۴ پاسخ

وای خدا یاد خودم افتادم مثل این یتیم ها انداخته بودنم به اتاق واییی تمام بدنم مور مور شد یادش افتادم 13ساعت منو صاف کردن

چه دکتر بیخودی با جون مریضاشون بازی میکنن دکتر زنداداش منم نیک نفس بود تو صارم زایمان کرد ولی اون از شانس خیلی راضی بود

چطور کیسه اب پاره بشه تا ۸ ساعت بعد باید بچه بدنیا بیارن چطور تورو یک روز نگه داشتن زبون نداشتی

خببب. چه دکتر احمقییییییی.

سوال های مرتبط

مامان کوکوووو مامان کوکوووو ۱۶ ماهگی
ادامه داستان
رفتم مطب دکتر گف شوهرتو صدا کن بیاد دکتر شهر دیگه بود
اومد داخل دکتر گف عمل ۱۵تومن واس شما ۱۴قبول نکرد گف زیاده منم هیچی نگفتم دکتر گف فکراتو بکن یا هم میخوای برو شهر خودتون
رف بیرون بعدش دکتر بهم گف چرا شوهرت اینجوریه گفتم دیگه چکار کنم
اومدیم نشستیم ماشین بغض گلومو گرفته میگه من پول ندارم ۱۵ بدم دکتر میریم شهر خودمون قبول نکردم زنگ زد فامیلش هزینه اونجا رو پرسید گفتن ۱۰ بعد همنجوری داد میزد سر من که تو چرا حرف نزدی دکتر گف ۱۵
منم گریه میکردم زنگ زدم مامانم اونم هول کرد بعد گفتم حرفاشو گف مگه از بچه مهم تره من ۵تومنشو میدم
خلاصه رفتم بیمارستان ۵عصر بود تنها بودم نه ساک بچه نه هیچی یع ساعتم فاصله بود با شهر ما
پرونده باز کرد و معاینه کرد گف نشتی داری دیگه رفتم لباس پوشیدم سوند و سرم عموم زنگ زد گف نترسی ها گفتم نه نمیترسم
راهی اتاق عمل شدم تنها چشای شوهرمو نگا کردم هیچ ذوقی نداشت هیچ حسی
رفتم دراز کشیدم بی حسیو زد یهو بچم دیدم بعد ۱۵ دیقه گریه نکرد ترسیدم و شرو کردم زار زار گریه کردن از ذوقش دیدن چهرش
تا مامانم اینا برسن ۲۰دیقه بچم لخت موند چون ۳۷هفته اومد یع ساعت اکسیژن گرف
منو انتقال دادن ریکاوری شوهرم اومد بازم اون حس بی حسی تو چشاشو دیدم ولی باز میخندیدم میگفتم دیدی چهرشو شبیه تو اخمو بود
مامان جانا🩷 مامان جانا🩷 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمانم👩🏻‍🍼(۳)
خلاصه اومدن معاینه کردن ۸ سانت بودم بردنم اتاق زایمان دکترا داشتن آماده میشدن منم همش گریه میکردم و مینالیدم خلاصه یه ۷ ۸ دقیقه ای شد شروع کردیم برای زایمان
بدترین لحظه عمرم اومد هرچقد توان داشتم زور میزدم جیغ میزدم فشار رو باسن و کمرم بود درد خیلی بدی میپیچید تو لگنم
ماما خیلی خوبی داشتم همش باهام حرف میزد و امید میداد ولی واقعا درد نمیذاشت خیلی چیزارو بشنوم
گفتن یه برش ریز باید بخوری بی حس کردن و برش زدن منم کلا درحال زور زدن بودم ماما گفت سرشو دارم میبینم ادامه بده ولی من دیگه نا نداشتم نمیتونستمدچشام هی سیاهی میرفت انگار بدنم سست شده بود کف دوتا دستم خیلی عرق کرده بود
یه کم زور میزدم میگفتم نمیتونم اومدن افتادن رو شکمم از فشار دادن به منم میگفتن زور بزن خیلی تلاش میکردم اما نمیتونستم زیاد زور بزنم یهو نفهمیدم چیشد از حال رفتم نه اینکه بیهوش شم چشامو نمیتونستم باز کنم و صداها انگار خواب بودم به گوشم میخوردن یه پرستاریش اومد پاشید تو صورتم بهم میگفت نخواب بچت خفه میشه من به زور چشامو یه کم باز میذاشتم هی باز چشام میومد رو هم ماما اومد بالا سرم گفت همه چی به امید خدا درست میشه من تمام تلاشمو میکنم ولی نخواب گفتم بیهوشم نکنین صدام انقد یواش بود خودمم نمیشنیدم ولی ماما شنید😅 اکسیژن گذاشتن برام بی حس کردن برای سزارین اورژانسی تند تند کار میکردن تمام این چیزا با سرعت ۴x داشت اتفاق میفتاد.

(ادامه تاپیک بعد)❤️
مامان a❤❤ مامان a❤❤ ۱۷ ماهگی
بخدا انگار دیروز بود که بیدار شدم رفتم بیمارستان ان اس تی گرفتن رفتم که بستری بشم با کارشناس مامایی بحثم شد چون بد حرف میزد همه دستگاهارو از شکمم کشیدم لباسامو پوشیدم گفتم میرم یه بیمارستان دیگه ،رفت دکترمو اورد ،دکترم گفت چیشده چرا میخای بری گفتم کسی که میاد اینجا زایمان کنه خودش به اندازه کافی استرس و ترس داره چرا بجای اینکه دلداری بدن ب ادم ،بدتر پدر کشتگی دارن ،دیگه ارومم کرد دوباره خوابیدم رو تخت دکترم گفت سوزن فشار میزنیم ک دردت بیاد منم ترسیدم پریدم بیرون به شوهرم گفتم من میخام سزارین شم میترسم طبیعی نمیخاااام
دیگه دکترم گفت پول بریز بحسابم تا ساعت چهار بیام سزارینت کنم،خلاصه ساعت چهار امادم کردن برم اتاق عمل ،اونجا ک رفتم بدترررررر ترسیده بودم تیغو قیچی و ویوار سبز ،هیچ راه فراری نبود،نشستم رو تخت بی حسی ک زدن تو کمرم یه برق از پاهام رد شد یهو تکون خوردم خیلی بد بود ،دیگه خوابوندنم رو تخت و شروع کردن،منم در حین عمل همش بالا میوردم انقدم گرسنم بود ،دیگه منتظر گریه نینی بودم تا اوردنش بیرون بعد تمیزش کردن اوردنش پیشم ،قربونش برم الهی با موهای مشکیش،پرستارای مرد میگفتن چ نی نیش خوشکله،خلاصه بعد ک از ریکاوری بردنم بخش همش دلم بحال خودم میسوخت گریه میکرد مادرشوهرم میگفت چرا گریه میکنی محل به هیچکس نمیدادم خخخ

خلاصه که انگار مثلا هفته پیش این اتفاقا افتاد الان یازده ماه میگزره و ماه دیگه تولد پسر کوچولومه


شیرخشک کولیک زایمان سزارین مولتی رفلاکس
مامان ماهلین💕🍓 مامان ماهلین💕🍓 ۱۵ ماهگی
بعد حاملگیم از خانواده شوهرم بدم اومده قبلش هم بد بودنا خوب نبودن اصلا ولی مهم نبود الان بخاطر دخالتاشون تو کارای بچم یا کارایی ک با بچم میکنن خیلی ازشون بدم اومده منم دلم میخواد بچمو اونطوری ک خودم میخوام بزرگ کنم و هرکاری ک خودم میخوام بکنم من ۹ ماه زحمت کشیدم و اذیت شدم من به دنیاش اوردم شب بیداریاشو من دارم میکشم شما چه کاره اید اخه؟ بخدا یه ماه اخر بارداریم دو روز زایشگاه بستری شدم و بعدش استراحت مطلق و تا موقه زایمانم سع هفته شب در میون امپول سرم میزدم و هفته ای یه امپول و هرشب شیاف زایمانمم ک درد طبیعی و سزارین و ۸ تا بی حسی تو نخاعم و اخر هم بیهوش شدم اصلا یه سر نزدن حتی زنگم نزدن که بخاطر بچه ای ک الان بچم بچم میگن اینطوری شدم بعد الان خودشونو بیشتر اختیار دار میدونن تا من! به کاراشون ک هر سری میریم ناراحتم میکنن کار ندارم امروز وسط نهار دخترم دستشو دراز کرد لیوان شیشه ای رو که توش اب داشت برداره سریع برداشتمش مادرشوهرم گف اب میخواد اروم گفتم نه الان میخواس فضولی کنه یهو خاهرشوهرم با تیکه و حالت دعوا گف اب میخواد معصومه! من بچمو بهتر میشناسم یا تو؟ اصلا باشع اب میخواس این چ‌طرز صحبت کردنه؟بخاطر این کاراشون هفته ای یک بار میریم خونشون هر سری هم ک میریم تیکه‌ میندازن که بچه مارو نمیبینه نمیشناسه یا حتما باید دعوتتون کنیم بیاین شوهرم گف من هر روز از صبح زود تا اخرشب سرکارم نمیتونم بیام شما بیاین خاونام گفتن از فردا دیگ میایم ینی پرو ان خیلی پرو نیاز نیس رو بدی یا نع سوارت میشن میدونم اگ ی روز بیان دیگ هر روز اینجان نمیدونم چ کنم دیگ مگ بقیه هرشب میرن خونه مادرشوهراشون ک من برم؟توقع دارن هرشب بریم


فرزند پروری نوزاد شیرخشک رفلاکس کولیک بی قراری دلدرد گریه پوشک شیردهی