دقیقا پارسال همین ساعت من با درد بدی بیدار شدم پاشدم برم اشپزخونه دیدم ازم اب ریخت و دردم شدیدتر شد شوهرمو صدا کردم خیلی ترسیده بودیم ۳۹ هفتم تموم بود دیگ سریع زنگ زدیم مامانم
وسیله هام اماده بود سوار ماشین شدیم رفتیم چقد دردش وحشتناک بود رسیدیم بیمارستان سوار ویلچرم کردن بردنم زایشگاه معاینه شدم اب شدیدتر ازم خارج شد گفتن بچه خیلی مدفوع کرده زنگ زدن دکترم خدا خیرش بده سریع خودشو رسوند هراسون اومد بالا سرم گفت خوبی گفتم نه داشتم میمیردم زایمانم قرار بود طبیعی باشه معاینم کرد گفت ۵ سانتی ولی اوضاع بدع سریع ببرینش اتاق عمل میون اون همه درد خوشحال شدم ک سزارین میشم موقع رفتن شوهرم اومد بالا سرم دم اسانسور تا دیدمش زدم زیر گریه دستم گرفت گفت نترس ورفتم هیجی نمیفهمیدم دیگ از درد زیاد فقط میلرزیدم بیهوشم کردن وقتی'بهوش اومدم نفسم بالا نمیومد اصلا نمیتونستم حرف بزنم چشمام نمیتونستم باز کنم خیلی حس بدی بود نمیتونستم دورمو ببینم و حرف بزنم کلی زور زدم بعد کلی لرزیدن گفتم بچم گفتن خوبه چشمام اصلا باز نمیشد دیدم یکی شروع کرد شکممو فشار دادن مُردمممم قشنگ دشتشو گرفتم و ناله کردم صدا کرد گفت بیا دستاشو بگیر نمیزاره فشار بدم شکمشو فقط ناله میکردم زبونم نمیچرخید تو دهنم نمیدونم چقد بعدش بردنم بخش فقط میلرزیدم پرستار تو اسانسور چونمو گرفته بود میگفت اروم باش رسیدم اتاق رسیدگی هاشونو کردن ک رفتن مانانم و شوهرم اومدن زدم زیر گریه و دیگ نفهمیدم هیجی....

امشب هیراد یکساله شد
تو این یکسال خیلی سختی کشیدم خیلی حرفا رو دلم گذاشتن
ولی رد شد و الان هیراد من یکساله شده و من یه مامان پخته تر
خداروشکر ک تورو دارم پسرم 🫀
تولدت مبارک قلب مامان ❤️

تصویر
۱۰ پاسخ

تبریک میگم بهت
واقعا مادرشدن خیلی سخته صرفا فقط زایمانش نه!
بچه داری و تغیرات هورمونی و مسولییت های فراوون و درک‌نشدن از همه سخت تره…

ای خدا گریم گرف. من تجربه زایمان راحت تری داشتم سزارین. ولی واقعا سخته بچه داری و بقول شما حرفا و دخالتهای اطرافیان هم بدترش میکنه. خوشحالم که الان حالت خوبه. از خدا بهترین هارو براتون میخام. خدا پسرتو حفظ کنه

تولدش مبارک🌻

تولدش مبارک عزیزم انشالله ک دلتون شاد لبتون خندون باشه

تولد هیراد جونم مبارک

واقعا منم یاد خاطرات زایمان میوفتم تنم میلرزه

چرا بی هوش کردنت پس
منم سزارین بودم ولی بی حسی زدن برام

من بچه دومم بود فکر میکردم مث اولی با شوزن فشار دنیا میاد روز شنبه نوبت داشتم برم چهل هفته میشدم ،جمعه ساعت۶/۷ دردام کم کم شروع شد چندبار رفتیم بیمارستان و برگشتیم خیلی بد بود🥲🥲 این وسطم مامانم روستا بود میگف من فردا صبح میام باهم میریم بیمارستان گفتم من الان درد دارم میای بیا نمیای فردا هم نیا🥲🥲😂😂 اخه نمیدونست درد دارم فک میکرد سر وقت دکتر میرم ساعت۵ صبح دنیا اومد😩😩😩

تولدش مبارک عزیزم❤️❤️

تنتون سلامت باشه ،تولدش مبارک عزیزم

مادر شدنت و تولد گل پسرت مبارک عزیزم🩷
چقدر اذیت شدی

سوال های مرتبط

مامان محمد مامان محمد ۲ سالگی
پارسال این موقع ساعت 2 بعداظهر همسرم بهم پیام داد بریم بازار منم بهش گفتم باشه بعد ی دقیقه در جواب پیامم کیسه آبم پاره شد فک کردم ترشح دارم باز دوباره آب ریخت منم ب گریه افتادم گفتم مامان کیسه آبم پاره شد مامانم گفت ناراحت نشو هیچی نیس سریع ب همسرم زنگ زدم رفتیم بیمارستان اخه من هنوز ۳۵ هفته بودم خیلی ترسیدم پرستار گفت باید معاینه بشی نزاشتم انقد استرس داشتم اونم عصبانی شد گفت نمیزاره یکی دیگه منو معاینه کرد با بدبختی گذاشتم گفت هنوز ی سانت بازی برو بالا آمپول فشار میدیم بچه بیاری خلاصه من فقط گریه میکردم من تا اون شب فقط آب خارج میشد ازم با خون یهو نصفه شب ضربان قلب پسرم افت کرد پرستار ترسید گفت این دکتر کی میاد دوبار ضربان قلب پسرم افت کرد منم فقط گریه میکردم تا بالاخره صبح روز بعدش ساعت ۸ گفتن برو اتاق عمل اورژانسی باید عمل بشی ومن از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم چون از طبیعی میترسیدم خلاصه نگرانی خونواده هامون و خودم ک اون شب هیچکس نخوابید پسرم ساعت ۸ صبح بدنیا اومد تو این ی سالی ک گذشت خیلی چالش خیلی استرس داشتم ولی خداروشکر بابت وجودم پسرم تولد پسرم مبارک باشه😘😘😘
مامان فسقلی🧿 مامان فسقلی🧿 ۲ سالگی
باورم نمیشه فردا یکساله ک پسرم امده توزندگیم باهمه سختیا بازم خداروشکر ک دارمش پارسال همین شب من فقط توبیمارستان گریه میکردم چون اخرین سونوگرافی رو ک دادم بهم گفت ک اب شکمت کمه وحتماباید بری دکتر منم سریع رفتم بیمارستان پیروز و اونا منونگه داشتن البته شوهرمم رضایت داده بود چون ماروترسونده بودن ک اگ توراه بچت بدنیابیادچی بچت خفه بشه چی شوهرمم ترسید گفت باشه و من اونجادوستداشتم خفش کنم کلی گریه کردم به دکترخودمم زنگ میزدم جواب نمیدادقراربود بیمارستان میلاد برم بگذریم ک اون شب تاصبح گریه کردم وفقط باپسرم حرف زدم تنهاتویه اتاق بدون گوشی واینک نمیتونستم کسیم ببینم تازه اون تخت لعنتی ک برای زایمان طبیعی پاهاتو باید بزاری بالا هم جلوتختم بود و من اصلا دوستنداشتم ک طبیعی زایمان کنم دولتیم جوری بود ک باید درد طبیعی رو بکشی نتونی ببرنت سزارین. دکترشیفت امدمعاینم کنه نزاشتم 😂فقط قیافه دکتره ک گفت پس چرا هستی گفتم اینانمیزارن برم ک پرستارابازمنوبردن سونو فهمیدن اب بیشتر کم شده ففط موندم من اصلا هیچ ابیم ازم خارج نمیشد یه پرستاراونجا فامیل بابام اینابود کلی باهام حرف زد ک بزارم معاینم کنه کرد دید خیلی بچه امده پایین و دستکشش خیس شده بود برای چنددقیقه امپول فشار زد بهم بعدزنگ زد دکتر ک ببرنم برای سزارین و من خیلی خوشحال بودم گل پسرمو بدنیااوردم درسته بعضی وقتا خیلی اذیتم میکنه ولی عاشقشممممم
مامان حامی جونم💙⚽️🧢 مامان حامی جونم💙⚽️🧢 ۱۲ ماهگی
پارسال اینموقع ساعتهای آخری بود که تو دلم بودی 🥺
صبحونمو خوردم خوابیدم ساعت ۱۰ و نیم مامانم اومد بالا سرم گفت شکمت داره خیلی تکون میخوره پاشو تا از بیدار شدم دو بار بالا اوردم در صورتی که از روز اول بارداری من یکبارم نه حالت تهوع داشتم نه تهوع
حالم اصلا یجوری بود مامانم گفت پاشو برو بیمارستان همین امروز دنیا میاد حتی موقع رفتن از زیر قران ردم کرد من خندیدم حتی ساک بچه رو نبردم گفتم بابا من دو هفته دیگه وقت عمل دارم( اخه قرار بود ۲۵ آبان روز تولد باباش دنیا بود )
خلاصه که خوشحال و خندون رفتم گفتم بابا فشارم باباس الان میریم برمیگردیم اخه اون روزای اخر کلا یه پام خونه بود یه پام بیمارستان بخاطر فشار بالا اتفاقا دیشبشم تا ساعت ۲ بیمارستان بودیم
خلاصه که رسیدیم بیمارستان فشارم که بالا بود حرکات بچه خوب بود سونو خوب بود آزمایش نوشتن انجام دادم جوابش که اومد دکتر به شوهرم گفت سریع باید بچه رو دراریم آنزیمای کبدی خیلی بالاس 🤦🏼‍♀️و منی که اصلا امادگیشو نداشتم از همونجا هق هق گریم شروع شد شوهرم بغلم کرد گفت نترس من پیشتم🥺کلی دلداری داد ولی اصلا نمیدونم چرا گریم میومد یه حسی بین خوشحالی و استرس و انگار بی کسی😭اخه کلی برنامه ریزی داشتم یه درصدم فکرشو نمیکردم اینجوری شه
مامان دلانا مامان دلانا ۲ سالگی
پارت یک
۱۸ مهر ۱۳۰۳ شبش شوهرم زنگ زدگفت دلم قورمه سبزی خودتو مبهاد چون ابن۸ ماه خونه مادرم بودیم چون خونه خودمون طبثه ۳ و من ۳۲ هفته بودم شب شروع کردم غذا اماده کردم و خابیدم صبح ک بیدارم شدم برای نماز حس کردم شکمم شل میشه سفت میشه سوزش ادرارم داشتم نمازمو خوندم و خابیدم اما حالم اوکی نبود ساعت ۹ بیدار شدم دردپریودی داشتم شدید شدیدزنگ زدم شوهرم گفتم دارم میمیرمگفت باز ادا دراوردی تو فعلا ۸ ماهته خلاصه شوهرم اومد و نهار خورد شد ساعت ۱ ولی دیگ تحمل نداشتم گفتم بریم بیمارستان وقتی اومدم بیمارستان چون من سرکلاژ بودم گفت داری زایمان میکنی ۲ سانت بازی سرکلازم پاره شده برو ایلام ولی من دزفول نزدیک تر بود سریع مامانم برداشتیم رفتیم دزفول وقتی رسیدیم درجا ماینه کردن گفت شدی ۳سانت وبستری شدم بدبختی من تازه شروع شده بوداسترس ابنه بچم چیزیش نشه و اینکه من از طبیعی متنفر بودم داشتم از درد میمیردم ب خودم میپیچیدم التماس میکردم منو سزارین کنید کی گوش بده شب تا صبح فقد گریه کردم صبح ساعت ۶ مابنه کردن گفت ۵ سانتی من شروع ک ورزش گفتم فقدمامانمو بیارید برام هیچی نمیخام مامانمو ساعت۸ اوردن مامانم مامانم با اب داغ کمرمو ماساژ میداد لاخر ساعت ۲ شدم ۸ سانت واحساس مدفوع داشتم ک زور بزنم سریع تخت اماده کردن و من زور میزدم جوری زور میزدم ک حس میکردم چشمام داره از کاسه در مباد💔🤣
بعد ۵ دقیقه دختر نازم ب دنیا اومدساعت ۳ و۲۰ دقیقه ب دنیا اومد ک ۲ کیلو بود من بخیه خوردم اما سریع دخترمو بردن ان ای سیو
مامان آرهان🩵 مامان آرهان🩵 ۱ سالگی
خیلی زود میگذره پارسال پونزده اسفند تو خونه بودم اخرین تیکه از وسایل اتاق ارهان اومده بود زنگ درو که زدن پستچی گفت خانوم بستتون اومده من چون کل بارداریم استراحت مطلق بودم نمیتونسم زیاد از پله استفاده کنم رفتم دم در بسته رو برداشتم با ذوق تندتند اومدم چیدم تو اتاق پسرم همینک رفتم از اتاق بیام بیرون حس کردم یهو کل شورت و شلوارم خیس شده 😭حسش اون لحظه وحشتناک بود من ۳۶هفته بودم سریع زنگ همسرم زدم رفتیم بیمارستان ماما معاینه کرد گفت کیسه اب سالمه توهم زدی فرستادنم خونه 🙂ولی من نشتی داشتم سه روز بعدش نوبت دکتر داشتم به دکترمم گفتم که اینطور شده معاینه کرد گفت چیزی معلوم نیست دراز بکش سونو شی تو سونو معلوم شد اب دور جنین انقد کمه و بایدسربع برم بیمارستان یادم میوفته دلم میخاد گریه کنم خداروشکر که پسرم الان سالمه واقعا موندنش معجزه بود عروسک قشنگ مامان چقدر خوشحالم دارمت تولدت مبارکم باشه تو این روزای سخت تنها دلیل بودنم تویی💖
مامان خانوم کوچیکِ مامان خانوم کوچیکِ ۱۵ ماهگی
۶ساعت درد بیخود کشیدم
صبح ک شد فقط میخواستم وارد اتاق عمل بشم و زود تموم بشه این درد لعنتییی
هی از این برانکارد به اون برانکارد جابه‌جام میکردن
با هر تکون درد امونمو میبرید
این جاش خیلی جالبه و اعصاب خورد کن😑 میخواستن وارد اتاق عملم کنن یکی اومد دوباره دست کرد تو....معاینه‌م کرد 😐گفتم برا چیییی معاینه میکنی دیگه
از بالا به پایین نگام کرد گفت این همه جیغ و گریه فقط برای۲سانت؟😒
عوضی کاش یبار دیگه ببینمش😑👊😒البته قیافه‌شم یادم نیس😂
خلاصه که رفتیم اتاق عمل
اتاق سبز رنگ با کلی خانم و یه آقا که قرار بود بی حسی بزنه بهم
خانما صحبت های معمول روزمره میکردن یکی از صبحونه حرف میزد یکی از قرارش یکی از خوابش...و من تودلم میگفتم خوشبحالشون درد ندارن راحتن😿😂
دکتر اومد بی حسی زد اولش پای راستم گرم شد و بعد کل بدنم
خوابوندنم یه پارچه گذاشتن جلوی روم که چیزی نبینم
گریه میکردم نمیدونم چرا اشکام بند نمیومد
که یهو حس سنگینییییی رو قفسه سینه‌م کردم فشارررش انقد زیاد بود ک از ته دلم جیغ کشیدم و بعد صدای گریه دخترکم به گوشم رسید
اخیشششش تموم شد دیگه نفهمیدم چطور شد وقتی به خودم اومدم که تو بخش بودم❤️
مامان شاهان مامان شاهان ۱ سالگی
تجربه زایمان سخت# پارت دو

بد اون دختره رو معاینه کردن کیسه آبشو ترکوندن هم زمان با اون کیسه آب منم ترکوندن😑گفتن بعضی ها بعد از ترکیدن کیسه آب دهانه رحمشون باز میشه،اقااا دیگ نگم براتون ک چقد داد میزدم ..دونفری بیمارستانو گذاشته بودیم رو سرمون😂بعدش ی توپی آوردن ک رو اون نشستیم گفتن کمک می‌کنه دهانه رحم زودتر باز بشه تنها جایی ک یکم دردم آروم میشد موقعی بود ک رو توپ مینشستم بعد نیم ساعت اومدن بردن توپو هر چی گفتم بزارین بشینم روش نزاشتن😑🙁خلاصه انقد گریه داد کردیم من از اون ور هر کسی ک ت فامیلتون مادر شده بودو دیگ اسمشو صدا میزدم🤣🤣ک چجوری زایمان کردن اون دختر خانومه ام اردبیلی بود اردبیلی ناله میکرد از یه طرف خندمم گرفته بود همینجوری دردمون زیاد تر میشد تحمل کردیم تا 11نیم شب ک اون دختر خانومم زایمان کرد وای تنها شدم بدتر استرس منو گرفته بود بعدش دیگ اصن بهم سر نمیزذن انگار من آدم نبودم هر چی ناله میکردم داد میزنم تورو خدا بیاین یه نگا کنین. ببین چند سانت شدم یه خانومه بداخلاق اومد گفت چ خبره داد میزنی چیکار کنیم باید زایمان کنی دیگ😒تا دکترم اومد گفت چرا انقد داد میزنی بش گفتم تورو خدا منو سزارین کن دیگ نمیتونم تحمل کنم گونه هر کی دوس داری 😅😥😂گفت باشه یکم دیگ بمون نتونستی می‌برمت یک دیگش شد ساعت یک شب انقد دیگ داد میزدم آخر دیدم نمیتونم از تخت اومدم پایین نشستم رو زمین گفتم یا منو سزارین میکنین یا میرم یه بیمارستان دیگ هر چی گفتم بلند شو بلند نشدم😂😂یادی کنم از اون پرستار بداخلاق ک چپ چپ نگام میکرد سرشو تموم می‌دادید گفتن دکترا رفته یکم بمون الان میاد بد رفتم ت سرویس آب گرم باز کردم میریختم رو کمرم ی لحظه دردم آروم میشد س چهار بار خدماتی لباسامو عوض کرد🥹😍😂
خیلی مهربون بود
مامان گوگوجی مامان گوگوجی ۲ سالگی
۸ آبان سال پیش،قبل ساعت ۱۲ شب رفتیم بیمارستان
آخه تقریبا دو روز بود دردام شروع شده بود و من خونه ورزش و ..‌اینا انجام می‌دادم دیکه حس میکردم انقباض ها ده دقیقه یکبار و مرتب شده بود
رفتیم بیمارستان و منو بشتری کردن گفتن خیلی شرایطت خوبه فردا ساعت ۹ صبح دیگه زایمان کردی(بیمارستان خصوصی بود)
اتاق خصوصی گرفتیم با شوهرم ب هیچکدوم از خانواده ها هم نگفتیم.تا ۶ صبح مرتب درد کشیدم ورزش کردم تا ماما همراهم بیاد.صبح اومد کلی ورزش کردیم
خیلی سخت می‌گذشت
ولی پیشرفت خوبی نداشتم
اپیدورال آوردن ولی دکترم اجازه نداده بود بزنن،من دردهای شدید داشتم رسیده بودم ب شیش هفت سانت ولی دیگه بیشتر نمیشد ،مرگ و جلوی چشمام میدیدم ساعت شد ۱۰....۱۲ظهر....۱ظهر...خبری از دکترم نبود،از درد گریه نمیتونستم بکنم فقط فریاد میزدم تا بلاخره آماده کردن بردن سزارین،همه پرسنل اتاق عمل یکی یکی منو بغل می‌گردن تا آرومم کنن ولی من دیگه خارج از کنترل شده بودم التماس دکتر بیهوشی میکردم زودتر آمپول سر کننده رو بزنه ولی میگفت باید دکترت برسه داخل بیمارستان حضوری رضابت بده برای سزارین(شهر خراب شده ما سزارین اختیاری ممنوع جز برای دوستان و آشنایان دکترها)وای نابود شدم تا بلاخره ساعت دوونیم اینها آمپول رو زد
تازه من تونستم گریه کنم....حتی وقتی بچمو درآورد نتوستم نگاش کنم فقط تا ساعتها همینطور اشکم میومد چون قبلش موقع درد حتی نمیتونستم گریه کنم
بعدش گفتم خداروشکر بچم سالمه عوضش
وقتی اومدیم توی اتاق بچه شروع کرد یالا آوردن فهمیدیم عفونت حین زایمان گرفته
و اون شد شروع داستان های ما ....
اما با تمام زجر های ک اون روز و بعدش کشیدم پسرم باارزش ترین و قشنگ ترین دارایی منو باباشه....
یکسال شد ک مامان شدم😍
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
پارسال این موقع شاهان تو دلم بود ۳۰هفته بودم
منتظر بودم شاهانم ۸هفته دیگه بدنیا بیاد همچیش آماده بود حتا ساکش 🥹
تهران خونه مامانم اینا بودیم هروز میرفتیم گردش اونروز رفتیم خونه خابیدیم صبش بیدار شدم دیدم تو آب غرقم فک کردم جیش کردم😂😂
بو‌کردم دیدم نه بو خیلی بدی میده ولی دوباره گرفتم خابیدم ۱ساعت خابیدم تو خاب فهمیدم غزل گیج اون کیسه آبت بوده ک پاره شده بیدار شدم روم نمیشد به مامانم بگم اول زنگ زدم به همسرم گفتم بد به مامانم اونا جدی نگرفتن گفتن بریم بیمارستان معاینه کنن بیایم خونه صبونه بخوریم
رفتیم هزار تا بیمارستان هیچکس قبول نمیکرد حتا دکتره نامزد خودم میگفتن بچه مرده بدنیا بیاد سزارین غیره ممکنه ۱۰روز بستری شدم بده ۱۰روز شاهان مامان بدنیا اومد پسرم انقد قوی بود با اینکه حتا صدا نداشت ناخن پاش تشکیل نشده بود گوشش یه تیکه گوشت بود ولی تحمل کرد بچم حتا دستگاهم نرفت حالا ۱سال گذشته جمعه تولدشه پسرم قوی ترین آدمیه ک دیدم تو عمرم تو اون ۹روژ بیمارستان خیلی اذیتم کردن زایمان طبیعی شدم خیلی سخت گذشت ولی بیمارستان امام علی یکی از بهترین بیمارستانا بود حتا خصوصیشم تو تهران نتونست تشخیصش بده بچه رو‌نگهدارن تو شکم تا ریش کامل شه این هفته انقد بعضی بودم فقط گریه کردم و
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۱۱:خلاصه دیدم اومدن بهم گفتن باید بری اتاق عمل آماده بشیم من که خیلی نمیتونستم حرف بزنم جون هم نداشتم هی چشام میرفت ولی خیلی ترسیده بودم بردنم اتاق عمل با اکسیژن و همه چی دکترم اومد گفت بخیه هات باز شده میخوام اونو ببینم ‌و درست کنم ولی من از خونه اومدم بخیه هام سالم بود فقط درد شدید داشتن که پا و لگن راستم از درد تکون نمیخورد
دیگه بی هوشی زدن و من دیگه یادم نمیاد تا بیدار شدم تو ریکاوری بودم پرستار ها میگفتن همس میگفتی کسری کسری 😭یهو به خودم اومدم دیدم کپسولم پایین دهنم اومدم نفسم رو بکشم بالا نتونستم اونجا فهمیدم حالم چقدر داغون که یه نفس بدون کمک نمیتونم بکشم .
بین پاهام بانداژ شده بود خانوم های طبیعی میدونن ما اصلا پانسمان نداریم این بیشتر ترسوندم هر لحظه اوضاع بدتر میشد دیدم عه دوباره دارن میبرنم ای سی یو طبیعتا میدونستم حالم خوب بشه میرم بخش یعنی هنوز همون بودم اونجا هم ملاقات ممنوع بود و هیچ کسی نبود بهم بگه من چمه البته که خود دکتر ها هم هنوز نفهمیده بودن
مامان فندق🫂 مامان فندق🫂 ۱۷ ماهگی
امروووز تولد پسرمهههه😍پارسال این موقع من تو آزمایشگاه بودم چون مشکوک به دفع پروتئین بودم بعد آزمایشگاه مامانم منو زوووووری برد بیمارستان چون شب قبلش کمرمم درد میکرد و مامانم میگفت به تو باشه درد تحمل میکنی وقتی رفتیم بیمارستان گفتن سه سانت فری بازی دهانه رحمتم نرمه وقت زایمانته من ک شوکه شده بودم فقط گریه میکردم اخه ۳۸ هفتم بود و وسایلمو با خودم نبرده بودم به شوهرمم زنگ زدم بره وسایلمو بیاره باورش نمیشد میگفت تو ک صبح خوب بودی و بامن شوخی نکن و....اولش با استرس و ترس و نگرانی و... شروع شد اتاقم خصوصی بود و مامانم دنبال کارام وقتی تنها شدم ترسم بیشتر شد انقدر گریه کرده بودم فشارم افتاده بود فقط یه پرستاره بود خیلیییی مهربون بود اومد پیشم تو اتاق دستمو گرفت باهام حرف زد تا مامانم و ماماهمراهم اومدن تا آروم شدم🥺🥺
امشبم برای پسرم تو خونه میخوایم جشن بگیریم الان دلم میخواست مامانم اینجا بود کمکم میکرد ولی سرکااارههههه😫😫😫😫😫😫
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
دیگه رفتیم‌نزدیک ترین درمانگاه و همسرم فوری بردم‌ نوار قلب گرفتن گفتن قلبش نرمال تپش قلب شدید داره بهم قرص تپش قلب دادن اومدیم خونه اصلا نمیتونستم درست راه برم پام میلنگید نمیتونستم بشینم لگنم درد وحشتناک داشت تب و لرز و حشتناکی گرفتم زیر سه تا لحاف باز میلرزیدم اصلا بچه رو دیگه همه ول کرده بودن طفل معصوم دلم براش آتیش میکرفت خواهرزاده ام ۱۵سالش اون گرفته بودش😭 گوسفند وسط حیاط افتاده بود همه کارهاشون ول کردن همه چی ریخت بهم زنگ زدن به دکتر و‌ گفتن حالش افتضاح شده و تنفس نداره گفت بیارینش بیمارستانی که زایمان کرد منم میام
خلاصه راه افتادیم یه پالتو و شال به زور انداختم سرم و رفتم حتی جون نداشتم برگردم بچه ام رو ببینم نفس هام ترسناک شده بود صدای هین بلند میدادم تا به زور بتونم یه نفس بکشم دونفر زیر بالمو گرفتن تا برم تو ماشین دمر دراز کشیدم و رفتیم سمت بیمارستان چند بار نفسم کلا رفت تکونم میدادن تا به خودم بیام تا رسیدیم هی به زور بهشون میگفتم‌خوبم نگران نشن شوهرم یجوری رانندگی میکرد الان یادش میفتم قلبم کنده میشه تا منو دیدن فوری بردنم داخل آی سی یو اصلا نبردنم بخش اینجا تازه شروع بدبختی هام بود تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومد

🤍:شماام یه چیزی بگین تعریف کنید تجربه ای چیزی یه جوری همش من میگم😅خجالت کشیدم🤦🏻‍♀️
🤍:تنها عکس بود که از بچه ام‌داشتم چه میدونستم دو ماه تمام قراره نبینمش یا اگه خدا بهم لطف نمیکرد هیچ وقت زبونم لال نمیتونستم روی ماهشو‌ببینم