پارسال اینموقع ساعتهای آخری بود که تو دلم بودی 🥺
صبحونمو خوردم خوابیدم ساعت ۱۰ و نیم مامانم اومد بالا سرم گفت شکمت داره خیلی تکون میخوره پاشو تا از بیدار شدم دو بار بالا اوردم در صورتی که از روز اول بارداری من یکبارم نه حالت تهوع داشتم نه تهوع
حالم اصلا یجوری بود مامانم گفت پاشو برو بیمارستان همین امروز دنیا میاد حتی موقع رفتن از زیر قران ردم کرد من خندیدم حتی ساک بچه رو نبردم گفتم بابا من دو هفته دیگه وقت عمل دارم( اخه قرار بود ۲۵ آبان روز تولد باباش دنیا بود )
خلاصه که خوشحال و خندون رفتم گفتم بابا فشارم باباس الان میریم برمیگردیم اخه اون روزای اخر کلا یه پام خونه بود یه پام بیمارستان بخاطر فشار بالا اتفاقا دیشبشم تا ساعت ۲ بیمارستان بودیم
خلاصه که رسیدیم بیمارستان فشارم که بالا بود حرکات بچه خوب بود سونو خوب بود آزمایش نوشتن انجام دادم جوابش که اومد دکتر به شوهرم گفت سریع باید بچه رو دراریم آنزیمای کبدی خیلی بالاس 🤦🏼‍♀️و منی که اصلا امادگیشو نداشتم از همونجا هق هق گریم شروع شد شوهرم بغلم کرد گفت نترس من پیشتم🥺کلی دلداری داد ولی اصلا نمیدونم چرا گریم میومد یه حسی بین خوشحالی و استرس و انگار بی کسی😭اخه کلی برنامه ریزی داشتم یه درصدم فکرشو نمیکردم اینجوری شه

تصویر
۷ پاسخ

دقیقا منم بخاطر فشار بالا اینطوری شد یهویی بچم بدنیا اومد

و منی که با دکتر سر تاریخ زایمان کش مکش داشتم میگفتم بسه ۲۰ام درش بیار اون میگفت ۳۰ام تاریخ طبیعی ۱۱ آذر بود آخر ۲۵ام سزارین شدم بچه یبار مدفوع خورده بود رد کرده بود دنیا اومد گریه نمیکرد ساکشن کردن بخیر گذشت بهم نمیگفتن ولی خودم فهمیده بودم یه چیزی شده تا ۲ـ۳ساعتی که طول کشید بچه رو بیارن داغون شدم

منم دقیقا همینجوری شد و دو هفته زودتر پسرم به دنیا اومد.تو بیمارستان به شوهرم میگفتم من آمادگیشو ندارم میگفت خیالت راحت میرم از خونه لوازم آرایشتو میارم🤣🤣🤣فکر می‌کرد واسه ی عکسای بعد از زایمان میگم🤣🤣🤣
پسرم با وزن ۲۳۰۰ به دنیا اومد و خیلی کوچولو بود و چققققدر شبانه روز تلاش کردم و بهش رسیدم تا یک ماهگی وزنش به ۴۵۰۰ رسید و بعدشم خداروشکر هرماه وزنش خیلی عالی بود نسبت به بچه هایی که حتی با وزن بالاتر به دنیا اومده بودن.خدایا شکرت

خداروشکر که هردو سالم و سلامت برگشتید خونه 😊 سورپرایز شدی دیگه

و منی که گریه میکردم و شوهرم میخندید ازم🤣🤣🤣

خدا رو هزار مرتبه شکر که اون روزا تموم شد و الان کنارمی شدی نور چشام💙

وای منم همینطور شدم . به خاطر فشار بالا یکی از رگ خای خون رسان به جفت پاره شده بود . دکترم سریع بعد یونو فرستادم بیمارستان .حتی ساک رو شوهرم برگشت خونه اورد
قرار بود ۱۵ اذر بیاد . ۲۵ آبان اومد😅❤️

سوال های مرتبط

مامان امیرکیان مامان امیرکیان ۱ سالگی
پارت اول
سلام به همه امیدوارم حال دلتون خوب باشه
به مناسبت تولد یکسالگی پسرم اومدم که #تجربه_زایمانم رو بطور خلاصه براتون بگم
صبح (۲۵ ام بهمن ۴۰۳) پنجشنبه رفتم بهداشت برای مراقبت [اون موقع من ۳۶ هفته و ۴ روزم بود] ماما بهداشت فشارم رو گرفت فشارم ۱۴ رو ۹ بود و نسبت به هفته پیشش یکم وزنم بیشتر از حد نرمال رفته بود بالا اما ضربان قلب جنین رو چک کرد خوب بود ولی بهم گفت فشارت بالاست باید همین الان خودتو به دکترت یا دکتر زنان دیگه ای برسونی تا بررسی کنن علت فشار بالاتو چون خطرناکه، اینم بگم که هفته های قبل یکی دو نوبت فشارم رفت بالا و دکترم برام ازمایش مسمومیت بارداری رو نوشت انجام دادم ولی چیزی نبود،خلاصه اون روز مستقیما رفتم بیمارستان امام حسین مشهد ولی پذیرش گفت دکتر تازه رفته منم خیلی این موضوع رو جدی نگرفتم گفت حتما مثل سری های قبل چیز مهم نیست و رفتم خونه ولی تو خونه فشارم رو چک میکردم
فشارم بین ۱۳ رو ۹ و ۱۴ رو ۹ بود گذاشتم اخرهفته بگذره تا شنبه برم مطب دکتر، زنگ زدم نوبت بگیرم منشی گفت که خانوم دکتر نیستن این هفته کلا،منم چون حال عمومی خوب بود و فقط فشارم یکم بالا بود بیخیال شدم کلا، گفتم باشه هفته بعد که اومد میرم چیزی نیست
مامان امیرکیان مامان امیرکیان ۱ سالگی
پارت دوم
همینجوری چند روز گذشت تا نصف شب ۳۰ ام بهمن حدودا ساعت ۲.۵-۳ شب بود یهو به طرز وحشتناکی سر درد گرفتم هرکاری میکردم اروم نمیشدم و چشمامم شدیدا به نور حساس شده بود،فشارم رو گرفتم فشارم ۱۵ رو ۱۰ بود هیچی دیگه ساعت ۴ صبح رفتم بیمارستان امام حسین همش پیش خودم میگفتم الان یه دارویی یه چیزی میدن برمیگردم خونه اخه تقریبا ۳-۴ هفته ای مونده بود، مامای شیفت فشارمو گرفت ۱۶ رو ۱۰ شده بود گفت دکترت کیه گفتم خانوم دکتر... هرچی زنگ زد جواب نداد اصلا ، ماما شیفت گفت مجبورم دکتر شیفت رو خبر کنم دکتر شیفت خانوم دکتر اهنگری بودن سریعا منو بستری کردن حدودا ساعت ۵صبح بود، دارو تزریق کردن تا سردردم بهتر شه بعد حدودا دو سه ساعتی nst گرفتن ازم و دکتر گفت پره اکلامسی شدی چرا زودتر نیومدی دیر شده😰 حدودا ساعت ۹ بود که دکتر بهم گفت قلب جنین شدیدا افت کرده باید سریعا ختم بارداری بدیم سزارین شی منم که انقدر سردرد بودم و حالم بد بود اصلا تو حالم خودم نبودم سریعا منو اماده کردن بردن اتاق عمل ساعت ۱۰ و ۵ دقیقه پسر قشنگم با وزن ۲۴۹۵گرم تو ۳۷ هفته ۲ روز بدنیا اومد که بهم گفتن محدودیت رشدی داشته تا ۳۵ هفته بیشتر رشد نکرد و اینو دکتر خودم متوجه نشد اصلا،وقتی بدنیا اومد گفتن اکسیژن خونش پایینه سریع بردنش زیر اکسیژن و بهم نشونش نداده بودن تا یکی دو ساعت بعدش دیدمش😍🥲
خودمم که بخاطر مسمومیت بارداری سه روز بیمارستان نگهم داشتن و کلی مراقبت های بعدش
بعد زایمانم کلی درمورد مسمومیت بارداری و محدودیت رشدی جنین خوندم و فهمیدم خدا خیلی به منو پسرم رحم کرد که خطر از جفتمون گذشت
با گفتن تجربه ام خواستم بگم مسمومیت بارداری و فشار بالا رو جدی بگیرید حتما
مامان 🐣محمد مهدی 🐣 مامان 🐣محمد مهدی 🐣 ۱ سالگی
سلام‌از بهترین روز زندگیم یا دلخور ترین روز زندگیم😆🥺
پارسال دقیقا این روز که پنج شنبه بود من خونه مامانم میموندم بخاطر اینکه شوهرم ترکیه بود
..و من صبح زود رفتم کلاس های بارداری ومن اونجا دیدم که من حال ندارم حرف های ماما رو گوش بدم خلاصه به سختی از اونجا خودمو رسوندم خونه مامانم...
ومن قرار بود بعد ظهر بریم با خواهرم و مامانم خونه منو تمیز کنیم 🤒
و ما راهیی خونه شدم من نتونستم راه برم مامانمم هی فش میداد که چاقی کم بخور و فلان..🤣🤣 و منم عرق میکردم تو راه
خلاصه رسیدم خونه من ...من گفتم من میشینم دکوری هارو پاک کنم تازه یدونه آجیل خوری رو پاک کرده بودم که یهو کیسه ابم پاره شد من آخه ۳۲ هفتم بود قرار نبود که زایمان کنم 😕🤧
ب خواهرم گفتم خواهر م گفت زود بریم بیمارستان ومامان گف من برم ساک بچه رو بیارم و من گفتم نه من زایمان نمیکنم نیارین میرم اونجا ابروم میره میگن وقت زایمان نیس هنوز ۷ ماهگی رو تازه تموم کردم🤣🤣🤣😞و مامانم رفت آورد و من رفتم اورژانس مامایی و گفتن یک فینگر باز شدی ببرین اتاق زایمان 😢🙃
و من رفتم دکتر اومد گف در خطر هستین اعزام میکنم ارومیه و من گفتم نه میخام اینجا زایمان کنم اونم گفت باشه من هنوز دردام اونقدر شدید نبود دکتر دوباره اومد گف ساعت ۸ صبح زایمان میکنه آنوقت ساعت ۸ بود و من کلی استرس که ب بچم چیزی نشه خدا و فقط دعا میکردم که من ساعت ۱۲.۵ شب زایمان کردم 😢🥺وقتی پسرمو ب بغلم انداختن یکی از ناب ترین حس های دنیا بود ک تجربه کردم و من از پیشونیش بوس کردم 💋❤️بقیه سوال زیر همین تاپیک
مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
سر امیرطاها وقتی فهمیدم باردارم خیلییییی خوشحال بودم، اصن زندگی یه جور دیگه ای قشنگ شده بود برام، ولی روزی که فهمیدم بچه م پسره دقیقا به همون اندازه ناراحت شدم، احساس میکردم یکی داره خفه م میکنه و من نمیتونم کاری بکنم، هیچوقت یادم نمیره اون لحظه رو که دکتر توی سونوگرافی گفت «مبارکت باشه پسره!». تا خود خونه گریه کردم. گریه نه هااااا، زااااار میزدم! همه تو خیابون دنبالم بودن میپرسیدن چی شده؟ تا مدت هااااا حالم بد بود، از شدت ناراحتی همیشه حالت تهوع داشتم، خیلی روزهای بدی بود، از هفته ۱۳ تا لحظه به دنیا اومدن امیرطاها من دیگه هیچ لذتی از بارداریم نبردم، فقط میخواستم زودتر تموم شه. پسر بزرگمم کاملا اینو فهمیده بود که من از «پسر» بودن نی نی توی دلم ناراحتم ولی من هیچ کاری نمیتونستم بکنم. شوهرم مدام بهم میگفت «داری ناشکری میکنی پس فردا بچه مون یه مشکلی پیدا کرد تقصیر توعه» ولی من نمیتونستم براش توضیح بدم که بابا به خداااا این ناشکری نیست ! من فقط دلم برای تموم اون تصورات دنیای صورتی و دختری که داشتم تنگ میشه تا ابد. نمیتونستم توضیح بدم براش که انگار یه بچه رو از من گرفتن و به زور یکی دیگه که مال من نیست دادن دستم ! هیچکس نمیفهمید حال من رو، شوهرم که اصلا ! نه مامان، نه بابا، نه خواهرم.
(ادامه ش توی کامنت هاست)
مامان آریشا👶🏻🧸 مامان آریشا👶🏻🧸 ۱۷ ماهگی
پارسال دقیقااا یه همچین روزی من چهل هفته بارداری رو در کرده بودم و خبری از درد و انقباضات زایمان نبود بهداشت زنگ زد و گفت بیا نامه بدم ببر بیمارستان رفتمدنامه گرفتم و آخرین مراقبت هارو هم انجام دادم چون بیمارستانم شهر دیگه ایی بود با مامانم راه افتادیم رفتیم بیمارستان و نامه دادم بهشون بهد منو پیش دکتر متخصص فرستادن و معاینه تحریکی کردن به محض اینکه از تخت اومدم پایین انقباضام شروع شد تا بیمارستان پیاده روی کردیم دردا هر لحظه بیشتر بیشتر می‌شد بیمارستان بستری نکردنم و گفتن هنوز زوده برو خونه دوباره بیا چون خونه ایی اونجا نداشتیم با مامانم رفتیم ناهار ساندویج خوردیم اونجا دیگ درد امونم بریده بود بعدش تو حیاط بیمارستان نشستیم و من داشتم از درد میمردم بعد از چند ساعت برگشتم شهر خودمون خونه که دردام به اوج رسید و شوهرم اومد ساعت ۱ شب بود بیمارستان منو بستری کردن و گفتم کیسه آبت پاره شده ولی قطره قطره ساعت ۴ دهانه رحمم ۱۰ سانت بود و ساعت ۶:۱۵صبح پسرم به دنیا اومد خیلی سخت بود اما شیرینی که داره همچی برات قشنگ تموم میشه خداروشکر میکنم بابت داشتنت پسرم فردا تولدت عزیزم بهترین هدیه خدا🥺🥰😍 بمونه به یادگار ۱۴۰۵/۳/۴
مامان دلانا مامان دلانا ۱۷ ماهگی
حالا که تولدای بچه هامون نزدیکه بیاید از روند زایمانتون تعریف کنید تجدید خاطره بشه🥰
پارت یک:
من خودم قرار بود زایمانم طبیعی باشه چون تو شهر ما سز اختیاری ۱۰۰ تومن هزینه اشه و خب خیلی زیاده....
دکتر بهم گفته بود تا ۱۵ خرداد اگه درد نگرفتی برو بستری شو تا با امپول فشار زایمان کنی...
ده خرداد بود دخترم از صبح هر لحظه درحال تکون خوردن بود ینی اصلا اروم نمیشد تا غروب اهمیت ندادم ولی دیگه غروب حس کردم طبیعی نیست این همه تکون...رفتم بیمارستان شهرستانی که توش هستیم( ما شازندیم و من میخواستم اراک که مرکز استانمونه زایمان کنم و بیمارستان خصوصی برم و اتاق وی ای پی بگیرم و این حرفا)
خلاصه غروب گفتم حالا برم بیمارستان همینجا یه ان اس تی بدم اگه اوضاعم خوب نبود میرم اراک....
رفتم ان اس تی دادم یه نیم ساعت گذشت دیدم پرستار اومد واسم انژیوکت زد و سرم و اینا گفت اماده باش میخوایم ببریمت اتاق عمل گفتم چیییی من اصلا نمیخوام اینجا زایمان کنم( اخه به درد نمیخوره بیمارستانش) گفت خانم اوضاعت خیلی بده اصلا جنینت ضربان نداره ضربانش صفر میشه باید حتما همین الان اورژانسی عملت کنیم حالا من هم ترسیده بودم هم دلم میخواست برم تو یه بیمارستان خوب و مجهز پیش دکتر خودم زایمان کنم
گفتم با رضایت شخصی خودم مرخصم کنید گفتن نه اصلا خودتم که رضایت بدی نمیتونی مرخص بشی حالا من هی اصرار و گریه اونام نه اگه بری بچت یه چیزیش میشه دیگه دیدن من هیچ جوره راضی نمیشم زنگ زدن به دکتر خودم شرایطمو بهش گفتن اونم گفته بود با امبولانس و سرم بفرستیدش بیاد از یه طرف نگران بودم از یه طرف خوشحال که دارم میرم و قراره سزارین هم بشم چون از طبیعی وحشت داشتم...
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱ سالگی
دکتر بلافاصله دستور عمل جراحی داد و چند روز بعد ساعت ۶ صبح ما سپهر بردیم بیمارستان بچه از ۱۲ شب باید ناشتا می‌بود و ما برای اینکه بچه آروم بشه کل خیابونا رو با ماشین چرخیدیم وقتی رسیدیم پشت در اتاق عمل پرستار بچه رو از بغلم گرفت و برد انگار قلبمو از سینم درآوردن بیمارستان دور سرم میچرخید یکساعتی گذشت و سپهر آوردن دادن بغلم بچه از گرسنگی ناله می‌کرد و من اجازه نداشتم سیرش کنم
یک شب بستری بودیم و ظهر روز بعد ترخیص شدین و برگشتیم خونه
دیگه من صفر تا صدم رو گذاشتم برای وزنگیری بچه
شیرخشک و غذاهای مقوی درست میکردم براش و اونم روز به روز بهتر میشد و تپلی تر میشد خیلی هم بچه باهوشی بود از هفت ماهگی یه سری کلمات رو میگفت و من تو دلم قند آب میشد برای کلی رویاپردازی میکردم 🥺
تا اینکه وارد ۸ ماهگی شدیم اطراف اون قسمت هایی که جراحی شده بود قرمز و دون دون شد و بعدش یهو تب شدید طوری که اصلا پایین نمیومد منم دست تنها بودم و یه مامان اولی نابلد بچه رو برداشتم بردم دکتر اونم گفت عفونت شدید داره باید ببری بیمارستان مفید
با همسرم رفتیم اورژانس بیمارستان دکتر اومد بالای سرش و معاینه کرد و گفت باید آب نخاعش رو بگیریم برای آزمایش من مخالفت کردم د اجازه ندادیم. قرار شد چند روز بستری بشه تا تبش کنترل بشه و برای عفونتش دارو بگیره. من و سپهر به همراه پرستار رفتیم تو بخش یه اتاق دادن که چند تا بچه دیگه هم توش بستری بودن همین که پامو توی اتاق گذاشتم سپهر تو چشمام نگاه کرد و گفت ماما😭دلم پاره پاره شد براش همسرم اومد پیشم و بهش گفتم آرش سپهر گفت ماما اونم ذوق کرد سپهر و بوسید خداحافظی کردو رفت
ادامه تاپیک بعد
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱ سالگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت سوم:

یکشنبه نوبت عملم بود. ساعت ۱ ظهر رسیدم بیمارستان. ساعت ۲ دکتر اومد و من ساعت ۳ عملم شروع شد. وقتی چشمامو باز کردم ساعت حدود ۵ و نیم بود یعنی از شروع عمل تا ریکاوری و به هوش اومدن شد دو ساعت و نیم. یه نیم ساعتی هم رو تخت دراز کشیده بودم و دقیقا ساعت ۶ غروب از بیمارستان زدیم بیرون. این از زمانش...
اول که رفتیم بیمارستان خییییلی استرس داشتم. انتظاری که قبل عمل میکشی واقعا به ادم اضطراب میده. مخصوصا که دور و برت هم پر از بیماره که عمل کرده ان. یه سری سوال پرسید و به خاطر حساسیت فصلی تو پاییز که دارم یه برچسب آلرژی زد روی دستبند عملم. هیچ فلزی نباید همراهم میبود و کل لباسامو با لباسهای مخصوص عمل عوض کردم. کاشت ناخن و لاک هم ممنوعه برای گرفتن اکسیژن. رفتم تو اتاق عمل. رو تخت دراز کشیدم. وسط تخت سوراخ بود و مقعدم رو داخل اون‌حفره قرار دادم. بهم یه سرم وصل کردن و آمپول بیهوشی زدن و دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی چشمامو باز کردم و تو بخش روی تخت بودم. هیچ دردی نداشتم. هیچ سوزشی نداشتم. فقط گیج گیج بودم. دلم میخواست یک هفته بخوابم. بهم یه سرم وصل بود که فهمیدم مسکن هست. حالت تهوع نداشتم برای همین برام آب و آبمیوه آوردن. سرمم که تموم شد یه کم درد و سوزش داشتم ولی خیلیییی کمتر از وقتی که میرفتم دستشویی. بعدش ترخیص شدم. پایین اومدن از تخت برام یه کم اذیت بود‌. چون هم حال نداشتم هم درد و سوزش داشتم کمی. ولی خودم اومدم پایین و نشستم رو ویلچر. میتونستم راه برم و اصلا مثل سزارین نبود. چون همش قبل عمل میترسیدم که مثل سزارین باشه و یه مدت زمین گیرم کنه. نشستم تو ماشین و کل مسیر گیج خواب بودم. بعد که رسیدم خونه هم خودم راحت پیاده شدم....