پارت یک زایمان طبیعی
ساعت های چهار بعدازظهر بود۳۸هفته۲روز بودم زیر شکم درد میکرد مثل درد پریودی بود خونه هم به هم ریخته بود میخواستم برم بیمارستان گفتم اول خونه رو تمیز کنم بعد برم من خونه رو تمیز کردم شد ساعت هشت شب منم زنگ زدم شوهرم گفتم من میرم بیمارستان درد دارم اگه لازم بود به توام زنگ میزنم بیا مامان اینام که شهرستان بودن من رفتم بیمارستان ان اس اتی دادم درد داشتم اینم بگم که رحم دو شاخ بیمارستان های دولتی زیاد قبول نمیکردن بخاطر رحم دوشاخ من تا ساعت یازده شب بیمارستان بستری بودم گفتن که زنگ بزن همسرت بیاد درد داری امشب زایمان میکنی معاینه کرد دوفینگر بودم همسرم آمد ساعت ۱۲دوباره معاینه کردن شده بودم سه فینگر دکتر آمد نگاه پرونده ام کرد که رحمم دوشاخ من و قبول نکردن گفتن باید بری یه بیمارستان دیگه چون ما اینجا امکانات زیاد نداریم امضا از شوهرم و خودم گرفتن که دیگه نریم آن بیمارستان ماهم برگه ارجاع بهمون داد که بریم بیمارستانی که تجهیزات داشته باشه شد ساعت ۱شب ما امدیم خونه شام خوردیم و وسایل دخترم و برداشتیم و رفتیم بیمارستان مهدیه رفتیم آنجا بستریم کردن ساعت حدودای سه ونیم بود که دخترم ضربانش ۱۶۰بود شد ۷۰داشت ضربانش کرد

۳ پاسخ

پارت دو نیس

بیام بخونم

الهی
ادامه چی شد

سوال های مرتبط

مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۴ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی
اقا من اون روز خیلیم پیاده روی کرده بودم نشسته بودم سعدی تو ایلام که شوهرم ماشینو بیاره به مامانم گفتم دلم اینا درد میکنه رفتیم خونه من شامم خیلی کم خوردم رفتم دستشویی دیدم لکه خون رو لباس زیرمه گفتم خب حتما بعد معاینه اینجوری شدم اگه خوب نشد یا بیشترشد میرم بیمارستان اقا من هنوزم زیر دلم و کمرم درد میکرد و دردش برام قابل تحمل بود دیگه اخر شب بود دراز کشیدم کنار شوهرم بخابم ولی کمرمو دلم نمیذاشتن بخابم هی پا میشدم دوست داشتم برم زیر دوش اب گرم ولی ابا قطع بود شوهرمو بیدار کردم گفتم نمیتونم بخوابم کمرمو دلم اینا درد داره مامانمم بیدار شده بود دیگه نه میتونستم دراز بکشم نه بشینم رفتم نگاه کردم دیدم لکه بینیم بیشتر شده گفتم بریم بیمارستان شانس بدم همون روزم من هی بیرون بودم و خونه رو تمیز نکرده بودم سینک پر ظرف خونه کثیف پر وسیله اقا ساعت 2 ونیم نصف شب بود من لباس پوشیدم ساک خودمو بچه رو گذاشتیم تو ماشین و پرونده هامو برداشتیم و رفتیم بیمارستان زاگرس هیچکس نبود پرنده پر نمیزد فقط من منو شوهرمومامانم بودیم رفتم زایشگاه یدونه ماما اونجا بود هم دستگاه ان اس تی وصل کرد و گفت که انقباضات عالین و معاینمم کرد و گفت 2 سانتی و گفت که این لکه خون ازت میاد هم طبیعیه و زنگ زد به دکترم و دکترم بهش گفت که بگو ساعت 8 صبح بیاد بستری بشه برای زایمان تا درداشم بیشتر میشه و دهانه رحمش باز میشه ماماعه رفت از اتاق بیرون و اینو به مامانمو شوهرم گفت اومد تو اتاق پیشم بهش گفتم ولی من الان رفتم تو بیمارستان دستشویی لخته خون رو نوارم بود اشکال نداره؟
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۱۴ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان دلوین کوچولو ❤️ مامان دلوین کوچولو ❤️ ۱ سالگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان آرن مامان آرن ۱۳ ماهگی
زایمان سزارین
پارت ۱




همه از تجربیاتشون گفتن گفتم بزار منم بگم چه دهنی از من سرویس شد و بد ترین زایمانو داشتم
من ماه آخر یهو فشارم خیلی میرفت بالا و ضربان قلبم و چون سز اختیاری بودم دکترم منو فرستاد پیش دکتر قلب تا چک بشم
و میگفت هر دو سه روز آزمایش مسمومیت بارداری بده(ربطی به غذا نداره علائمش فشار بالا سرگیجه حالت تهوع و…)من یه بار دادم اما بعدش که دیدم خوبم دیگه ندادم آزمایشو
ما تو شهرمون بیمارستان خصوصی نداریم و از اونجایی که زیادم بیمارستانمون جالب نیست من میخواستم برم رشت زایمان کنم از دکترم نامه گرفتم که شنبه برم پیش استادش رشت
وقت مژه و عکاسی بارداری هم داشتم😂
جمعه شب شام حساببی خوردم و یهو به سرم زد یه تغییراتی بدم تو خونه چون استراحت مطلقی بودم مامانم اینا برام خونه تکونی کرده بودن
به همیرم گفتم همه چیو برام جا به جا کرد
منم دیدم معدم درد میکنه یه قرص معده خوردم و خوابیدم
ساعت ۳نصفه شب با درد شدییییید معده بیدار شدم وحشت کرده بودم ترس و لرز نمیدونستم انقباضهیا درد معده از بس شدید بود دیگه یکم موندم دراز کشیدم نمیخواستم برم بیمارستان چون اصلا خاطره خوبی نداشتم از زایشگاه
دیگه دیدم دردم زیاده با یه وضعیت آشفته و زار رفتم بیمارستان
حالا چند شب قبلش که برا ان اس تی میرفتم اینقددر شیک میرفتم که گفتم اگه یهو گفتن بیا زایمان من آماده باشم
خلاصه رفتیم بیمارستان ………
مامان آراز و دنیز
👧🏼👶🏻 مامان آراز و دنیز 👧🏼👶🏻 ۱ سالگی
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۱۱ ماهگی
مامان دلارا مامان دلارا ۱ سالگی
#تجربه زایمان 👧🏻❤️
پارت ۱

بعد از سه ماه میخواستم تجربه زایمانم رو باهاتون به اشتراک بزارم خودم همیشه تو بارداری تجربه زایمان دوستان ر‌و میخوندم و استفاده میکردم.اما چون خودم زایمان بدی داشتم هیچ وقت دیگه دلم نمیخواست بهش فکر کنم

پنجشنبه ۴ اردیبهشت ماه ۳۸ هفته و ۱ روزم بود که تب و بدن درد شدید گرفتم. همون شب میخواستیم بریم باغ جوجه مواد زده بودم، برنج درست کرده بودم و تمام وسایلم اماده بود تا راه بیفتیم اما از بدن درد شدید به شوهرم گفتم حالم خوب نیست بریم بیمارستان یه امپول بزنم بعد میریم. ساعت ۵ بیمارستان بودم.شهادت امام جعفر صادق بود روز تعطیل و بیمارستان خلوت بود وارد بخش زایمان شدم.با دکترم تماس گرفتن و شروع کردن به چکاپ و ان اس تی گرفتن. پرستارا هی میرفتن و‌میومدن میگفتن چرا بچه تکون نمیخوره، چرا بیدار نمیشه هی شکممو تکون میدادن به شوهرم گفتن برو کیک و اب میوه بخر خلاصه بعد از گذشت یک ساعت منتظر بودم سرمم تموم شه و برم باغ که یکی از پرستا اومد و گفت خانوم به شوهرت بگو بره کارای بستریت رو انجام بده باید اماده شی برای زایمان…. همون لحظه انگار سقف بیمارستان رو سرم خراب شد بغض گلمو‌گرفت و گفتم من امادگی زایمان ندارم من میخوام برم نمیخوام زایمان کنم خانومه با تعجب گفتم شما ۳۸ هفته ای و امادگی زایمان نداری؟؟؟ گفتم من اومدم امپول بزنمو برم توروخدا بزارید برم گفت برو اما رضایت بده هر بلایی سر بچت اومد مقصر خودتی دکترت گفته باید امشب زایمان کنی… زنگ زدم به شوهرم و همینطور که اشک میریختم لباس های بیمارستان رو میپوشیدم
مامان دلوین مامان دلوین ۶ ماهگی
پارت 1
خوب خوب سلام من آمدم از تجربه زایمانم بگم براتون دوستان اون یکی اکانت من پرید مجبورم از اول بنویسم 😁من هیچ دردی نداشتم 41هفته بودم رفتم دکتر سونو انجام دادم گفتن آب دور جنین کم شده😅سریع برو بیمارستان منم که تحقیق نکرده بودم راجب بیمارستان کمالی کرج نامه داد دکترم رفتم اونجا بدون درد اورژانس رفتیم تیراژ و نوبت گرفتیم برا دکتر زنان اورژانس گفت چند هفته هستی گفتم 41 گفت باید بستری بشی خانوم منم ترسیده بودم شدید و یه حالت خیلی بدی داشتم گفت اول معاینه باید بشی معاینه شدم گفت حتی یه فینگر هم باز نشدی برو بستری شو لباس و این چیزا دادن بستری شدن رفتم بالا به اتاق خیلی خوب بهم دادن خیلی تمیز بود واقعا ولی صدا های خیلی بدی میومد و من میترسیدم واقعا رفتم دراز کشیدم یه خانومی آمد گفت من مامان شما هستم امروز هر کار داشتی صدام کن آمدن برام یک چهارم یه قرصی رو دادن 10دقیقه بعدش یه دردی آمد سراغم مثل پریودی گفتم خدایا فکر کنم شروع شد تا ساعت یک خلاصه همین طوری بودم آمد ساعت 1معاینه کرد گفت 1سانتی معاینه تحریکی انجام دادن رفتن تا ساعت دو من دل‌درد ام شدید شد بعدش آمدن یه چیز ژله ای داخل رحمم گذاشتن خیلی درد داشت خیلی و یه سروم هم به اون شیعه ژله ای وصل بود و سروم خالی میشد توش درام زیاد بودن همش فکر میکردم خیلی ببخشید دست شوی کوچیک دارم همش میرفتم دست شویی با گریه پارت بعدی 🫠
مامان ایرن🍼🩷🌸 مامان ایرن🍼🩷🌸 ۵ ماهگی
تجربه زايمان طبيعي پارت ٣





شنبه از دم غروبش من درد لگن وحشتناكي گرفتم اينم بگم كه ورزش كردنو بيخيال شدم گفتم اينهمه خودمو اذيت كردم هيچي به هيچي حداقل بيشتر ازين خودمو خسته نكنم .خلاصه درد لگنش جوري بود كه نميتونستم قدم بردارم و مجبور بودم هي برم دسشويي و بيام لگنم ٣٦٠درجه اش درد ميكرد هيچكاري نميتونستم بكنم شد صبح بكشنبه زنگ زدم به دكترم گفت بيا مطب رفتمو معاينه كرد يكم شديدتر گفت خب چهارسانتي فردا بيا هفت صبح بيمارستان فلسفي بستري شو تا با امپول فشار زايمان كني يعني با اين خبر رو پاهام بند نبودما باورم نميشد بلاخره ميخواستم زايمان كنم گفت اگه تاصبح زايمان نكردي صبح بيا من دركل فردا ساعت هفت تورو بيمارستان ببينم بتوني تحمل كني تا صبح كه بيام خيلي خوب ميشه من شبا نميام اما همكارام كمكت ميكنن منم اومدم خونه و منتظر موندم علائمي بياد سراغم كه نيومد منم دوش گرفتمو يادش بخير چقد زير دوش اسكات ميزدم با اون شكم 😂
اما هيچ علائمي به سراغم نيومد و صبح رفتم بيمارستان كه بستري بشم
مامان مهوا ( کنجد من) مامان مهوا ( کنجد من) ۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم
توی راه تا برسیم بیمارستان واقعا درد زیادی داشتم یاد آدمایی افتادم که بهم گفتن برامون دعا کن.یکی یکی اسمشون رو گفتم بعضی هارو بخاطر شدت دردم با داد میگفتم که خدا کمکشون کنه.به همسرم گفتم همه رو گفتم؟ کسی جا نمونده؟ میگفت بابا تو درد داری ولش کن.میگفتم نه یه سری بهم گفتن دعا کن برای ما نمیتونم قولمو نگه ندارم.
خلاصه سریع بهم کاور داد پوشیدم و با ویلچر به اتاق زایمان منتقل کرد.دم صبح بود و خلوت و فقط دوتا ماما توی شیفت شب بودن.ماما همراهم همیشه میگفت خدا کنه وم صبح و نصف شبی بری بیمارستان چون خلوته و دانشجوها نیستن هی بخوان برای یاد گرفتن معاینه کنن.خداروشکر همینم شد.
انقدرررر اتاق زایمان مجهز بود و تمیز که نگم واقعا.من تصمیم گرفتم برم بیمارستان دولتی و توی شهر ما بیمارستان دولتی میشه بیمارستان دکتر پیروز.
خلاصه تا منو روی تخت جابه جا کردم و ماما همراهم رسید دیگه دردام خیلی شدید بود.ماما اصلی گفت کله بچه رو میبینم فول شدی.سریع لباس پوشید و دستش زد و اماده گرفتن بچه شد.انقدر دردام تند و تیز بودن که نفسم بند داشت میومد.ماما همراهم دستم رو گرفت و حواسم رو پرت میکرد و ازم میخوام مرتب نفس بکشم.ازم خواستن زور بزنم مرتب منن همینکار کردم دو تا زور و جیغ بلند کشیدم و بلعخره دخترم به دنیا اومد. ساعت ۴.۳۰ رسیدم بیمارستان و بستری شدم و دخترم ۵.۱۵ بدنیا اومد.باورم نمیشد توی ۴۵ دقیقه زایمان کردم.فقط دوتا بخیه خوردم چون دخترم ۳۱۶۰ ورنش بود خداروشکر راحتتر بود
مامان الینا و نیکا مامان الینا و نیکا ۷ ماهگی
تجربه زایمان سزارین اورژانسی
پارت ۱
من تا ماه هشتم با استراحت و داروهای زیاد مثل انسولین و آمپول دور نافی و آ اس آ کشوندم اول ماه هشت رفتم سونو گفتن آب دور بچه زیاد و باید هر هفته بیای سونو ....من همچین چیزی نشنیده بودم و کلی ترسیدم....یکی میگفت پله نری میترکه...ماما بیمارستان میگفت اگه کیسه آب بترکه بچه هم براش خطر ایجاد میشه و خلاصه من با تنگی نفس تا هفته ۳۵کشوندم رفتم سونو گفتن آب دور بچه زیادتر شده ....و هر یک شب درمیون باید نوار قلب بدی و هر هفته سونو بدی...دیگه کار من شده بود هر لحظه چک کردن تکون های بچه و رفتن برای نوار قلب گرفتن....تا هفته ۳۷ که یک شب با دخترم که ۶ سالشه و شوهرم رفتیم بیمارستان ۱۷ شهریور برای نوار قلب ...اونجا بچم تو ماشین بود با شوهرم و خودم رفتم بلوک زایمان....ماما نوار قلب گرفت و گفت خوب نیست تکرار بشه....دوباره نوار قلب گرفت و گفت باید بستری بشی گفتم خانوم اجازه بدید ب همسرم بگم شرایطمو گفت میخواید لوس بازی در بیارید باید بری بیمارستان خصوصي پول بدی اینجا این خبرا نیست منم گفتم اتفاقا من اصلا اینجا نمیخواستم زایمان کنم برای نوار قلب هم چون روز در میون بود مجبور شدم(آخه بیمارستانی ک میخواستم زایمان کنم هر دفعه نوار قلب یک تومن بود)گفت پس رضایت بده و برو منم رضایت دادم و رفتم تو ماشین ب همسرم گفتم اینجوری شده گفت بیا بریم بیمارستان مادر ببین اونجا چی میگن به دکتر خودت هم زنگ میزنن میپرسن...خلاصه رفتم بیمارستان مادر
مامان ماهلین❤️🫀 مامان ماهلین❤️🫀 ۴ ماهگی
پارت سوم
هی داد میزدم و گریه میکردم ،
گرسنه ام شده بود میگفتم توروخدا بزارید یه چیزی بخورم میگفتن نه احتمال داره سزارین کنی
منم گفتم باشه ولی هی ماما میومد معاینه می‌کرد
یه دانشجویی ناخن کاشت کرده بود من و معاینه کرد خیلی درد داشت تا ساعت سه من شده بود هشت فینگر ولی دردام خیلی شدید بود ساعت سه و بیست دقیقه بود که ضربان قلب دخترم افت کرد آمدن باز هم من و ببرن سزارین دوباره من و نبردن منم هی گریه میکردم متخصص گفته زنگ بزنید همراه بیاد داخل منم
مامانم که شهرستان بود نرسیده بود که بیاد داخل زن عموم با زندایی همراه بودن خانم گفت به همراهات بگم بیان داخل منم گفتم تورو خدا بگو همسرم بیاد همسرم آمد داخل برام پمپ درد آورد خیلی خوب بود پمپ درد همسرم گفت بی حسی نمیشه بهش زد دکتر گفت نمیتونم چون بچه اش گیر کرده احتمال داره ببریمش سزارین همسرم گفت این همه درد کشیده تازه میخواد ببریدش سزارین منم هی گریه میکردم همسرم هی قربون صدقه من می رفت میگفت یه ساعت دیگه دخترمون بغل میگیریم ولی من باز هم کار خودم میکردم من و همسرم تنها توی اتاق زایمان بودیم بدو کردم تو دستشویی اب داغ و گرفتم رو شکمم همسرم آمد گفت چیکار میکنی گفتم تورو خدا بزاد یه ذره اب داغ بیاد رو شکمم خیلی دردام کم میشه دردم یه خورده کم شد رفتم رو تخت یهو دردم خیلی شدید شد جیغ کشیدم دکتر آمد مو های بچه تون معلوم زور بزن من اصلا نمیتونستم زور بزنم فقط داد میزدم و گریه میکردم همسرم که پمپ درد گرفته جلوی دهنم میگفت نفس عمیق بکش ولی من نمیتونستم گفتم دستشویی دارم همسرم و بیرون کرون میگفتن دستشویی بکن عیبی نداره ولی من میگفتم باید برم دستشویی دیگه دردم غیر قابل تحمل بود میگفت میتونی همکاری کنی که بچه ات سالم به دنیا بیاد