون مادری که برای پسرش لباس خریده بود، براش رؤیا داشت و منتظر بود صدای گریه و خنده‌اش رو توی خونه بشنوه.

فقط پسرم دیگه کنارم نیست.

آریان، پسر آسمونی من، من هنوز همون مامانم که با تمام وجودش تو رو می‌خواست. تو فقط نیم ساعت کنارم بودی، اما جای خالیت برای من به اندازه تمام عمرمه.

این قصه زندگی منه؛ قصه مادری که قرار بود با پسرش از بیمارستان برگرده، اما با داغش برگشت.

این روایت رو نوشتم تا اگر مادری دردش رو بیان کرد، جدی گرفته بشه؛ تا هیچ زنی با درد شدید، احساس خطر و نگرانی برای بچه‌اش، نادیده گرفته نشه.

هیچ مادری نباید برای شنیده شدن صدای خودش این‌همه بجنگه.

و هیچ مادری نباید مجبور بشه حسرت یک بار بغل کردن بچه‌اش رو تا آخر عمر با خودش حمل کنه.

پسرم، آریان، تو کوتاه‌ترین حضور زندگی من بودی و موندگارترین عشقش. 🕊️💔
در انتظار یه جوجه🥹👼🏻 در انتظار یه جوجه🥹👼🏻 قصد بارداری
روزی که برای عکس رنگی رحم رفتم، یکی از روزایی بود که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم
با کلی استرس و هزار تا فکر رفتم، از نتیجه می‌ترسیدم؛ بیشتر از هر چیزی نگران این بودم که نکنه مشکلی باشه و هیچ‌وقت نتونم طعم شیرین مادر شدن رو بچشم😭
اما وقتی دکتر با لبخند گفت: هیچ مشکلی نداری و همه چیز طبیعیه، انگار یک کوه از روی دلم برداشته شد😍
همون لحظه دوباره امید توی دلم زنده شد و با خودم گفتم شاید تو خیلی زود، مهمون زندگی ما بشی👼🏻
اینارو برای تو می‌نویسم، عزیزِ مامان…🥹🤍
از خدا می‌خوام روزی که این نوشته رو با هم می‌خونیم، کنارم نشسته باشی و بدونی که برای رسیدن به تو چقدر انتظار کشیدم، چقدر دعا کردم، چقدر اشک ریختم و با وجود تمام نگرانی‌ها، باز هم امیدوار موندم
اون روز دکتر با اطمینان گفت: باردار می‌شی، نگران نباش✨
نمیدونم توی همین ماه مهمون دل و جانم میشی یا چند ماه دیگه، اما یک چیز را با تمام وجودم میدونم اینکه جای تو، خیلی قبل‌تر از آمدنت، در قلب من آماده شده بود.❤️
بی‌صبرانه منتظر روزی ام که تو رو در آغوش بگیرم، و با لبخند و اشک شوق بگم:
تمام این انتظارها، تمام دعاها و تمام اشک‌ها، ارزش رسیدن به تو رو داشت👩‍🍼.
دوستت دارم، حتی قبل از اولین تپش قلبت💓🥹
❤️👶🏻👧🏻💙 ❤️👶🏻👧🏻💙 قصد بارداری
نامه‌ای از دلی عاشق، برای کوچولوی نیامده اش

سلام عشق کوچولوی من...
نمی‌دونم الان کجایی، نمی‌دونم روی ابرا داری بازی می‌کنی،
یا توی گوش خدا زمزمه می‌کنی: "من هنوز نمی‌خوام برم پایین، هنوز دلم تنگ نشده..."
اما من...
من اینجام، هر روز، هر شب، با دلِ پر از تو، منتظرتم.

تو نمی‌دونی،
هر بار که لباس کوچیک بچه‌گانه‌ای دیدم،
تو رو توش تصور کردم.
هر بار که یه مامان بچه‌شو بغل کرده،
یه لحظه، فقط یه لحظه، تو رو تو آغوشم حس کردم.

می‌دونی کوچولوی من؟
من گاهی با شکمم حرف می‌زنم، حتی اگه خالی باشه...
گاهی دستمو می‌ذارم روش و می‌گم:
"یه روزی تو اینجایی... درست همین‌جا، زیر دستام، توی وجودم..."

و بعد چشمامو می‌بندم،
و تو رو می‌بینم—
با چشمای درشت و لبخند بی‌دندون، با دستایی که دنبال دست من می‌گرده...

من قول می‌دم وقتی بیای،
واست دنیا رو امن می‌کنم.
تو فقط بیا...

بیای، که لالایی‌هام برسه به گوشات.
بیای، که این بغض‌های بی‌صدا بالاخره جاشو بده به اشک شوق.
بیای، که بگم:
"من تموم شدم، ولی تو شدی تمومِ من..."

تا اون روز،
من اینجام،
مادری که هنوز بچه‌شو نمی‌شناسه،
اما بی‌وقفه دوستش داره...
مامان جوجه طلایی 🧚🏻 مامان جوجه طلایی 🧚🏻 هفته پنجم بارداری
دخترِ قشنگِ آینده‌ام...

نمی‌دونم الان کجایی و اصلاً قراره یه روز بیای توی آغوش من یا نه...
ولی می‌خوام بدونی قبل از اینکه ببینمت، قبل از اینکه صداتو بشنوم و دستای کوچیکتو بگیرم، دوستت داشتم.

من همیشه یه گوشه از دلم آرزوی داشتن یه دختر رو داشتم.
یه دختر که موهاشو شونه کنم، لباسای کوچولوی دخترونه تنش کنم، براش قربون‌صدقه برم و وقتی بزرگ شد، رفیقش باشم...
یه دختر که یه روز بیاد و خونه‌مون رو با خنده‌هاش یه جور دیگه کنه.

من چهار تا پسر دارم و عاشق تک‌تک‌شونم؛ اونا همه‌ی زندگی منن.
اما راستش رو بخوای، یه جای خالی کوچیک توی قلبم هست که همیشه اسمش «دخترم» بوده.

این روزها خیلی به بودنت فکر می‌کنم.
گاهی امیدوارم، گاهی می‌ترسم، گاهی هم از بس آرزوت کردم با خودم می‌گم نکنه هیچ‌وقت نوبت من نشه...
و این قسمت بیشتر از همه دلمو می‌شکنه.

ولی دخترم، اگر یه روز خدا تو رو به من هدیه بده، می‌خوام بدونی چقدر منتظرت بودم.
چقدر قبل از اومدنت دوستت داشتم.
چقدر برای دیدن صورتت، شنیدن صدات و گفتنِ «دخترم» لحظه‌شماری کردم.

و اگر هم قسمت من چیز دیگری باشد، باز هم از خدا بابت پسرهایی که بهم داده ممنونم...
اما ته دلم همیشه برای تو یک دعا می‌مونه:

«خدایا اگر خیر منه، این بار یه دختر کوچولو بذار توی بغلم...
همونی که این همه سال توی قلبم جاش رو نگه داشتم.»

دختر آینده‌ام...
اگر یه روز این نامه رو خوندی، بدون که حتی قبل از اینکه به دنیا بیای، یه مادر داشتی که خیلی دوستت داشت. 🤍
چشم انتظار❤️‍🩹 چشم انتظار❤️‍🩹 قصد بارداری
سه ساله دلم یه آغوش کوچیک می‌خواد…
یه «مامان» گفتن که تمام خستگی این سال‌ها رو از یادم ببره.

سه ساله هر ماه با یه دل پر از امید می‌رم دکتر، دارو می‌خورم، منتظر می‌مونم و با خودم می‌گم:
«شاید این ماه دیگه نوبت من باشه… شاید این بار خدا معجزه کنه.»

حتی لباس کوچیک نوزاد می‌بینم، دلم می‌لرزه و می‌خرمش…
با خودم می‌گم «این رو برای بچه‌م نگه می‌دارم، شاید ماه بعد مادر شده باشم…»
ولی ماه بعد میاد و من هنوز همون دخترِ چشم‌انتظارم…

هر بار که بیبی‌چک منفی میشه، فقط یه خط روی اون نیست…
انگار یه عالمه امیدی که توی دلم ساخته بودم، دوباره فرو می‌ریزه.

من از دیدن مادر شدن بقیه ناراحت نمی‌شم؛
برای هر مادری و بچه‌ش از ته دلم آرزوی سلامتی می‌کنم…
فقط گاهی با خودم می‌گم:
«خدایا… پس کی نوبت من می‌شه؟»

من دیگه چیز زیادی نمی‌خوام…
فقط یه معجزه.
یه روزی که این همه انتظار تموم بشه،
یه بچه رو بذارن توی بغلم و من با گریه بگم:

«بالاخره اومدی…
مامان خیلی منتظرت بود… خیلی.» 🤍
دوقلواینده دوقلواینده قصد بارداری
سلام پسرم
باز مامان روانی یادت افتاد امروز خیلی داغونم مامان از جلو سیسمونی فروشی رد شدم قلبم درد گرفت از جلو سونوگرافی های که با ذوق رفتم رد شدم قلبم درد گرفت اون آزمایشگاه که بتا دادم رو دیدم خورد شدم کجایی مامان آخه مگه قرار نبود سایه سرم باشی عشقم باشی بخدا برات مامان خوبی میشدم چرا منو نخواستی
دلم برات تنگ شده. الان دارم می‌نویسم با هق هق می‌نویسم اومدم حموم بابا نفهمه باز گریه میکنم ولی اونکه نمیدونه من از دوری تو دارم روانی میشم مامانی اگه بودی الان باید ساکت جمع بود می‌رفتم بیمارستان دنیا میومدی چیشد رفتی چرا نخواستی من مامانت بشم بخدا مامان خوبی میشدم 😓امیدم تو بودی تو رو نذر ابلفضل کردم گفتم آقا خودت از خدا بخواه یه بچه سالم و صالح بده ولی چرا چیشد مامان 😭پسرکم ثمره عشقم دلم گرفته مامان کاش میشد بیام چند بار خواستم بیام دلم برای بابات سوخت امروز از جلوی سیسمونی فروشی سونوگرافی که یه زمان با ذوق رفتم توش ردشدم نمیدونی چی شدم همش منتظر بودم بابات چیزی بگه بپرم بهش گریه کنم خیلی سخته داغت سخته بدجور دارم می‌سوزم چرا خدا نذاشت ما پیش هم باشیم آخه چکار کنم کسیو ندارم باهاش حرف بزنم من پرکس و بی کسم 😭😭 کاش بودی غمخوارم می‌شدی امید میشدی من الان چکار کنم آخه از روزی که رفتی دیگه آدم سابق نیستم من بدون آرایش تو خونه هم نبودم چند ماهه کرمم نزدم به پوستم خودمو تو آیینه میبینم گریم میگیره کاش بودی برات شعر می‌خوندم لالایی می‌خوندم شیر میدادم بهت نمیدونی چقدر فیلم و شعر دانلود کرده بودم کلی چیزی خریده بودم خونه مامان جون موند نیاوردم 😓😓😓آخ که چقدر بد میگذره کمک کن مامان کمک کن دارم میمیرم
#بارداری #بارداری
#زایمان
Rezvan Rezvan قصد بارداری
جوجو 🐥 جوجو 🐥 قصد بارداری
یک سال شد… 😔 دقیقاً همین ساعت بود که تو رو دیدم یک سال از اون روزی که با رفتنت رنگِ تمامِ دنیای من عوض شد می‌گذره من دیگه بعد از اون اتفاق دیگه اون شقایقِ قبل نیستم… اون شقایقِ قدیمی دیگه توی من وجود نداره. این یک سال هزار جور حرف شنیدم هزار بار بی‌توجهی شدم و با بی‌رحمی‌های آدم‌ها روبرو شدم هیچ‌کس امن نبود هیچ‌کس نبود که فقط به من گوش بده و دردم رو بفهمه همه‌شون می‌گفتن اهه انقدر گریه نکن مگه چیشده. یا میگفتن خداروشکر کن که رفت وگرنه یه بچه عیب دار داشتی اونا هیچ‌وقت دردم رو درک نکردن فقط نمک زدن رو زخمم😭
اما من هنوز شب‌ها با یاد اون کوچولویی که توی شکمم تکون می‌خورد گریه می‌کنم. برای قلبش که تا آخرین لحظه داشت می‌زد…😭 برای اون دست‌ها و پاهای ظریفشو برای اون موهای کرکیِ مشکیِ روی سرش، اشک می‌ریزم
دلم خیلی برات تنگ شده پسر قشنگم، یاسینِ من… 💔
خدایا، خودت به من صبر بده، جاش رو برام پر کن و پسرم رو دوباره به من ببخش… 🕊️💔